صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 43

موضوع: شب سراب

  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    فكر مي کنم بعد از مرگ پدر، شاید دو سالي، ما همیشه و همیشه شام سیب زمیني پخته مي خوردیم و این غذاي غیر قابل تغییر ما شده بود و عجیب است که نه دلمان را مي زد و نه آن طوري که امروزه مي گویند به کمبود ویتامین و
    فلان بهمان هم مبتلا نشدیم .البته ناهار چیز دیگري مي خوردیم .بوراني کدو بادمجان، خیلي که وضعمان خوب بود–
    کوکوي سبزي مي خوردیم که بوي خوش آن تا سر کوچه مي پیچید و آن روز براي ما ضیافتي بود.
    گوشت فكر مي کنم هر ماه یكبار هم نمي توانستیم بخوریم چون این بلا گرفته همیشه ایام گران بود و هست، اما چون نمي خوردیم دلمان هم نمي خواست یا شاید مناعت طبعمان ابراز نمي کرد.
    مادر،همیشه قسمت خوب هرچه را که داشتیم براي من مي گذاشت و خودش گاهي به بهانه بي میلي گاهي به بهانه کم اشتهایي و زماني به خاطر سردرد از خوردن آنچه من دوست داشتم ابا مي کردو متأسفانه چیزي نبود که من دوست نداشته باشم.!!!
    وقتي یكسال از مرگ پدر گذشت رفتار همسایه ها با ما جور دیگر گشت، زنها کم کم با مادرم قطع رابطه کردند و برعكس مرد ها ، مدام یا از من حال مادر را مي پرسیدند یا هرازگاه که او را توي کوچه مي دیدند به حرفش مي کشیدند .مخصوصاً مشدي جواد که گاهگاهي توي دستمال پنج تا تخم مرغ مي گذاشت و موقع غروب به من مي داد و به مادرم سلام مي رساند.
    زن بند اندازي بود که از زمان حیات پدر، ماهي یكبار به خانه ما مي آمد و سرو صورت مادر را صفا مي داد و سمه و سرمه مي کشید سرخاب و سفیدآب مي فروخت،اما بعد از مرگ پدر،مادر جوابش کرده بود، دیگر نمي آمد.
    یكروز که براي ناهار به خانه آمدم خاله رقیه خانه ما بود.
    فكر کردم یكسال گذشته و مادر مي خواهد بازهم سر و رویي صفا بدهد، نمي توانم بگویم دلگیر یا خوشحال شدم، حالتي گس داشتم، یكدل دوست داشتم که مادر غم پدر را فراموش کند،یكدل مي گفتم :نه.
    اما مادر با خاله رقیه سرسنگین بود.
    بالاخره کي جوابم را مي دهي؟-
    جوابت را دادم رقیه خانوم- .
    اینكه جواب نبود جواب حسابي مي خواهم- .
    همان بود که گفتم- .
    پس بلند شوم بروم، امروز ما را از کار و زندگي انداختي آخرش هم هیچي به هیچي- .
    بمان لقمه ناني داریم با هم بخوریم- .
    با سربلندي گفتم :مادر تخم مرغ پخته داریم.
    خاله رقیه خندید و گفت:
    نوش جان خودتان، بچه هایم و آقا مصطفي حتماً حالا دلواپس من هستند- .
    بلند شد و چادر شبش را به کمر بست روبندش را انداخت و راهي شد.
    توي حیاط شنیدم که به مادر مي گفت:
    بالاخره چي؟ جواني، خوشگلي، حیف است- .
    تمام شد رقیه خانم،مال من تا همین جا بود، تمام شد- .
    باز هم فكرهایت را بكن من بر میگردم- .
    خانه خودت هست هر وقت بیایي قدمت بالاي چشم، فقط خواهشم را فراموش نكن ایندفعه حتماً بیار- .
    وقتي صداي بسته شدن در را شنیدم،شلوارم را در آوردم و سفره را از روي طاقچه برداشتم روي زمین گذاشتم، نان را مادر همیشه توي سفره مي پیچید
    مادر تخم مرغ ها کجاست؟-
    مادر مثل اینكه به زور آتش درونش را مهار کرده بود، چنان فریاد زد که من هاج و واج شدم.
    تخم مرغ و کوفت .الهي حناق بگیرد مردیكه الدنگ-
    - ؟!!
    خاک بر سر از ریش سفیدش و موي سیاه نوه هایش خجالت نمي کشد- .
    کي مادر؟ چي شده؟-
    ببین رحیم دیگر از این مردیكه احمق تخم مرغ نگیر فهمیدي؟-
    سیب زمیني و پیاز هم نگیرم؟-
    کمي فكر کرد و گفت:
    نه نگیر هرچند پول مي دهي اما نگیر میروم بازار مي خرم- .
    اما دو روز دیگر مشدي جواد با یك اردنگي مرا از دکانش بیرون کرد.
    یك هفته اي در محله اي دیگر اتاق گرفتیم اما نه کاري براي من بود نه براي مادر، بالاخره آخرین خرت و پرت ها را هم فروختیم و بلیط اتوبوس خریدیم و از آن شهر بیرون آمدیم.




    امضاء




  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #12

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    قسمت سوم

    رحیم ، رحیم پاشو پسرم دیر مي شود راهت دور شده- .
    چشم باز کردم هنوز آفتاب بیرون نیامده بود.
    پاشو قربان قد و بالا یت بره مادر صبحانه حاضر است- .
    غلغل سماور و بوي سنگك تازه حسابي خواب را از سرم پراند، از امروز باید به تیمچه فرش فروشها مي رفتم ، آنجا پادوي دکان شده بودم.
    یكماه از روزي که مشدي جواد بیرونم کرده بود مي گذشت و در این مدت بیكار مانده بودم اما صبح تا شب پهلوي مادرم مي نشستم ، جایي را هم نمي شناختم تازه به تهران آمده بودیم.
    خاله رقیه یك گلوله نخ پنبه اي براي مادر آورده بود و نیم ساعتي هم بند انداختن یادش داد و من هم به دقت نگاه کردم و چون جوانتر بودم باهوش تر بودم زودتر از مادر یاد گرفتم.
    این یكماه را که خانه ماندم همراه مادر تمرین بند اندازي مي کردیم طفلي مادرم چهارتا انگشتش بسكه نخ رویش لیز خورده بود زخمي شده بود.
    پسر تو چه خوب یاد گرفتي- .
    ما اینیم خانم- .
    کاش مي شد ترا همراه خودم مي بردم و خندید- .
    من اخم کردم از حرفش خوشم نیامد، اصلاً حالت مخصوصي پیدا کرده بودم .از زنها بدم مي آمد .مثل حالت ویار داشتم .بوي زن بدماغم مي خورد چندشم مي شد .توي کوچه و بازار دختر و زن که مي دیدم فرار مي کردم، اگر
    پدرم زنده بود حتماً نمي گذاشتم مادرم ببوسدم، اما دلم برایش مي سوخت، او جز من کسي را نداشت و تمام عشق و محبتش در وجود من خلاصه مي شد.
    گاهگاهي، شاید هر ماه یكي دو بار سرم را مي بوسید و من واقعاً دندان روي جگر مي گذاشتم و تحملش مي کردم. این حالت دو سالي طول کشید و بعد..
    همه چیز تغییر یافت..
    در تیمچه فرش فروش ها دنیاي دیگري به رویم گشاده شد، آنجا دیگر دکان بقالي نبود که یك سیر ماست و نیم کیلو پیاز بخرند.
    آقاهاي خیلي تر و تمیز، فوکول زده، عصا قورت داده، با لباس اطو کرده با کلاه و دستكش مي آمدند .خرید و فروش هاي هزار هزاري مي کردند و بعد از هر معامله یك تومان دو توماني هم به عنوان شاگردانكي کف دست من مي گذاشتند.
    حاجي عباس، ارباب من مرد خوبي بود، گدا صفت نبود مال و منال زیاد نداشت خانه اش در یكي از محله هاي پاچنار بود هر هفته یكبار چیز میز مي خرید و من مي بردم در خانه اش، حیاط خانه اش سنگ فرش خوشگلي داشت وسط
    سنگ ها چمن زده بود بیرون، روي تپه هاي کوچكي که وسط باغچه درست کرده بودند گلهاي شمعداني کاشته بودند .دور گلهاي شمعداني برگ نقره اي بود که خیلي خوشگل دیده مي شد .دور تا دور حیاط درخت هاي میوه
    کاشته بودند،همه جور میوه داشتند و گاهي که پسر حاجي آقا منزل بود و دم در مي آمد و سبد را از من مي گرفت یكدانه سیب یا گلابي از درخت مي چید و به من مي داد.
    رحیم خانگي است بخور- .
    نخورده نیستم آقا صمد- .
    این مزه اش فرق مي کند- .
    دستتان درد نكند- .
    و آن شب سیب یا گلابي را با مادرم مي خوردیم.

    امضاء



  4. Top | #13

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    راستي رحیم مردم چه زندگي هایي دارند- .
    مادر شانس دارند شانس، زن حاجي عباس انگشت دست تو هم نمي شود پسرش آقا را اگر ببیني فكر مي کني- دلاک حمام است، اما برو ببین چه خبر است حاجي آقا هر دفعه گوشت مي خرد کم از دو کیلو نیست.
    راستي رحیم من پول دارم فردا از همان جا که براي حاجي آقا گوشت مي خرید دو سیر گوشت بخر آبگوشتي- بخوریم.
    سنگك تازه هم بخریم- .
    آه رحیم حیف از آن خانۀ مان که سبزي خوردن داشتیم، آدم وقتي نعمت دارد قدرش را نمي داند، وقتي از دست- رفت تازه مي فهمد که چقدر سعادتمند بود.
    مادر اینجا ناراحتي؟-
    نه، نه ناراحت نیستم ولي خب آنجا کجا اینجا کجا؟-
    حق با مادر بود، ما توي زیرزمیني که پنجره هم نداشت و فقط یك در قراضه داشت که مادرم چادر کهنه اش را بریده و پرده دوخته جلوي در آویخته بود، زندگي مي کردیم.
    روزي که از خانه قبلي به این جا اساس کشي کردیم، من گاري دستي اي کرایه کردم و دار و ندارمان را روي آن گذاشتم که مهم ترین اثاثیه مان رخت خواب مان و گلیم مان بود .وقتي از جلوي دکان مشدي جواد رد مي شدیم آمد بیرون دکان ایستاد و با تحقیر من و مادرم را که به کمك هم گاري را حل مي دادیم نگاه کرد و با صداي بلند
    گفت:
    « گداي کله شق»
    خواستم چیزي بگویم ولي مادرم با پایش لگدم زد.
    هیس- .
    مشدي جواد آن خانه مان را دیده بود آن طوري گفت اگر این جا را مي دید چه مي گفت؟
    مادر کمتر از گدا هم داریم؟-
    با تعجب نگاهم کرد .خنده ام گرفت، من خیلي کم مي خندیدم حالا هم خیلي کم مي خندم، ولي نمي دانم آن شب چرا خنده ام گل کرده بود.
    خندیدم و خندیدم و توي خنده بریده بریده گفتم:
    اگر مشدي جواد حالا این جا بود فكر مي کني به ما چي مي گفت؟-
    مادرم گویي منفجر شد.
    بگور پدرش مي خندید،غلط زیادي مي کرد،من و تو با آبرو زندگي مي کنیم،نه مال کسي را مي خوریم نه حق- کسي را پامال مي کنیم، مشدي جواد ذلیل مرده با آب قاطي کردن توي شیر با کم فروشي با بد فروشي با گرانفروشي و کلاه برداري صاحب آلاف الوف شده، مردکه بي همه چیز، فكر کرده بود من هم لنگه زن دومش هستم که به خاطر یك شكم نان ... استغفرالله، استغفرالله.



    امضاء



  5. Top | #14

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    و من تازه فهمیدم که خاله رقیه آن روز از طرف مشدي جواد مأموریت داشت که ننه مر خواستگاري کند و علت اینكه مشدي مرا از دکان بیرون کرد جواب منفي مادرم بود و آن تخم مرغ هاي گاه بگاه، دون بود که مي پاشید. یكي از روز هایي که سبد پر از قند و شكر و چاي و گوشت و چیز هاي دیگر را بردم دم در حاج عباس دخترشان در را برویم باز کرد.
    من هیچوقت توي صورت زنها و دختر ها نگاه نمي کردم حالا هم نمي کنم اینكه مي گویم توي صورت به خاطر این است که زن و دختر هاي حاج عباس هیچوقت مرا نا محرم فرض نكردند .همیشه بي حجاب جلوي من رفت و آمد مي کردند.
    حالا من زیاد بزرگ نبودم، آن ها حتي حمال هاي گردن کلفتي را که فرشها را مي بردن توي انبار خانه شان روي هم مي چیدند یا هر روز مي رفتند و از آنجا مي آوردند هم،مرد نمي دانستند و محل سگ هم به آنها نمي گذاشتند،
    گویي مرد ها فقط توي کوچه ها بودند وقتي از در خانه شان وارد مي شدند خواجه مي شدند.
    نمي دانم حالا هم زنها همینجورند یا نه.
    دختر حاج آقا سبد را از من گرفت من خواستم برگردم گفت:
    رحیم مادرم باهات کار دارد- .
    تا آن روز زن حاج آقا را بدون چادر ندیده بودم .وقتي رفتم توي حیاط بالاي پله ها ایستاده بود بدون چادر،بدون روسري
    سلام خانم- .
    سلام رحیم آقا حالت خوبه؟-
    به مرحمت شما- .
    رحیم آقا، مادر شما چكار مي کند؟-
    دلم هري ریخت یك لحظه فكر کردم مي خواهد بگوید بیاید خانه ما رخت بشوید یا آشپزي کند.
    خدا را شكر حاجي خانم خودش دنبال حرفش را گرفت.
    شنیدم بند انداز است- .
    گویي بار سنگیني از روي دوشم برداشتند،نه تنها ناراحتي ام از بین رفت بلكه خوشحال هم شدم، تصور این که مادرم بیاید و اینجا را ببیند خیلي برایم شیرین بود.
    بلي خانم- .
    میشه بیاري این جا؟ آن خانمي که ا مشتري اش بودیم مریض شده ما ماندیم- .
    چرا نمي شه خانم کي خدمت برسد؟-
    با دخترش مصلحت مشورت کرد.
    هفته دیگر همین روز- .
    چشم خانم- .
    سرم را آوردم پایین و برگشتم بطرف در.
    صبر کن رحیم آقا بگذار ببینم حاجي آقا آلبالو فرستاده؟-
    من مي دانستم که آلبالو نخریده گفتم نه خانم آلبالوي خوب نداشتند کرمو بود حاجي آقا سپردند فردا بیاورند. شكر چي به اندازه خریده؟-
    چقدر خواسته بودید یكم من شكر آوردم- .
    یادت باشد رحیم آقا نیم کیلو من آلبالو مي خواهم- .
    چشم خانم فردا- .


    امضاء



  6. Top | #15

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    وقتي بر مي گشتم توي کوچه براي خودم آلبالو و شكر را قاطي کردم، توي ذهنم مربا ساختم به به چه مربایي !تصور کردم مزه مربا را زیر دندانم احساس مي کنم، سرحال بود شنگول بودم این اولین بار بود که مادرم به وسیله من به خانه اي دعوت مي شد.
    تا غروب که وقت خلاصي من از کار بود خیلی عجله داشتم مي خواستم زودتر بروم و این خبر خوش را به مادرم بدهم.
    مادرم خانه کساني مي رفت که زیاد سرشان به تنشان نمي ارزید، خانه حاجي آقا براي او به معني واقعي کلمه ترقي بود.
    شب به محض اینكه در را باز کردم گفتم:
    مادر مژده بده، مژده بده- .
    چي شده رحیم؟ خوش خبر باشي پسرم- .
    مژده بده تا بگویم- .
    مزدت زیاد شده؟-
    بهتر از این- .
    فرائد الادب ات را پیدا کردي؟-
    از کجا؟ توي دکان؟ توي تیمچه؟-
    و من مدتي به خاطر این « بودیم » موقع اسباب کشي فرائد الادب را که یادگار پدرم بود گم کرده بودم،نه گم کرده مسأله گیج و منگ بودم، اما یادآوري دوبارۀ آن در این لحظه سرحالیم را خنثي کرد.
    ننه جان باز هم حالم را گرفتي، نه بابا براي تو مژده دارم زن اربابم گفته بروي به خانه شان براي بند اندازي- . آنطور که فكر مي کردم مادرم خوشحال نشد.
    اما موقعي که شب رختخواب هایمان را پهن مي کردیم آهي کشید و گفت:
    خدا کند کارم را قبول کنند- .
    با تعجب گفتم:
    مادر مگر دست بفرمان نشدي؟ مگر کارت عیب دارد؟-
    نه، اما-
    اما دیگر ندارد صورت صورت است، صورت تو چه فرقي با صورت زن حاجي آقا دارد؟-
    خنده غمگیني کرد و گفت:
    شاید به قول تو فرق نداشته باشد اما آنها قر و قمیش شان بیشتر است من تا به امروز براي اصلاح صورت خانمي- مثل او نرفته ام، هر که بوده از طبقه خودمان بوده اگر هم یك ذره دردشان آمده تحمل کرده اند.
    با تعجب گفتم مگر درد دارد؟
    خندید :آره که درد دارد موها را باید از ریشه بكنم.
    مادر طفلك آن موقع که تازه مي خواست یاد بگیرد و من هم یادش مي دادم همیشه روي پاهاي خودش دستهاي خودش و حتي پیشاني خودش کار مي کرد و من هیچوقت نفهمیده بودم که درد مي کشد و دم نمي آورد.
    از روي طاقچه نخ پنبه اي را برداشتم شلوارم را تا زانو کشیدم بالا که امتحان کنم .مادر یكدفعه چشمش به ساق پاي پر از موي من افتاد و با ناباوري گفت:

    وااي رحیم تو بزرگ شدي.

    *******************************
    امضاء



  7. Top | #16

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    هزار بار مرا مرگ به از این سختي است
    براي مردم بدبخت مرگ خوشبختي است
    گذشت عمر بجان کندن اي خدا
    مردم ز دست این همه جان کندن،
    این چه جان سختیست
    رسید جان به لبم هرچه دست و پا کردم
    برون نشد، دگر این منتهاي بدبختي است


    رحیم-
    بلي حاجي آقا-
    بدو براي آقا سید محمد رضا چاي بیار-
    دلم گرفت، منهم میخواستم گوش به شعر آقا بدهم ولي حالا باید بروم دنبال کار .خواهي نخواهي اطاعت کردم.
    از پله ها دویدم پایین،به طرف قهوه خانه پریدم.
    آقا مرتضي زود زود دو تا چایي-
    چه خبره؟ سر آوردي؟ چایي را تازه دم کردم یه خرده دندان روي جگر بگذار- .
    حالم گرفته شد همانجا روي پله نشستم، تا چایي دم بیاید، همیشه حاجي آقا مي گفت:
    بدون چایي برنگرد صبر کن با چایي بیا- .
    تیمچه فرش فروش ها صحن بزرگي بود که وسط حیاط حوض گرد بزرگي وجود داشت که آب آن را نمي دانم از کجا مي آوردند و پر مي کردند، تمیز نبود اما همیشه پر بود .دور تا دور، اتاق هاي کوچكي بود که با یك دهلیز دو متري و چهار تا پله همه به صحن حیاط راه داشتند در هر یك از این اتاق ها یك حاجي آقاي فرش فروش نشسته بود، چهار طرف حوض فرش هاي کهنه و نو روي هم چیده شده بودند، از اول اذان صبح تا غروب آفتاب مدام عده
    اي حمال و بنكدار و خریدار و فروشنده وسط این فرش ها در هم مي لولیدند، گاهي معامله جور مي شد و با خوشي از هم جدا مي شدند و گاهي سر قیمت چنان با هم دعوا و مرافعه را مي انداختند که گویي ارث و میراث پدرانشان را
    دارند قسمت مي کنند .از همه جالبتر دعواي حمال ها بود !حمال ها ي پیر همیشه غرغر مي کردند و از این که جوانتر ها مدام آماده فرمان بودند لج شان مي گرفت و الحق و الانصاف هم حق داشتند تا حاجي آقایي سر از حجره
    بیرون مي کرد صدا میزد:
    حمال- تا پیر ها از جا بجنبند جوانها فرش ها را به دوش گرفته بودند و بالاخره غروب که براي گرفتن مزد جمع مي شدند همیشه جوان ها چند قراني بیشتر از پیرمرد ها دریافت مي کردند و این مسأله همیشه باعث دلخوري بین گروه جوان و پیر بود.
    و من و رفقایم که همگي پادوي تیمچه بودیم همیشه خودمان را یك سروگردن بالاتر از حمال ها مي دانستیم و از اینكه مزد مقرري داریم به خودمان مي بالیدیم.
    بیا رحیم بیا چایي قند پهلوي دبش- .
    از جا بلند شدم چایي ها را گرفتم.
    مهمان حاجي کیه؟-
    همان جوانك فكلي که شعر مي خواند- .
    آقا مرتضي ابروها را بالا کشید و سرش را تكان داد وقتي برگشتیم آقا سید محمد رضا شعر دیگري مي خواند: خلقت من در جهان یك خلقت ناجور بود منكه خود راضي به این خلقت نبودم زور بود
    خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش از عذاب خلق و من ، یارب چه ات منظور بود
    حاصلي اي دهر ، از من ، غیر شرّ و شور نیست مقصدت از خلق من ، غیر شرّ و شور بود
    ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه ام آفریدستي؟ زبانم لال.....



    امضاء



  8. Top | #17

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    آقا محمد رضا کلامش را تمام کرد و نگاه کنجكاوي به طرف من انداخت .حاجي آقا مثل اینكه معني نگاه او را فهمید: پسر با معرفتي است، مورد ثقات است- .
    سواد داري پسر؟-
    یك کمي آقا- .
    یك کمي یعني چقدر؟-
    حاجي آقا گفتند :مي تواند بخواند و بنویسد.
    پدر داري؟-
    نه آقا- .
    با کي زندگي مي کني ؟-
    با مادرم- .
    حاجي آقا گفتند :مادرش به جاي خواهر من زن بسیار خوبي است، مشیر و مشاور مادر صمد شده ، زن زحمتكشي است ، حلال اند ، محرم اسرارند.
    کجا زندگي مي کنید؟-
    زرگنده آقا- .
    اوووه ، از آنجا چه جوري میاي ؟-
    میام دیگه آقا چاره ندارم- .
    آقا سید محمد رضا آه سردي کشید و گفت :تا کي باید شاهد بدبختي مردم باشیم و درماني هم برایشان نداشته باشیم؟ مادرت جوان است؟ چند سال دارد؟
    کمي فكر کردم، نمي دانستم چند سال دارد؟ اصلاً توجه نكرده بودم، براي من چشم و ابرو یو رنگ و موي او معني نداشت، تمام وجود او براي من مادر بود و من تمام وجود او را بدون توجه به هیچ چیز دوست مي داشتم، تنها کسم
    بود، تنها یارم بود، بعد از پدر در این دنیاي وانفسا فقط او را داشتم او هم جز من کسي را نداشت، یك خواهري داشت که در اطراف ورامین زندگي مي کرد ولي آن زمان ورامین هم جاي دوري بود و من به یاد نداشتم که خاله ام
    را کي دیده بودم، مثل اینكه حاجي آقا و مهمانش از من فارغ شده بودند، من نمي دانستم مادرم چند سال دارد و جوابشان را نداده بودم .تو فكر بودم که صداي شعر خواندن مهمان حاجي آقا از عالم خیال بدرم کرد:
    ز اظهار درد، درد مداوا نمي شود شیرین دهان بگفتن حلوا نمي شود
    درمان نما، نه غیظ که با پا زمین زدن این بستري ز بستر خود پا نمي شود
    ضایع مساز رنج و دواي خود اي طبیب دردیست درد ما که مداوا نمي شود
    بي ادبي کردم وسط حرفش دویدم
    آقا چایتان سرد مي شود-
    اسمت چیه پسر؟-
    رحیم، آقا- .
    رحیم آقا هنري هم داري؟ به این جواني حیف است فقط پادوي حاجي آقا باشي- .
    حاجي آقا جابجا شد .از این حرف خوشش نیامد ولي مهمانش زبان رکي داشت.
    چي بلدي پسر جان- .
    چیزي بلد نیستم آقا، پدرم مرد نان آور خانه شدم علاقه به درس و مشق داشتم ولي نشد، خدا نخواست- . پوزخندي زد.
    برو پهلوي یك صنعتگر شاگردي بكن، پادویي هم مي کني آنجا ها بكن که یواش یواش چیزي هم یاد گرفته- باشي، اینجا تا آخر عمرت پادو مي ماني.
    حاجي آقا دوباره جابجا شد.
    اینجا جز ارزان خریدن و گران فروختن، هنري نمي آموزي، اما حتي دکان حلبي سازي پادو باشي بالاخره خودت- حلبي ساز مي شوي .حیف است جواني بخوبي و پاکي تو عمرش اینجا ها هدر رود، این مملكت صنعت مي خواهد و هنر مي خواهد کار و پستكار مي خواهد، چانه زدن و قیمت را بالا پایین کردن که هنر نیست.
    کار مادرت چیست؟-
    بند اندازه آقا- .
    سرش را تكان داد، خوبه، باز هم کار او بهتر از کار توست، هنري دارد کاري مي کند مزدي که مي گیرد حاصل کار خودش است، توي این مملكت ارج و مقامي ندارد، در فرنگستان این ها را کوافوز Coiffeuse مي گویند
    بروبیایي دارند، محل کار تر و تمیزي در سر هر خیابان دارند، شغل خیلي پر درآمدي هم هست، اصلاً درش اش را مي خوانند دختر پسر ها در کالج درس آرایشگري مي خوانند دیپلم مي گیرند پروانه کار مي گیرند، این هم براي
    خودش حرفه اي است، اما خب اینجا هنوز جا نیفتاده، مثل خیلي چیزهاي دیگر منتظریم ببینیم فرنگي ها چه مي
    کنند ما هم تقلید مي کنیم، اي دو صد لعنت بر این تقلید باد، همیشه دستدوم هستیم، همیشه دنباله رو هستیم .رو
    کرد به حاجي آقا و گفت:
    بنظر شما امیدي به آینده هست؟-


    امضاء



  9. Top | #18

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    چند روزي حرف هاي آقا سید محمدرضا، افكارم را مشغول و مغشوش کرده بود .زندگي حاجي آقاي خودمان را با
    آن کیا و بیا، با آن خانه بزرگ و آن رفت و آمد ها، با آن سبد هاي سنگین که گاهي مجبور مي شدم زمین بگذارم و خستگي در کنم، در ذهنم زیر و بالا مي کردم .از وقتي که مادر پا به خانه آن ها گذاشته بود زندگي ما هم رنگ تازه
    اي یافته بود، خاله و عمو و زن داي و دختر عمو و فلان و بهمانشان مشتري مادرم شده بودند، این سید جوان چه مي
    گفت که کار حاجي آقا هنر نیست .اگر هنر نیست پس این زندگي عالي از کجاست؟ رفاه خود و خانواده اش، آسایش بچه هایش، تازه کلي هم نانخور جانبي داشت .کدام حلبي ساز زندگي فرش فروش را دارد؟ چه فرمایش
    هایي آقا فرمودند .به قول آقا، مادر من هنري داشت زن حاجي آقا نداشت، مادر من از اینجا تا خانه آنها با پاي پیاده
    مي رود زن حاج آقا جز با درشكه جایي نمي رود، کو؟ پس کجاست آن قدر و منزلت که حضرت آقا سید فرمودند؟ پدر صلواتي بدجوري حواسم را پرت کرده بود، آن جوري که همیشه با میل و رغبت به سوي تیمچه مي رفتم، پایم دیگر جلو نمي رفت، کششي در خودم احساس نمي کردم، هرچند که گفته هاي او را قبول نكرده بودم اما چیزي در درونم شكسته بود که نمي دانستم چي بود .یك روز حاجي آقا کاغذي که رویش یك خط نوشته بود به من داد. رحیم با خط درشت این را روي یك مقوا بنویس مي خواهم بزنم بالاي سرم.
    کاسب حبیب خداست
    فهمیدم که حرف هاي آقا سید، افكار این پیرمرد را هم به هم زده، حالا با کي درد و دل کرده بود که بهش اطمینان داده بودند که حضرت پیغمبر خودش فرموده کاسب حبیب خداست کاري هم که حاجي آقا و همه ساکنان آن
    تیمچه و جاهاي مشابه مي کردند جز کسب نام دیگري نداشت.
    ******************************


    امضاء



  10. Top | #19

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    رحیم بنویس یادت نره- .
    نه مادر یادم مي ماند- .
    بگو چي باید بخري؟-
    یك چارک حنا، نیم چارک گل بابونه، نصف گل بابونه زردچوبه، اندازه زردچوبه قهوه، همینقدر هم سماق-
    یه خرده سماق بیشتر بخر چلوکبابي بزنیم- .
    هر دو خندیدیم.
    چلوکباب ما عبارت بود از کته و پیاز و سماق که قاطي مي کردیم ولي خیلي خوشمزه مي شد، تابستانها که گوجه فرنگي و فلفل سبز هم ارزان بود، ضیافت مان حسابي شاهانه بود مادر گوجه فرنگي و فلفل ها را کباب مي کرد و
    قاطي بقیه مي خوردیم.
    تمام شد مادر؟-
    ننه قربونت برود سفیدآب و سرخاب یادت نره، وازلین هم بخر و- ...
    چه خبره عروسي است؟-
    آره قربان قد و بالایت برم انشاءالله یك روزي عروسي خودت باشد .ننه ولمان کن اول صبحي- -
    بالاخره چي ؟-
    بالاخره هیچي، مگر همه باید زن بگیرند؟-
    معلومه پسرم، معلومه، من که همیشه زنده نیستم، تو همدم مي خواهي، همسر مي خواهي . هم زن مي خواهي هم- مادر که بعد از من مواظبت باشه غمخوارت باشد یار دلارامت باشد.
    ننه ترا خدا اول صبح برزخم نكن، آقا ما رفتیم- .
    ببین رحیم همین امروز این ها را بخري ها- .
    مي خرم مادر، وقتي اثاث منزل حاجي آقا را مي برم آن وسط ها میدانم کجا باید بروم، مي خرم نگران نباش- . برو بسلامت خدا به همراهت، پیرشي پسرم،مواظب خودت باش،کاري بكار هیچ کس نداشته باش، قاطي هیچ- دسته اي نشو، منه سنه نه.
    کفش هایم را پوشیدم و راه افتادم .مادر تازگي چیزهایي درست مي کرد و با خودش خانه مردم مي برد، البته از
    روزیكه آقاسید گفته بود مادر من هنرمند است من بیشتر در کارهایش کمكش مي کردم .وازلین را مي گذاشتیم زیر آفتاب نرم میشد سفیدآب را از پارچه نازک الك مي کردیم روي وازلین حسابي قاطي مي کردیم یه خرده گلاب هم
    مي ریختیم، توي کاغذ مومي به اندازه یك قاشق مي گذاشتیم مي بستیم توي قوطي کبریت مي گذاشتیم یك مقدار را هم با سرخاب قاطي مي کردیم و بسته بندي مي کردیم، زنها خیلي از این چیز ها خوششان آمده بود مادر مي گفت
    از سفیدآب به سر و صورتشان مي مالند و از سرخاب به گونه هایشان بوي گلاب هم مي داد خوشبو مي شدند.
    گل بابونه را حسابي توي هاون من مي کوبیدم و مادر از پارچه الك مي کرد، زردچوبه را هم مي کوبیدیم و الك مي کردیم با حنا قاطي مي کردیم نصف مي کردیم توي نصفي قهوه الك مي کردیم توي نصفي سماق .قهوه اي مال
    موهاي سفید شده بود سماقي براي زن هاي جوانتر که گویا رنگ خوشي به موهایشان میداد.
    دو سه روزي صداي هاون از خانه ما به گوش همسایه ها مي رسید و ما با خنده و شوخي ب همدیگر مي گفتیم که ادویه مي کوبید...
    راستي مادر ادویه پلو چه جوریست؟-
    چه مي دانم رحیم، براي یك لقمه غذا این همه دنگ و فنگ لازم نیست، چلو کباب خودمان خوشمزه تر از همه غذا- هاي عالم است.
    با همین افكار سوي تیمچه رهسپار شدم،وسط راه رفت و آمد غریبي بود، مثل این که خبرهایي شده بود، سكوت
    مرگ باري بر کوچه سایه افكنده بود، همه با عجله مي رفتند اما هیچكس با هیچكس حرف نمیزد .معمولاً صبح ها
    من قبل از باز شدم دکان ها سر کارم مي رفتم، امروز هم دکاني باز ندیدم و این از نظر من هیچ معنایي نداشت .اما هوا به نظرم سنگین بود، مثل هر روز سبك نبود یا من خودم حال خوشي نداشتم باز هم صبح اول وقت ننه ام پیله
    کرده بود که زن بگیرم آخه چگونه؟ ما که خودمان به زور سیلي صورتمان را سرخ مي کردیم،زن بگیرم چه بكنم؟ یكي دیگر را هم بدبخت کنم؟ البته ما بدبخت نبودیم، اما خوشبخت هم نبودیم.
    نه این که چون پول نداشتیم خوشبخت نبودیم نه، بي کس و کار بودیم، پدر مرده بود مادر هم با مرگ پدر ترک شور و جواني کرده بود، در جواني پیر شده بود، به پاي من نشسته بود، به خاطر من تنهایي و بي شوهري را پذیرفته بود، بعد از مشدي جواد، کسان دیگري هم خواستارش بودند اما فقط یك کلمه مي گفت:نه.







    امضاء



  11. Top | #20

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    قسمت پنجم

    توي تیمچه فرش فروش ها حاجي آقا هایي بودند که بارها به من مي گفتند رحیم اگر مادرت شكل خودت هست ما حاظریم و من با هر کدام که همچو حرفي زده بودند قطع سلام و علیك کرده بودم، مادرم مي گفت :خدا یكي، یار
    یكي، دل یكي، دلدار یكي
    یار خودش که در گور پوسیده بود و از مرداني که یارشان در خانه بود و بدنبال دیگري مي رفتند با تمام وجود متنفر بود.
    رحیم هرگز، چه زنده باشم چه مرده نفرین ات مي کنم اگر بر سر زنت هوو بیاوري .رحیم خیر نبیني اگر به زنب- وفادار نماني .رحیم جوانمرگ بشوي اگر بروي زن دیگري نگاه کني، اگر زنده باشم عاقت مي کنم و اگر مرده باشم
    روحم راحتت نمي گذارد.
    ننه جان قربون شكل و شمایلت کو اولي؟-
    نه، هر وقت زن گرفتي- .
    کي زن مي گیرد؟-
    همه دختر و پسر ها اولش ناز مي کنند- .
    مادر کار دیگه اي نداري؟ ادویه ها آماده است؟-
    و همیشه با همچون مفري سخن مادر را عوض مي کردم.
    مادر آنچه مي گفت از صمیم دل بود، او بعد از مرگ پدرم، توي صورت مرد بیگانه اي نگاه نكرده بود .او با تمام وجود نسبت به پدر وفادار مانده بود .پدر جسمش در کنار او نبود اما روحش مدام همراه او بود و مادر با این تجربه، مطمئن بود که بعد از مرگش همراه من خواهد بود.
    به بازار فرش فروش ها رسیدم تیمچه خودمان .در طول این همه سال هیچوقت در بزرگ تیمچه را بسته ندیده بودم دري شاید به طول چهار متر و به عرض سه متر، وقتي لنگه هاي در را باز مي کردند به اندازه اي بزرگ بود که گاري
    به راحتي وسط آن رفت و آمد مي کرد و امروز این در بسته بود.
    حیران و سرگردان در کنار در ایستادم.
    چي شده؟-
    دور و برم را نگاه کردم کسي توي کوچه نبود .خسته بودم روي سكویي پهلوي در نشستم و منتظر ماندم، چقدر آنجا بودم نمي دانم فقط صداي سم چند تا اسب را که از سر کوچه رد مي شدند شنیدم، بلند شدم دویدم اول کوچه، اسب
    سوار ها دور شده بودند .دوباره برگشتم سرجایم نشستم، پس چرا هیچ کس نمي آید؟ کو حسن؟ کو محسن؟ نقي سبیل چرا پیدایش نیست؟ حاجي آقا کو؟ حمال ها کجایند؟
    دوباره بلند شدم رفتم سر کوچه، آفتاب در آمده بود .زیر آفتاب چمپاتمه زدم، اضطرابي در دلم افتاده بود .اضطراب براي چه؟ من براي چه نگران بودم؟ من یك لاقبا.
    ولي عادت چندین ساله ام به هم خورده بود، چندین سال بود که هر روز بي خیال آمده و بي خیال رفته بودم، تصور تعطیلي تیمچه را هرگز نكرده بودم، فكر مي کردم تا زنده ام همین برنامه هر روز و هر روز بي وقفه انجام خواهد
    شد .امروز روز خرید حاجي آقا بود، امروز باید سبد سنگین را به کول مي کشیدم، امروز مثلاً مي خواستم براي مادرم خرید کنم.
    نمي دانم چند ساعت آنجا نشسته بودم ولي از گرم شدن آفتاب فهمیدم که یا ظهر شده یا نزدیك ظهر است، خدایا هیچكس نیست که خبري به من بدهد؟ نمي دانستم برگردم خانه یا نه؟ مي ترسیدم من از این ور بروم از آن طرف حاجي آقا سر برسد خیلي بدش مي آمد که یك روز سرکار نروم.
    یكدفعه دیدم عده زیادي دارند فرار مي کنند و گروهي ژاندارم دنبالشان کرده اند .ترسیدم، قبل از آنكه آنها جلوي من برسند دویدم توي کوچه، خودم را زیر هشتي خانه اي پنهان کردم جمعیت مي رفت و دنبالشان چند تن ژاندارم که اسلحه داشتند و گاهي صداي تیر هم به گوش مي رسید .من هیچ از این چیز ها ندیده بودم، من اساساً هیچ اهل
    جنگ و دعوا نبودم، از جمعیت مي ترسیدم از شلوغي فرار مي کردم در طول تمام زندگیم با کسي گلاویز نشده بودم.
    نه دست بزن داشتم نه کتك خورده بودم .تنها آلت دفاعي من قهر بود، خیلي زود مي رنجیدم و قهر مي کردم با تلنگري مي شكستم و با احساس توهیني اشكم سرازیر مي شد .مادرم تاب دیدن اشكم را نداشت، از همان دوران
    کودکي ام و حالا که پسر جواني بودم، هیچوقت.
    بالاخره بي آنكه بفهمم چرا تیمچه باز نشد، چرا خاک مرده سر شهر پاشیده اند چرا سایر دکان ها هم تا صلوۀ ظهر بسته ماند و آنها چرا فرار مي کردند و ژاندارم ها دنبال کي ها بودند سلانه سلانه به خانه برگشتم.

    امضاء



صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi