فاطمه، استوار شده است، بسان کوهِ، نیرومند شده است، همچون طوفان، پاکیزه شده است، همانند قطرههای باران. روحش لطیف شده، همتای بنفشه.
فاطمه در راهی که میپیماید، آیینه تجلّی تمام ارزشهایِ پنهان و آشکاری است که پروردگار- از روزی که حوّا را آفریده- در زن نهاده است.
کسی نیست تا رازهای فاطمه، روح شکوهمند و ژرفای صفای چشمان علیاش را دریابد، کسی نیست تا دوردست خِرَد فاطمه را در سفر به عمق کیهان- به جایی که ستارگان متلود میشوند- بفهمد.
فاطمه بزرگ میشود و امیدهای پیامبران در وی رشد مییابد. چشمانش درخشانتر، رخسارش فروزانتر، گیسوانش بلندتر و ژرفتر از شب میشود، شبِ بیابان که تپههای شنزار را فرومیپوشانَد.
سالهای کینهورزی میگذرد و روزهای ناکامی و گرسنگی سپری میشود. موریانه بندهای معاهدهی بیدادگرانه را میخورَد و تنها جمله «باسمک اللهم» از آن میمانَد.
فاطمه، نیرومندتر از گذشته از محاصره بیرون میآید. دلش لباب از شکیبایی و نستوهی است. هاشمیان به خانههای خود در مکّه بازمیگردند، با خاطرهها و محلههای کودکی.
فاطمه، برمیگردد، با دلی لبریز از شادمانی و چشمانی درخشان از ایمان به آیندهای بهتر.
روزگار میگذرد. آسیاب زمان میچرخد، میکوبد و خُرد میکند و خدیجه- مادری مهربان- و همسری ناب، خسته از پای میافتد. روزگار وی را درهم میکوبد و رنجور میسازد. فاطمه همچنان خردسال است. شاید هشت بهار از عمرش گذشته است






نقل قول
