صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 34

موضوع: یک آسمان پروانه { سیری در زندگی ریحانه نبی فاطمه زهرا سلام الله علیها}

  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    فاطمه، استوار شده است، بسان کوهِ، نیرومند شده است، همچون طوفان، پاکیزه شده است، همانند قطره‌های باران. روحش لطیف شده، همتای بنفشه.

    فاطمه در راهی که می‌پیماید، آیینه تجلّی تمام ارزشهایِ پنهان و آشکاری است که پروردگار- از روزی که حوّا را آفریده- در زن نهاده است.
    کسی نیست تا رازهای فاطمه، روح شکوهمند و ژرفای صفای چشمان علی‌اش را دریابد، کسی نیست تا دوردست خِرَد فاطمه را در سفر به عمق کیهان- به جایی که ستارگان متلود می‌شوند- بفهمد.


    فاطمه بزرگ می‌شود و امیدهای پیامبران در وی رشد می‌یابد. چشمانش درخشانتر، رخسارش فروزانتر، گیسوانش بلندتر و ژرفتر از شب می‌شود، شبِ بیابان که تپه‌های شنزار را فرومی‌پوشانَد.

    سالهای کینه‌ورزی می‌گذرد و روزهای ناکامی و گرسنگی سپری می‌شود. موریانه بندهای معاهده‌ی بیدادگرانه را می‌خورَد و تنها جمله «باسمک اللهم» از آن می‌مانَد.

    فاطمه، نیرومندتر از گذشته از محاصره بیرون می‌آید. دلش لباب از شکیبایی و نستوهی است. هاشمیان به خانه‌های خود در مکّه بازمی‌گردند، با خاطره‌ها و محله‌های کودکی.

    فاطمه، برمی‌گردد، با دلی لبریز از شادمانی و چشمانی درخشان از ایمان به آینده‌ای بهتر.

    روزگار می‌گذرد. آسیاب زمان می‌چرخد، می‌کوبد و خُرد می‌کند و خدیجه- مادری مهربان- و همسری ناب، خسته از پای می‌افتد. روزگار وی را درهم می‌کوبد و رنجور می‌سازد. فاطمه همچنان خردسال است. شاید هشت بهار از عمرش گذشته است




    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 17-02-2017 در ساعت 02:09
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  2. تشكر



  3. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  4. Top | #12

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    چشمان خدیجه از اشک آکنده می‌شود «اسماء» از راز گریستن می‌پرسد. مادر- که در آستانه کوچ است- پاسخ می‌دهد: «به خاطر فاطمه می‌گریم، برای شب زفاف. عروس، نیازمند کسی است تا رازش را به وی بگوید.»

    اسماء می‌گوید: «بانویم! با خدای عهد می‌بندم اگر تا آن زمان زنده بودم، این وظیفه را برعهده گیرم.» و مادر با آرامش چشمانش را فرومی‌بندد و دلِ محمد صلی الَّله علیه و اله و سلم فرومی‌ریزد. شویش کسی را از دست داد که در این درگیری تلخ، کنارش ایستاد، او را باور و یاری کرد.

    پیکر بانوی عصر خویش، در سرزمین، «حجون» پنهان می‌شود.

    در این لحظه‌ها فاطمه کجاست؟

    دختر، دلی گرم و سینه‌ای پر مهر را جستجو می‌کند و نمی‌یابد، پدر با چشمانی بارانی می‌گوید: «مادرت در خانه‌ای از نی زندگی می‌کند، خانه‌ای بی‌سر و صدا و بی‌رنج و خستگی.» [36] .

    روزها تکرار می‌شوند و سرنوشت ضربه‌ای دیگر فرود می‌آورَد، «ابوطالب»، به هشتاد سالگی رسید. و زمان استراحت است. چشمانش را فرومی‌بندد. با رفتنش، برج و باروی پایداری می‌لرزد. گردبادِ دیوانه‌ی بت‌پرستی شدیدتر می‌وزد.

    محمد صلی اللَّه علیه و اله و سلم، رنجها و شکنجه‌های گوناگون را تاب می‌آورد. دیگر کسی نیست مانع آزار قریشیان شود. اینک «ابوجهل» است که عَرْبَده می‌کشد و تهدید می‌کند. یاوری نیست، خدیجه رفته است، ابوطالب رفته است، سال، سال اندوه است.

    فاطمه تهدید کافران را می‌شنود، محمد، تهدید به کشتن می‌شود. فاطمه با چشمانی بارانی [37] به منزل برمی‌گردد.

    رنگ چهره‌ی تابناک پریده است. ابرهای اندوه در دلِ دین باورش متراکم می‌شوند. غم در چشمان درشتش موج می‌زند






    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  5. تشكر


  6. Top | #13

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    آه ای مادر محبوب کاش بودی و می‌دیدی بر پدر چه می‌گذرد!

    در نیمروزی شوم، فاطمه به پیشواز پدر می‌شتابد و از آنچه می‌بیند، خشم دلِ پاکش را تسخیر می‌کند.

    شگفتا! چگونه بت‌پرستان زَهره داشته‌اند تا خاک بر چهره بزرگترین پیام‌آور بپاشند؟! چگونه خاک بر چهره‌ی آفتابی می‌پاشند که سخنانش دلهای رنجبران زمین را روشن کرده است؟!

    آن گونه که ابرها در آسمان گِرد می‌آیند، آن گونه که باران زمستانی می‌بارد، چشمان فاطمه از اشگ لبالب می‌شوند. سرِ پدر را می‌شوید. اشگش، با آب درهم می‌آمیزد و رخسار پدر شسته می‌شود.

    پدر همدلی می‌کند: «دخترکم! گریه نکن. خداوند (جان) پدرت را حفظ می‌کند.» [38] .

    دخترکی هشت یا ده ساله چه می‌تواند بکند؟ چگونه می‌تواند برابر گردباد دیوانه بایستد؟

    چگونه می‌تواند مانع رنج و شکنجه‌های پی در پی شود؟

    در پی پدر به سوی خانه‌ی کعبه روانه می‌شود، پدر غوطه‌ور در چشمه‌ی نماز می‌گردد. بت‌پرستی از آنچه می‌بیند به خشم می‌آید. برمی‌خیزد. در دستان پلشت خود شکمبه‌ی خونینی دارد. آن را برسیمای تابناک از نور خداوندی می‌پاشد، فاطمه برمی‌آشوبد. گدازه‌های اندوهی مقدس سرازیر می‌شوند، چه کار می‌تواند بکند؟ به سوی پدر می‌رود. چهره‌اش را پاک می‌کند. [39] .

    چشمه‌ی محبت در دلِ پدر می‌جوشد. او را «امّ‌ابیها» می‌نامد و به وی می‌گوید: «پدرت فدای تو باد!». [40] .

    هرگاه رنجها افزون می‌شوند و شعله‌های بدی زبانه می‌کشند تا سنتهای پیامبران را خاکستر کنند، پدر به خانه برمی‌گردد تا فاطمه را چشم انتظار خویش بیابد. با دیدنش، غمها می‌کوچند و وقتی او را می‌بوسد، حس می‌کند وارد بهشت شده است





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  7. تشكر


  8. Top | #14

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    سفر ز شهر شرارت تا پگاه شرافت


    مکه، شده است دوزخ. شده است سرزمینِ از پای فتادگان. فرزندان پاکدلش را آواره می‌کند. پیامبر، نگران هجرت به سرزمینی است که در آن دین باوران به آسودگی نفَس بکشند.

    در ربیع‌الاوّل از سیزدهمین سال رنج و شکنجه، پیامبر گام در راه «یثرب» می‌نهد و «تاریخ هجری» آغاز می‌شود، تاریخی که چهره‌ی جهان را دگرگون می‌سازد و مسیر انسانها را تصحیح می‌کند.

    چند روزی بیش نگذشته که فاطمه خبرهای خوشی را دریافت می‌کند. مهاجرانِ آواره، به دهکده‌ی «قبا» رسیده‌اند و او باید مهیای هجرت شود. علی علیه‌السلام، شتری برای سفر می‌خرد و لحظه‌ی حرکت فاطمه‌ها [42] به سوی چشمه‌های نور و عشق وآرامش، فرامی‌رسد.

    قافله، به سوی منطقه «ذی طوی» رهسپار می‌شود تا از آنجا گام در شنزار و تپه‌های بیابان نهد. «ابوواقد»، درشتناک قافله را می‌رانَد و زنان رنج می‌برند. علی دخالت می‌کند و می‌گوید: «ابوواقد! به خاطر زنان نرمی پیشه کن.»

    - می‌ترسم در تعقیبمان باشند.

    علی از هراسهای مرد می‌کاهد و راندن کاروان را برعهده می‌گیرد تا قافله به آرامی در دلِ دره‌ها ره سپارد. نزدیک «ضجنان»، زمین از سُمضربه‌های اسبان و گشتی‌ها به خود می‌لرزد. هشت بت‌پرست برای گرفتن و بازگرداندن مهاجران آمده‌اند.

    شترها زانو می‌زنند و شمشیر علی از آفتاب بیابان می‌درخشد. در آن لحظه‌های پرهیجان، جزیرةالعرب، قهرمان اسلام و شمشیری بی‌شکست را کشف می‌کند. در گرما گرم رویارویی علی، «حویرث» از فرصت استفاده می‌کند و شترِ فاطمه را رَم می‌دهد. شتر می‌ترسد و ناگهان برمی‌خیزد. [43]

    فاطمه، با پیکر رنجورش بر خاک می‌افتد و درد پیکر تُرد و شکننده‌ی او را مچاله می‌کند. بت‌پرستان شکست را تجربه می‌کنند و قافله راه خویش را ادامه می‌دهد. مهاجران، تا شب می‌رانند و شباهنگام بار می‌افکنند تا نفَسی تازه کنند.

    فاطمه، به آسمان آراسته از ستاره می‌نگرد. روحش، لبریز از ایمان می‌شود. پنجره‌ی دلش، به روی هستی گشوده می‌گردد تا پس از کشفِ رازهای آن بگوید: «خدا، تنها خدا». شنهای بیابان، بالش دخترکی می‌شوند که اندیشه‌اش در افقهای بی‌کران پرواز می‌کند، جایی که ستارگان به عشق خداوند می‌تپند.

    در ژرفای روح این دختر ملکوتی، آوای ایمان طنین می‌افکنَد که: «خداوندگارا! این (هستی) را بیهوده نیافریده‌ای. چه پاکیزه‌ای تو». [44] .





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  9. تشكر


  10. Top | #15

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    یک سبد پر ز نرگس

    اینک،فاطمه به سوی سرزمینی مهربان گام برمی‌دارد،

    قطعه زمینی که نورِ تابیده از کوه «حرا» را دوست دارد. فاطمه، به خانه‌ی «ابوایّوب» پناه می‌برد و در وجود مادر مهربان صاحبخانه، ایمان و بزرگواری می‌بیند. زن نیز دختر محمد را زیباترین و والاترین الگو می‌یابد، بانویی کوچک، یازده ساله، اما برتر از بانوان سالمند.

    پاکی و پاکدامنی، بزرگواری و شکوهمندی، بازتاب روحی لطیف در پیکری دلارا هستند. چشمان درشت فاطمه، یک سبد پر ز نرگس است. چه همانندی شگفتی میان این دختر و پدرش وجود دارد! در سیما، در اندام، در الگودهی، در حرف زدن و حتی در آرامش.

    روزها سپری می‌شوند و پیامبر ستونهای مسجد را برپا می‌کند تا نمادی از فرهنگ و عصر جدید باشد. محمد صلی اللَّه علیه و آله و سلم جامعه‌ای سرشار از سرزندگی می‌سازد.

    پس از گذشت چند سال از مرگ خدیجه، با «سوده» و سپس با «ام‌سلمه» ازدواج می‌کند و فاطمه به خانه اُم‌سلمه منتقل می‌شود، پدر دخترش را بدو می‌سپارد.
    ام‌سلمه، در این بانوی بانوان، چیزهایی کشف می‌کند: «او را دوست داشتم و راهنمایی‌اش می‌کردم، [امّا] سوگند به آفریدگار او از من با ادبتر و به همه چیز آگاهتر بود.» [45] .

    این فاطمه است، بانویی کامل که زندگی او را به کمال رسانید حوادث او را پولاد آبدیده و آسمان او را الگوی تابناک برای انسانها ساخت.





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  11. تشكر


  12. Top | #16

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    پچ‌پچ هر پنجره، زمزمه‌ی نام توست


    فاطمه، شده است بانوی شهر، شده است موضوعی جذّاب برای صحبت زنان.

    خانه‌های مدینه نام را زمزمه می‌کنند. از موی مشکین بلند او، از جشمهای بسانِ دریاچه‌های دل‌انگیز سرشار از ستاره، از رخسار مَه‌گون وی، از روی زلال، از اندوهی که در چشمان عسلی‌اش می‌چکد، از ژرفای خاموشی‌اش آن گاه که سر به زیر می‌افکنَد، از آزرمی دخترانه که چهره‌اش را گُل می‌اندازد و... حرف می‌زنند.
    ماهِ شب چهارده کامل شده است، فاطمه چهارده ساله شد. خواستگاران می‌آیند، یکی پس از دیگری، امّا بی‌هیچ بهره‌ای.

    کسی نمی‌داند، این مروارید شکوهمند، این پَری بی‌همتا، از آنِ کیست.

    محمد صلی اللَّه علیه و آله و سلم خواستگاران را بازمی‌گرداند و چشم انتظار فرمان پروردگار است. [46] .

    آسمان، دیده به راه تنها همتای فاطمه دارد، منتظر علی است. [47] .

    علی، لحظه‌ی خواستگاری را کشف می‌کند [48] و به خاطر تنگدستی، آن را به تأخیر می‌افکنَد. پس از مدتی، رهسپار خانه‌ی محمد می‌شود تا خواستگاری کند





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  13. تشكر


  14. Top | #17

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    تندیس شکیبایی، اسطوره‌ی زیبایی


    آن‌گاه که مدینه مهیای جشن عروسی می‌شود، جشنهای آسمانی آغاز می‌گردد. جبریل فرود می‌آید و اراده‌ی آسمان [50] را با خویش می‌آورد، اراده‌ای که می‌خواهد تا علی و فاطمه زیر یک سقف گِرد هم آیند، تا سوره‌ی «کوثر» تحقّق یابد و «خیر»، همه انسانها را فراگیرد.

    کابین فاطمه در زمین سپری است که علی به چهارصد و هشتاد [51] درهم می‌فروشد، و در آسمان شفاعتِ [52] گنه‌کاران است.

    جهیزیه‌ی فاطمه، قطیفه‌ای از مخمل، مشک، بالشی از پوست آکنده از پوست درختِ خرما یا گیاه خشبوی «اذخر» [53] سنگ زیرین و زبرین آسیاب و دو کوزه است. قطیفه، برای دو نفر کافی نیست. [54] .

    در آسمان، جهیزیه‌ی بانوی بانوان، آن است که درختان بهشت بر حوریان بهشتی و بر زمین بهشت مرواریدها فروریزند که حوریان را فراگیرند و ساکنان بهشت و آسمان خویش را با آنها بیارایند. [55] .

    فرشتگان گِرد هم حلقه می‌زنند. بهشتیان به شادمانی درمی‌آیند. حوریان در عرش دست‌افشانی می‌کنند.

    پرندگان آواز می‌خوانند و درخت «طوبی» بهترین مرواریدها، لؤلؤی برفگون، زبرجد سبز، یاقوت سرخ [56] و مرجان فرومی‌پاشد.

    در زمین، فاطمه به زفافگاه خویش می‌رود.

    پیشاپیش وی آخرین پیام‌آور، طرف راست، جبریل، سمت چپ میکائیل و هزاران فرشته پشت سرش ره می‌سپرند و تا سپیده، خدای را به پاکی یاد می‌کنند. [






    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  15. تشكر


  16. Top | #18

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض








    چون آب می‌آورند، اندکی از آن را بر آغوش، سر و میان شانه‌های وی می‌پاشد و می‌فرماید: خداوندا! من، او و تبارش را از [تبه‌کاری] شیطانِ رانده شده به تو پناه می‌دهم.

    آن گاه به او می‌فرماید: «به نام الله وارد شو». [58] .

    مسلمانان و مردمان مدینه به ولیمه دعوت می‌شوند و ولیمه‌ی علی بهترین ولیمه‌ها است. [59] آسمان و آخرین پیام‌آور آن را تبرّک کرده‌اند فاطمه، به خانه‌ی تازه رفته است.

    خانه‌ای ساده و ارزان قیمت، که زیراندازش شن نرم است.

    جالباسیِ چوبی، پوست گوسفند، بالشی از لیفِ خرما ومشکی آب. [60] .

    در شب زفاف، تمام جهیزیه را یک جا گِرد می‌آورند: پیراهن، روسری، قطیفه‌ای خیبری، فرشی از پوست، دو دست رختخواب از پارچه‌ای مصری که محتوای یکی از آنها لیفِ درخت خرما و دیگری پشم گوسفند بود، حصیری از منطقه «هجر»، دستاس، آفتابه، کوزه‌ی سفالین.

    این دنیای فاطمه است. بانوی شهر و بانوی جهان. دنیا، محمد صلی اللَّه علیه و اله و سلم را می‌گریاند. پدر می‌گوید: «آفریدگارا! برکت به قومی ده که بیشترین ظرفشان گِلین است.» [61] عطرِ سرودها فضای مدینه را می‌آکند و تاریخ می‌نگارد:

    ای همگامان من، به یاری آفریدگار راه روید
    و او را در همه حال سپاسگزارید.
    آنچه را که خداوند بر شما آفرید به یاد آورید
    که ناراحتیها و آفتاهایی است که از شما دورِ دور کرده
    یزدان پس از کفر، ما را هدایت فرمود
    و خدای آسمانها به ما طراوت ایمان بخشید
    با بهترین بانوی گیتی راه روید






    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  17. Top | #19

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض








    آن بانویی که سزاست به او گفته شود «عمه‌ها و خاله‌های من فدای تو»

    ای دخت آن که پروردگار بلند پایه او را فضیلت بخشید

    با وحی‌ای که بر او فرستاد و با رسالتها

    فاطمه! برترین بانوی انسانها

    کسی که رخساری همچو ماه دارد

    خدای به خاطر آن کسی که قرآن بدو فرود آمدترا بر تمام مردمان جهان برتری داده است

    خدا تو را به ازدواج جوانی فرزانه درآوردیعنی، علی بهترین انسانِ موجود ای همگامان من با او ره سپارید

    با آن بانوی بزرگواری که دخت رسول بلند پایه است

    خانه‌ی علی علیه‌السلام روشن شده است. شمعهای روح و رخسار فاطمه خانه را روشن کرده‌اند، خانه‌ای کوچک که واژگان آن را گرم و

    عطر بهشت آن را خوشبو کرده‌اند.





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  18. Top | #20

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    زهرا به زندگی تازه مشغول می‌شود. علی می‌داند زهرا «پاره‌ی تن» [63] رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلم است، پس، نه وی را می‌آزارد و نه او را بر کاری که خوش نمی‌دارد وادار می‌کند. زهرا نیز هرگز از فرمان علی سرپیچی نمی‌کند.

    علی در چشم زهرا، رخساری فرشته گون بود که دیدنش اندوه را می‌زداید.

    خوشترین لحظه‌ی علی [64] در زندگی، زمانی است که با فاطمه به سر می‌بَرد.

    کارهای انبوه منزل بر دوش زهرا است و هرگز بی اجازه‌ی علی از خانه‌ی شوی، گام بیرون ننهاده. [65] .

    سپیده دمان- و چه بسا پیش از سپیده- برمی‌خیزد در چشمه‌ی نماز غوطه‌ور می‌شود در بامداد، گندم را آرد می‌کند [66] و تنور را برمی‌افروزد. علی نیز هر آنچه از دستش برمی‌آید تا از کارهای فاطمه کاسته شود فروگذاری نمی‌کند. هیزم و آب می‌آوَرد و خانه را جارو می‌کند. [67] .

    علی می‌بیند همسر فرشته سیمایش با آن روح زلال و پیکر باریک، چگونه کار می‌کند. مشک آب بر سینه‌اش نقش می‌افکند و گرداندن سنگِ آسیاب بر پوست لطیف دستش آبله رویانده است. خانه را جارو می‌کند و غبار بر لباسش می‌نشیند. تنور را برمی‌افروزد [68] و از این همه کار رنج می‌بَرد.

    دلِ شوی از این همه تلاش همسرش به درد می‌آید و بدو پیشنهاد می‌کند تا نزد پدرِ مهربانش برود، شاید برای یاری، خدمتکاری به او هدیه کند. زهرا نزد پدر می‌رود. آزرم او را از خواستن بازمی‌دارد، پدر از نیازش می‌پرسد، می‌گوید: «آمدم به شما سلامی کنم.» و دست خالی به خانه برمی‌گردد.

    پدر، از آنچه در ژرفای دخترش موج می‌زند، آگاه است. شب به خانه‌ی او می‌رود. زمستان است و بادِ سرد در کوچه‌ها پرسه می‌زند. پوشش برای یک نفر کافی است. رسول صلی اللَّه علیه و آله و سلم اجازه می‌گیرد و وارد می‌شود و می‌پرسد: دختر محمد چه می‌خواست؟ و فاطمه شرمگینانه به خاموشی پناه می‌برد و علی پاسخ می‌دهد

    فاطمه، در بوته‌ی دردی مقدس، ذوب می‌شود، و شگفتا که گاه رنجِ بسیار باعث می‌شود تا «حقایق» بدرخشد، و دل آرام گیرد، دلی که برای مردم می‌تپد، برای همه‌ی مردم.

    فاطمه- که پروانه‌ای از جنس نور و چاووش خوان بهار است

    آرزومند جهانی سبز است، جهانی که در آن، نور، مکه، جزیرة العرب و سراسر گیتی را فراگیرد.

    با این نگاه، او رنج می‌بَرَد. با این نگاه، اندوه در چشمان درشتش می‌درخشد. با این نگاه، لبخند از لبان فریبایش کوچ می‌کند





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi