فكر مي کنم بعد از مرگ پدر، شاید دو سالي، ما همیشه و همیشه شام سیب زمیني پخته مي خوردیم و این غذاي غیر قابل تغییر ما شده بود و عجیب است که نه دلمان را مي زد و نه آن طوري که امروزه مي گویند به کمبود ویتامین و
فلان بهمان هم مبتلا نشدیم .البته ناهار چیز دیگري مي خوردیم .بوراني کدو بادمجان، خیلي که وضعمان خوب بود–
کوکوي سبزي مي خوردیم که بوي خوش آن تا سر کوچه مي پیچید و آن روز براي ما ضیافتي بود.
گوشت فكر مي کنم هر ماه یكبار هم نمي توانستیم بخوریم چون این بلا گرفته همیشه ایام گران بود و هست، اما چون نمي خوردیم دلمان هم نمي خواست یا شاید مناعت طبعمان ابراز نمي کرد.
مادر،همیشه قسمت خوب هرچه را که داشتیم براي من مي گذاشت و خودش گاهي به بهانه بي میلي گاهي به بهانه کم اشتهایي و زماني به خاطر سردرد از خوردن آنچه من دوست داشتم ابا مي کردو متأسفانه چیزي نبود که من دوست نداشته باشم.!!!
وقتي یكسال از مرگ پدر گذشت رفتار همسایه ها با ما جور دیگر گشت، زنها کم کم با مادرم قطع رابطه کردند و برعكس مرد ها ، مدام یا از من حال مادر را مي پرسیدند یا هرازگاه که او را توي کوچه مي دیدند به حرفش مي کشیدند .مخصوصاً مشدي جواد که گاهگاهي توي دستمال پنج تا تخم مرغ مي گذاشت و موقع غروب به من مي داد و به مادرم سلام مي رساند.
زن بند اندازي بود که از زمان حیات پدر، ماهي یكبار به خانه ما مي آمد و سرو صورت مادر را صفا مي داد و سمه و سرمه مي کشید سرخاب و سفیدآب مي فروخت،اما بعد از مرگ پدر،مادر جوابش کرده بود، دیگر نمي آمد.
یكروز که براي ناهار به خانه آمدم خاله رقیه خانه ما بود.
فكر کردم یكسال گذشته و مادر مي خواهد بازهم سر و رویي صفا بدهد، نمي توانم بگویم دلگیر یا خوشحال شدم، حالتي گس داشتم، یكدل دوست داشتم که مادر غم پدر را فراموش کند،یكدل مي گفتم :نه.
اما مادر با خاله رقیه سرسنگین بود.
بالاخره کي جوابم را مي دهي؟-
جوابت را دادم رقیه خانوم- .
اینكه جواب نبود جواب حسابي مي خواهم- .
همان بود که گفتم- .
پس بلند شوم بروم، امروز ما را از کار و زندگي انداختي آخرش هم هیچي به هیچي- .
بمان لقمه ناني داریم با هم بخوریم- .
با سربلندي گفتم :مادر تخم مرغ پخته داریم.
خاله رقیه خندید و گفت:
نوش جان خودتان، بچه هایم و آقا مصطفي حتماً حالا دلواپس من هستند- .
بلند شد و چادر شبش را به کمر بست روبندش را انداخت و راهي شد.
توي حیاط شنیدم که به مادر مي گفت:
بالاخره چي؟ جواني، خوشگلي، حیف است- .
تمام شد رقیه خانم،مال من تا همین جا بود، تمام شد- .
باز هم فكرهایت را بكن من بر میگردم- .
خانه خودت هست هر وقت بیایي قدمت بالاي چشم، فقط خواهشم را فراموش نكن ایندفعه حتماً بیار- .
وقتي صداي بسته شدن در را شنیدم،شلوارم را در آوردم و سفره را از روي طاقچه برداشتم روي زمین گذاشتم، نان را مادر همیشه توي سفره مي پیچید
مادر تخم مرغ ها کجاست؟-
مادر مثل اینكه به زور آتش درونش را مهار کرده بود، چنان فریاد زد که من هاج و واج شدم.
تخم مرغ و کوفت .الهي حناق بگیرد مردیكه الدنگ-
- ؟!!
خاک بر سر از ریش سفیدش و موي سیاه نوه هایش خجالت نمي کشد- .
کي مادر؟ چي شده؟-
ببین رحیم دیگر از این مردیكه احمق تخم مرغ نگیر فهمیدي؟-
سیب زمیني و پیاز هم نگیرم؟-
کمي فكر کرد و گفت:
نه نگیر هرچند پول مي دهي اما نگیر میروم بازار مي خرم- .
اما دو روز دیگر مشدي جواد با یك اردنگي مرا از دکانش بیرون کرد.
یك هفته اي در محله اي دیگر اتاق گرفتیم اما نه کاري براي من بود نه براي مادر، بالاخره آخرین خرت و پرت ها را هم فروختیم و بلیط اتوبوس خریدیم و از آن شهر بیرون آمدیم.



نقل قول
