زمانى كه كاروان تجارتى قريش به سرپرستى ابوسفيان در مسير شام بود، مسلمانان براى استرداد بخشى از اموال خود به اين كاروان حمله بردند، كه اين ماجرا به جنگ بدر انجاميد. بعد از اين واقعه ، جنگ و نزاع ميان مسلمانان و قريش تا فتح مكه ادامه يافت . اما هنگامى كه مسلمانان مكه را فتح كردند و ابوسفيان و طرفدارانش مغلوب شدند، پيامبر اكرم صلى الله عليه و اله خانه وى را پناهگاه قرار داده ، فرمودند كه هر كس به خانه ابوسفيان پناه برد، در امان است . ايشان با اين اقدام كوشيدند تا دلهاى آنان را به مسلمانان نزديك ، و از فساد و خرابكارى آنان جلوگيرى كنند. به همين دليل كسانى مانند ابوسفيان را كه در آن روز پناه داده شدند ((طلقاء)) يعنى آزادشدگان پيامبر صلى الله عليه و اله خواندند. اما با وجود اينكه بنى اميه در پناه اسلام قرار گرفتند و در ظاهر مسلمان شدند، هيچ گاه از دشمنى قلبى شان با بنى هاشم و شخص پيامبر صلى الله عليه و اله كاسته نشد و هرگز ايمان واقعى در قلب آنان راه نيافت . آنان هرچند براى حفظ مصالح خود تظاهر به اسلام كرده ، نماز مى خواندند و در اجتماعات مسلمانان شركت مى جستند، ولى ايمان قلبى نداشتند.
سرانجام پيامبر اكرم صلى الله عليه و اله رحلت كرد. هنوز جنازه ايشان دفن نشده بود كه بعضى از مسلمانان ، به دلايلى ، در سقيفه گرد آمدند و ابوبكر را به جانشينى پيغمبر صلى الله عليه و اله برگزيدند و با او بيعت كردند. از آنجا كه ابوبكر از تيره هاى قوى قريش نبود، به دليل تعصبات قبيله اى ، بسيارى از تيره هاى نيرومند قريش ، اين امر را برنمى تافتند در اين ميان ، ابوسفيان كه با اسلام و مسلمانان دشمنى قلبى داشت فرصت را غنيمت شمرد و نزد عباس ، عموى پيامبر صلى الله عليه و اله ، رفت و گفت : ((چه نشسته اى كه ما، بنى عبدمناف را كنار زدند! على را كه پيامبر به خلافت برگزيده بود، كنار گذاشتند و فردى از طايفه تيم ، جانشين پيغبر شد. اين چه مصيبت است !))، سپس فرياد زد: ((اى فرزندان عبدمناف ! حق خود را بگيريد. ((انى لا رى عجاجة لا يطفئها الا الدم ؛ من طوفانى مى بينم كه جز خون چيزى آن را فرو نمى نشاند)).(62)
سپس به همراه عباس نزد امير المؤمنين آمدند و گفتند ما با ابوبكر بيعت نمى كنيم ، و آماده ايم كه با شما بيعت كنيم . امير مؤمنان عليه السلام فرمود: ((اى مردم ، امواج فتنه را با كشتيهاى نجات بشكافيد و دست از اين فخرفروشيها برداريد. [اگر من امروز براى رسيدن به خلافت اقدامى مى كنم ] مانند كسى هستم كه ميوه نارسى را بچيند و چنين كارى مثل زراعت در زمين ديگرى است . اگر حرف بزنم ، مرا متهم مى كنند كه در پى مقام هستم ، و اگر سكوت كنم ، مى گويند على از مرگ هراس دارد. هيهات كه اين سخن بعد از [نبردهاى من با قهرمانان عرب و پيكار در ميدانهاى سهمگين ] صحيح باشد. به خدا سوگند، انس فرزند ابوطالب به مرگ از انس طفل به پستان مادر بيشتر است . بلكه اسرارى را از آينده مى دانم كه اگر براى شما افشا كنم مانند طنابى كه در چاهى گود رها شود و در مسير خود با اضطراب به ديوارهاى چاه برخورد مى كند، شما هم مضطرب خواهيد شد [و تحمل شنيدن آنها را نخواهيد داشت .]))(63) بدين ترتيب ، افتخار آنان اين بود كه از قريش و از بزرگان مكه هستند، و اين افتخارات را به رخ يكديگر مى كشيدند، و از همين روى ، نمى پذيرفتند كه طايفه اى همچون تيم ، بر آنان حكومت كند. امام على عليه السلام نيز با تاءكيد بر لزوم حفظ مصالح اسلام آنان را دعوت به آرامش كرده ، از اختلاف و تفرقه برحذر مى داشتند. حضرت امير عليه السلام ، همچنين ابوسفيان را به خوبى مى شناخت و مى دانست كه اگر مجالى بيابد قصد دارد انتقام خون كشتگان بدر را از مسلمانان بازگيرد.
