فردا روز بسیار مهمّی است، اگر لشکر خیبر از قلعهها بیرون بیایند و به ما حمله کنند و در همان زمان، جنگجویان غَطَفان هم از پشت سر ما هجوم بیاورند شرایط برای ما سخت خواهد شد.
خدایا! خودت ما را کمک کن!
این دعایی است که من با تمام وجود میکنم. امیدوار هستم که خداوند امروز، لشکر اسلام را یاری خواهد کرد.
شب فرا میرسد، و من تصمیم میگیرم به اردوگاه قبیله غَطَفان بروم ببینم آنجا چه خبر است، میدانم این کار خطرناکی است؛ امّا حس کنجکاوی آرامم نمیگذارد.
آهسته و با احتیاط به اردوگاه آنها نزدیک میشوم. آنجا چند نگهبان ایستادهاند. باید از پشت آن خیمه بروم تا مرا نبینند. خدایا! تو خودت کمکم کن!
خوب است پشت این خیمه مخفی شوم. صدایی به گوشم میرسد، گویا چند نفر دارند با هم سخن میگویند:
ــ چرا ما باید به خاطر این یهودیها خود را درگیر جنگ با محمّد کنیم؟
ــ راست میگوید. ما عرب هستیم و محمّد نیز عرب است. قسم به بت بزرگی که میپرستیم محمّد برای ما بهتر از این یهودیان میباشد.
ــ این یهودیان سالها پیش به سرزمین ما آمدند و اینجا را تصرّف کردند. آنها باید به وطن خود، شام بروند. این سرزمین مال پدران ماست. اینجا فقط مالِ ما عربهاست.
ــ آخر چرا ما باید با محمّد و یارانش که هموطنان ما هستند، جنگ کنیم؟
ــ مگر فراموش کردید که یهودیان به ما وعده دادهاند که خرمای یک سال خیبر را به ما بدهند. این پول بسیار زیادی است.
ــ از کجا میدانید که ما به این پول خواهیم رسید؟ تا امروز محمّد در همه جنگها پیروز شده است.
ــ نگاه کنید، یهودیان خودشان در قلعههای محکم هستند و زن و بچّه آنها در امنیّت هستند؛ امّا ما چه؟ زن و بچّههایِ ما در چادرهایی در بیابان هستند و هیچ پناهی ندارند.
ــ راست میگوید، اگر ما وارد جنگ با محمّد بشویم لشکر او اوّل به ما حمله خواهد کرد زیرا ما هیچ پناهی نداریم.
ــ به راستی وقتی محمّد به ما حمله کند آیا یهودیان به یاری ما خواهند آمد؟ آیا پناهگاه خود را ترک خواهند کرد؟
ــ هرگز، آنها هیچ گاه به خاطر ما جانشان را به خطر نخواهند انداخت. مگر نمیدانی که یهود هیچ چیز را به اندازه جانش دوست ندارد.
اکنون سکوت بر فضای خیمه حکمفرما میشود. همه به فکر فرو میروند.
مثل این که من کنار خیمه سران قبیله غَطَفان هستم. خیلی دلم میخواهد بدانم که آنها چه تصمیمی میگیرند.
یک نفر به این سو میآید، من باید در جایی مخفی شوم تا مرا نبیند. سریع از آن خیمه دور میشوم. آنجا گودالی است، خوب است آنجا مخفی شوم.
حیف شد کاش میتوانستم بفهمم آنها چه تصمیمی خواهند گرفت، امّا فعلاً باید از جای خود تکان نخورم وگرنه کارم تمام است.
آنقدر خستهام که چشمانم را خواب گرفته. خوب است ساعتی بخوابم و وقتی که همه خواب رفتند فکری بکنم