سیاه بپوش، مدینه!
مدینه!
آه، مدینه! بوی کفر می آید، می شنوی؟
بوی خیانت است که می آید....
یادت هست؟ روز «اُحُد» را می گویم. آن روز تو را گفتم که این
مردان که به عشق زره پاره ای و شمشیر شکسته ای،
فرمان پیامبرشان را زمین می گذارند، لایق آسمانی شدن نیستند.
یادت هست؟تو گفتی به روز «بدر» بیندیش؛ آن روز که مُشتی نو مسلمان
به پیشوایی آفتاب، سپاه شب را در هم شکستند.
به روز «بدر» بیندیش. هیاهوی «هوازن» را که از یاد نبرده ای.
آن شب که در بحبوحه امتحان، هر کس به سویی می دوید و در سوراخی
می خزید تا از چشم مرگ، نهان بماند. آن روز که پیامبر
خدا را به امان خدا رها کردند و به شیطان پیوستند.
و تو گفتی به روز «فتح» بیندیش؛ آن روز که بتخانه، بار دیگر خانه
خدا شد و پیامبر و یارانش به خانه باز گشتند.
و من گفتم، باشد؛ به انتظار می نشینیم و سرنوشت را نظاره می کنیم.
شاید که تو راست بگویی. و امروز، فرداست؛
بو کن، بوی خیانت می آید؛ می شنوی؟
آن گوشه را ببین، خانه پیامبر خدا را. رحمت حق در بستر مرگ خفته است
و چند پروانه به گردش می گردند تا آخرین شعله های حیاتش را پاس بدارند.
امّا می دانند امیدی نیست. و بگو آن خیل عظیم که روز فتح بتخانه
را دیگر بار، خدا خانه کردند، کجایند؟
کمی چشم بچرخان: آن سوتر، گرد آن چادر حلقه زده اند.
مپرس آن جا چه خبر است که تو خود بهتر می دانی.
ستون های آسمان را می بینی که به لرزه در آمده اند؟
خورشید آخر، عزم غروب کرده است. سرخی شفق را می بینی؟
نترس، علی آن جاست!
تا او هست، که آوار آسمان بر سرت فرو نمی آید.
او بار زمینیان را به دوش می کشد تا آسمان ویران نشود.
بار سنگینی است، نه؟ از همین حالا پشتش را خم کرده است.
ببینش: کنار فاطمه نشسته است و می گرید؛
نه برای حقش، که برای خورشیدی که غروب می کند.
چهره اش گلگون است و ساعتی دیگر پشت صخره های
جاهلیت ثانی پنهان خواهد شد.
مدینه!
آه مدینه!
از تو کاری نمی آید.
از امروز خدا به داد فاطمه برسد.
امید مهدی نژاد





نقل قول




















