صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 32

موضوع: سرزمین یاس{همان سرزمینِ که برای همیشه زنده و جاوید است}

  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    آنجا را نگاه کن! آن جوان که به سوی پیامبر می‌آید، عَبّاد است. او یکی از شجاع‌ترین یاران پیامبر است و پیامبر به او علاقه زیادی دارد. او دوست دارد جانش را در راه اسلام فدا کند.17

    فکر می‌کنم که پیامبر می‌خواهد مأموریّت مهمّی را به او بدهد. پیامبر رو به عَبّاد می‌کند و از او می‌خواهد تا همراه دو نفر از دوستانش به سوی سرزمین خیبر حرکت کنند و موقعیّت دشمن را شناسایی کنند واگر خبر تازه‌ای به دست آوردند سریع گزارش دهند.

    عَبّاد دو نفر از دوستانش را که این سرزمین را مثل کفِ دست خود می‌شناسند انتخاب می‌کند و به سوی خیبر حرکت می‌کند.


    ــ چرا اینجا ایستاده‌ای و مرا نگاه می‌کنی؟ باید دنبال عَبّاد برویم!

    ــ خیلی خوب، سوار اسبت شو و بیا.

    با هم در دل بیابان به پیش می‌تازیم و خود را به عَبّاد می‌رسانیم. ساعتی می‌گذرد، نصف روز است که در راه هستیم. هم تشنه‌ایم هم گرسنه!

    در آنجا چند درخت می‌بینم. حتماً در آنجا آب هست. خدا کند عَبّاد دستور توقف بدهد.

    خدا را شکر! عَبّاد تصمیم گرفته در اینجا استراحت کوتاهی بکند. نماز ظهر نزدیک است.

    سریع وضو می‌گیریم و پشت سر عَبّاد نماز می‌خوانیم. بعد از نماز سفره مختصری پهن می‌شود. نان و خرما ناهار امروز ماست!
    نسیم می‌وزد و آرامشِ صحرا تو را به فکر فرو برده است.

    ناگهان عَبّاد از جا برمی‌خیزد، سریع سوار اسب می‌شود و شمشیر از غلاف برمی‌کشد. یاران او هم به سرعت به دنبال او می‌روند. چه خبر شده است؟
    تو نگاهی به دور دست می‌کنی. می‌گویی: آنجا را نگاه کن! آن سوار را می‌بینی که دارد فرار می‌کند؟

    آری، حق با توست. عَبّاد به دنبال آن سوار به پیش می‌تازد. آیا موفّق خواهد شد به او برسد؟

    شمشیر در دست عَبّاد و یارانش می‌چرخد، چرا عَبّاد می‌خواهد آن سوار را دستگیر کند؟ مگر او چه کرده است؟

    سرانجام عَبّاد موفّق می‌شود؛ او را دستگیر کرده و به این سو می‌آورد





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  2. تشكر



  3. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  4. Top | #12

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    عَبّاد به او رو می‌کند و می‌گوید:

    ــ کیستی و در این بیابان چه می‌کنی؟

    ــ من چوپان هستم که گلّه شتری را برای چرا آورده‌ام.

    ــ پس گلّه شتر تو کجا هستند؟

    ــ گلّه شتر را گم کرده‌ام. آن گلّه، همه هستی من بود، لحظه‌ای زیر سایه درختی خوابم برد. دیگر آن‌ها را ندیدم! شما شترهای مرا ندیدید؟

    ــ آیا از سرزمین خیبر خبری داری؟

    ــ آری، چند روز پیش آنجا بودم.

    ــ در آنجا چه خبر بود؟

    ـــ همه در حال بسیج نیروهای خود هستند. قرار است مردم فدک و قبیله غَطَفان هم به یاری آنها بیایند. همه با هم پیمان بسته‌اند تا آخرین نفس مبارزه کنند. هیچ کس نمی‌تواند آنها را شکست بدهد.

    ــ دیگر چه خبر؟

    ــ یهودیان خیبر در قلعه‌های محکم خود پناه گرفته‌اند و آب و آذوقه به اندازه چندین سال ذخیره کرده‌اند. اگر کسی آنها را هم محاصره کند کار بی فایده‌ای کرده است. کوه‌ها را نگاه کن، همیشه بوده‌اند، هستند و خواهند بود. قلعه‌های خیبر چون کوه استوارند!

    مرد نگاهی به من می‌کند، وقتی می‌بیند که من ترسیده‌ام خنده مرموزی می‌کند. به راستی ما به جنگ کسانی می‌رویم که در آمادگی کامل هستند. تعداد نیروهای آنها بیش از ده برابر ما می‌باشد. دژهایی نفوذ ناپذیری دارند.حتّی محاصره آنها هم هیچ فایده‌ای نخواهد داشت.

    امّا بر خلاف من، عَبّاد هیچ ترسی به دل ندارد، شاید او چیزی می‌داند که من نمی‌دانم.

    ناگهان عَبّاد شمشیر خود را بالا می‌آورد و فریاد می‌زند:

    ــ ای نمک به حرام! جاسوسی یهودیان را می‌کنی! چگونه یک عرب حاضر می‌شود جاسوس یهودیان باشد؟ خیال می‌کنی می‌توانی مرا فریب بدهی! راستش را می‌گویی یا این که...

    ــ باشد، راستش را می‌گویم! امانم بده!

    ــ تو در امان هستی؛ زود حرف بزن.

    ــ آری، من جاسوس یهودیان خیبر هستم. من داشتم به خیبر می‌رفتم تا خبر آمدن لشکر اسلام را به آنها بدهم. من مأمور بودم تا تعداد نیروها و وضعیّت لشکر اسلام را برای یهود ببرم. آنها در مقابل این کار به من پول بسیار زیادی داده بودند





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  5. تشكر


  6. Top | #13

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض





    اکنون همه چیز روشن شد، من به هوش عَبّاد آفرین می‌گویم. به او رو می‌کنم و می‌گویم:

    ــ شما از کجا فهمیدید که این مرد جاسوس یهود است؟

    ــ این مرد می‌گفت چوپان است و شترهای خود را گم کرده است.

    ــ درسته.

    ــ آقای نویسنده! لباس‌های چوپان باید بوی شتر بدهد نه بوی عطر! نگاهی به لباس‌های گران‌قیمت این مرد بکن! آیا این لباس یک چوپان است.
    ــ راست می‌گویی!

    ــ وقتی این مرد عرب از قدرت نظامی یهود سخن گفت من دیگر یقین کردم که او جاسوس یهود است و می‌خواهد مطالبی به ما بگوید و به خیال خودش ما را بترساند. هیچ وقت یک عرب حاضر نمی‌شود از یهودیان دفاع کند.

    اکنون که این مرد عرب خودش اعتراف کرده است. به راستی سزای یک جاسوس چیست؟ امّا او اصلاً نمی‌ترسد زیرا می‌داند اگر مسلمانی به کسی امان بدهد هرگز امان خود را نمی‌شکند.

    عَبّاد رو به ما می‌کند از ما می‌خواهد تا سریع حرکت کنیم






    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  7. تشكر


  8. Top | #14

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    خورشید دارد غروب می‌کند، لشکر اسلام باید همین اطراف باشد.

    آنجا را نگاه کن، آن سیاهی را می‌بینی. گویا لشکر اسلام در آنجا اتراق کرده است.

    عَبّاد اوّلین کسی است که به سوی پیامبر می‌رود. همه نگاه می‌کنند، این مرد عرب کیست که همراه او می‌آید؟ آنها نمی‌دانند که او جاسوس یهود است.

    عَبّاد به پیامبر سلام می‌کند و می‌گوید: «این مرد عرب را در حالی که به سوی خیبر می‌رفت، دستگیر کردیم. او جاسوس یهودیان است و می‌خواست خبرِ حرکت ما را برای یهودیان ببرد».

    همین که سخن عَبّاد به اینجا می‌رسد، یک نفر از جا بلند می‌شود فریاد می‌زند: «باید همین الآن این جاسوس را اعدام کنیم! کسی که جاسوسی برای یهود می‌کند سزایش فقط مرگ است».

    او کیست که چنین فریاد می‌زند؟ مگر ما در حضور پیامبر مهربانی‌ها نیستیم؟ چرا او قبل از این که پیامبر سخنی بگوید این چنین فریاد می‌زند؟
    آن مرد رو به عَبّاد می‌کند و می‌گوید: «معطّل چه هستی؟ چرا او را به قتل نمی‌رسانی؟».

    عَبّاد در جواب می‌گوید: «ای عُمَر! او می‌خواسته که خبری را برای یهود ببرد؛ امّا هنوز که این کار را نکرده است. من به او امان داده‌ام و هرگز او را نمی‌کشم».

    اکنون دیگر آن مرد غضبناک را شناختم، او عُمَر بن خَطّاب است و اعتراض دارد که چرا عَبّاد به یک کافر بت‌پرست امان داده است. آخر وجود یک بت‌پرست در لشکر اسلام چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ او باید مسلمان شود و گر نه کشته خواهد شد؛ زیرا ما الآن در حالت جنگ هستیم. شرایط فعلی ما کاملاً استثنائی است.
    همه منتظر هستند تا پیامبر نظر خود را بدهد. پیامبر رو به عَبّاد می‌کند و می‌گوید: «این مرد را تحت مراقبت خود بگیر و مواظبش باش».19

    من تعجّب می‌کنم. پیامبر حتّی در این شرایط جنگی، این بت‌پرست را مجبور به مسلمان شدن نمی‌کند. او آزاد است. می‌تواند مسلمان باشد، می‌تواند بت‌پرست!

    آن مرد می‌خواست خبر آمدن لشکر اسلام را برای یهود ببرد؛ اکنون که عَبّاد به او امان داده است، پس جانش در امان است؛ البته باید خود عَبّاد مواظبش باشد تا خطایی از او سر نزند.

    معمولاً وقتی فرماندهان لشکرها، جاسوسی را دستگیر می‌کنند، او را به قتل می‌رسانند؛ امّا پیامبر دستور قتل این جاسوسِ بت‌پرست را نمی‌دهد و اصلاً او را مجبور به مسلمان شدن هم نمی‌کند!

    آیا فکر نمی‌کنی ما باید پیامبر را دوباره بشناسیم؟






    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  9. تشكر


  10. Top | #15

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    پیامبر می‌خواهد با این کار خود به همه تاریخ پیام بدهد که این لشکر برای مسلمان کردن یهودیان نمی‌رود! این لشکر می‌رود تا یهود را به جای خود بنشاند. یهودیان بارها برای نابودی اسلام توطئه کرده‌اند. فقط پیامبر می‌خواهد کاری کند که آنها از دشمنی خود دست بکشند.

    اکنون پیامبر به گروه دیگری دستور می‌دهند تا به سوی خیبر بروند و مواظب باشند تا جاسوسان، خبر آمدن ما را به خیبر نبرند.

    خورشید در حال غروب است، برای خواندن نماز توقف کوتاهی خواهیم داشت و بعد از نماز به حرکت ادامه خواهیم داد. فرصت کم است و ما باید هر چه زودتر خود را به خیبر برسانیم.

    سکوت سرتاسر بیابان را فرا گرفته است و همه جا تاریک است و خستگی بر همه غلبه کرده است. این لشکر از صبح تا به حال راه رفته است. هیچ کس دیگر نای راه رفتن ندارد.

    ناگهان صدای زیبایی به گوش می‌رسد، یک نفر شعرِ حماسی می‌خواند. این شعر آن‌قدر زیباست که همه را به شور و شوق می‌آورد. گوش کن: «وَاللّه‌ِ لَوْلا أَنْتَ ما اهْتَدَیْنْا...خدایا! اگر لطف تو نبود ما هرگز به نور ایمان هدایت نمی‌شدیم. اگر تو نبودی ما حق را نمی‌شناختیم و نماز نمی‌خواندیم.

    بار خدایا! پایداری در راه خودت را به ما کرامت کن و ما را در این راه، ثابت قدم بگردان».

    او شعر حماسی خود را می‌خواند. شوری در همه لشکر می‌افتد. دیگر از خستگی هیچ خبری نیست. آری، این هنر است که می‌تواند این چنین در روح و جان انسان اثر کند.

    همه می‌خواهند بدانند این هنرمند کیست که چنین وقت شناس بود و با هنرش جانی تازه به همه داد.

    در زیر نور ماه، چهره خندان پیامبر هویداست. پیامبر دوست دارد این شاعر را بشناسد.

    نام او «عامِر» است، پسر سنان. پیامبر در حقّ او دعا می‌کند و می‌گوید: «خدایا! رحمت خود را بر او نازل کن».20

    کسانی که این دعای پیامبر را می‌شنوند می‌فهمند که عامر به زودی شهید خواهد شد، زیرا همه می‌دانند اگر پیامبر برای کسی، این‌گونه دعا کند شهادت نصیبش می‌شود!
    صورت عامر از شادی می‌درخشد، همه به او تبریک می‌گویند، من در تعجّب از این رسم غریب هستم. پادشاهان به شاعران خود پول و سکّه می‌دهند و پیامبر مهربانی به شاعر خود وعده شهادت می‌دهد!

    خوشا به حال تو ای عامر که وعده شهادت را از پیامبر گرفتی.

    چه چیزی بهتر از این که جانت را در راه دوست قربانی کنی!





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  11. تشكر


  12. Top | #16

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    امشب تو در خیمه خودت در خواب هستی، زیرا امروز خیلی خسته شده‌ای. ولی من نمی‌دانم چرا خوابم نمی‌برد. از خیمه بیرون می‌آیم. نگاهی به آسمان می‌کنم. هیچ ستاره‌ای در آسمان نمی‌بینم. هوا ابری است.

    صدای رعد و برق هم به گوشم می‌رسد. شاید در آن دور دست‌ها هم باران می‌بارد.

    اللّه اکبر! اللّه اکبر!

    صدای اذان بلال است که همه را به نماز فرا می‌خواند. همه در صف‌های منظّم به نماز می‌ایستند.

    بعد از نماز سریع خیمه‌ها جمع می‌شود، همه آماده حرکت می‌شوند.

    ما باید از آن مسیر کوهستانی برویم تا از چشم دشمن پنهان بمانیم. مسیر حرکت ما سخت‌تر می‌شود. باید از سنگلاخ‌ها عبور کنیم تا بتوانیم آنها را غافلگیر کنیم.
    خدای من! چقدر آب در اینجا جمع شده است!

    راه بسته شده است، الآن چگونه از اینجا عبور کنیم؟

    تو نگاهی می‌کنی و می‌خندی و می‌گویی: این که چیزی نیست، این آب عمق زیادی ندارد، درست است که پاهایمان خیس می‌شود؛ امّا می‌توانیم از آن عبور کنیم.
    یکی از همراهان ما با نیزه‌ای به این طرف می‌آید. او آرام وارد آب می‌شود، آب تا زانوی او می‌رسد. جلوتر می‌رود، آب تا سینه او می‌رسد. او با نیزه به جلوی پایِ خودش می‌زند، نیزه به زمین نمی‌خورد، وای! آنجا درّه بزرگی است که از آب پر شده است.

    از اوّل فصل زمستان تا به حال، هر چه باران در اطراف باریده است در این درّه جمع شده و دریاچه‌ای درست شده است.

    اکنون چه باید بکنیم؟ دو طرف ما کوه‌ها سر به فلک کشیده‌اند. از کوه که نمی‌توان بالا رفت. باید برگردیم و از راه اصلی برویم؛ امّا از راه اصلی رفتن همان و با خبر شدن یهودیان خیبر همان!!

    پیامبر به لطف خدا امیدوار است. او می‌داند که خدا او را یاری خواهد کرد.

    اکنون موقعی است که باید دعا کرد. خدا وعده داده است که دوستان خود را یاری می‌کند.

    پیامبر رو به قبله می‌ایستد و دست به دعا بر می‌دارد: «بار خدایا! امروز نشانه‌ای از لطف و رحمت خود را برای ما بفرست همان‌گونه که پیامبران را یاری کردی».

    آنگاه نزدیک آب‌ها می‌رود و عصای خود را بر آب می‌زند. تاریخ تکرار می‌شود. موسی(ع) وقتی می‌خواست از رود نیل عبور کند عصایش را به رود نیل زد. رود نیل شکافته شد و بنی اسرائیل از آن شکاف عبور کردند.

    من منتظرم آب شکافته شود! امّا خبری نمی‌شود. نمی‌دانم چه بگویم. آیا مقام پیامبرِ ما از موسی(ع) کمتر است؟ هرگز! مگر عصای موسی(ع) در دست پیامبرِ ما نیست؟ مگر همه آنچه پیامبران داشته‌اند یکجا در وجود پیامبر اسلام جمع نشده است؟ پس چرا آب شکافته نمی‌شود؟

    صدای پیامبر به گوشم می‌خورد: «ای یارانم! نام خدا را بر زبان جاری کنید و پشت سر من بیایید».

    پیامبر از روی آب عبور می‌کند، یارانش هم پشت سر او می‌روند، هیچ کس پایش خیس نمی‌شود. آب برای آنان چون سنگ سخت شده است. لشکر اسلام از روی آب عبور می‌کند. به راستی که این از معجزه موسی(ع) بالاتر است!

    اکنون می‌فهمم چرا در این مسیر از جاسوسان یهود هیچ خبری نیست. یهودیان می‌دانند که این مسیر فرعی در این فصل سال دچار آب گرفتگی می‌شود و هیچ کس نمی‌تواند از اینجا عبور کند. آنها همه نیروهای اطّلاعاتی خود را در مسیر اصلی مستقر کرده‌اند.

    اکنون همه مردم خیبر در کمال آرامش هستند زیرا هیچ خبری از طرف جاسوسان نرسیده است، آنها خیال می‌کنند که هیچ خطری خیبر را تهدید نمی‌کند. آنها نمی‌دانند که خدا پیامبرش را یاری کرد و لشکر اسلام از این مسیر فرعی عبور کرد و به زودی به شهر آنها خواهد رسید.





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  13. تشكر


  14. Top | #17

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    ما برای غارت نیامدیم !

    ما فاصله زیادی تا خیبر نداریم. در پای آن کوه‌ها که می‌بینی شهر خیبر بنا شده است. فکر می‌کنم ما تا ساعتی دیگر به آنجا برسیم.

    خورشید غروب کرده است و ما به مسیر خود ادامه می‌دهیم. در زیر نور ضعیفِ ماه، نخلستان‌های بزرگی دیده می‌شود. خرمای خیبر که آوازه آن در همه جا پیچیده است از همین نخلستان‌ها می‌باشد.

    پیامبر دستور می‌دهد تا نزدیک‌تر نرویم. او دوست ندارد که شب هنگام، دشمنِ خود را دچار ترس کند. او هیچ گاه در شب به دشمن حمله نمی‌کند.
    امشب در اینجا اتراق می‌کنیم و صبح زود به سوی قلعه‌های خیبر خواهیم رفت.

    پیامبر از دور نگاهی به سرزمین خیبر می‌کند، دست رو به آسمان می‌گیرد و با خدای خویش سخن می‌گوید: «ای کسی که آسمان‌ها و زمین از آنِ توست. از تو می‌خواهم که خوبی‌های این سرزمین را روزیم کنی و از سختی‌ها و بدی‌های این سرزمین به تو پناه می‌آورم».22

    اردوگاه لشکر در همین نقطه برپا می‌شود، همه مشغول برپا کردن خیمه‌های خود می‌شوند.

    عدّه‌ای از سربازان به دستور پیامبر برای شناسایی منطقه می‌روند. آنها مأموریّت دارند در همه نقاط حسّاس مستقر شوند و راه‌ها را به تصرّف خود درآورند. * * * بعد از خواندن نماز صبح، همه آماده می‌شوند، باید تا هوا تاریک است خودمان را به قلعه‌ها برسانیم...

    ما در نزدیکی قلعه‌ها هستیم، یهودیان در خواب ناز هستند. هوا کم‌کم روشن می‌شود. نگاه کن! قلعه‌های محکم خیبر را می‌گویم، آنها بر بالای تپه‌ها ساخته شده‌اند.
    فراموش نکن که خیبر نام همه این سرزمین است. به هفت قلعه و نخلستان‌های بزرگی که در این اطراف هستند منطقه خیبر می‌گویند؛ امّا هر قلعه برای خودش نامی دارد. آیا می‌خواهی نام این هفت قلعه را برای تو بگویم: ناعِم، قَموص، شقّ، نطاه، سلالِم، وَطیح، کتبیه.23

    آیا آن قلعه را می‌بینی که از همه بزرگ‌تر و بسیار محکم است؟

    آن قلعه قَموص است که آوازه‌اش همه جا را فرا گرفته است.24

    سران یهود و نیروهای اصلی سپاه یهود در آنجا مستقر هستند. در بقیّه قلعه‌ها، مردم عادی یهود که بیشتر کشاورز هستند زندگی می‌کنند.25

    همه قدرت و اقتدار یهود در این قلعه خلاصه می‌شود، به همین جهت مردم قلعه قَموص را به نام قلعه خیبر می‌شناسند.

    اکنون همه منطقه در محاصره ما قرار می‌گیرد، همه نیروها به صورت منظّم و مرتّب ایستاده‌اند. خود پیامبر هم در جلوی لشکر قرار دارد.

    درب یکی از قلعه‌ها باز می‌شود، من فکر می‌کنم که الآن جنگجویان یهود بیرون می‌ریزند و به سوی ما حمله می‌کنند. همه آماده می‌شویم. شمشیرها در دست ما قرار دارد.

    تو به درب قلعه نگاه می‌کنی و می‌بینی عدّه‌ای با بیل و کلنگ از قلعه خارج می‌شوند. خنده‌ات می‌گیرد و می‌گویی: این‌ها می‌خواهند با بیل و کلنگ به جنگ ما بیایند! مگر آنها شمشیر ندارند؟

    همسفرم! اینان کشاورزان معمولی هستند که می‌خواهند برای آبیاری نخلستان‌های خود بروند. جنگجویان و فرماندهان قلعه قَموص کنار همسرانشان در خواب خوش هستند. چه کسی حال دارد صبحِ به این زودی از خواب بیدار شود؟26

    کشاورزان از دور به ما نگاه می‌کنند، لشکری را می‌بینند که روبروی قلعه صف بسته‌اند.

    اوّل خوشحال می‌شوند. خیال می‌کنند که ما همان مردم فدک هستیم که به یاری آنها آمده‌ایم. تعجّب می‌کنند که چرا بی‌خبر آمده‌ایم!

    وقتی قدری نزدیک‌تر می‌شوند، یکی از آنها فریاد می‌زند: «به خدا قسم! این لشکر محمّد است!».27

    ناگهان همه، بیل‌ها و کلنگ‌های خود را رها می‌کنند و فرار می‌کنند، آنها خیلی می‌ترسند و به سوی قلعه می‌دوند.

    پیامبر این صحنه را می‌بیند و به یاد وعده الهی می‌افتد و آن را به فالِ نیک می‌گیرد و می‌گوید: «یهودیان به زودی شکست خواهند خورد».28





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  15. تشكر


  16. Top | #18

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    ساعتی می‌گذرد، خبر به همه قلعه‌ها می‌رسد. ترس بر دل همه یهودیان سایه می‌افکند. آنها باور نمی‌کردند که این چنین در محاصره لشکر اسلام قرار بگیرند.
    بالای برج‌ها، نگهبانان مستقر می‌شوند و همه نیروها بسیج می‌شوند.

    ستاد فرماندهی در قلعه قَموص تشکیل جلسه می‌دهد. رهبران و فرماندهان یهود در این جلسه شرکت کرده‌اند. فرماندهان سپاه با هم اختلاف نظر دارند: عدّه‌ای اصرار می‌کنند که باید حالت دفاعی به خود بگیریم. آنها چنین می‌گویند: «قلعه‌های ما بسیار محکم است و ذخیره غذایی هم به اندازه یکسال داریم پس باید در قلعه‌های خود سنگر بگیریم و با طول کشیدن محاصره، لشکر محمّد ناچار به ترک اینجا خواهد شد؛ زیرا او ذخیره غذایی زیادی ندارد و تدارکات بین مدینه تا خیبر بسیار سخت است. او بیش از یک ماه نمی‌تواند در اینجا دوام بیاورد».

    امّا گروه دیگر معتقد هستند که ما باید حالت تهاجمی به خود بگیریم. آنها می‌گویند: «اگر لشکر در داخل قلعه مستقر شود با گذشت زمان سپاه ما روحیّه خود را از دست می‌دهند. نیروهای جنگی ما چندین برابر لشکر محمّد است و ما می‌توانیم لشکر را در بیرون قلعه مستقر کنیم و به آنها حمله کنیم. این که صبر کنیم تا محمّد خودش از اینجا برود نتیجه‌ای جز ذلّت برایمان ندارد».

    جلسه به طول می‌انجامد، سران یهود نمی‌دانند کدام نظر را قبول کنند. در این میان یکی می‌گوید: «خوب است ما صبر کنیم تا کسانی که به ما وعده یاری داده‌اند به ما بپیوندند. وقتی چهار هزار جنگجو از قبیله غَطَفان به اینجا بیایند می‌توانیم همزمان حمله کنیم».

    این نظر مورد قبول واقع می‌شود و فعلاً از بیرون آمدن نیروها از قلعه و مقابله با لشکر اسلام جلوگیری می‌شود.

    اسب سواری به سوی ما می‌آید، او نزد پیامبر می‌رود. او خبر آورده که جنگجویان قبیله غَطَفان به سوی خیبر می‌آیند. آنها چهار هزار نفر هستند.

    لشکر اسلام آمادگی پیدا می‌کند تا در مقابل حمله احتمالی آنها مقاومت کند





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  17. Top | #19

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    بعد از ساعتی، لشکر غَطَفان از راه می‌رسد، می‌بیند که منطقه خیبر توسط لشکر اسلام محاصره شده است. آنها نمی‌توانند به این سادگی‌ها وارد قلعه‌ها شوند. آنها باید ابتدا با لشکر اسلام وارد جنگ شوند.

    آنها قدری با خود فکر می‌کنند و می‌گویند ما نباید قبل از یهود جنگ را آغاز کنیم و در فاصله دور از قلعه‌ها اردو می‌زنیم.

    یک ساعت به غروب خورشید مانده است و لشکر به اردوگاه برمی‌گردد. ناگهان صدای گوسفندان زیادی به گوش می‌رسد. تعجّب می‌کنی. برمی‌خیزی و به آن سو نگاه می‌کنی. خدای من! یک گلّه گوسفند!

    چوپانی سیاه‌پوست همراه این گلّه است. او بی‌خبر از همه جا به این سو می‌آید. ظاهراً چند روز قبل، گوسفندانش را برای چرا به کوه‌های اطراف برده است و امروز باز می‌گردد.

    او از کنار اردوگاه عبور می‌کند، هیچ کس به او کار ندارد، گوسفندان را به سوی قلعه برده، یهودیان درب قلعه را باز می‌کنند و گلّه وارد می‌شود.

    آنها خیلی تعجّب می‌کنند و با خود می‌گویند: محمّد می‌توانست این گلّه گوسفند را به غنمیت بگیرد امّا چرا این کار را نکرد؟ همه می‌دانند در این شرایط تهیّه غذا برای لشکری بزرگ، کار مشکلی است.29

    آنها می‌فهمند که محمّد برای غارت اموال آنها به اینجا نیامده است.

    با هم به سوی درخت خرما می‌رویم. به پیرمرد سلام می‌کنیم و کنارش می‌نشینیم. منتظر هستی تا من سؤال کنم.....






    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  18. Top | #20

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض





    فردا روز بسیار مهمّی است، اگر لشکر خیبر از قلعه‌ها بیرون بیایند و به ما حمله کنند و در همان زمان، جنگجویان غَطَفان هم از پشت سر ما هجوم بیاورند شرایط برای ما سخت خواهد شد.

    خدایا! خودت ما را کمک کن!

    این دعایی است که من با تمام وجود می‌کنم. امیدوار هستم که خداوند امروز، لشکر اسلام را یاری خواهد کرد.

    شب فرا می‌رسد، و من تصمیم می‌گیرم به اردوگاه قبیله غَطَفان بروم ببینم آنجا چه خبر است، می‌دانم این کار خطرناکی است؛ امّا حس کنجکاوی آرامم نمی‌گذارد.
    آهسته و با احتیاط به اردوگاه آنها نزدیک می‌شوم. آنجا چند نگهبان ایستاده‌اند. باید از پشت آن خیمه بروم تا مرا نبینند. خدایا! تو خودت کمکم کن!
    خوب است پشت این خیمه مخفی شوم. صدایی به گوشم می‌رسد، گویا چند نفر دارند با هم سخن می‌گویند:

    ــ چرا ما باید به خاطر این یهودی‌ها خود را درگیر جنگ با محمّد کنیم؟

    ــ راست می‌گوید. ما عرب هستیم و محمّد نیز عرب است. قسم به بت بزرگی که می‌پرستیم محمّد برای ما بهتر از این یهودیان می‌باشد.

    ــ این یهودیان سال‌ها پیش به سرزمین ما آمدند و اینجا را تصرّف کردند. آنها باید به وطن خود، شام بروند. این سرزمین مال پدران ماست. اینجا فقط مالِ ما عرب‌هاست.

    ــ آخر چرا ما باید با محمّد و یارانش که هموطنان ما هستند، جنگ کنیم؟

    ــ مگر فراموش کردید که یهودیان به ما وعده داده‌اند که خرمای یک سال خیبر را به ما بدهند. این پول بسیار زیادی است.

    ــ از کجا می‌دانید که ما به این پول خواهیم رسید؟ تا امروز محمّد در همه جنگ‌ها پیروز شده است.

    ــ نگاه کنید، یهودیان خودشان در قلعه‌های محکم هستند و زن و بچّه آنها در امنیّت هستند؛ امّا ما چه؟ زن و بچّه‌هایِ ما در چادرهایی در بیابان هستند و هیچ پناهی ندارند.

    ــ راست می‌گوید، اگر ما وارد جنگ با محمّد بشویم لشکر او اوّل به ما حمله خواهد کرد زیرا ما هیچ پناهی نداریم.

    ــ به راستی وقتی محمّد به ما حمله کند آیا یهودیان به یاری ما خواهند آمد؟ آیا پناهگاه خود را ترک خواهند کرد؟

    ــ هرگز، آنها هیچ گاه به خاطر ما جانشان را به خطر نخواهند انداخت. مگر نمی‌دانی که یهود هیچ چیز را به اندازه جانش دوست ندارد.

    اکنون سکوت بر فضای خیمه حکم‌فرما می‌شود. همه به فکر فرو می‌روند.

    مثل این که من کنار خیمه سران قبیله غَطَفان هستم. خیلی دلم می‌خواهد بدانم که آنها چه تصمیمی می‌گیرند.

    یک نفر به این سو می‌آید، من باید در جایی مخفی شوم تا مرا نبیند. سریع از آن خیمه دور می‌شوم. آنجا گودالی است، خوب است آنجا مخفی شوم.

    حیف شد کاش می‌توانستم بفهمم آنها چه تصمیمی خواهند گرفت، امّا فعلاً باید از جای خود تکان نخورم وگرنه کارم تمام است.

    آن‌قدر خسته‌ام که چشمانم را خواب گرفته. خوب است ساعتی بخوابم و وقتی که همه خواب رفتند فکری بکنم





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi