صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 32

موضوع: سرزمین یاس{همان سرزمینِ که برای همیشه زنده و جاوید است}

  1. Top | #21

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    صدایی مرا از خواب بیدار می‌کند: «ای قوم غَطَفان! بیدار شوید! به قبیله ما حمله شده است، زنان و دختران ما را اسیر کردند، اموال ما را به غارت بردند! بشتابید خانواده خود را نجات دهید!».

    چه خبر شده است؟ هنوز هوا تاریک است. چند ساعت دیگر تا صبح باقی است. جنگجویان غَطَفان سریع برمی‌خیزند و آماده حرکت می‌شوند. تا چشم به هم بزنی همه سوار اسب‌ها شده‌اند و به سوی قبیله خود حرکت می‌کنند.

    آیا لشکر اسلام به قبیله آنها حمله کرده است. خیلی بعید است.

    پیامبر هیچ گاه شب به دشمن حمله نمی‌کند. پس چه خبر شده است؟

    شاید یکی از قبیله‌های دیگر به آنها حمله کرده باشد. وقتی آنها زنان و کودکان و اموال خود را بدون هیچ نیروی دفاعی باقی گذاشتند و به اینجا آمدند باید پیش بینی می‌کردند که دشمن به طمع مال و ناموسشان به قبیله آنها حمله کند.

    اکنون با خیال راحت از مخفیگاه خود خارج می‌شوم. خوب است این خبر را برای لشکر اسلام ببرم.

    وقتی به اردوگاه می‌رسم می‌فهمم که همه خوشحال هستند، آنها از فرار کردن قبیله غَطَفان با خبر هستند و خدا را شکر می‌کنند. این کار خدا بود که آنها را از این سرزمین فراری داد.30 * * * هوا کاملاً روشن شده است. روز دوّمی است که ما در سرزمین خیبر هستیم.

    پیامبر نیروهای خود را آماده می‌کند و همه مسلمانان در ستون‌های منظّم قرار می‌گیرند.

    نمی‌دانم آیا خبر رفتن قبیله غَطَفان به یهودیان رسیده است یا نه؟ حتماً نگهبانانی که بالای قلعه‌ها هستند متوجّه جای خالی آنها شده‌اند.

    باید صبر کنیم ببینیم، برای جنگ به بیرون از قلعه خواهند آمد یا نه؟

    ساعتی می‌گذرد، هنوز هیچ خبری نیست. جنگجویان یهود نمی‌خواهند از قلعه‌ها بیرون بیایند.

    آنجا را نگاه کن! درب قلعه باز می‌شود و گلّه گوسفند همراه با همان چوپان سیاه‌پوست بیرون می‌آید و درب قلعه بسته می‌شود. گویا یهودیان یقین دارند که پیامبر هرگز این گوسفندها را غارت نخواهد کرد. گلّه گوسفند از کنار ما عبور می‌کند و به سوی چراگاه می‌رود.

    چند روز می‌گذرد، یهودیان فعلاً خیال جنگ ندارند و درون قلعه‌های خود پناه گرفته‌اند. آذوقه و غذا در لشکر اسلام رو به اتمام است. در این فصل زمستان چیزی جز علف برای خوردن پیدا نمی‌شود. بعضی از افراد به خاطر خوردن علف‌ها دچار بیماری شده‌اند.

    هر روز صبح گلّه گوسفند از کنار ما عبور می‌کند و ما با گرسنگی به آنها نگاه می‌کنیم. ما برای جنگیدن، نیاز به غذای مقوّی داریم؛ امّا هیچ کس به آن گوسفندان، دست درازی نمی‌کند.31

    گروهی خدمت پیامبر می‌رسند، و از او می‌خواهند برای آذوقه و غذای لشکر اسلام فکری بکند. اگر این طور پیش برود تا چند روز همه قدرت خود را از دست خواهیم داد. با ضعف و گرسنگی نمی‌توان به جنگ یهودیان رفت






    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************







  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #22

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    پیامبر دست به دعا بر می‌دارد و از خداوند می‌خواهد که از خزانه غیب، روزیِ تازه‌ای برای ما برساند.32

    لبخند بر چهره پیامبر نمایان می‌شود. او به مسلمانان وعده می‌دهد که به زودی خداوند روزی آنها را می‌رساند.

    خورشید غروب می‌کند و هوا تاریک می‌شود. هر شب گروهی تا صبح در اطراف اردوگاه نگهبانی می‌دهند تا مبادا یهودیان شبیخون بزنند. امشب هم نوبت من و توست که نگهبانی بدهیم.

    لشکریان در خیمه‌ها خوابیده‌اند. ما آتشی روشن کرده‌ایم تا قدری گرم شویم.

    بگیریدش! نگذارید فرار کند!

    این صدای یکی از نگهبانان است. چه خبر شده است؟ یک سیاهی آن طرف راه می‌رود.

    همه شمشیر می‌کشند و به سوی او می‌دوند. حتماً یکی از یهودیان است که نقشه‌ای در سر دارد و می‌خواهد به مسلمانان آسیبی بزند. نکند برای جاسوسی آمده باشد؟

    یکی فریاد می‌زند: شمشیرت را بیانداز و دستت را بالا بگیر تو محاصره شده‌ای!

    آن یهودی هم دستش را بالای سرش می‌گیرد. جلو می‌رویم، او هیچ سلاحی همراه ندارد. خطری ما را تهدید نمی‌کند.33

    در این هنگام عُمَر بن خَطّاب از راه می‌رسد. گویا او هم سر و صدای ما را شنیده است. وقتی نگاه او به این مرد یهودی می‌افتد دستور می‌دهد: «زود گردنش را بزنید».

    یکی از نگهبانان شمشیر خود را بالا می‌برد تا او را به قتل برساند. مرد یهودی می‌گوید: این کار را نکنید، من برای یاری شما آمده‌ام. خواهش می‌کنم فقط مرا پیش محمّد ببرید.34

    چند نفر از نگهبانان می‌گویند شاید او راست بگوید! آیا بهتر نیست او را نزد پیامبر ببریم؟

    به سوی خیمه پیامبر حرکت می‌کنیم، آن مرد یهودی هم همراه ماست. آیا در این وقت شب پیامبر بیدار است؟

    نزدیک خیمه پیامبر که می‌رسیم متوجّه می‌شویم او مشغول خواندن نماز شب است. بعد از لحظاتی ما این مرد را نزد پیامبر می‌بریم





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  4. Top | #23

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    وقتی نگاه آن یهودی به پیامبر می‌افتد می‌گوید: ای محمّد! من از قلعه «نطاه» آمده‌ام. امشب مردم آنجا به قلعه دیگر رفته‌اند.
    ــ برای چه؟

    ــ یهودیان قلعه «نطاه» را خالی کرده‌اند. شما می‌توانید فردا آنجا را تصرّف کنید.

    ــ در آن قلعه چه چیزی هست؟

    ــ در آنجا انبارهای آذوقه زیادی هست. خرما و عسل و انواع مواد خوراکی در آنجا یافت می‌شود. همچنین در آن قلعه، سلاح‌های زیادی هم وجود دارد. ساکنان آنجا فرصت نداشتند که آنها را با خود ببرند.

    همه با شنیدن این خبر خوشحال می‌شوند. مرد یهودی ادامه می‌دهد:

    ــ فردا من همراه شما می‌آیم و شما را به آن قلعه راهنمایی می‌کنم.

    ــ به امید خدا ما فردا به آنجا می‌رویم.

    ــ من از شما خواسته‌ای دارم که جانِ مرا در امان بداری.

    ــ من به تو امان می‌دهم.

    ــ دلم می‌خواهد به همسرم نیز امان بدهی. او اکنون در یکی از قلعه‌هاست.

    ــ باشد، همسر تو هم در امان است.35

    لبخندی بر لب‌های این مرد می‌نشیند. ظاهراً این مرد دلش به اسلام مایل شده است. این کار خداست که دل‌ها را منقلب می‌کند!

    پیش‌بینی می‌کنم که این مرد روزهای خوبی را کنار همسرش زیر سایه ایمان به خدا و پیامبر سپری خواهد کرد. او امشب خدمت بزرگی به اسلام کرد؛ امّا به راستی چرا عُمَر بن خطّاب می‌خواست این مرد را به قتل برساند؟

    اگر او امشب کشته می‌شد معلوم نبود وضعیّت ما فردا چگونه می‌شد، گرسنگی همه ما را از پا در می‌آورد.

    اکنون یک سؤل ذهن مرا مشغول کرده است: چرا یهودیان تصمیم گرفته‌اند از قلعه «نطاه» بیرون بروند؟

    هر چه فکر می‌کنم به نتیجه‌ای نمی‌رسم، با خود می‌گویم که خوب است این سؤل را از همان مرد یهودی بپرسم.

    نزد او می‌روم و او برایم چنین می‌گوید: «سران یهود به یاری جنگجویان قبیله غَطَفان دل خوش بودند؛ امّا وقتی آنها فرار کردند به این فکر افتادند که نیروهای قلعه قَموص را زیادتر کنند، برای همین دستور انتقال نیروها را دادند».

    به یاد آن می‌افتم که قلعه قَموص مهمّ‌ترین قلعه این سرزمین است. در این قلعه رهبران بزرگ و فرماندهان یهود مستقر هستند. آنها می‌خواهند نیروی دفاعی زیادتری در این قلعه باشد برای همین نیروهای قلعه «نطاه» را به آنجا منتقل کرده‌اند.






    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  5. Top | #24

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض





    خورشید روز ششم طلوع می‌کند و ما آماده می‌شویم تا همراه پیامبر به سوی قلعه «نطاه» برویم.

    قلعه بزرگ، قَموص را دور می‌زنیم و بعد از پیمودن مسافتی به قلعه «نطاه» می‌رسیم.

    اکنون به دیوار قلعه نزدیک می‌شویم. هیچ نگهبان و سربازی بر بالای دیوار قلعه نیست و ما می‌توانیم قسمت کوچکی از دیوار را خراب کنیم.

    خراب کردن قسمت کوچکی از دیوار ساعت‌ها وقت می‌گیرد؛ امّا سرانجام موفّق می‌شویم. چند نفر به داخل می‌روند و درب قلعه را باز می‌کنند.

    عدّه‌ای همراه با آن مردی که اهل این قلعه است وارد قلعه می‌شوند و به سوی انبارهای آذوقه می‌روند.

    خدای من! چقدر خرما و عسل و گندم! هر چه بخواهی اینجا غذا پیدا می‌شود!

    وقتی پیامبر نگاهش به این نعمت‌های خدا می‌افتد خدا را شکر می‌کند که چقدر زود دعای اورا مستجاب کرد.

    همه آذوقه‌ها به اردوگاه منتقل می‌شود، اکنون دیگر نیاز لشکر اسلام به غذا برای ماه‌ها بر طرف شده است.36

    یهودیان از این موضوع با خبر می‌شوند. اکنون آنها بسیار ناراحت هستند. آنها تا به حال خیال می‌کردند اگر در قلعه‌های خود بمانند لشکر اسلام به خاطر گرسنگی مجبور خواهد شد آنجا را ترک کند؛ امّا اکنون می‌فهمند که این سیاست دیگر هیچ فایده‌ای ندارد. لشکر اسلام می‌تواند ماه‌ها آنها را محاصره کند و در این صورت سربازان یهود، روحیّه خود را از دست خواهند داد.

    سران یهود باید فکر جدیدی بکنند. آنها باید از حالت دفاعی بیرون بیایند و حالت تهاجمی به خود بگیرند. من فکر می‌کنم که آنها فردا لشکر خود را به بیرون قلعه بیاورند




    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  6. Top | #25

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    وقتی فرمانده فرار می‌کند !
    صبح روز هفتم فرا می‌رسد. می‌توان به راحتی پیش‌بینی کرد که امروز روز سرنوشت سازی است. امروز اوّلین روزی است که لشکر اسلام با لشکر یهود رو در رو می‌شود.37
    نگاه کن! چوپان یهودی با گلّه گوسفند به این سو می‌آید. او اینجا چه می‌خواهد؟
    من به سوی او می‌روم و به او می‌گویم:
    ــ اینجا اردوگاه لشکر اسلام است، برای چه اینجا آمده‌ای؟
    ــ می‌خواهم محمّد را ببینم، همان که شما او را پیامبر خدا می‌دانید.
    ــ با او چه کار داری؟
    ــ می‌خواهم سخن او را بشنوم و ببینم حرف او چیست؟
    ــ چطور شد این تصمیم را گرفتی؟
    ــ من یهودی هستم و سال‌هاست که چوپانی می‌کنم. بزرگان یهود به من گفته بودند که محمّد شخصی ستمکار است؛ امّا این مدّت با این که یارانش گرسنه بودند هیچ کس به گوسفندان دست درازی نکرد. آیا چنین شخصی می‌تواند ستمکار باشد؟ من خودم دیدم که یک سیاه‌پوست مثل من اذان گوی اوست. او بین سیاه و سفید فرقی نمی‌گذارد.
    خبر آمدن این چوپان به پیامبر می‌رسد. دستور می‌دهد تا او را به خیمه‌اش ببرند.
    چوپان وارد خیمه پیامبر می‌شود، سلام می‌کند و می‌نشیند. پیامبر با محبّت و فروتنی به او جواب می‌دهد. چهره نورانی پیامبر او را مجذوب خود کرده است.
    او سؤل می‌کند و جواب می‌شنود. آرامشی وصف ناشدنی را تجربه می‌کند. اشک در چشمانش حلقه می‌زند.
    لحظه‌ای فکر می‌کند و سرانجام مسلمان می‌شود. خوشا به حال او که این چنین راه سعادت را می‌یابد.
    اکنون او رو به پیامبر می‌کند و می‌گوید: «این گوسفندان در دست من امانت هستند با آنها چه کنم؟».
    پیامبر نگاهی به او می‌کند و می‌گوید: «ای جوان! این گلّه، امانتی است که در دست تو است. برو امانت خود را تحویل بده و بعداً به اینجا بیا».
    او سخن پیامبر را قبول می‌کند و گلّه گوسفندان را به سوی قلعه حرکت می‌دهد.38
    من خیلی نگران هستم، چون نگهبانان از بالای قلعه دیدند که این جوان پیش پیامبر رفت.
    نکند وقتی او نزدیک قلعه بشود خطری او را تهدید بکند!
    برای این جوان تازه مسلمان چه کاری می‌توانیم بکنیم؟ بیا از صمیم دل برای او دعا کنیم.
    جوان با گلّه به سوی قلعه می‌رود. هنوز تا قلعه فاصله‌ای باقی مانده است که او می‌ایستد و جلوتر نمی‌رود.
    اکنون او خم می‌شود و سنگریزه از روی زمین جمع می‌کند. بعد با سنگریزه‌ها گلّه را به سوی دربِ قلعه هدایت می‌کند. او در این کار خیلی مهارت دارد، معلوم است سال‌ها چوپانی کرده است. درب قلعه باز می‌شود و گوسفندان وارد قلعه می‌شوند و بعد از آن سریع درب قلعه بسته می‌شود. چوپان جوان بسیار خوشحال است، او امانت خود را تحویل داده است و می‌تواند نزد پیامبر باز گردد.39
    اکنون لشکر اسلام آماده است تا به میدان بیاید. پیامبر تصمیم گرفته است تا یکی از یارانش را به عنوان فرمانده انتخاب کند. او می‌خواهد تا برای دیگران فرصتی ایجاد کند تا آنها بتوانند استعداد خود را نشان بدهند. در این تصمیم، رمز و رازی است که بعداً کشف خواهد شد.
    پیامبر پرچم فرماندهی را در دست دارد و به لشکریان خود نگاه می‌کند. نگاهش به سعد بن عُبادِه می‌افتد. او را صدا می‌زند و پرچم را به دستش می‌دهد.
    حتماً شنیده‌ای که مسلمانان به دو دسته تقسیم می‌شوند: مهاجران و انصار. کسانی که اهل مکّه هستند و به مدینه هجرت کرده‌اند، «مهاجران» نامیده می‌شوند. مردم مدینه هم که پیامبر را یاری کردند «انصار» خوانده می‌شوند. سعد بن عُبادِه که امروز فرمانده سپاه شده است از انصار است.
    لشکر به فرماندهی سعد بن عُبادِه به سوی قلعه قَموص حرکت می‌کند؛ امّا از آن طرف، یهودیان هم آماده جنگ شده‌اند. نگاه کن! درب قلعه باز می‌شود و سپاه یهود از قلعه بیرون می‌آید و درب قلعه بسته می‌شود.
    همه سپاه یهود در مقابل لشکر اسلام صف آرائی می‌کنند. تیراندازهای زیادی در بالای قلعه موضع می‌گیرند.40
    در یک طرف سعد بن عُبادِه همراه با یارانش به صف ایستاده‌اند در طرف دیگر «مَرحَب» با سربازانش.
    مَرحَب، فرمانده سپاه یهود است. او پهلوان خیبر است. نامش لرزه بر اندام همه می‌اندازد.
    هدف مسلمانان این است هر طور شده خود را به قلعه برسانند و راهی برای نفوذ در آن پیدا کنند. اگر این قلعه فتح شود دیگر کار یهودیان تمام است.
    حمله آغاز می‌شود، صدای شمشیرها به گوش می‌رسد، گروهی تصمیم می‌گیرند تا به سوی قلعه پیش روند؛ امّا باران تیر می‌بارد، بیش از پنجاه نفر با تیرها مجروح می‌شوند.
    هرگز نمی‌توان به این قلعه نفوذ کرد، دیوارهای آن، بسیار بلند و محکم است. آخر چگونه ما می‌توانیم سنگ‌های به این محکمی را خراب کنیم؟
    در این میان، یکی از یهودیان نگاهش به چوپان سیاه می‌افتد. از این که او مسلمان شده بسیار ناراحت می‌شود. تیری را به سوی او پرتاب می‌کند. تیر می‌آید و به او اصابت می‌کند.
    تیر به جای حسّاسی خورده است، خونریزی او شدید است. زمین با خون او سرخ شده است، مسلمانان می‌دوند تا او را نجات بدهند؛ امّا دیگر دیر شده است. روح او به سوی بهشت پر کشیده است.
    درگیری ساعتی طول می‌کشد، ایستادگی هیچ فایده‌ای ندارد، لشکر اسلام از روی ناچاری، عقب نشینی می‌کند و به اردوگاه خود باز می‌گردد.
    یهودیان خیلی خوشحال هستند که توانستند در روز اوّل جنگ مسلمانان را شکست بدهند.
    فریاد شادی یهودیان در فضا می‌پیچد، آنها خودشان هم باور نمی‌کردند به این راحتی لشکر اسلام را شکست بدهند.41
    یهودیان خیال می‌کنند که مسلمانان نیروی ذخیره زیادی در اردوگاه دارند برای همین از دنبال کردن مسلمانانِ فراری خودداری می‌کنند و به سوی قلعه خود می‌روند.
    سعد بن عُبادِه با لشکر شکست خورده به اردوگاه بر می‌گردند. تعداد مجروحان زیاد است.
    یادت هست وقتی از مدینه حرکت کردیم گروهی از زنان مدینه همراه ما بودند. اکنون آنها مداوای مجروحان را آغاز می‌کنند.
    اکنون پیکر چوپان سیاه را به سوی اردوگاه می‌برند. به پیامبر خبر می‌رسد، پیامبر نگاهی به او می‌کند و می‌گوید: «او چه مسلمان خوبی بود! می‌بینم که فرشتگان، خاک از چهره او پاک می‌کنند».42
    خوشا به حال او!
    او هرگز نمازی نخواند، هرگز در مقابل خدا سجده‌ای نکرد؛ امّا چنین سعادتمند شد.43
    آیا به یاد داری که در میان راه شاعری برای ما شعر خواند؟ آن شب که همه خسته بودیم و با شعر خود جانی تازه در ما دمید. پیامبر آن شب برای او دعا کرد. نگاه کن، او هم به آرزویش که شهادت بود رسیده است.44 * * * روز هشتم فرا می‌رسد و همه به این فکر می‌کنند که امروز پیامبر پرچم را به چه کسی خواهد دارد؟
    «مهاجران» با خود می‌گویند: دیروز پیامبر فرمانده لشکر را از «انصار» انتخاب کرد و ما شکست خوردیم. اگر فرمانده از ما انتخاب شود حتماً پیروز می‌شویم.
    پیامبر پرچم را به دست ابوبکر می‌دهد و از او می‌خواهد تا به سوی یهود حمله کند. ابوبکر یکی از مهاجران است و امروز فرصت پیدا کرده است تا هنرش را نشان بدهد.
    ابوبکر پرچم را به دست می‌گیرد و حرکت می‌کند. لشکر یهود از قلعه بیرون آمده و در انتظار لشکر اسلام است. آنها از پیروزی دیروز خود سرمست هستند.
    فرمانده سپاه که نامش مَرْحَب است، دستور حمله می‌دهد، شمشیرها بالا می‌روند و در دست‌ها می‌چرخند. دقایقی می‌گذرد، مقاومت فایده ندارد. باید فرار کرد، الآن است که همه ما کشته بشویم!
    ترس عجیبی بر دل‌ها می‌نشیند. در یک چشم به هم زدن، همه لشکر اسلام فرار می‌کند، دیگر هیچ کس در مقابل دشمن نمی‌ایستد.
    مَرْحَب با خود فکر می‌کند به راستی آن عظمت لشکر اسلام کجاست؟ نگاه کن، او چگونه می‌خندد و فرمانده فراری و مسلمانان فراری را مسخره می‌کند!
    ابوبکر همراه با مسلمانان به اردوگاه بر می‌گردند. آنها فرمانده خود را سرزنش می‌کنند که چرا شجاعت بیشتری از خود نشان نداد.45 * * * با طلوع خورشیدِ روز نهم، بار دیگر لشکر آماده رزم می‌شود، پیامبر امروز پرچم را به دست عُمَر بن خطّاب می‌دهد تا او هم هنر خویش را نشان بدهد. حتماً می‌دانی که او هم از مهاجران است.
    لشکر از اردوگاه حرکت می‌کند و به سوی قلعه قَموص می‌رود. لشکر یهود که از پیروزی دیروز سرمست هستند در صف‌های منظّم ایستاده و در انتظار هستند.
    لشکر اسلام با فرمانده جدید می‌آیند و روبروی سپاه یهود قرار می‌گیرند. معلوم است که مسلمانان ترسیده‌اند؛ امّا در این‌گونه مواقع، همه نگاه‌ها به فرمانده است. اگر او ثابت و استوار باشد همه روحیّه می‌گیرند. امان از وقتی که خود فرمانده هم ترسو باشد!
    عُمَر نگاهی به لشکر یهود می‌کند، مَرحَب آن طرف ایستاده است. هر کس به او نگاه کند ترس بر دلش می‌نشیند. ناگهان مَرحَب نعره می‌زند و شمشیر در دست خود می‌چرخاند و دستور حمله را صادر می‌کند.
    خیلی عجیب است، اوّل کسی که فرار می‌کند جناب فرمانده است! او به جای این که در میدان بایستد و مبارزه کند زودتر از همه فرار می‌کند. آیا این هنر فرماندهی است؟ وقتی فرمانده این طور باشد تکلیف بقیّه معلوم است.
    سپاه یهود به دنبال مسلمانان فراری می‌آیند، آنها می‌خواهند امروز کار را یکسره کنند.
    خدای من! آنها خیمه پیامبر را شناسایی کرده‌اند و به سوی آن خیمه می‌آیند. فرمانده فراری خود را در گوشه‌ای مخفی می‌کند تا جانش را نجات داده باشد.
    مسلمانان هر چه نگاه می‌کنند، فرمانده خود را نمی‌بیند. پس خیلی از آنها هم فرار می‌کنند.
    سپاه یهود فاصله زیادی تا خیمه پیامبر ندارد، در این میان یکی از مسلمانان غیور به نام «حُباب» فریاد برمی‌آورد: کجا فرار می‌کنید؟
    نگاه کن! او چگونه یک تنه به مقابله با سپاه یهود می‌رود!
    اکنون صدای خود پیامبر به گوش همه می‌رسد که یاران خود را به دفاع فرا می‌خواند.
    مسلمانان بار دیگر جمع می‌شوند و حمله یهود را دفع می‌کنند.46
    اکنون آرامش به اردوگاه بازگشته است؛ امّا همه شرمنده پیامبر هستند. آنها با خود می‌گویند به راستی چرا در مقابل دشمن ایستادگی نکردیم؟ مگر ما به وعده‌های خدا ایمان نداشتیم؟ مگر ما بارها آرزوی شهادت نکرده بودیم؟
    آری، وقت امتحان معلوم می‌شود که چه کسی واقعاً عاشق شهادت است. هنر این نیست که رو به قبله بنشینی و دست به دعا بگیری و بگویی خدایا شهادت را نصیبم کن! موقعی که دشمن در مقابل تو شمشیر کشیده است و می‌خواهد خونت را بریزد، اگر فرار نکنی هنر کرده‌ای!
    لشکرِ شکست خورده به اردوگاه آمده است. عُمَر جلو می‌آید و می‌خواهد پیش دستی کند. او به پیامبر می‌گوید که این سربازان همه ترسو هستند و وقتی یهودیان حمله کردند همه آنها فرار کردند.
    در این هنگام عدّه‌ای از مسلمانان به پیامبر می‌گویند: ای رسول خدا! ما در مقابل یهودی‌ها ایستاده بودیم و تصمیم داشتیم که با آنها مقابله کنیم؛ امّا اول کسی که فرار کرد فرمانده ترسوی ما بود.47
    در همه جنگ‌ها مهمّ‌ترین عامل پیروزی،روحیّه لشکریان است. اگر سرباز اسلحه نداشته باشد امّا روحیّه داشته باشد به دشمن حمله می‌کند، اسلحه او را می‌گیرد و با همان اسلحه او را می‌کشد. این یک قانون است؛ امّا وقتی فرمانده، اوّل کسی باشد که فرار می‌کند، آیا برای سرباز روحیّه‌ای می‌ماند؟
    همه از شرمندگی سرهای خود را پایین می‌گیرند. پیامبر ناراحت می‌شود و می‌گوید: آیا شما باید این‌گونه از مقابل دشمن فرار کنید؟48
    پیامبر این جمله را سه بار تکرار می‌کند. نگاه کن! پیامبر چقدر ناراحت است.49
    تو رو به من می‌کنی و می‌گویی چرا پیامبر کسانی مثل ابوبکر و عُمَر را برای فرماندهی انتخاب نمود؟
    و من فکر می‌کنم که پیامبر می‌دانست که این‌ها خیلی ادّعا دارند. پیامبر می‌خواست به آنها فرصت بدهد تا شایستگی و لیاقت خود را نشان بدهند.
    مگر قبول نداری همه کارهای پیامبر از روی حکمت است؟ پیامبر در این سه روز به کسانی که ادّعا داشتند، فرصت داد تا بعداً کسی نگوید ما هم می‌توانستیم کارهای بزرگی بکنیم اگر پیامبر به ما فرصت می‌داد.

    در این مدّت خیلی چیزها برای همیشه در تاریخ معلوم شد.

    همه سرهای خود را از خجالت پایین انداخته‌اند. آخر آنها با چه رویی به چهره پیامبر نگاه کنند؟ پیامبر به آنها نگاهی می‌کند، او می‌داند که آنها پشیمان هستند.
    اکنون می‌خواهد به یارانش بشارت پیروزی بدهد. او همه حس و شور خود را در این جمله خلاصه می‌کند: «فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که خدا و مرا دوست دارد و من و خدا هم او را دوست داریم. او به سوی دشمن حمله می‌کند و هرگز فرار نمی‌کند. او فردا این قلعه را فتح خواهد نمود».50
    ناگهان شوری بر پا می‌شود. همه مسلمانان از جا برمی‌خیزند، فریاد آنها در فضا می‌پیچد: «اللّه اکبر».

    آنها می‌دانند که این سخن پیامبر نوید پیروزی است. هر گاه پیامبر از آینده خبر داده است، آنها آن را به چشم خود دیده‌اند.

    امّا به راستی چه کسی فردا پرچم فرماندهی را به دست خواهد گرفت؟

    فرمانده فردا کیست که این چنین به شکوه محبّت رسیده است؟ او کیست که خدا و پیامبر او را دوست دارند و او هم خدا و پیامبر را دوست دارد؟

    چه کسی در آزمون محبّت به بالاترین درجه رسیده است؟

    هر کسی آرزو می‌کند که فردا پرچم به دست او باشد. سخن پیامبر نشان می‌دهد فرمانده فردا هر که باشد مردی آسمانی است؛ زیرا من هر چه فکر می‌کنم در میان این لشکر فراری کسی را پیدا نمی‌کنم که همه شرایطی که پیامبر فرمود را داشته باشد. شاید قرار است فردا فرشته‌ای از آسمان بیاید و پیامبر پرچم را به او بدهد.

    از سخن من تعجّب نکن، در سخن پیامبر دقّت کن! پیامبر برای فرمانده فردا، چهار ویژگی بیان کرد:
    1 . محبّت خدا و پیامبر به او.

    2 . محبّت او به خدا و پیامبر.

    3 . شجاع بودن.

    4 . عدم فرار از مقابل دشمن.

    من فعلاً کاری با سه ویژگی اوّل ندارم. فقط به ویژگی آخر توجّه دارم. طبق این شرط، فرمانده فردا کسی است که هرگز از مقابل دشمن فرار نکرده است.
    مگر امروز با چشم خود ندیدی که همه لشکر اسلام فرار کردند؟ امروز هیچ کس در مقابل لشکر یهود باقی نماند.

    خیلی عجیب است. عُمر که اوّلین کسی است که فرار کرده است آرزو می‌کند که فردا پیامبر پرچم را به دست او بدهد. به نظر شما آیا چنین چیزی ممکن است؟51

    بی جهت نیست که پیامبر بر این نکته تأکید می‌کند که فرمانده فردا کسی است که فرار نمی‌کند او با این سخن خود کنایه به کسانی می‌زند که فرمانده فراری هستند.52
    شب فرا می‌رسد، همه در خیمه‌های خود هستند، عدّه‌ای نگهبانی می‌دهند. امشب همه جا سخن از فرداست. همه می‌دانند فردا روز بزرگی است. روزی فراموش نشدنی!

    به راستی پیامبر پرچم را به دست چه کسی خواهد داد؟ همه آرزو دارند این افتخار نصیب آنها گردد.

    سخن پیامبر همه را شیفته مقام محبّت کرده است. اصلاً فرماندهی فردا، مسأله‌ای فرعی شده است. مهمّ این است که هر کس فردا پرچم به دست او باشد به اوجِ قلّه محبّت الهی رسیده است!

    همه آرزو دارند که به افتخار شکوه محبّت برسند و نامشان در تاریخ ثبت شود.

    این نکته‌ای است که همه را بیقرار کرده است!

    من کنار خیمه‌ای ایستاده‌ام. اینجا چند نفر دارند خیلی با شور و هیجان حرف می‌زنند. خوب است بروم ببینم چه خبر است.
    با صدای بلند سلام می‌کنم و اجازه می‌خواهم تا وارد خیمه بشوم. آنها مرا به داخل خیمه دعوت می‌کنند. من در گوشه‌ای می‌نشینم. بحث خیلی داغ است:
    ــ من فکر می‌کنم فردا پیامبر پرچم را به دست من بدهد، زیرا من در شمشیر زدن مهارت زیادی دارم.

    ــ نه، فردا پرچم به دست من خواهد بود، زیرا من هم خوب شمشیر می‌زنم و هم تیر انداز خوبی هستم.

    ــ فردا می‌بینید که من سوار بر اسب سفید خود شده‌ام و قلعه خیبر را فتح کرده‌ام.

    من به سخنان این جمع گوش می‌کنم و خیلی تعجّب می‌کنم. آنها همین طور صحبت می‌کنند و من هیچ نمی‌گویم. در این میان یکی از آنها رو به من می‌کند و می‌گوید:
    ــ به نظر تو پیامبر پرچم را به کدام یک از ما می‌دهد؟

    ــ هیچ کس از شما لیاقت آن مقام را ندارد.

    ــ چرا؟

    ــ مگر شما سخن پیامبر را نشنیدید؟ پیامبر گفت: «پرچم را به کسی می‌دهم که تا به حال از میدان جنگ فرار نکرده باشد». من امروز شما را دیدم که زودتر از همه فرار کردید.
    آنها با شنیدن این سخنِ من به فکر فرو می‌روند. سخن حق، تلخ است. بعد یکی از آنها رو به من می‌کند و می‌گوید:
    ــ فقط ما که فرار نکردیم، همه کسانی که در لشکر اسلام بودند فرار کردند.

    ــ من معتقد هستم که هیچ کس لیاقت علمداری فردا را ندارد.

    ــ پس پیامبر پرچم را به چه کسی خواهد داد؟

    ــ اتفاقاً من هم به دنبال جواب این سؤل هستم.

    سکوت بر فضای خیمه سایه می‌افکند، همه به فکر فرو می‌روند. به راستی چه کسی است هرگز از میدان جنگ فرار نمی‌کند؟

    ناگهان یکی سکوت را می‌شکند و می‌گوید:
    ــ فهمیدم! فهمیدم! فقط علی است که هرگز از میدان جنگ فرار نمی‌کند.

    ــ راست می‌گوید. علی تاکنون پشت به دشمن نکرده است.

    ــ نکند فردا پیامبر پرچم را به دست او بدهد! آخر چگونه ممکن است کسی که سن و سالش از ما خیلی کمتر است، فرمانده ما بشود؟

    ــ نگران نباش! مگر خبر نداری که علی چند روزی است بیمار است و در خیمه بستری است.

    ــ او چه بیماری دارد؟

    ــ چشم او به شدّت درد گرفته است و سردرد عجیبی هم دارد.

    ــ خدا را شکر، خیالم راحت شد. خدا کند او فردا هم بیمار باشد!

    ــ خاطرت جمع باشد. او در هوای زمستانیِ اینجا، سرما خورده و چشمانش درد می‌کند. او نمی‌تواند هیچ کجا را ببیند.

    ــ به خاطر این خبر خوبی که به من دادی یک مژدگانی بزرگ به تو خواهم داد.

    ــ علی باید یک هفته‌ای استراحت کند تا خوب بشود.53

    من که این سخنان را می‌شنوم ناگهان به خود می‌آیم، اگر علی(ع) سالم بود و در لشکر حاضر می‌شد هرگز مسلمانان شکست نمی‌خوردند.
    علی(ع) در جنگ‌های مختلف فداکاری زیادی کرده و از خود شجاعت نشان داده است. در جنگ اُحُد وقتی که گروهی از مسلمانان فرار کردند او کنار پیامبر ایستاد و شمشیر زد تا آنجا که هفتاد زخم بر پیکرش نشست، ولی هرگز پیامبر را تنها نگذاشت.

    همسفر خوبم! می‌دانم دوست داری به عیادت علی(ع) برویم؟

    به سوی خیمه علی(ع) می‌رویم. کنار خیمه می‌ایستیم. سلام می‌کنیم. سلمان فارسی بیرون می‌آید. او وقتی به ما نگاه می‌کند می‌فهمد که ما هموطن او هستیم. خیلی خوشحال می‌شود، ما را در آغوش می‌گیرد و می‌فهمد ما هم مثل او عشق علی(ع) را در سینه داریم و می‌خواهیم او را ببینیم؛ امّا او در جواب می‌گوید: «الآن وقت مناسبی نیست. علی بعد از مدّتی به خواب رفته است، او بیمار است و باید استراحت کند».

    ما سخن او را قبول می‌کنیم. من به سلمان رو می‌کنم و می‌گویم:
    ــ به نظر من علی(ع) تنها گزینه برای فرماندهی فردا است.

    ــ آری، همین طور است.

    ــ قبل از این در خیمه‌ای بودم، آنها می‌گفتند که علی(ع) به این زودی‌ها خوب نمی‌شود و نمی‌تواند فرماندهی لشکر را به عهده بگیرد.

    ــ این سخن را من هم شنیده‌ام و آن را به علی(ع) گفتم. وقتی او این حرف‌ها را شنید دست‌های خود را رو به آسمان گرفت و گفت: «بار خدایا! اگر تو بخواهی چیزی را به کسی بدهی هیچ کس نمی‌تواند مانع آن شود».54

    ــ خدا کند، علی(ع) هر چه زودتر خوب شود.

    اکنون دیگر وقت آن است که به خیمه خود برویم، مقداری استراحت کنیم. فردا روز بزرگی است




    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  7. Top | #26

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    مادرم نام مرا حیدر نهاد !


    روز دهم فرا می‌رسد، همه لشکریان اسلام در صف‌های منظّم ایستاده‌اند. هر کسی به فکر پرچمی است که در دست پیامبر است.55
    چند نفر را می‌بینم که با هم آهسته سخن می‌گویند، آنها همان کسانی هستند که دیشب در خیمه آنها بودم. درباره بیماری علی(ع) با هم سخن می‌گویند و یقین کرده‌اند که امروز هم علی(ع) در بستر بیماری است.56
    ــ عقاب را نگاه کن!
    ــ کجا من که نمی‌بینم.
    ــ چرا به آسمان نگاه می‌کنی؟
    ــ دست پیامبر را ببین، عقاب آنجاست!
    نام آن پرچم سیاه رنگ، «عقاب» است که پرچم اصلی لشکر اسلام است.57
    پرچم «عقاب»، نشانه پایداری و استقامت است. اکنون پیامبر، عقاب را در دست گرفته است. نسیم می‌وزد و پرچم تکان می‌خورد. همه نگاه‌ها به آن پرچم دوخته شده است. پیامبر به یاران خود نگاهی می‌کند. همه دوست دارند در صف اوّل لشکر باشند تا شاید پیامبر او را برای فرماندهی انتخاب کند.
    پیامبر رازِ مخفی دل آنها را می‌داند، بلند شدن‌ها و گردن کشیدن‌های آنها را می‌بیند و می‌فهمد؛ امّا دل پیامبر جای دیگری است. به محبوب خدا و محبوب خودش فکر می‌کند. او در جستجوی علی(ع) است.
    پیامبر با این که می‌داند علی(ع) در خیمه است و در بستر بیماری؛ با صدای بلند می‌گوید: «علی کجاست؟».58
    همه تعجّب می‌کنند پیامبر با علی(ع) چه کار دارد؟ نکند که می‌خواهد پرچم را به او بدهد. نه، علی(ع) که نمی‌تواند شمشیرش را از جا بردارد، او حتی نمی‌تواند جلوی پایش را ببیند. او چگونه می‌خواهد با این حال به جنگ برود؟
    برای همین جمعیّت زیادی فریاد می‌زنند: «علی بیمار است، علی بیمار است».59
    صدای «علی بیمار است» قطع نمی‌شود، گویی از تمام لشکر این فریاد بلند است!
    آنها این‌گونه به پیامبر می‌گویند که به علی(ع) فکر نکن! به ما فکر کن! ما همه آماده هستیم تا پرچم را به دست بگیریم! این افتخار شکوه محبّت را نصیب ما کن!60
    ولی پیامبر می‌داند که فقط علی(ع) به اوج قلّه محبّت الهی رسیده است. آری، پیامبر که از همه این بی‌مهری‌ها خبر دارد. او فریاد «علی بیمار است» را نمی‌شنود، او صدای قلب خودش را می‌شنود. طنین قلبی که مداوم می‌گوید: «علی، علی».
    همه منتظرند تا پیامبر پرچم را به دست یکی از آنها بدهد امّا پیامبر صدا می‌زند: «علی را برای من بیاورید».61
    سلمان و ابوذر به سوی خیمه علی(ع) می‌روند تا علی(ع) را به آنجا بیاورند، لحظاتی می‌گذرد.62
    آنجا را نگاه کن، سلمان دست علی(ع) را گرفته است او را به این سو می‌آورد. مثل این که علی(ع) هیچ کجا را نمی‌بیند. هنوز دستمال بر چشم او بسته شده است.63
    بعضی‌ها با دیدن این منظره خوشحال می‌شوند. آری، علی(ع) امروز هم نمی‌تواند به میدان برود. پیامبر چاره‌ای ندارد باید پرچمِ عقاب را به یکی از ما بدهد.
    اکنون علی(ع) کنار پیامبر ایستاده است. او سلام می‌کند، پیامبر جواب می‌دهد. پیامبر به او می‌گوید:
    ــ علی جان! چه شده است؟
    ــ چشمم به شدت درد گرفته است و سردرد آزارم می‌دهد.
    پیامبر روی زمین می‌نشیند و می‌گوید: «علی جان! بنشین و سرت را روی زانوی من بگذار».64
    علی(ع) روی زمین می‌نشیند، سر خود را آرام روی زانوی پیامبر می‌گذارد. اکنون پیامبر سر علی(ع) را به سینه می‌گیرد؛ گویی خورشید در سینه آسمان آرام گرفته است.65
    همه نگاه می‌کنند، پیامبر دستمال را از چشم علی(ع) باز می‌کند، و دست خود را به چشم او می‌کشد و دعا می‌خواند. دستِ مسیحای پیامبر بر رویِ چشم حقیقت بین علی(ع) است.66
    پیامبر با خدای خویش سخن می‌گوید: «خدایا! علی را از گرما و سرما محفوظ بدار».67
    اکنون می‌توان فهمید که درد چشم علی(ع) از سرمای زمستان اینجاست. پیامبر دعا می‌کند تا دیگر هرگز سرما و گرما علی(ع) را آزار ندهد.68
    باید بدانی که علی تا آخر عمر دیگر دچار چشم‌درد نخواهد شد.69
    ناگهان علی(ع) چشم خود را باز می‌کند، بالای سر خود را نگاه می‌کند چهره زیبای پیامبر را می‌بیند.70
    علی(ع) لبخندی می‌زند تا دل پیامبر شاد شود. وقتی پیامبر لبخند او را می‌بیند همه غم‌هایش برطرف می‌شود.
    نگاه کن! علی(ع) از جا برمی‌خیزد، او شفا گرفته است. هیچ دردی احساس نمی‌کند. اکنون علی(ع) همان علی(ع) همیشگی است که نامش لرزه بر اندام دشمن می‌اندازد!
    علی(ع) همچون تندری به خیمه می‌رود و وقتی برمی‌گردد این برقِ ذو الفقار است که آسمان را روشن می‌کند. او اکنون مقابل پیامبر می‌ایستد.
    لبخند شادمانی بر صورت پیامبر نقش می‌بندد. اکنون پیامبر، علی(ع) دارد، دیگر چه غم دارد. راست گفته‌اند هر کس علی(ع) دارد غم ندارد. * * * وقتی یک نفر می‌خواهد به جنگ برود زِره به تن کرده و کلاه‌خود بر سر می‌گذارد؛ امّا پیامبر پیراهن خود را برای علی(ع) آورده است تا به جای زِره آن را بر تن کند.71
    امّا آیا می‌دانی چرا پیامبر به جای زِره، پیراهن برای علی(ع) آورده است؟
    این یک پیراهن معمولی نیست، یک تاریخ است که حکایتی شنیدنی دارد:
    این پیراهن در اصل از حضرت ابراهیم(ع) است، هنگامی که نمرود می‌خواست ابراهیم(ع) را به جرم خداپرستی در آتش اندازد، جبرئیل به زمین آمد تا بزرگ پرچمدار توحید را یاری کند.
    جبرئیل برای ابراهیم(ع)، لباسی بهشتی آورد که ابراهیم را از هر بلایی حفظ می‌کرد و به دلیل پوشیدن همین پیراهن بود که ابراهیم(ع) در آتشِ نمرود نسوخت.72
    این پیراهن از پیامبری به پیامبر بعدی به ارث رسید و در زمانی، پیراهنِ یوسف(ع) شد.
    اکنون پیامبر آن را به علی(ع) می‌دهد تا به میدان جنگ برود. آیا می‌دانی این پیراهن نزد او و فرزندانش باقی خواهد ماند؟
    وقتی آخر الزمان فرا برسد، مهدی(ع) ظهور خواهد کرد تا در جهان، عدالت را برقرار کند. مهدی(ع) در موقع ظهورش، همین پیراهن را به تن خواهد داشت.73
    اکنون می‌دانی این پیراهنی که به تن علی(ع) است حلقه اتصال گذشته و آینده است.
    نگاه کن! پیامبر عمامه خود را به دور سر علی(ع) می‌پیچد، این عمامه کلاه‌خود علی(ع) است.74
    اکنون پرچم را به علی(ع) می‌دهد و می‌گوید:
    ــ علی جان! به سوی دشمن برو و بدان که چهار فرشته همراه تو هستند.
    ــ آنها چه فرشتگانی هستند؟
    ــ جبرئیل در طرف راست؛ میکائیل در سمت چپ؛ عزرائیل روبروی تو و اسرافیل در پشت سر تو خواهند بود. نصر و یاریِ خدا در بالای سر توست و دعای من هم بدرقه راهت است.75
    ــ علی جان! وقتی با دشمن روبرو شدی، اسم خود را به نام زبان عِبری به آنها بگو.
    ــ برای چه؟
    ــ در کتاب‌های آنها که به زبان عبری است ذکر شده است که روزگاری، «ایلیا» می‌آید و خیبر را فتح می‌کند. «ایلیا» همان نام تو، به زبان عِبْری است.76
    اکنون پیامبر روی علی(ع) را می‌بوسد و او را روانه میدان می‌کند.
    علی به سوی میدان می‌رود، چند قدم دور می‌شود و می‌ایستد. پیامبر در همه جنگ‌ها، ابتدا دشمن را به صلح دعوت می‌کرد. علی(ع) می‌خواهد بپرسد که یهودیان خیبر را به صلح و اسلام دعوت بکند یا نه؟ زیرا آنها بر ضدّ اسلام فتنه‌های زیادی کرده‌اند.
    وقتی علی(ع) سؤل خود را می‌پرسد، پیامبر جواب می‌دهد: «ای علی! آنها را به حقیقت اسلام دعوت کن و بدان اگر خدا یک نفر را به دست تو هدایت کند برای تو از تمامی گنج‌های دنیا بهتر است».77
    علی(ع) پاسخ خویش را گرفته است، باید ابتدا یهودیان را به اسلام دعوت کند و اگر قبول نکردند به روی آنها شمشیر بکشد.
    پیامبر باور دارد که علی(ع) امروز پیروز این میدان خواهد بود، برای همین به او می‌گوید: «ای علی! وقتی دیدی که یهودیان از قلعه بیرون می‌آیند و به نخلستان‌ها پناه می‌برند، جانشان را در امان بدار».78
    اکنون شیرِ خدا آماده است تا به سوی میدان برود. نگاه کن! پرچمِ عقاب در دست چپ دارد و ذو الفقار را در دست راست!
    او چه با شتاب می‌رود! لشکر اسلام به دنبال او می‌آیند. آنها فریاد می‌زنند: «ای علی! کمی آهسته‌تر»؛ امّا علی(ع) پیش می‌رود، گویی اصلاً لشکری همراه او نیست.
    اگر همه لشکر اسلام هم فرار کنند، برای او مهمّ نیست. او فقط به وظیفه‌اش فکر می‌کند. او فقط می‌خواهد قلعه خیبر را فتح کند.79 * * * سپاه یهود مقابل قلعه اصلی خیبر صف کشیده است. همان قلعه‌ای که ستادِ فرماندهی یهود است.
    بعد از سه روز شکست پی در پی مسلمانان، یهودیان تصمیم گرفته‌اند تا امروز کار را یکسره کنند. آنها خیال می‌کنند که لشکر اسلام امروز هم فرار خواهند کرد. آنها می‌خواهند بعد از فرار مسلمانان به اردوگاه آنها هجوم ببرند. آنها برای پیروزیِ نهایی خود را آماده کرده‌اند.
    سپاهیان یهود منتظر آمدن لشکر اسلام هستند؛ امّا آنها منظره‌ای را می‌بینند که برایشان خیلی عجیب است! مردی به سوی آنها می‌آید و مسافت زیادی از لشکر جلوتر افتاده است، او حتماً فرمانده لشکر است، زیرا پرچم سیاه بر دوش دارد.
    آنها نمی‌دانند که شیر بیشه ایمان با عقاب می‌آید!
    او می‌خواهد یک تنه به جنگ بیست هزار نفر بیاید. همه تعجّب کرده‌اند که پس از شکست‌های روزهای قبل، چگونه شده است که این جوان این‌گونه پرشور پیش می‌تازد؟
    همه نگاه می‌کنند، آن‌ها می‌خواهند بدانند این جوان کیست؟ او می‌آید و پرچم را در وسط میدان به زمین می‌کوبد.
    صدای او سکوت این سرزمین را می‌شکند: «ای قوم یهود! من علی(ع) هستم، نامم به زبان عِبری «ایلیا» است. من از شما می‌خواهم تا از جنگ با اسلام دست بردارید».
    ناگهان صدای پیرمردی از میان لشکر یهود بلند می‌شود، او فریاد می‌زند: «به خدا قسم! ما شکست خوردیم و نابود شدیم».
    همه به او نگاه می‌کنند، او یکی از علمای یهود است. همه او را می‌شناسند. او چرا چنین سخن می‌گوید؟ منظور او از این حرف چیست؟
    او بار دیگر می‌گوید: «من در کتاب‌ها خوانده‌ام سرزمین خیبر از هر خطری محفوظ است تا آن زمان که ایلیا به آنجا بیاید. او خیبر را فتح خواهد نمود».80
    این سخن باعث می‌شود تا ترس بر دل سپاهیان بنشیند. باید با تبلیغات بر این ترس غلبه کرد. باید کاری کرد که همه سپاهیان یهود خیال کنند که سربازان موسی(ع) هستند و دستِ موسی(ع) بر سر آنهاست. مگر خدا رود نیل را برای یهودیان نشکافت؟ مگر خدا دشمن ما، فرعون را نابود نکرد؟ امروز هم خدا ایلیا را نابود خواهد کرد.
    اکنون بزرگان یهود می‌خواهند مَرحَب را به جنگ علی(ع) بفرستند. مَرحَب فرمانده‌ای شجاع و پهلوان پهلوانان است و همه باور دارند که او با یک ضربت، علی(ع) را به قتل می‌رساند.
    همه نگاه‌ها به مَرحَب دوخته شده است. او شمشیرش را در دست می‌فشارد و به سوی میدان رزم می‌تازد و چون اژدهایی خشمگین می‌ایستد.
    لشکر اسلام که از راه رسیده‌اند پشت سر علی(ع) و در مقابل سپاه یهود صف می‌بندند.
    رسم بر این است که ابتدا جنگ تن به تن آغاز شود. علی(ع) ذو الفقار خود را در دست می‌فشارد و جلو می‌رود. مَرحَب همه پیکر خود را با زِره پوشانده است و کلاه‌خودی بر سر دارد؛ امّا علی(ع) عمامه‌ای بر سر دارد و پیراهنی بر تن!
    سکوت بر فضای میدان سایه انداخته است. همه نگاه می‌کنند. نتیجه چه خواهد شد؟ * * * در همه جنگ‌ها رسم بر این است که وقتی جنگجویان وارد میدان می‌شوند با خواندن رَجَز خود را معرّفی می‌کنند. رَجَز نوعی شعر حماسی است.
    اکنون مَرحَب به معرّفی خود می‌پردازد: «قَدْ عَلِمَتْ خَیْبَرُ أَّی مَرْحَب...اهل خیبر می‌دانند که نام من «مَرحَب» است. من جنگجوی شجاع و پهلوانی بزرگ هستم. تاکنون هر کس که به جنگ من آمده است خونش را به زمین ریخته‌ام».81
    اکنون نوبت علی(ع) است که رجز بخواند و خودش را معرّفی کند، گوش کن این صدای علی(ع) است که در فضای میدان می‌پیچد: «أََا الَّذی سَمَّتْنی أُمّی حَیْدَرَة...من آن کسی هستم که مادرم، نام مرا «حَیدَر» نهاد. من شیر بیشه شجاعتم. من با شمشیرم مرگ شما را رقم می‌زنم».82
    عجیب است علی(ع) نامی را که مادرش بر او نهاده بود بر زبان می‌آورد: «حیدر»، آری، در روزگار نوجوانی، هرگاه مادر، شجاعت علی(ع) را می‌دید او را «حیدر» صدا می‌زد.
    در زبان عربی به شیری که از هیچ چیز نمی‌ترسد «حیدر» می‌گویند. وقتی مَرحَب این نام را می‌شنود خاطره‌ای برایش زنده می‌شود. خاطره‌ای از روزگاری دور و دراز!
    در روزگار نوجوانی که مشغول فرا گرفتن شمشیر زدن بود، همه از او تعریف می‌کردند و به او نوید می‌دادند که به زودی قهرمان بزرگی خواهد شد.
    یک روز زنی که کارش پیش گویی آینده بود به او گفت: «ای مَرحَب! به جنگ هر کس که می‌خواهی برو و هرگز نترس که تو پیروز خواهی شد؛ امّا یادت باشد به جنگ کسی که نام او حیدر است نرو، زیرا مرگ تو به دست او خواهد بود».83
    این خاطره در ذهن مَرحَب نقش می‌بندد، یک لحظه ترس از مرگ بر وجودش سایه می‌افکند. قدمی به عقب بر می‌دارد تا فرار کند؛ امّا هوای نفس با او سخن می‌گوید: کجا می‌روی مرحب! تو فرمانده یک سپاه هستی و از یک جوان می‌ترسی؟ نگاه کن، این جوان نه زِرهی دارد نه کلاه خودی! او اصلاً مرد جنگ نیست! تو می‌توانی با یک ضربه کارش را تمام کنی! می‌دانم تو از نام حیدر ترسیده‌ای؟ مگر فقط در دنیا همین جوان نامش حیدر است؟84
    این‌گونه است که مَرحَب قدم به پیش می‌گذارد.
    علی(ع) به او نگاه می‌کند، علی(ع) هیچ‌گاه آغازگر جنگ نبوده است صبر می‌کند تا مَرحَب اوّلین ضربه را فرود آورد.
    مَرحَب شمشیر خود را بالا می‌آورد و نعره‌ای می‌زند. فریاد او وحشت در دل همه می‌نشاند. علی(ع) ضربه او را با سپر خویش می‌گیرد.
    مَرحَب از علی(ع) بلندتر است، ناگهان علی(ع) از جا برمی‌خیزد، او سبکبال است، زیرا زِره‌ای به تن ندارد. مَرحَب غرق زِره و آهن است. ذو الفقار علی(ع) بر کلاه‌خود مَرحَب فرود می‌آید.
    صدای ضربت ذوالفقار در فضا می‌پیچد.این ضربه آن‌قدر سریع و برق آسا است که مَرحَب نمی‌فهمد چه شد. ضربه علی(ع) کلاه‌خود مَرحَب را می‌شکافد و ذوالفقار بر فرق مَرحَب می‌نشیند. سر او شکافته می‌شود.85
    مَرحَب بر روی زمین می‌افتد و هرگز بلند نمی‌شود. * * * لا فَتی اِلاّ عَلیّ؛ لا سَیْفَ اِلاّ ذُو الْفِقارِ
    هیچ جوان‌مردی چون علی نیست. هیچ شمشیری چون ذوالفقار نیست.
    این صدای فرشتگان است که امروز در همه آسمان‌ها به گوش می‌رسد.86
    فرشتگان امروز به یاد خاطره جنگ اُحد افتاده‌اند زیرا آن روز هم همین ندا را سر دادند.87
    یهودیان باور نمی‌کنند که فرمانده و پهلوان بزرگ آنها کشته شده باشد. همه خیره به پیکر بی‌جان مَرحَب نگاه می‌کنند که در وسط میدان افتاده است. همه مات و مبهوت هستند. نمی‌دانند چه کنند.
    نگهبانان بالای قلعه که این صحنه را می‌بینند فریاد می‌زنند: «مَرحَب کشته شد»، به این صورت است که خیلی سریع، خبر در سرتاسر قلعه پخش می‌شود.88
    علی(ع) در وسط میدان ایستاده است، باید جنگجوی دیگری به جنگ او برود.
    حارِث، برادر مَرحَب جلو می‌آید، او نیز از پهلوانان یهود است. او همه خشم خود را در شمشیرش خلاصه می‌کند؛ امّا بعد از دقایقی پیکر بی جانش بر زمین می‌افتد.
    یاسر و عامر که از دیگر قهرمانان یهود هستند به میدان می‌آیند ولی چقدر زود به ضربت ذوالفقار از پا در می‌آیند.
    با کشته شدن چهار سردار بزرگ یهود شرایط جنگ تغییر می‌کند، دیگر هیچ کس حاضر نیست به جنگ علی(ع) برود. یهودیان دچار ترس و اضطراب شده‌اند. آنها به گفته آن پیرمرد ایمان می‌آورند که ساعتی پیش فریاد زد: «به خدا قسم! ما شکست خوردیم و نابود شدیم».
    آری، این همان ایلیا است که آمده تا نابودی یهود را رقم بزند. عدّه زیادی از سربازان به سوی قلعه عقب نشینی می‌کنند.
    در این میان علمای یهود فریاد می‌زنند: ای ترسوها کجا می‌روید؟ مگر شما قسم نخورده‌اید که از آرمانِ یهود دفاع می‌کنید؟
    اکنون حمله دسته جمعی آغاز می‌شود، لشکر اسلام به میدان می‌آید، جنگ سختی در می‌گیرد، باقیمانده سپاه یهود با لشکر اسلام به جنگ می‌پردازند. شمشیرها به هم می‌خورد، نیزه‌ها فرود می‌آیند.
    مسلمانان که شجاعت فرمانده جوان خود را دیده‌اند، هجوم می‌برند، آنها می‌خواهند هر طور شده است خود را به قلعه برسانند. در این میان عدّه‌ای از آنان شهید می‌شوند.
    کارزار سختی است، مسلمانان با تمام وجود شمشیر می‌زنند، علی(ع) همچون صاعقه به جان شیران یهود می‌افتد و آنان را به خاک می‌افکند.89
    سپاه یهود می‌فهمد که دیگر مقاومت فایده‌ای ندارد، همه شجاعان آنها کشته شده‌اند. علمای یهود اوّلین کسانی هستند که فرار می‌کنند. درب قلعه باز می‌شود، سپاه یهود وارد قلعه می‌شود، اکنون دیگر هیچ کس بیرون قلعه نیست.90
    سربازان یهود داخل این قلعه محکم پناه گرفته‌اند، از بالای برج‌ها سنگر گرفته‌اند و نیزه و سنگ و تیر به سوی مسلمانان پرتاب می‌کنند.
    در این شرایط فتح قلعه کار بسیار سختی است. هر کس که به قلعه نزدیک شود، آماج تیرها و نیزه‌ها قرار می‌گیرد.
    اگر می‌شد درب قلعه را گشود کار خیلی خوبی بود؛ امّا این درب از جنس سنگ است، دربِ چوبی نیست که بتوان آن را شکست یا با آتش سوزاند. هرگز نمی‌توان به داخل این قلعه نفوذ کرد!
    اکنون یهودیان نفس راحتی می‌کشند، آنها به محکم بودن قلعه خود اطیمنان دارند. این قلعه را با صرف پول بسیار زیادی ساخته‌اند و سال‌های سال در پناه آن سالم مانده‌اند. برای همین است که کسی تا به حال نتوانسته است ساکنان این قلعه را شکست بده





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  8. Top | #27

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    سردار فاتح خیبر می‌آید


    آنجا را نگاه کن! علی(ع) به سوی درب قلعه می‌رود، این کار بسیار خطرناک است، نکند یهودیان از بالای برج‌ها او را هدف قرار بدهند، گویا علی(ع) به هیچ چیز جز درب قلعه توجّه ندارد، او می‌خواهد خود را به آن برساند.
    خدایا! خودت او را کمک کن!
    علی(ع) کنار درب قلعه رسیده است، بر روی آن، سوراخ کوچکی به اندازه دست انسان وجود دارد که از آن برای دیدن بیرون قلعه استفاده می‌شود. علی(ع) دست در این حلقه می‌کند.91
    اللّه اکبر!
    اللّه اکبر!
    این فریاد علی(ع) است که در همه جا می‌پیچد.
    ناگهان و در یک لحظه، علی(ع) درب قلعه را از جا می‌کند، گویی که زلزله‌ای بر ارکان قلعه فرو می‌افتد!
    همه نگاه می‌کنند درب قلعه بر روی دست خدایی علی(ع) است.92
    این معجزه خدایی است، این کار کار خدایی است، کار بشر نیست، گویا دست خدا در آستین علی(ع) جلوه کرده است!93
    علی(ع) درب قلعه را به گوشه‌ای پرتاب می‌کند، صدایی مهیب در همه جا می‌پیچد، گرد و غباری عجیب به هوا می‌رود.94
    همه یهودیان این منظره را می‌بینند. آنها مات و مبهوت می‌شوند و می‌فهمند که دیگر مقاومت هیچ فایده‌ای ندارد. پناه گرفتن در قلعه بی‌درب چه فایده‌ای دارد؟
    در یک چشم به هم زدن، تمامی شمشیرها فرو می‌افتد، سپرها رها می‌شود و کمان‌ها به گوشه‌ای پرت می‌شود.95
    همه دست‌های خود را بر سر می‌نهند و تسلیم می‌شوند. این تنها راه نجات از مرگ است.
    گروهی با سرعت از قلعه به بیرون فرار می‌کنند و به نخلستان‌ها پناه می‌برند. این همان صحنه‌ای است که پیامبر پیش‌بینی کرده و به علی(ع) گفته بود که وقتی دیدی یهودیان به نخلستان‌ها پناه می‌برند، جانشان را در امان بدار!
    اکنون علی(ع) فریاد بر می‌آورد و به لشکریان اسلام دستور می‌دهد دست از جنگ بکشند، هیچ کس حق ندارد به روی یهودیان شمشیر بکشد.
    و این‌گونه است که جنگ تمام می‌شود و دیگر یک نفر هم کشته نمی‌شود، قلعه مهمّ خیبر سقوط کرده و ستاد فرماندهی یهود تصرّف شده است.
    خبر فتح قلعه خیبر به قلعه‌های دیگر می‌رسد. این خبر زلزله‌ای در آنجا به پا می‌کند.
    آنها که همه امیدشان به قلعه قَموص بود روحیّه خود را از دست می‌دهند. آنها می‌دانند که دیگر مقاومت فایده‌ای ندارد. نه قلعه‌های آنها استحکام قَموص را دارد و نه نیروهای آنها به اندازه نیروهای آن قلعه است.
    به راحتی می‌توان پیش‌بینی کرد که به زودی قلعه‌های دیگر هم تسلیم خواهند شد. در واقع با فتح قلعه قَموص، پایان حکومت یهود بر خیبر رقم خورده است. * * * اسب سواری به سوی اردوگاه می‌رود و فریاد می‌زند: «علی قلعه را فتح کرد».
    این خبر به گوش پیامبر می‌رسد، او خدا را شکر می‌کند، شجاعت و رشادت علی(ع) قلب پیامبر را غرق شادی می‌کند و به استقبال علی(ع) می‌رود.96
    اکنون فرمانده پیروز خیبر نزد پیامبر می‌آید. پیش از رسیدن علی(ع)، نسیمی می‌وزد، بوی عطری به مشام می‌رسد، جبرئیل به مهمانی پیامبر می‌آید.
    پیامبر به چهره جبرئیل خیره می‌شود، او را خندان می‌یابد:
    ــ ای جبرئیل! چه شده است که این‌قدر خوشحال هستی؟
    ــ من علی را خیلی دوست دارم. او اکنون به این سو می‌آید، برای همین خیلی خوشحالم.97
    سردار بزرگ خیبر می‌آید، پیامبر به استقبالش می‌شتابد و او را در آغوش می‌گیرد و می‌گوید: «علی جان! تو امروز مرا خوشحال کردی».
    وقتی علی(ع) این سخن را می‌شنود، اشک در چشمانش حلقه می‌زند، خدای من! علی(ع) دارد گریه می‌کند!
    این چه معمایی است؟ کاش می‌شد جلو بروم و از راز گریه او سؤل کنم!
    پیامبر با دست خود اشک از چشمان علی(ع) پاک می‌کند و به او می‌گوید:
    ــ علی جان! چرا گریه می‌کنی؟
    ــ ای رسول خدا! این گریه شوق است، وقتی فهمیدم که تو از من خشنود هستی، اشک شادی بر دیدگانم نشست. دست خودم نبود.
    ــ علی جان! خدا هم امروز از تو خشنود است. تو امروز همه فرشتگان را خوشحال کردی.98
    در این هنگام یکی از یاران پیامبر جلو می‌آید و به پیامبر خبر می‌دهد که علی(ع) چگونه درب قلعه خیبر را از جا کند و آن را پرتاب کرد.
    پیامبر در جواب می‌گوید: «به خدا قسم امروز چهل فرشته از بهترین فرشتگان خدا، علی(ع) را یاری کردند».99
    پیامبر با این سخن خویش از راز موفّقیت علی(ع) پرده بر می‌دارد و بر بازوی سردار بزرگ خود بوسه می‌زند. * * * من تو را خوب می‌شناسم، تو چون هنرمند متعهدی هستی، می‌دانی که وظیفه سنگینی به عهده داری. تو باید با زیبایی هنر، حقیقت خیبر را جاودانه کنی.
    رو به آسمان می‌کنی و می‌گویی: خدایا! مرا یاری کن! من می‌خواهم شعری در وصف علی(ع) بگویم.
    قدم می‌زنی و فکر می‌کنی. کلمه‌ها در ذهن تو می‌گذرند. لحظه‌ای که علی(ع) درب قلعه را بر سر دست گرفت در ذهن تو مرور می‌شود. تو می‌خواهی برای سردار بزرگ امروز شعری بگویی.
    تو حَسّان هستی، شاعر بزرگ عرب!
    سرانجام آن حسّ زیبا را در وجود خودت احساس می‌کنی، به یاد بیماری علی(ع) می‌افتی.
    دوست داری زبان حال او را چنین بگویی:
    «گر طبیبانه بیایی به سر بالینم/به دو عالم ندهم لذّت بیماری را».
    به سوی پیامبر می‌روی. سلام می‌کنی.
    اکنون اجازه می‌خواهی تا شعرت را بخوانی!
    پیامبر خوشحال می‌شود، همه سکوت کرده‌اند تا شعر تو را بشنوند: «وَکانَ عَلیٌّ أرمَدَ الْعَینِ یَبْتَغی/ دَوَاءً فَلَمّا لَمْ یُحِسَّ مُداوِیاً...علی(ع) به درد چشم مبتلا شده بود و به دنبال درمانی برای خود بود ولی کسی نبود او را مداوا کند. پیامبر علی(ع) را طلبید و چشم او را شفا داد، آری، این بیماری چه خوش بیماری بود و این درمان چه خوب درمانی!! در آن روز پیامبر چنین گفت: «من پرچم را به دست آن مرد شجاعی می‌دهم که مرا دوست دارد، خدا را دوست دارد و خدا هم او را دوست دارد و قلعه خیبر را فتح می‌کند». آن روز پیامبر فقط علی(ع) را به عنوان وزیر و برادرش انتخاب نمود».100
    پیامبر به تو آفرین می‌گوید، شعر تو خیلی زیباست و هیچ گاه فراموش نخواهد شد. همه این مردم که عرب زبان هستند آن را حفظ خواهند کرد و به بچّه‌های خود خواهند آموخت.
    ای حَسّان! تو خودت را با این شعر جاودانه کردی.
    کاش من می‌توانستم اوجِ زیبایی شعر تو را به زبان فارسی بیان کنم؛ امّا هرگز نمی‌شود همه زیبایی یک شعر را در ترجمه آن بیان کرد.
    رسم است که وقتی شاعری برای بزرگی شعر می‌گوید به او پاداشی می‌دهند؛ امّا امروز پیامبر به تو پاداش نمی‌دهد. تو با دست خالی آمدی و با دست خالی هم بر می‌گردی!
    به دنبالت می‌آیم. می‌خواهم تو را در آغوش بگیرم و ببوسم. تو یادِ مولای مرا برای همیشه زنده نگه داشتی.
    از تو سؤل می‌کنم چرا پیامبر به تو پاداشی نداد؟ و تو به من لبخند می‌زنی و هیچ نمی‌گویی.
    تو می‌خواهی خودم به پاسخ این سؤل برسم. من فکر می‌کنم. پیامبر با این کار می‌خواست پیامی به تاریخ بدهد. من باید آن را کشف کنم.
    و باز هم فکر می‌کنم و سرانجام آن را می‌یابم: در میان این مردم شاعران دیگری بودند؛ امّا چرا فقط تو برای علی(ع) شعر گفتی؟ چرا بقیه آنها شعری نسرودند؟
    آری، هر کسی توفیق ندارد برای علی(ع) شعر بگوید. باید برای این کار انتخاب بشوی.
    تو قبل از این که شعر خود را برای پیامبر بخوانی پاداش خود را گرفتی. وقتی دیگران در فکر خال و ابرویِ یار خود هستند، تو می‌آیی و برای علی(ع) شعر می‌گویی! این به این معناست که تو را انتخاب کرده‌اند.
    به خدا قسم وقتی کسی برای علی(ع) قدمی بر می‌دارد، شعری می‌گوید، قلمی می‌زند، اگر همه دنیا را به پایش بریزی کم است. او نباید خودش را ارزان بفروشد که خیلی ضرر می‌کند!
    آیا همه دنیا لیاقت دارد پاداش کسی باشد که برای علی(ع) قدم برمی‌دارد؟
    هرگز!
    پاداش او، فقط خود علی(ع) است. * * * گویی اسب سواری از آن دوردست‌ها با سرعت به سوی ما می‌آید. او پرچمی نیز در دست دارد.
    آیا صدایش را می‌شنوی؟
    بشارت! بشارت!
    گویا او خبر خوبی را آورده است. او از اسب پیاده می‌شود و نزد پیامبر آمده و بعد از سلام می‌گوید: «ای رسول خدا! جعفر به سوی شما می‌آید».101
    وقتی پیامبر نام جعفر را می‌شنود صورتش همچون گل می‌شکفد و بسیار خوشحال می‌شود و خدا را شکر می‌کند.
    تو رو به من می‌کنی و می‌گویی: این جعفر کیست که پیامبر این‌قدر از آمدن او خوشحال شد؟
    من در جواب می‌گویم: جعفر فرزند ابوطالب است، او برادر علی(ع) است. پانزده سال قبل وقتی که مسلمانان در مکه بودند بت‌پرستان آنها را اذیت می‌کردند، پیامبر گروهی از مسلمانان را به سرپرستی جعفر به کشور حبشه فرستاد. اکنون بعد از این همه سال، جعفر بازگشته است.102
    جعفر وقتی به مدینه رسیده است با گروهی از همراهان خود برای یاری پیامبر به خیبر می‌آید.103
    بعد از لحظاتی، جعفر از راه می‌رسد، پیامبر به استقبال او رفته و او را در آغوش می‌گیرد و پیشانی او را می‌بوسد.104
    نگاه کن! اشک شوق در چشمان پیامبر حلقه می‌زند و رو به جعفر می‌کند و می‌گوید: ای جعفر! نمی‌دانم امروز خدا را به کدامین نعمت شکر کنم؛ به بازگشت تو از حبشه یا به فتح خیبر به دست برادرت علی؟105
    جعفر لبخندی می‌زند، اکنون برادرش علی(ع)، او را در آغوش می‌گیرد، تمام وجود آنها از عشق به یکدیگر لبریز شده است.
    نگاه کن! جعفر به سوی اسب خود می‌رود، و بعد از لحظه‌ای برمی‌گردد. بسته‌ای روی دست گرفته و به این سو می‌آید. او چنین می‌گوید: «ای رسول خدا! وقتی می‌خواستم از حبشه بیایم، نجاشی، پادشاه حبشه این پارچه زرباف را به من داد تا به شما تقدیم کنم».
    پیامبر در حقّ نجاشی دعا می‌کند. و هدیه او را از جعفر می‌گیرد.
    همه نگاهشان به این پارچه گران‌قیمت است. در بافتن این پارچه از طلا استفاده شده است.
    در این هنگام پیامبر رو به همه می‌کند و می‌گوید: «این پارچه قیمتی را به کسی می‌دهم که خدا و مرا دوست دارد و خدا و من هم او را دوست داریم».
    همه نگاه‌ها به سوی علی(ع) می‌رود. مردم دیگر می‌دانند که منظور پیامبر از این سخن علی(ع) است.
    اکنون علی(ع) جلو می‌رود و پیامبر این هدیه ارزشمند را به او می‌دهد.106 * * * پیامبر از آمدن جعفر خیلی خوشحال است، برای همین رو به جعفر می‌کند و می‌گوید: ای جعفر آیا می‌خواهی به تو هدیه ارزشمند بدهم؟
    جعفر در جواب می‌گوید: آری.
    همه کسانی که این سخن را می‌شنوند خیال می‌کنند که پیامبر می‌خواهد هدیه‌ای مثل طلا به جعفر بدهد. به راستی هدیه مخصوص پیامبر چیست؟
    پیامبر می‌گوید: ای جعفر! من به تو نمازی یاد می‌دهم تا برای تو از همه دنیا بهتر باشد.
    جعفر بسیار خوشحال می‌شود، او می‌خواهد هر چه زودتر این هدیه گرانبها را از پیامبر دریافت کند.
    پیامبر ادامه می‌دهد: ای جعفر! این نماز باعث بخشش همه گناهان تو می‌شود هر چند گناهانت بسیار زیاد باشد.107
    بعد پیامبر نمازی را به او یاد می‌دهد که به نام «نماز جعفر طیّار» مشهور می‌شود و برای روا شدن حاجت‌های مهمّ سفارش شده است.108
    همه می‌خواهند بدانند این نماز چگونه خوانده می‌شود. پیامبر روش خواندن این نماز را این‌گونه به جعفر یاد می‌دهد:
    وضو می‌گیری و رو به قبله می‌ایستی و «اللّه اکبر» می‌گویی، بعد از خواندن حمد، سوره «زلزال» می‌خوانی. سپس 15 بار ذکر «سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الا اللّه و اللّه اکبر» را می‌گویی.
    بعد به رکوع می‌روی و به جای ذکر رکوع، 10 بار همان ذکر را تکرار می‌کنی. سر از رکوع بر می‌داری و در همان حالت که ایستاده‌ای 10 بار این ذکر را می‌گویی. آنگاه به سجده می‌روی. در سجده به جای ذکر سجده، 10 بار آن ذکر را تکرار می‌کنی. سر از سجده بر می‌داری و همان‌طور که نشسته‌ای 10 بار آن ذکر را می‌گویی.
    سپس به سجده رفته 10 بار آن ذکر را می‌گویی. بعد از سجده دوّم نیز می‌نشینی و 10 بار ذکر را تکرار می‌کنی.
    اکنون بلند می‌شوی و رکعت دوّم را مانند رکعت اوّل می‌خوانی، فقط یادت باشد بعد از حمد سوره «عادیات» را بخوانی. همچنین قبل از رکوع می‌توانی قنوت بخوانی. بعد وقتی بعد از سجده دوّم 10 بار این ذکر را گفتی، تشهد و سلام را می‌گویی.
    اکنون باید برخیزی و یک نماز دیگر بخوانی، نماز دوّم را مانند نماز اوّل می‌خوانی با این تفاوت که بعد از حمد، در رکعت اوّل سوره «نصر» و در رکعت دوّم سوره ( قل هو اللّه احد ) را می‌خوانی. البته می‌توانی به جای سوره‌های «زلزال»، «عادیات» و «نصر»، در همه رکعت‌ها همان سوره ( قل هو اللّه احد ) را بخوانی.




    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  9. Top | #28

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    چشم‌ها را باید شست !

    اکنون که قلعه قَموص فتح شده است پیامبر فعلاً تصمیم حمله به قلعه‌های دیگر را ندارد. در واقع پیامبر می‌خواهد به آنها فرصت بدهد تا آنها خودشان تسلیم شوند.
    آری، خبر شکست مهمّ‌ترین قلعه یهود به همه سرزمین حجاز خواهد رفت و به زودی همه کسانی که به فکر دشمنی با اسلام بودند تغییر موضع خواهند داد.
    اکنون پیامبر یکی از یاران خود را که «مَحیصه» نام دارد، می‌طلبد و از او می‌خواهد تا به سوی سرزمین فَدَک حرکت کند و با آنها گفتگو کند. اگر آنها حاضر بشوند تسلیم بشوند چه بهتر وگرنه لشکر اسلام بعد از فتح همه قلعه‌ها به آنجا خواهد رفت.
    مردم فدک همه یهودی هستند و قبل از این با یهودیان خیبر هم پیمان شده بودند. آنها وقتی بفهمند قلعه قَموص سقوط کرده است، خواستار صلح خواهند شد.
    مَحیصه سوار بر اسب می‌شود و به سوی فدک به پیش می‌تازد.110
    لشکر اسلام در اردوگاه است. همه از پیروزی امروز خوشحال هستند.
    شب فرا می‌رسد و تو به خیمه خود می‌روی تا استراحت کنی. من هم مشغول نوشتن خاطرات امروز می‌شوم.
    ساعتی می‌گذرد. دوباره بی‌خوابی به سراغم می‌آید. نمی‌دانم چه کنم؟
    خوب است برخیزم و در بیرون خیمه قدری قدم بزنم.
    از آن طرف صدایی به گوشم می‌خورد. گویا دو نفر با هم سخن می‌گویند:
    ــ دیدی علی امروز چه کرد؟ همه با چشم خود دیدند که چگونه درب قلعه را از جا کند. اکنون هیچ آبرویی برای ما نمانده است. ما فرمانده شکست خورده هستیم و علی سردار فاتح خیبر!
    ــ چرا این موضوع برای شما این‌قدر بزرگ شده؟ من نقشه‌ای دارم. ما می‌توانیم این کار علی را کوچک جلوه بدهیم. باید تلاش کنیم تا تاریخ طوری نوشته شود که ما می‌خواهیم!
    ــ یعنی چه؟ مگر می‌شود حقیقت را مخفی کرد؟
    ــ ما باید به فکر آینده باشیم. ما باید تلاش کنیم تا آیندگان از حقیقت ماجرای امروز با خبر نشوند.
    ــ آخر چگونه می‌شود این کار را کرد؟
    ــ برای هر کاری راهی وجود دارد. ما باید به یک نفر پول بدهیم و از او بخواهیم تا همیشه از فتح خیبر سخن بگوید. او باید هر جا می‌نشیند بگوید: مردم! کاش شما می‌بودید در روز خیبر می‌دیدید که علی چگونه در خیبر را از جا کند. او باید به عنوان راویِ خیبر شناخته شود.
    ــ فایده این کار چیست؟
    ــ به زودی عدّه‌ای نویسنده پیدا می‌شوند که می‌خواهند در مورد خیبر کتاب بنویسند. آن وقت آنها سراغ همین راویِ خیبر می‌آیند که ما او را درست کردیم. او فتح خیبر را آن طوری می‌گوید که من می‌گویم.
    ــ مگر تو فتح خیبر را چگونه می‌گویی؟
    ــ همه عظمت امروز در این بود که علی درب قلعه خیبر را از جا کند. ما باید این کار را کوچک جلوه بدهیم. من دوست دارم که آیندگان باور کنند که اندازه درب قلعه خیبر، 2 متر طول و 1 متر عرض داشته و پهنای آن هم فقط 10 سانتیمتر بوده است!
    ــ این ممکن نیست! این اندازه‌ای که تو می‌گویی اندازه درِ یک اتاق است، نه در بزرگ‌ترین قلعه خیبر!
    ــ ما باید قصّه خیبر را طوری بگوییم که همه باور کنند! مثلاً می‌گوییم که در هنگام جنگ، سپرِ علی از دستش افتاد، علی با کمال شجاعت به طرف درب قلعه رفت و آن را از جا کند و به جای سپر استفاده کرد.111
    ــ آن وقت به طور ناخودآگاه همه باور می‌کنند که درب خیبر به اندازه یک سپر بوده است!
    ــ حالا یک کم از سپر بزرگ‌تر باشد اشکال ندارد.
    ــ واقعاً که تو هوش زیادی داری. یادم باشد حتماً برایت اسپند دود کنم!!
    ــ البته این کارها خرج دارد. آیا حاضر هستی پول خرج کنی؟ باید از جیب خودت مایه بگذاری.
    ــ این را از من به یادگار داشته باش! بهترین راه برای تحریف حقیقت این است که به گفتن قسمتی از آن اکتفا کنی. هرگز با حقیقت مخالفت نکن، بلکه قسمتی از آن را بگو! باور کن به هدف خودت می‌رسی.
    من از شنیدن این سخنان بسیار تعجّب می‌کنم، آخر چرا این‌ها می‌خواهند حقیقت را مخفی کنند؟ آیا آنها در نقشه خود موفّق خواهند شد؟ * * * ــ چقدر می‌خوابی! ساعت هشت صبح است و تو هنوز خواب هستی!
    ــ راست می‌گویی، همسفر!
    با شنیدن صدای تو از جا بلند می‌شوم. به بیرون خیمه می‌آیم. نگاهی می‌کنی و می‌فهمی که من حالم گرفته است. غمی پنهان را در وجودم می‌خوانی.
    با هم قدم می‌زنیم. ناگهان نگاهم به «ابو رافع» می‌خورد. او یکی از علاقمندان علی(ع) است. با خود می‌گویم خوب است پیش او بروم و ماجرای دیشب را به او بگویم.
    نزد او می‌روم و با او سخن می‌گویم. او به فکر فرو می‌رود. بعد از لحظاتی خنده‌ای می‌کند و می‌گوید: من فکر خوبی دارم. باید چند نفر از مسلمانان را جمع می‌کنیم و برویم درب قلعه خیبر را از زمین بلند کنیم».
    ابورافع با شش نفر از دوستان خود به سوی قلعه خیبر می‌روند. او به من می‌گوید:
    ــ تو قلم و کاغذ خود را بردار و همراه ما بیا. باید حواست باشد که اندازه درب قلعه را ننویسی.
    ــ چرا؟
    ــ زیرا اگر این کار را بکنی نوشته تو را از بین خواهند برد!
    ــ چه کسی این کار را خواهد کرد؟
    ــ کسانی که دیشب آنها را دیده‌ای. وقتی بفهمند تو می‌خواهی دروغ آنها را آشکار کنی برایت درد سر درست خواهند کرد.
    ــ پس من چه بنویسم؟
    ــ تو اصلاً کاری به متر و اندازه درب قلعه نداشته باش. تو بی خیال یک گوشه‌ای بنشین و ماجرای بلند کردن درب را بنویس.
    من قبول می‌کنم و همراه آنها می‌روم. و چنین می‌نویسم: «اینجا سرزمین خیبر است. ما کنار درب قلعه خیبر هستیم که دیروز علی(ع) آن را از جا کند. یک گروه هفت نفره می‌خواهند این درب را از زمین بلند کنند؛ امّا هر چه تلاش می‌کنند موفّق نمی‌شوند».112
    اکنون ما به سوی اردوگاه باز می‌گردیم. در میان راه به یکی از یاران پیامبر به نام جابر بن عبد اللّه انصاری برخورد می‌کنیم، او رو به ما می‌کند و می‌پرسد:
    ــ از دور دیدم که با رفقا کنار درب قلعه بودید؟
    ــ آری، می‌خواستیم آن را بلند کنیم؛ امّا نتوانستیم.
    ــ شما با این هفت نفر می‌خواستید این کار را بکنید؟
    ــ آری.
    ــ شما خیلی خوش خیال هستید. ما با چهل نفر رفتیم تا آن درب را بلند کنیم نتوانستیم، آن وقت شما با هفت نفر می‌خواستید این کار را بکنید.
    ــ راست می‌گویی؟!
    ــ اگر باور نمی‌کنی چهل نفر را جمع کنید و بروید ببینید می‌توانید کاری از پیش ببرید.113
    اینجاست که عظمت کاری که علی(ع) کرد برایم بیشتر معنا پیدا می‌کند و به یاد سخن پیامبر می‌افتم. وقتی او شنید علی(ع) درب قلعه را از جا کنده است فرمود: «به خدا قسم! چهل فرشته علی(ع) را یاری کردند».114
    حالا می‌فهمم چرا پیامبر در این سخن خود سوگند به نام خدا خورد. او می‌خواست برای همه تاریخ پیامی را بفرستد. اگر درب قلعه خیبر، درِ کوچکی بود، دیگر چه نیازی بوده که خدا چهل فرشته را از آسمان بفرستد تا علی(ع) را یاری کنند!!
    یک پهلوان می‌تواند دری را که اندازاش دو متر در یک متر است جابجا کند؛ امّا درب قلعه خیبر آن‌قدر سنگین و بزرگ بوده است که باید چهل فرشته برای یاری علی(ع) بیایند!
    امّا یک سؤل: چرا چهل فرشته به یاری علی(ع) آمدند؟ مگر علی(ع) جلوه‌ای از قدرت خدا نیست؟
    مگر او نمی‌توانست این درب را به تنهایی بلند کند؟
    من فکر می‌کنم که پیامبر می‌دانست عدّه‌ای تلاش می‌کنند تا حقیقت را مخفی کنند. پیامبر این‌گونه با آن‌ها مقابله کرد. هر کسی که این سخن پیامبر را بشنود می‌فهمد که کار علی(ع)، شبیه به معجزه بوده است.
    قَموص، بزرگ‌ترین قلعه سرزمین خیبر است و درب آن، به اندازه‌ای بزرگ است که یک لشکر با همه تشکیلاتش، به راحتی از درگاه آن عبور می‌کند.
    این درب را از صخره‌ای محکم تراشیده بودند تا مقاوم و محکم باشد و من فکر می‌کنم که وزنِ این درب، چند هزار کیلو باشد!
    آری، علی(ع) این درب را با دست خدایی خود از جا کند.115
    امّا سؤل آخر: اگر چهل نفر نتوانستند آن درب را بلند کنند پس چگونه یهودیان آن درب را باز و بسته می‌کردند؟
    یهودیان این درب را با چند لولای بزرگ بر دیوارهای بلند قلعه نصب کرده بودند. در واقع سنگینیِ آن، رویِ لولاهای بزرگ بود.
    آری، وقتی درب به دیوار قلعه متصل بود با کمک چند نفر باز و بسته می‌شد؛ من می‌گویم وقتی آن درب از جا کنده شد و بر روی زمین افتاد چهل نفر نتوانست آن را از جا بلند کند.
    بنازم دست خیبر گشای مولایم علی(ع) را که با یک دست این درب را از جا کند. آری دست او دست خداست!116 * * * اکنون از هفت قلعه خیبر، چهار قلعه در تصرّف یهودیان است، پیامبر نمی‌خواهد با آنها وارد جنگ شود، آنها سرانجام چاره‌ای جز تسلیم شدن ندارند.
    چند روز می‌گذرد، سه قلعه دیگر هم تسلیم می‌شوند. در واقع از هفت قلعه خیبر، فقط یک قلعه باقی مانده است. آیا می‌دانی نام آخرین قلعه چیست؟
    آن قلعه را «سلالِم» می‌خوانند؛ گویا همه رهبران و بزرگان یهود در همان قلعه هستند.117
    می‌بینم که تو نگاهی به من می‌کنی و می‌گویی:
    ــ چرا همه رهبران در آخرین قلعه جمع شده‌اند؟ چرا وقتی قلعه‌های قبلی فتح شد، هیچ‌کدام از رهبران یهود در آن نبودند؟
    ــ راست می‌گویی! یادت هست وقتی علی(ع) قلعه خیبر فتح کرد ما هیچ کدام از سران یهود را آنجا پیدا نکردیم. به راستی چرا؟
    اکنون باید برویم و به دنبال جواب بگردیم. بعد از سؤل کردن از چند نفر به این جواب می‌رسیم: قلعه هفت‌گانه خیبر سال‌ها پیش ساخته شده‌اند و همه آن‌ها با تونل‌های مخفی زیر زمینی با یکدیگر ارتباط دارند. این تونل‌ها برای روز مبادا ساخته شده‌اند و فقط رهبران یهود از آن اطّلاع دارند. هر قلعه‌ای که در آستانه فتح قرار می‌گرفت سران یهود از آن تونل‌های مخفی به قلعه دیگر می‌رفتند.118
    اکنون همه آنها در آخرین قلعه جمع شده‌اند؛ ولی آنها به زودی می‌فهمند که پناه گرفتن در آن قلعه نیز هیچ فایده ندارد. به زودی دست خیبرگشایِ علی(ع)، آنجا را هم فتح خواهد کرد. * * * آن مرد کیست که به این سو می‌آید؟ یکی از یهودیانی است که از قلعه سلالم بیرون آمده است. او می‌خواهد پیامبر را ببیند.
    ــ ای محمّد! اگر راه فتح قلعه را به تو بگویم به من امان می‌دهی؟
    ــ آری، تو در امان هستی.
    ــ همراه من بیایید تا به شما بگوییم چه باید بکنید.
    ــ پیشنهاد تو چیست؟
    ــ تنها چشمه آب این قلعه از پای آن کوه به قلعه می‌رود. از چشمه تا داخل قلعه کانالی زیر زمینی وجود دارد که من از آن آگاه هستم. من می‌خواهم شما را نزدیک آن کانال ببرم تا آن را خراب کنید. وقتی آب قلعه قطع بشود آنها تسلیم خواهند شد.
    ــ ای مرد یهودی! ما منتظر می‌مانیم تا خداوند ما را یاری نماید و هرگز آب قلعه را قطع نمی‌کنیم.
    مرد یهودی به فکر فرو می‌رود، پیامبر حاضر نیست آب بر روی دشمن یهودی خود ببندد.119
    این درسی است که پیامبر به همه مسلمانان تاریخ می‌دهد که هرگز آب بر روی دشمنِ کافر خود هم نبندند.
    به نظر شما آیا مسلمانان بعد از پیامبر به این نکته توجّه خواهند داشت؟
    هیچ گاه نباید آب را بر روی دشمن بست!! * * * خبر به من می‌رسد که لشکر اسلام آماده حمله به قلعه سلالِم است. قلعه‌ای که پناهگاه سران یهود شده است.120
    لشکر اسلام خود را به قلعه سلالِم نزدیک می‌کند، همه آماده هستند تا به دستور پیامبر حمله را آغاز کنند.
    در این میان یکی از بالای قلعه فریاد بر می‌آورد: «ای محمّد! اجازه بده یک نماینده بفرستیم تا با تو سخن بگوید».
    پیامبر قبول می‌کند. درب قلعه باز می‌شود، سواری از قلعه بیرون می‌زند و نزد پیامبر می‌آید و چنین می‌گوید: «اگر به کِنْدَه امان بدهی، او تسلیم می‌شود».
    حتماً می‌پرسی «کِنْدَه» کیست؟ او همان کسی که برای مبارزه با اسلام اقدامات زیادی انجام داد. همان کسی که در جنگ خندق، بت‌پرستان مکه را به جنگ با پیامبر تشویق کرد.
    عدّه‌ای می‌گویند ما به سادگی می‌توانیم این قلعه را فتح کنیم و سران یهود را به مجازات برسانیم، پس نباید به سران فتنه امان داده شود؛ امّا پیامبر رو به فرستاده یهود می‌کند و می‌گوید: «او در امان است».
    مرد با خوشحالی به سوی قلعه باز می‌گردد. لحظاتی می‌گذرد، «کِنْدَه» از قلعه خارج می‌شود و به این سو می‌آید.
    کِنْدَه می‌داند که پیامبر به او امان داده است، او اکنون به فکر این است که جان رفقای خود را نجات دهد. او نزد پیامبر می‌آید و می‌گوید: «ما را ببخش و ما را امان بده. همه ما تسلیم می‌شویم و از این سرزمین می‌رویم. همه اموال و نخلستان‌های ما از آنِ شما باشد، فقط اجازه بده که هر کدام از ما یک لباس همراه خود برداریم و برویم، آیا بر ما ترحّم می‌کنی و ما را امان می‌دهی؟».121
    پیامبر نگاهی به او می‌کند و در جواب به او می‌گوید: «آری، همه شما در امان هستید».
    چهره کِنْدَه از شادی می‌شکفد، او می‌داند وقتی محمّد سخنی بگوید هرگز از سخن خود بر نمی‌گردد، اگر آسمان‌ها هم فرو ریزند او سخنش را پس نمی‌گیرد.
    کِنْدَه ادامه می‌دهد: «ای محمّد! اجازه بده تا سران یهود را بیاورم تا همگی با تو سخن بگویند و پیمان‌نامه صلح بنویسیم».
    پیامبر قبول می‌کند. کِنْدَه به قلعه باز می‌گردد و بعد از مدّتی با تعدادی از سران یهود باز می‌گردد.
    آنها به پیامبر پیشنهاد می‌دهند که نیمی از سرزمین خیبر مال یهودیان باشد و آنها در این سرزمین بمانند.122
    من خیلی تعجّب می‌کنم. تا قبل از این کِنْدَه می‌گفت که ما از این سرزمین می‌رویم و از همه اموال خود فقط یک لباس همراه خود برمی‌داریم؛ امّا چه شد که اکنون می‌خواهند در خانه و کاشانه خود بمانند و حتّی نیمی از نخلستان‌های خیبر مال خود آنها باشد!
    آنها می‌دانند که با کریمان کار دشوار نیست. آنها محمّد را به خوبی می‌شناسند. وصف او را در تورات خوانده‌اند. او مظهر مهربانی خداوند است.
    پیامبر پیشنهاد آنان را قبول می‌کند. اکنون خواسته دیگری دارند: «ای محمّد! نصف نخلستان‌ها مال شماست؛ اجازه بده آنها هم در دست ما باشد. ما آخر هر سال، سهم شما را می‌دهیم». پیامبر قبول می‌کند.
    بعد می‌گویند: «ای محمّد! وقتی قلعه قَموص فتح شد کتاب آسمانی ما، تورات به دست یاران تو افتاد، از تو می‌خواهیم تا آن را به ما باز گردانی».
    پیامبر به یارانش دستور می‌دهد تا آن تورات را بیاورند و به آنها تحویل بدهند.123
    اینجاست که من به فکر فرو می‌روم. در جنگ خندق این یهودیان همراه با مشرکان به مدینه حمله کردند. به راستی اگر آنها در آن جنگ پیروز می‌شدند آیا صفحه‌ای از قرآن را باقی می‌گذاشتند؟ آیا بر ما رحم می‌کردند؟
    یهودیان خیبر یک خواسته دیگر هم دارند: «ای محمّد! اجازه بده بر دین و آیین خود باشیم». پیامبر این سخن آنها را هم قبول می‌کند.
    آری، پیامبر می‌خواهد تاریخ شهادت بدهد او هیچ کس را مجبور به پذیرفتن اسلام نمی‌کند!
    اگر او به این سرزمین آمده است برای این است که یهودیان هر روز او را آزار می‌دادند و دشمنانش را تقویت می‌کردند و از هر گوشه و کنار به او و پیروانش حمله می‌بردند.
    پیامبر با لشکر خود به اینجا آمد تا یهودیان از فتنه‌ها و دشمنی‌ها دست بردارند. اکنون که یهودیان شکست خورده‌اند باید در حقّشان بزرگواری کرد، این مرام پیامبر است. به خدا قسم باید پیامبر خود را دوباره بشناسیم. چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید!
    افسوس و صد افسوس که پیامبرمان را جوری شناختیم که دیگران برایمان به تصویر کشیدند! افسوس که... * * * پیمان‌نامه صلح نوشته می‌شود. پیامبر در این پیمان‌نامه تأکید می‌کند که هر وقت مسلمانان بخواهند می‌توانند یهودیان را از خیبر بیرون کنند. این به این جهت است که هرگز یهودیان به فکر جنگ با مسلمانان نیفتند.
    اکنون نیمی از سرزمین خیبر مالِ مسلمانان است. پیامبر می‌خواهد آن را بین یاران خود تقسیم کند. همه می‌دانند که پیامبر عدالت را مراعات می‌کند.124
    پیامبر از لشکریان اسلام می‌خواهد تا هر کس غنیمتی در میدان جنگ به دست آورده است، بیاورد تا به طور مساوی بین همه تقسیم شود.
    گویا بعضی‌ها غنیمت‌هایی را برای خود برداشته‌اند. یکی از یاران پیامبر رو به همه می‌کند و می‌گوید: «عبا دزد را فراموش نکنید».
    وقتی مردم این سخن را می‌شنوند سریع هر چه غنیمت برای خود جمع کرده بودند می‌آوردند و تحویل می‌دهند.
    من خیلی تعجّب می‌کنم. با خود می‌گویم این ماجرای عبا دزد چیست که این چنین مردم را تحت تأثیر قرار داده است.
    از چند نفر سؤل می‌کنم. جواب می‌شنوم: یکی از یاران پیامبر چند روز قبل در میدان جنگ کشته شد.
    لشکر اسلام پیکر او را به اردوگاه آورد. همه به حال این شهید غبطه می‌خوردند و به او می‌گفتند روز قیامت ما را شفاعت کن!
    پیامبر از ماجرا با خبر شد و رو به یارانش کرد و گفت: «او هرگز شهید نیست! او اکنون در آتش جهنّم است».
    همه تعجّب کردند، چگونه می‌شود کسی که جانش را در راه اسلام داده است به جهنّم برود؟
    اما سخن پیامبر حق بود. پیامبر می‌خواست به یارانش درس مهمّی بدهد: هر کس که در میدان جنگ کشته شد شهید نیست!
    وقتی پیامبر تعجّب یارانش را دید به آنها رو کرد و گفت: «او به خاطر یک عبا که از غنائم برداشته بود به جهنّم رفت»!125
    وقتی من این ماجرا را می‌شنوم می‌فهمم که چقدر باید در حفظ اموال بیت المال دقّت کنم. آری، همه غنائم از بیت المال است و قبل از این که تقسیم بشود نباید کسی از آن چیزی برای خود بردارد.
    اکنون پیامبر با دقّت همه غنائم را تقسیم می‌کند. نصف سرزمین خیبر هم که از آنِ مسلمانان است تقسیم می‌شود تا موقعی که خرماهای خیبر برداشت شد سهم هر کس مشخص باشد.
    همه از تقسیم غنائم خوشحال هستند زیرا پیامبر عدالت را به صورت کامل مراعات کرده است.
    آیا موافقی نکته جالبی را برایت بگویم؟ پیامبر به عُمَر بن خطّاب همان اندازه سهم می‌دهد که به علی(ع) داده است. پیامبر هیچ فرقی بین سردارِ فراری و سردارِ فاتح خیبر نمی‌گذارد.126
    اکنون ماجرای سرزمین خیبر تمام شده است. نمی‌دانم آیا به مدینه باز می‌گردیم یا این که باید به سوی فَدَک برویم؟
    فدک آخرین سنگر یهود است و وقتی آنها هم تسلیم شوند دیگر سرزمین حجاز از فتنه یهود آسوده خواهد شد. * * * چند اسب سوار به سوی ما می‌آیند. آنها کیستند و در اینجا چه می‌خواهند؟
    نزدیک‌تر می‌شوند، الآن می‌توانم به راحتی آنها را ببینم. این که همان آقای «مَحیصه» است که پیامبر او را به فَدَک فرستاده بود. فکر می‌کنم کسانی که همراه او هستند بزرگان فدک باشند.127
    من جلو می‌روم، سلام می‌کنم و از مَحیصه می‌خواهم تا برایم توضیحاتی بدهد.
    او در جواب من می‌گوید: «وقتی من به فدک رفتم به آنها خبر دادم که مهمّ‌ترین قلعه خیبر فتح شده است. آنها حرف مرا باور نکردند؛ امّا بعد از چند روز خبر سقوط خیبر به آنها رسید و آنها خیلی ترسیدند و فهمیدند که دیگر مقاومت فایده‌ای ندارد. آنها می‌دانستند که اگر نخواهند تسلیم شوند لشکر اسلام به سرزمین آنها خواهد آمد اکنون آنها همراه من برای صلح با پیامبر به اینجا آمده‌اند».128
    همسفرم! آن پیرمرد را می‌بینی که همراه مَحیصه می‌آید، آیا او را می‌شناسی؟ او رهبر مردم فدک است. اسمش «یوشع» است.129
    مَحیصه با همراهانش وارد خیمه پیامبر می‌شوند. سلام کرده و می‌نشینند. مَحیصه به پیامبر می‌گوید که آنها حاضر هستند نیمی از سرزمین فدک را واگذار کنند. آنها می‌خواهند پیامبر همانگونه که با مردم خیبر برخورد کرد با آنها برخورد کند و اجازه بدهد بر دین و آیین خود باقی بمانند.130
    پیامبر پیشنهاد آنها را قبول می‌کند و پیمان‌نامه صلح میان پیامبر و سران فدک نوشته می‌شود.
    اکنون سران فدک خیلی خوشحال هستند زیرا آنها همان امتیازاتی را دارند که مردم خیبر دارند. یعنی محتوای پیمان‌نامه آنها مثل پیمان‌نامه مردم خیبر است.
    البته یک تفاوتی در اینجا هست که مردم خیبر، بهترین سرداران خود را از دست دادند، ولی مردم فدک، هیچ هزینه‌ای نکرده‌اند!
    به هر حال، مردم خیبر و فدک می‌توانند آزادانه بر دین یهود باقی بمانند.131 * * * من فکر می‌کردم که پیامبر به سرزمین فدک خواهند رفت تا غنائم آنجا را بین مسلمانان تقسیم کند؛ امّا خبر به من می‌رسد که پیامبر همراه با مسلمانان قصد دارند به سوی مدینه حرکت کنند.
    مگر نیمی از نخلستان‌های آباد فدک برای مسلمانان نیست؟ چرا به آنجا نمی‌رود تا این غنیمت را بین مسلمانان تقسیم کند؟ این کار باید توسط خود پیامبر انجام شود تا هیچ اختلافی پیش نیاید.
    لشکر اسلام قصد مدینه را دارد. چرا هیچ کس در مورد فدک حرفی نمی‌زند؟ گویا اصلاً قرار نیست سرزمین فدک تقسیم شود.
    خوب است از آن پیرمردی که آنجا ایستاده است سؤل بکنم. نزد او می‌روم، سلام کرده و می‌گویم:
    ــ چرا پیامبر به فدک نمی‌رود تا آنجا را بین مسلمانان تقسیم کند؟
    ــ چطور شده این سؤل را می‌کنی؟ نکند بوی پول به مشامت رسیده است و می‌خواهی سهم بیشتری از غنیمت‌ها ببری؟
    ــ نه، من دارم کتابی می‌نویسم. می‌خواهم برای دوستانم بنویسم که غنیمت فدک چه خواهد شد؟
    ــ گفتی که داری کتاب می‌نویسی! ببینم، تو چه جور نویسنده‌ای هستی که قرآن نمی‌خوانی؟
    ــ بابا! بگو نمی‌خواهم جواب تو را بدهم. چرا این طوری حرف می‌زنی!
    ــ پسر جان! چرا ناراحت می‌شوی! منظور من این است که اگر قرآن بخوانی در آن جواب سؤل خودت را می‌یابی.
    ــ یعنی قرآن سرنوشت سرزمین فدک را بیان کرده است.
    ــ آری.
    ــ می‌شود بگویی کدام سوره و کدام آیه؟
    ــ پسر جان! کاش یک بار قرآن را مطالعه کرده بودی!! کاش یکبار به فهم قرآن توجّه می‌کردی. آخر من از دست شما نویسندگان چه کنم؟ مسلمان هستید و این‌قدر بیگانه با قرآن شده‌اید؟ قرآن می‌خوانید و آن را نمی‌فهمید!
    من سرم را پایین می‌اندازم. راستش را بخواهید از او خجالت می‌کشم. کاش به جای خواندن قرآن به فهم آن توجّه می‌داشتم؛ مگر علی(ع) نفرمود: «قرائت قرآن که با تدبّر و تفکّر همراه نباشد هیچ خیری در آن نیست».132
    ولی می‌گویند: «ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است». باید با خود عهد ببندم که به فهم قرآن بیشتر توجّه کنم.
    در همین فکرها هستم که صدای پیرمرد به گوشم می‌رسد:
    ــ قرآن می‌گوید: ( وَ مَآ أَفَآءَ اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَآ أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لاَ رِکَابٍ )، «آن غنائمی که در به دست آوردن آن لشکر کشی نکرده‌اید از آنِ پیامبر است».
    ــ این آیه در کدام سوره است؟
    ــ سوره حشر، آیه ششم.
    ــ آیا می‌شود قدری برایم توضیح بدهید؟
    ــ سرزمین‌هایی که به تصرف مسلمانان درآید دو قسم هستند: قسم اوّل مانند سرزمین خیبر که برای تصرف آن لشکر اسلام از مدینه به اینجا آمد و به جنگ با دشمنان پرداخت. این سرزمین‌ها مالِ همه مسمانان است و باید بین آنها تقسیم شود؛ امّا قسم دوم مانند سرزمین فدک که اصلاً لشکر اسلام به آنجا نرفته است و جنگی صورت نگرفته است. این سرزمین‌ها از آنِ پیامبر است. این حکمی است که خدا در این آیه بیان کرده است.133
    ــ خیلی ممنون پدر جان!
    اکنون دیگر فهمیده‌ام که چرا هیچ کس در مورد تقسیم فدک حرفی نمی‌زند. همه مسلمانان از این حکم خدا با خبر هستند و می‌دانند که خدا در مقابل سختی‌های زیادی که پیامبر کشیده است، فدک را به او داده است.134





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  10. Top | #29

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    پیش به سوی سرزمین یاس

    صبح زود است و همه آماده حرکت به سوی مدینه هستند. ما دیگر باید با سرزمین خیبر خداحافظی کنیم.
    نگاه تو به خیبر خیره می‌ماند، جایی که معجزه دست خدایی علی(ع) را با چشم دیدی!
    تاریخ هیچ گاه این معجزه را فراموش نخواهد کرد. نام خیبر با نام علی(ع) گره خورده است.
    دیگر هیچ کس خیبر را بدون علی(ع) نخواهد شناخت.
    لشکر اسلام به سوی مدینه به پیش می‌رود. آفتاب بالا آمده است. صدای زنگ شترها سکوت دشت را می‌شکند.
    ساعتی می‌گذرد. اکنون ما به یک دو راهی می‌رسیم. یک راه به طرف جنوب می‌رود و به مدینه می‌رسد. راه دیگر به سمت غرب و تو را به فَدَک می‌رساند.
    لشکر اسلام به راه مدینه می‌رود، مقصد ما شهر پیامبر است؛ امّا چشم تو به راه فدک خیره مانده است و در فکر فرو رفته‌ای. صدایت می‌زنم:
    ــ همسفر! کجایی! اینجا نیستی!
    ــ آری، دلم در سرزمین فدک است. کاش می‌شد به فدک می‌رفتم و از نزدیک آنجا را می‌دیدم.
    ــ مگر در فدک چه خبر است که می‌خواهی آنجا بروی؟
    ــ نمی‌دانم؛ امّا حسّ غریبی به من می‌گوید که من باید فدک را از نزدیک ببینم. گمان می‌کنم یک رازی در آینده این فدک است که مرا بی‌قرار کرده است. فدک گمشده من است. نمی‌دانم چه کنم؟
    ــ خوب زودتر این را به خود من می‌گفتی. ما با هم به فدک می‌رویم.
    ــ جانِ من راست می‌گویی!
    ــ بله که راست می‌گویم. شاید باور نکنی؛ امّا بدان که در همه دنیای به این بزرگی، بزرگ‌ترین سرمایه‌ام تو هستی. یک خواننده و همسفر خوب!
    لحظه‌ای با خود فکر می‌کنم. می‌خواهم جوری برنامه ریزی کنم که ما به فدک برویم، آنجا را ببینیم و سریع برگردیم طوری که قبل از ورود پیامبر به مدینه به لشکر اسلام ملحق شویم. این نیاز به برنامه ریزی دقیقی دارد:
    از خیبر تا فدک حدود 70 کیلومتر راه است که ما با اسب‌های خود می‌توانیم در یک روز به آنجا برسیم. یک روز هم می‌خواهیم آنجا بمانیم. فاصله فدک تا مدینه حدود 140 کیلومتر است که ما می‌توانیم این فاصله را دو روزه برویم.
    در واقع سفر ما به فدک و بازگشت به مدینه چهار روز طول خواهد کشید؛ امّا فاصله خیبر تا مدینه 120 کیلومتر است و چون عدّه‌ای با پای پیاده هستند و به صورت قافله حرکت می‌کنند سه یا چهار روز در راه خواهند بود. فکر می‌کنم ما می‌توانیم بعد از بازگشت از فدک در نزدیکی‌های مدینه به آنها ملحق شویم.135
    و این‌گونه است که سفر دو نفری ما آغاز می‌شود و ما به سوی سرزمین فدک به پیش می‌رویم. * * * به راستی فدک چگونه جایی است؟ آیا آنجا باغ دور افتاده‌ای است؟ بعضی‌ها هم می‌گویند آنجا باغ حاصلخیزی است و برای همین خدا آن را به پیامبر داده است. اگر فدک باغ است، وسعت آن چقدر است؟
    در همین فکرها هستم و در حقّ تو دعا می‌کنم. اگر تو نبودی من هیچ وقت به فکرم نمی‌رسید که به فدک بروم و آنجا را از نزدیک ببینم. از قدیم گفته‌اند شنیدن کی بود مانند دیدن!
    آفتاب به وسط آسمان رسیده است. وقت نماز فرا رسیده است. فکر می‌کنم کنار آن درخت، چشمه‌ای باشد، خوب است نمازمان را آنجا بخوانیم.
    بعد از نماز، نان و خرمایی را که همراه خودت داری، می‌آوری و این ناهار ما می‌شود. من می‌خواهم کمی استراحت کنم؛ تو می‌گویی: «راه تو را می‌خواند».
    تا چشم به هم می‌زنم سوار اسب سفیدت شده‌ای. من هم بلند می‌شوم و سریع به سفر خود ادامه می‌دهیم.
    غروب نزدیک است و مقداری از راه باقی مانده است. فدک، پشت همان رشته کوه است. خورشید در افق فرو می‌رود، هوا تاریک می‌شود. باید شب را در همین جا اتراق کنیم.
    صبح زود به سوی فدک می‌رویم. اکنون می‌توانی نخلستان‌های فدک را ببینی.
    خدای من! چه نخلستان‌های بزرگی!
    تا چشم کار می‌کند درخت‌های سر به فلک کشیده خرما!
    من از تعجّب نزدیک است شاخ در بیاورم!! آیا اینجا همان جایی است که می‌گفتند یک باغ است؟ کجای فدک به باغ می‌خورد؟ کیلومترها نخلستان در اینجاست!
    فدک یک باغ نیست یک سرزمین حاصلخیز است!136
    ساعتی در این نخلستان‌ها راه می‌رویم. چشمه‌های آب در اینجا جاری است. انواعِ درختان میوه به چشم می‌آیند.137
    خیلی دلم می‌خواهد بدانم مساحت این سرزمین چقدر است. خوب است از یکی از اهالی اینجا سؤل کنیم. آنجا گروهی از کشاورزان مشغول آبیاری هستند. نزدیک می‌رویم و سؤل می‌کنیم. آنها جواب می‌دهند نخلستان‌های فدک حدود ده هکتار می‌باشد (هر هکتار، ده هزار متر مربع است).138
    جلوتر که می‌رویم به قلعه بزرگی می‌رسیم. این همان قلعه‌ای است که مردم فدک در آن زندگی می‌کنند.
    فکر می‌کنم که خداوند هدیه‌ای ارزشمند به پیامبر خود داده است و فدک درآمد بسیار زیادی داشته باشد. البته پیامبر درآمد فدک را میان فقیران مدینه تقسیم خواهد کرد.
    در حال حاضر اسلام در حال گسترش است. عدّه زیادی از مسلمانان که در مکّه زندگی می‌کنند در شرایط سختی هستند. مکه در تصرف بت‌پرستان است. مسلمانان آنجا خانه و زندگی خود را رها می‌کنند و با دست خالی به سوی مدینه می‌آیند.
    تا چه زمانی پیامبر باید شاهد فقر و نداری یاران خود باشد؟
    خدا به او ثروتی داده است تا بتواند به مسلمانان فقیر کمک کند تا خانه‌ای برای خود تهیه کنند و زندگی دست و پا کنند.
    تو در نخلستان‌ها قدم می‌زنی. اینجا را خیلی دوست داری. طبیعت زیبای اینجا چشم تو را نوازش می‌دهد.
    اینجا سرزمینی نیمه کوهستانی است و هوای بهتری نسبت به مدینه دارد. چشمه‌های جاری آب، صدای پرندگان، پرواز پرنده‌ها برای تو روح بخش است.
    می‌دانم دوست داری چند روزی اینجا بمانی و صفا کنی؛ امّا قرار ما این بود که بعد از دیدن فدک، زود به سوی مدینه باز گردیم.
    تو رو به من می‌کنی و می‌گویی: لحظه‌ای دیگر صبر کن! و باز در دل نخلستان‌ها می‌روی.
    نمی‌دانم تو را چه شده است؟ چرا نمی‌توانی از فدک دل بکنی؟ چرا دلت اسیر این سرزمین شد؟ چرا؟
    ناگهان نسیم می‌وزد و تو بوی گل یاس را احساس می‌کنی. مدهوش می‌شوی.
    آخرین نگاه تو به سرزمین فدک با بوی گل یاس آمیخته شده است. فدک همیشه تو را به یاد گل یاس می‌اندازد. در گوشه قلبت می‌نویسی: «فدک، سرزمین گل یاس است».
    رو به من می‌کنی و می‌گویی: این بوی یاس از کجاست؟ من نمی‌دانم، تو نمی‌دانی، هیچ کس نمی‌داند.
    گذشت زمان این راز را آشکار خواهد کرد




    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  11. Top | #30

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    مشتاق بوی بهشت شده‌ام !

    ما به سوی مدینه حرکت می‌کنیم، خیلی دلم می‌خواهد همراه با پیامبر وارد شهر بشویم.
    تو از من می‌پرسی که این همه عجله برای چه؟ حالا چه اشکالی دارد ما یک روز بعد از پیامبر به شهر برسیم.
    امّا من چیزی را می‌دانم که بعداً به تو خواهم گفت، فعلاً فرصت نیست. فقط دنبال من بیا!
    خسته شده‌ایم؛ امّا باز پیش می‌تازیم...
    دیگر راه زیادی تا مدینه نمانده است. نگاه کن! آنجا را می‌گویم. لشکر اسلام را می‌بینم. خدا را شکر که به موقع رسیدیم.
    گروهی برای استقبال از پیامبر به بیرون شهر آمده‌اند. همه خوشحال هستند که لشکر اسلام با پیروزی کامل به مدینه باز گشته است.
    وارد شهر می‌شویم، دود اسفند همه جا را فرا گرفته است. همه جا جشن و سرور است.
    یاران پیامبر به سوی خانه‌های خود می‌روند، همسران و بچّه‌های آنها چشم انتظار هستند.
    حتماً پیامبر هم به خانه خود می‌رود. همسرش، عایشه انتظار او را می‌کشد. معلوم است وقتی مردی از سفر می‌آید اوّل به خانه خودش می‌رود.
    امّا نه، پیامبر از کنار در خانه خودش عبور می‌کند، مثل این که او نمی‌خواهد به خانه خودش برود!
    تو رو به من می‌کنی و می‌گویی:
    ــ پیامبر به کجا می‌رود؟
    ــ من شنیده بودم که پیامبر وقتی از سفر می‌آید هیچ وقت، اوّل به خانه خودش نمی‌رود. می‌خواستم این صحنه را با چشمان خود ببینم. برای همین این‌قدر عجله داشتم که زود به مدینه برسم.
    ــ جواب سؤل مرا بده، پیامبر کجا می‌رود؟
    ــ نگاه کن، آنجا خانه فاطمه(س) است. او به خانه فاطمه(س) می‌رود.139
    پیامبر درِ خانه را می‌زند. حسن و حسین(ع) می‌آیند، پیامبر گل‌های خود را در بغل می‌گیرد، آنها را می‌بوسد و می‌بوید. بعد وارد خانه می‌شود. فاطمه‌اش را در آغوش می‌گیرد و رویش را می‌بوسد.
    دیر وقتی است که پیامبر بوی بهشت را استشمام نکرده است. او دلش هوای بوی بهشت کرده است. برای همین پیامبر فاطمه‌اش را می‌بوسد. فاطمه(س) پیامبر را به یاد سیب بهشت می‌اندازد.
    و باز در ذهن تو سؤلی نقش می‌بندد و می‌پرسی: قصّه سیب بهشت چیست؟
    من خسته‌ام و کیلومترها راه آمده‌ام؛ امّا وقتی می‌بینم که تو شوق دانستن داری بر سر ذوق می‌آیم. از قدیم گفته‌اند: «مُستمِع، صاحب سخن را بر سر ذوق آورد».
    بیا اینجا بنشین، می‌خواهم برایت قصّه یک سفر آسمانی را بگویم.
    شبی که پیامبر به آسمان‌ها سفر کرد، سفر معراج!
    او هفت آسمان را پشت سر گذاشته بود و اکنون در بهشت بود... * * * به به ! عجب بوی خوشی می‌آمد !
    او نگاهی به اطراف خود کرد و پرسید: این بوی خوش از چیست که تمام بهشت را فرا گرفته و بر عطر بهشت، غلبه پیدا کرده است؟
    او مدهوش این بو شده بود. برای همین از جبرئیل سؤل کرد: این عطر خوش چیست؟
    جبرئیل گفت: این بوی سیب است ! سیصد هزار سال پیش، خدای متعال، سیبی با دست خود آفرید. ای محمّد ! سیصد هزار سال است که این سؤل برای ما بدون جواب مانده است که خداوند این سیب را برای چه آفریده است؟
    همه می‌خواستند به راز خلقت این سیب پی ببرند.
    و ناگهان دسته‌ای از فرشتگان نزد او آمدند. آنان همراه خود همان سیب را آورده بودند.
    سپس آنها گفتند: ای محمّد ! خدایت سلام می‌رساند و این سیب را برای شما فرستاده است.140
    آری، او آن شب مهمان خدا بود و خدا می‌دانست از مهمان خود چگونه پذیرایی کند.
    خداوند، سیصد هزار سال قبل، هدیه پیامبر خود را آماده کرده بود.
    هدف خدا از خلقت آن سیب خوشبو چه بود؟
    امّا فرشتگان به راز خلقت سیب پی نبردند.
    باید صبر کنند تا پیامبر آن سیب را بخورد و بعد از آن، فاطمه، پا به عرصه گیتی گذارد، آن وقت، رازِ خلقت این سیب برای همه معلوم می‌شود.
    فاطمه(س) به دنیا آمد و پیامبر همواره او را می‌بوسید. دیگر فاطمه(س) بزرگ شده بود و مادر حسن و حسین(ع) بود؛ امّا او باز هم فاطمه(س) را می‌بوسید.
    عایشه که این منظره را می‌دید زبان به اعتراض گشود. او به عایشه گفت: «فاطمه من از آن میوه بهشتی خلق شده است، هرگاه دلم برای بهشت تنگ می‌شود فاطمه‌ام را می‌بویم و می‌بوسم».141
    آری، فاطمه او بوی بهشت می‌دهد . * * * پیامبر هنوز در خانه فاطمه(س) است. این خانه، بهشت پیامبر است. ساعتی می‌گذرد، اکنون پیامبر به خانه خود می‌رود.
    ما هم که خیلی خسته‌ایم. بیا به خانه دوستم که در این شهر است برویم.
    درِ خانه دوستم را می‌زنم. او از دیدن ما خوشحال می‌شود و ما را به داخل خانه دعوت می‌کند. از شدت خستگی خوابمان می‌برد.
    بعد از چند ساعت او ما را صدا می‌زند. مثل این که خیلی خوابیده‌ایم، صدای اذان می‌آید.
    سریع برای نماز آماده می‌شویم، وضو می‌گیریم و به مسجد می‌رویم.
    من با خود فکر می‌کنم کاش می‌شد همیشه در این شهر می‌ماندیم و از حضور پیامبر استفاده می‌کردیم. انسان هر چه در این شهر بماند سیر نمی‌شود.
    بعد از نماز قدری در مسجد می‌نشینیم و بعد به سوی خانه دوستمان می‌رویم.
    می‌بینم که در فکر هستی. می‌فهمم که دلت برای خانواده‌ات تنگ شده است.
    راستش را بخواهی من هم دلم هوای وطن کرده است. رو به تو می‌کنم و می‌گویم:
    ــ همسفر! آیا نمی‌خواهی برای خانواده خود سوغاتی بخری؟
    ــ مگر تصمیم گرفته‌ای که برگردیم؟
    ــ به هر حال، ما باید سوغاتی‌ها را بخریم و کم کم برای رفتن آماده بشویم.
    ــ حالا نمی‌شود بدون سوغاتی به شهر خود برگردیم.
    ــ نه، پیامبر دستور داده وقتی از سفر بر می‌گردید حتماً برای خانواده خود یک هدیه‌ای ببرید اگر چه آن هدیه، قطعه سنگی باشد.
    با هم قرار می‌گذاریم تا فردا برای خرید سوغات به بازار مدینه برویم. * * * ــ نگاه کن، همسفر! اینجا بازار مدینه است، چه چیزی می‌خواهی بخری؟
    ــ خوب است در خرید، عجله نکنیم. بیا اوّل در بازار چرخی بزنیم، جنس‌های مختلف را ببینیم بعداً تصمیم می‌گیریم.
    آنجا را نگاه کن! گروهی زیادی از مردم وارد بازار می‌شوند. سر و صدایی بلند است. چه خبر شده است؟
    آنها فقیران مدینه هستند، اینجا چه می‌خواهند؟ آیا برای خرید آمده‌اند؟
    نه، آنها در گوشه‌ای جمع شده و روی زمین می‌نشینند. گویا منتظر کسی هستند.
    جلو می‌روی و به یکی از آنها می‌گویی:
    ــ چه خبر شده است که همگی به این جا آمده‌اید؟
    ــ مگر تو خبر نداری که علی(ع) امروز به بازار می‌آید؟
    ــ خوب، علی(ع) مثل همه مردم برای خرید به بازار می‌آید.
    ــ امّا بازار آمدنِ امروز او با روزهای دیگر فرق می‌کند. او می‌خواهد پارچه زرباف خود را بفروشد.
    ــ مگر علی(ع) پارچه زرباف دارد؟
    ــ می‌گویند پارچه را پیامبر در روز خیبر به علی(ع) هدیه داده است.
    ــ همان پارچه گران‌قیمت که پادشاه حبشه برای پیامبر فرستاده بود.
    ــ آری. امروز علی(ع) می‌خواهد آن را بفروشد و پول آن را میان ما تقسیم کند.142
    ــ راست می‌گویی! علی(ع) آن هدیه ارزشمند را می‌خواهد بفروشد!!
    ــ مگر نمی‌دانی او چقدر مهربان است. او هرگز نمی‌تواند گرسنگی ما را ببیند.
    ــ ببینم. مگر شما در خیبر نبودید و از غنائم خیبر به شما سهمی نرسید؟
    ــ نه، ما نمی‌توانستیم در جنگ شرکت کنیم. نگاه کن، بعضی از ما پیر و شکسته هستیم، عدّه‌ای هم بیمار.
    ــ خیلی غصّه‌ام شد. یعنی شما هیچ سهمی از خیبر ندارید؟
    ــ درست است که ما سهمی از نخلستان‌های خیبر نداریم؛ امّا هرگز غصّه نمی‌خوریم.
    ــ چرا؟
    ــ چون ما علی(ع) داریم! صبر کن تا ببینی علی(ع) امروز چگونه همه ما را ثروتمند می‌کند.
    ناگهان سر و صدا بلند می‌شود: «علی آمد». همه می‌دوند. ما هم به آن سو می‌رویم.
    نگاه کن! علی(ع) پارچه زرباف را روی دست دارد. طلاهای آن در زیر نور خورشید می‌درخشد.
    علی(ع) جواهر سازی را صدا می‌زند و از او می‌خواهد تا طلاهای این پارچه زرباف را از آن خارج کند.
    بعد از مدّتی حدود هزار مثقال طلا از آن پارچه به دست می‌آید. اکنون علی(ع) این هزار مثقال طلا را دست می‌گیرد!
    اکنون علی(ع) می‌تواند با این مقدار طلا، کارهای زیادی بکند. من فکر می‌کنم علی(ع) مقداری از این پول‌ها را به فقیران بدهد و بقیّه را برای خود نگه دارد.
    او می‌تواند برای همسر خود، لباس نو بخرد. فاطمه(س) شریک زندگی اوست. این پارچه زرباف را پدر فاطمه(س) به او هدیه داده است. شاید هم یک جواهری برای فاطمه(س) بخرد.
    علی(ع) کنار بازار بر روی زمین می‌نشیند. همه فقیران دور او حلقه می‌زنند. علی(ع) دست می‌برد و از این طلاها به فقیران می‌دهد. هر کس یک مشت طلا!
    هر کس که طلا می‌گیرد فریاد می‌زند، شادی می‌کند، عدّه‌ای که هنوز طلا نگرفته‌اند، هجوم می‌برند، می‌ترسند که به آنها چیزی نرسد.
    علی(ع) رو به آنها می‌کند و از آنها می‌خواهد آرام باشند، آن‌قدر طلا هست که به همه آنها برسد. علی(ع) مشت مشت طلاها را به فقیران می‌دهد.
    خدای من! این چه صحنه‌ای است که من می‌بینم! علی(ع) از جا بلند می‌شود، حتّی یک ذرّه از آن طلاها هم باقی نمانده است. او همه هزار مثقال طلا را در راه خدا انفاق کرده است.143
    نگاه کن! علی(ع) با دست خالی به سوی خانه می‌رود.
    پس چه شد آن هدیه‌ای که من خیال می‌کردم برای فاطمه(س) خواهد خرید؟
    دیگر هیچ کس همراه علی(ع) نیست. همه فقیران رفته‌اند و علی(ع) تنهای تنهاست.
    او نگاهی به مغازه‌ها می‌کند، فقیران مدینه را می‌بیند که به مغازه‌ها هجوم برده‌اند، یکی بعد از ماه‌ها گوشت می‌خرد، دیگری میوه می‌خرد. * * * علی(ع) به سوی خانه می‌رود. درِ خانه را می‌زند، او منتظر است تا فاطمه(س) در را باز کند.
    من با خود می‌گویم: چگونه علی(ع) می‌تواند با دست خالی به خانه برود؟
    درِ خانه باز می‌شود، علی(ع) نگاهش به فاطمه(س) می‌افتد، شاید او می‌خواهد سرش را پایین بگیرد امّا فاطمه(س) به رویش لبخند می‌زند.
    به خدا قسم! این لبخند فاطمه(س) برای علی(ع) از همه دنیا ارزشمندتر است.
    حسن(ع) می‌دود، حسین(ع) می‌آید، علی(ع) آنها را بغل می‌کند، می‌بوسد و می‌بوید.
    تنها چیزی که در این خانه پیدا نیست دست‌های خالی علی(ع) است.
    به خدا هیچ کس نمی‌تواند بزرگی این خانه کوچک را به تصویر بکشد.
    همسفر و همراز من! چگونه برایت بگویم که آن شب همه در این خانه، گرسنه خوابیدند؟
    باور کردن آن سخت است. می‌دانم. شاید بعضی‌ها بگویند که نویسنده افسانه می‌گوید!!
    امّا این حقیقت دارد:
    علی(ع) همه هزار مثقال طلا را به فقیران بخشید. از همه خانه‌ها بوی غذا می‌آید؛ امّا امشب علی(ع) و فاطمه(س) گرسنه هستند.144
    فرشتگان مات و مبهوت این صحنه‌اند. می‌دانند که هرگز دیگر شاهد چنین منظره‌ای نخواهند بود.
    این اوج ایثار است. اوج مردانگی است. اوج انسانیّت است.
    آنها اکنون می‌فهمند که چرا خدا به آنها گفت به آدم سجده کنند. امشب آنها به سجده خود بر این آدم افتخار می‌کنند.
    همسفرم! امشب قلم در دست من نیست. نمی‌دانم چه بگویم؟ چه بنویسم؟
    امشب هر بار که فاطمه(س) به چهره علی(ع) لبخند می‌زند، اشک من جاری می‌شود. من نمی‌توانم دیگر بنویسم. خدایا! این فاطمه(س) کیست؟ تو فقط او را می‌شناسی و بس!
    خدایا! امشب به من فهماندی که چرا فاطمه خودت را این‌قدر دوست داری!
    امشب فهمیدم که چرا تو با شادی او شاد می‌شوی و با غضب او غضبناک!145
    آری، علی(ع) هدیه‌ای از پدر فاطمه(س) گرفته و امروز آن را فروخته است و با دست خالی به خانه آمده است. بچّه‌های فاطمه(س) گرسنه‌اند؛ امّا فاطمه(س) به گونه‌ای رفتار می‌کند که مبادا علی(ع) غصّه بخورد. اینجا بهشتِ علی(ع) است!
    درست است که در این خانه غذایی یافت نمی‌شود؛ امّا فاطمه(س) با لبخندش برای علی(ع) بهشتی ساخته است. بهشتی که علی(ع) آن را با بهشت خدا هم عوض نمی‌کند. فاطمه(س) بهشت علی(ع) است. * * * فردا فرا می‌رسد. تو از خانه بیرون می‌روی. باید برای امروز فکری بکنی. دیگر نمی‌شود با دست خالی به خانه بروی. باید هر طور هست پولی تهیه کنی و غذایی به خانه ببری.
    با خود فکر می‌کنی؛ خوب است به نخلستان‌های مدینه بروی و آنجا کار کنی و مزدی بگیری.
    می‌خواهی به نخلستان بروی که در میانه راه، پیامبر را می‌بینی. او با چند نفر به سوی تو می‌آیند.
    صورتت مثل گل می‌شکفد، جلو می‌روی سلام می‌کنی، جواب می‌شنوی. حُذَیفه، عمّار ، سلمان، ابوذر و مقداد که از علاقمندان تو هستند و اکنون همراه پیامبر هستند.
    اکنون، پیامبر رو به تو می‌کند و می‌گوید: «علی(ع) جان! شنیدیم که دیروز معامله خوبی کردی و پارچه زرباف را هزار سکّه طلا فروخته‌ای. آیا نمی‌خواهی ما را به خانه خود دعوت کنی و به ما غذایی بدهی».
    تو به فکر فرو می‌روی. در خانه تو هیچ غذایی پیدا نمی‌شود. فکر می‌کنی که به پیامبر چه بگویی.
    تو لبخند می‌زنی و می‌گویی: «ای رسول خدا! قدم به چشم من بنهید، شما صاحب خانه هستید».
    تو همه را به مهمانی دعوت می‌کنی و پیامبر و پنج یار با وفای او را برای ناهار به خانه می‌بری.
    تو در همه راه در فکر هستی. تو تصمیم داشتی تا پولی تهیه کنی. گندم و گوشت بخری و به خانه بیایی؛ امّا باز با دست خالی به سوی خانه برگشته‌ای!
    تنها هم که نیامدی، با خودت مهمان هم آورده‌ای!
    تا چشم به هم می‌زنی به خانه رسیده‌ای. در می‌زنی. حسن(ع) در را باز می‌کند. وارد خانه می‌شوی و بعد مهمانان وارد می‌شوند و آنها را به اتاق راهنمایی می‌کنی.146
    شاید نمی‌دانی چگونه نزد فاطمه‌ات بروی. برایت سخت است که دوباره با دست خالی با فاطمه(س) روبرو شوی؛ امّا تو فاطمه(س) را می‌شناسی.
    نزد فاطمه(س) می‌روی. کنار فاطمه(س) ظرف غذایی را می‌بینی. غذایی آماده که بوی خوش آن همه فضا را گرفته است. فاطمه(س) بار دیگر، مثل همیشه به روی تو لبخند می‌زند. تو هم لبخند می‌زنی! به به ! چه غذای خوشمزه‌ای!
    مهمانان منتظر هستند. ظرف غذا را برمی داری و نزد پیامبر باز می‌گردی.
    سفره را پهن می‌کنی، همه مشغول خوردن غذا می‌شوند. عجب غذای خوشمزه‌ای! چقدر هم پرگوشت است!
    هر چه مهمانان از این غذا می‌خوردند از ظرف غذا چیزی کم نمی‌شود. همه تعجّب می‌کنند. دیگ غذا به حال اوّل خودش است. چه رمز و رازی در این غذا است؟
    بعد از صرف غذا، پیامبر از جا بلند می‌شود و نزد فاطمه(س) می‌رود و سؤل می‌کند: «دخترم! بگو بدانم این غذا از کجا بود».
    فاطمه(س) چه بگوید؟ باید جواب سؤل پدر را بدهد. او آیه 37 سوره آل عمران را می‌خواند: «هُوَ مِنْ عِندِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَرْزُقُ مَن یَشَآءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ ، این غذا از طرف خداوند است، او به هر کس که بخواهد روزی بی‌اندازه می‌دهد». آری، تاریخ تکرار شده است. صدها سال پیش، زکریا(ع) نزد مریم(س) آمد، کنار محراب او ظرف غذایی دید. زکریا(ع) از مریم(س) پرسید: این غذا از کجاست؟ و مریم(س) پاسخ داد: «این غذا از طرف خداوند است، خداوند به هر کس که بخواهد روزی بی اندازه می‌دهد».
    و امروز فاطمه(س) همان سخن را تکرار می‌کند. این غذایی بود که فرشتگان از بهشت برای فاطمه(س) آورده‌اند.
    اشک در چشم پیامبر حلقه می‌زند، این اشک شوق است. اشک شادی است.
    اکنون پیامبر رو به آسمان می‌کند و می‌گوید: «بار خدایا! من از تو ممنون هستم. تو همان مقامی را که به مریم(س) دادی به دخترم نیز عطا کردی».147
    امروز پیامبر خیلی خوشحال است. او به فاطمه‌اش افتخار می‌کند. فاطمه(س) پاره تن اوست.148 * * * ــ آقای نویسنده! نمی‌شود مقدار بیشتری در اینجا بمانیم.
    ــ برای چه؟
    ــ دلم اسیر این خانه شده است. دوست دارم مدّتی دیگر بمانم و بیشتر با علی(ع) و فاطمه(س) آشنا شوم.
    ــ اتّفاقاً من هم در همین فکر بودم.
    این‌گونه می‌شود که برنامه بازگشت به شهر خود را عقب می‌اندازیم.
    صدای اذان بلال به گوش می‌رسد. بلند می‌شویم و به مسجد می‌رویم و پشت سر رسول خدا نماز می‌خوانیم.
    بعد از نماز مردم به خانه‌های خود می‌روند. فقط چند نفر کنار پیامبر باقی مانده‌اند.
    پیامبر می‌خواهد امروز به خانه اُمّ اَیمن برود و او را ببیند. پیامبر گاه گاهی به خانه او سر می‌زند. آیا موافقی ما هم همراه پیامبر برویم؟
    تو با من موافقی. خیلی دلت می‌خواهد بدانی اُمّ اَیمن کیست. پیامبر از مسجد بیرون رفت. ما نیز باید برویم. همراه پیامبر کوچه‌های مدینه را پشت سر می‌گذاریم.
    الآن ما کنار خانه اُمّ اَیمن هستیم. پیامبر درِ خانه را می‌زند. پسر اُمّ اَیمن می‌آید و در را باز می‌کند. پیامبر وارد خانه می‌شود. وقتی پیامبر اُمّ اَیمن را می‌بیند او را «مادر» خطاب می‌کند و حال او را می‌پرسد و مدّتی با او سخن می‌گوید.149
    بعد از لحظاتی پیامبر از جا بلند می‌شود و با اُمّ اَیمن خداحافظی می‌کند و از خانه بیرون می‌رود.
    ما پیامبر را تا نزدیک مسجد همراهی می‌کنیم و سپس به خانه دوستمان می‌رویم. وقتی به آنجا رسیدیم می‌پرسی: آیا می‌دانی چرا پیامبر اُمّ اَیمن را «مادر» خطاب کرد؟
    من در جواب می‌گویم: وقتی پیامبر به دنیا آمد، برای او دایه‌ای گرفتند. حلیمه سعدیّه دو سال از پیامبر نگهداری کرد. بعد پیامبر نزد مادرش آمنه آمد. اُمّ اَیمن به آمنه نیز کمک می‌کرد. بعد از مدّتی آمنه از دنیا رفت و بعد از آن، عبد المطلب پیامبر را خانه خود برد. اُمّ اَیمن هم به خانه او رفت. در واقع، اُمّ اَیمن در حقِّ پیامبر مادری می‌کرد.150
    وقتی رسول خدا به پیامبری مبعوث شد، اُمّ اَیمن از اوّلین زنانی بود که به او ایمان آورد.
    اکنون اُمّ اَیمن پسری به نام «اُسامه» دارد و پیامبر به او خیلی علاقه دارد. این اسامه جوان بسیار لایقی است، به زودی آوازه سپاه اسامه در همه جا خواهد پیچید.151
    نکته جالب این است که پیامبر در سخن خود اُمّ اَیمن را اهل بهشت معرّفی کرده است.152
    حکایت مهاجرت اُمّ اَیمن بسیار شنیدنی است. آیا موافق هستی آن را برایت بگویم:
    این حکایت از سال‌ها پیش است. وقتی که پیامبر دستور داد تا مسلمانان به سوی مدینه هجرت کنند، اُمّ اَیمن به سوی مدینه حرکت کرد.
    او از بیابان‌های مکّه در منطقه‌ای به نام «مُنصَرَف» گرفتار شد. آبی که همراه او بود تمام شد. هوا گرم بود و تشنگی او را آزار می‌داد. او نگاهی به آسمان دوخت و دعایی کرد.
    ناگهان چشم او به سطل آبی افتاد که بالای سر او از طنابی سفید آویزان شد. او از آن نوشید و از مرگ حتمی نجات پیدا کرد.
    از آن روز به بعد دیگر اُمّ اَیمن هیچ گاه تشنه‌اش نمی‌شود.
    روزهای تابستانی را روزه می‌گیرد، روزهایی که همه از تشنگی در عذاب هستند؛ اُمّ اَیمن تشنگی را احساس نمی‌کند. آری، او زنی بهشتی است که در این دنیا از آب بهشت نوشیده است.153
    وقتی تو این حکایت را می‌شنوی دوست داری بیشتر با اُمّ اَیمن آشنا شوی. تو می‌خواهی بدانی که او چه کرده که خدا به او این‌گونه نظر کرده است.
    از من می‌خواهی تا فردا با هم به خانه اُمّ اَیمن برویم. من قبول می‌کنم.
    تو منتظر هستی تا فردا فرا برسد، گویا این موضوع برای تو بسیار جالب است. آخر چگونه یک زن می‌تواند آن‌قدر مقام پیدا کند که از آسمان برای او آب بهشتی نازل شود؟ * * * ما کنار خانه اُمّ اَیمن ایستاده‌ایم. در می‌زنیم. پسر او اسامه در را باز می‌کند.
    ــ ما می‌خواهیم با اُمّ اَیمن سخن بگوییم.
    ــ چند لحظه صبر کنید تا به مادر خبر بدهم.
    بعد از لحظاتی ما وارد خانه می‌شویم و به آن اتاقِ روبرویی می‌رویم و منتظر می‌مانیم.
    اکنون اُمّ اَیمن وارد اتاق می‌شود. بعد از سلام و احوال پرسی، تو با اشاره به من می‌فهمانی که من باید سؤل کنم. آخر تو خجالت می‌کشی. من صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم:
    ــ ببخشید، ما حکایتی را در مورد شما شنیده‌ایم و می‌خواهیم در مورد آن سؤلی از شما بکنیم.
    ــ چه حکایتی؟
    ــ این که شما در بیابان گرفتار شدید و هیچ آبی همراه شما نبود و خدا از آسمان برای شما آب فرستاد.
    ــ آن نظر لطف خدا بود. خدا به بندگان خودش همیشه نظر مهربانی دارد.
    ــ ما می‌خواهیم بدانیم شما در زندگی چه کاری انجام داده‌اید که خدا این لطف را در حقّ شما کرد.
    ــ برای چه می‌خواهی این را بدانید؟
    ــ آخر من می‌خواهم این کرامت بزرگ را برای دیگران بگویم. جوانان ما به شدت نیازمند کسانی هستند که از آنها الگو بگیرند.
    ــ حالا که این طور شد برایت می‌گویم. آن لطفی که خدا در آن بیابان به من نمود، یک راز بیشتر ندارد.
    ــ این راز چیست؟
    ــ راز خدمتگزاری فاطمه(س). من خدمتگزار فاطمه(س) بودم و هستم. خداوند اگر آن روز به من نظر لطفی کرد فقط به خاطر این بوده است.
    ــ یعنی خدمت به فاطمه(س) این‌قدر ارزش دارد؟
    ــ آری، پسرم! خدمت به فاطمه(س) سعادتی است که نصیب هر کس نمی‌شود. هر کس به فاطمه(س) و آرمان و مکتبِ او خدمت کند پیش خدا عزیز می‌شود.154
    ناگهان اشک در چشمانش حلقه می‌زند و دیگر نمی‌تواند سخن بگوید. من و تو تعجّب می‌کنیم. چرا حال اُمّ اَیمن منقلب شد؟
    اُمّ اَیمن اشک‌های چشمش را پاک می‌کند و می‌گوید:
    ــ ببخشید، دست خودم نبود. من خاطرات زیادی از فاطمه(س) دارم و هر وقت به یاد آنها می‌افتم بی‌اختیار اشکم جاری می‌شود.
    ــ آیا برای ما از آن خاطرات حرفی می‌زنی؟ من می‌خواهم آنها را در کتابم بنویسم تا همه از این خاطرات باخبر بشوند.
    اُمّ اَیمن به فکر فرو می‌رود. بعد از مدّتی رو به ما کرده و می‌گوید: باشد. من بعضی از آن خاطرات را برای شما می‌گویم.
    ما خیلی خوشحال می‌شویم؛ امّا صدای اذان می‌آید. باید برای نماز به مسجد برویم.
    قرار می‌شود که فردا یک ساعت قبل از اذان ظهر اینجا باشیم. * * *
    نزدیک ساعت یازده صبح است. ما به سوی خانه اُمّ اَیمن حرکت می‌کنیم. در خانه را می‌زنیم.
    امروز خود اُمّ اَیمن در خانه را برای ما باز می‌کند. معلوم می‌شود او منتظر ما بوده است. وارد اتاق شده و می‌نشینیم. من قلم و کاغذ خود را آماده می‌کنم و منتظر می‌مانم. * اُمّ اَیمن اوّلین خاطره خود را چنین بیان می‌کند:
    شب عروسی فاطمه(س) بود. همه مهمان خانه پیامبر بودیم. می‌خواستیم بعد از شام، فاطمه(س) را به خانه علی(ع) ببریم.
    یادم نمی‌رود آن شب پیامبر دست علی(ع) و فاطمه(س) را گرفت و روی سینه خود گذاشت. سپس هر دو را بوسید و دست فاطمه(س) را در دست علی(ع) گذاشت.
    پیامبر همراه ما بود. وقتی فاطمه(س) وارد خانه علی(ع) شد، پیامبر لحظه‌ای کنار خانه علی(ع) ایستاد و فرمود: «من با دوستانِ شما دوست هستم و با دشمنان شما دشمن می‌باشم».155
    همه تعجّب کردند که چرا پیامبر این جمله را در کنار درِ خانه علی می‌گوید. چه رمز و رازی در این مکان است؟ نمی‌دانم. خدا و پیامبرش بهتر می‌دانند.
    به هر حال، پیامبر، گل یاسش را به علی سپرد و به خانه خود رفت.
    از شما چه پنهان آن شب من خیلی ناراحت بودم. آخر مراسم عروسی فاطمه(س) خیلی ساده برگزار شده بود. هیچ کس بر سر فاطمه(س) نُقل و سکّه نریخت! آخر آن زمان رسم بود وقتی عروس پا به خانه شوهر می‌گذاشت بر سر عروس، نُقل و سکّه می‌ریختند!
    آن شب گذشت. فردای آن شب، خانه یکی از همسایه‌ها عروسی بود. من هم به آنجا رفتم. در آن مراسم بر سر عروس نقل و سکّه زیادی ریختند. من هم مقداری از آنها را برداشتم.
    می‌خواستم به خانه خود بروم؛ امّا با خود گفتم بروم و پیامبر را ببینم. پیامبر نگاهی به دست من کرد و گفت: اُمّ اَیمن! همراه خود چه داری؟
    نمی‌دانم چه شد که با این سؤل پیامبر بغضم ترکید و اشکم جاری شد.
    پیامبر خیلی تعجّب کرد. من همانطور که گریه می‌کردم سکّه‌ها را نشان پیامبر دادم و گفتم: ای رسول خدا! این‌ها سکّه‌هایی است که بر سر عروس همسایه ما ریختند؛ امّا در عروسی فاطمه(س) هیچ کس برای او این کار را نکرد. مگر فاطمه(س) از دختران دیگر چه کم داشت؟
    در آن لحظه اشک من جاری شد، زیرا دلم از حرف‌هایی که شنیده بودم می‌سوخت. من خودم از بعضی‌ها شنیده بودم که می‌گفتند: «فاطمه(س) که خواستگارهای خوب و پولدار داشت پس چرا همسر علی(ع) شد؟ علی(ع) که از مال دنیا چیزی ندارد».
    کاش آن شب علی(ع) پولی قرض می‌کرد نُقل و سکّه بر سر عروس خود می‌ریخت!
    پیامبر رو به من کرد و گفت: گریه نکن! به خدا قسم! در شب عروسی فاطمه(س)، جبرئیل و میکائیل و اسرافیل با هزاران فرشته به زمین آمدند. آن شب خدا دستور داد تا درخت «طُوبی» بر سر فاطمه(س) جواهرات بهشتی بریزد و فرشته‌ها، این جواهر بهشتی را برمی‌داشتند. اُمّ اَیمن! خدا آن شب درخت طوبی را به فاطمه(س) هدیه داد».156
    با شنیدن این سخن من آرام شدم. سکّه‌هایی را که در دستم بود بر روی زمین ریختم.
    این سکّه‌ها مال دنیا بود و تمام شدنی!
    خدا چیزی به فاطمه(س) داد که هیچ وقت تمام نمی‌شود و جاوید و ابدی است.
    شاید بخواهی بیشتر از درخت طوبی بدانی پس گوش کن:
    درخت طوبی، درخت بزرگی است. اگر پانصد سال زیر سایه آن راه بروی، باز از سایه آن بیرون نمی‌روی .
    هر شاخه آن صد نوع میوه دارد ، هر میوه‌ای که بخواهی می‌توانی از آن بچینی و اگر از شاخه آن میوه بچینی، فوری جای آن میوه دیگری سبز می‌شود. در همه خانه‌های بهشتی شاخه‌ای از آن وجود دارد . روزیِ همه اهل بهشت از این درخت است. پیامبران هم همه مهمانِ کرم فاطمه(س) هستند.
    در زیر این درخت، چهار نهر جاری است : نهری از آب گوارا، نهری از شیر، نهری از شراب‌بهشتی، نهری از عسل».157
    دیگر چه بگویم؟ هر وقت به بهشت بروی می‌توانی عظمت درخت طوبی را ببینی. آن وقت می‌توانی بفهمی که خدا در شب عروسی فاطمه(س) چه چیزی به فاطمه(س) داده است. * اُمّ اَیمن دوّمین خاطره خود را چنین بیان می‌کند:
    چند سال قبل، یک شب خواب پریشانی دیدم، از خواب بیدار شدم شروع به گریه کردم. می‌ترسیدم بلایی برای پیامبر پیش بیاید. تا صبح کارِ من گریه بود. همسایه‌ها که صدای گریه مرا شنیده بودند به خانه‌ام آمدند.
    آنها از من سؤل کردند چه شده است؟
    من جرأت نمی‌کردم خواب خود را تعریف کنم و همانطور گریه می‌کردم.
    خبر به گوش پیامبر رسید و کسی را به دنبال من فرستاد. من نزد پیامبر رفتم. او به من گفت:
    ــ اُمّ اَیمن! چه شده است؟ خوابت را تعریف کن، ببینم چه چیزی تو را نگران کرده است.
    ــ نه، من نمی‌توانم آنچه را در خواب دیده‌ام به زبان بیاورم. خدایا! از همه بلاها به تو پناه می‌برم!
    ــ هر خوابی تعبیر خودش را دارد. تو خوابت را بگو تا آن را تعبیر کنم.
    ــ دیشب خواب دیدم که پاره‌ای از بدن شما در دست من بود. خاک بر سرم! چه بلایی می‌خواهد برای شما پیش بیاید؟
    ــ این که خواب خوبی است! مبارک است!!
    ــ آیا درست شنیده بودم؟ یعنی هیچ بلایی نمی‌خواهد برای شما پیش بیاید؟
    ــ اُمّ اَیمن! به زودی فاطمه پسری به نام حسین به دنیا می‌آورد. حسین پاره تن من است و تو پاره تن مرا در بغل می‌گیری.
    از آن روز به بعد من منتظر بودم تا حسین(ع) به دنیا بیاید. مدّتی گذشت و خبر تولّد حسین(ع) به من رسید.
    به خانه فاطمه(س) رفتم. حسین(ع) را در آغوش گرفتم. او را بوسیدم. او چقدر شبیه پیامبر بود.
    هنوز پیامبر حسین(ع) را ندیده بود. از فاطمه(س) تقاضا کردم تا حسین را برای پیامبر ببرم. او قبول کرد.
    حسین در آغوش من بود و من به سوی خانه پیامبر رفتم. وارد خانه شدم. پیامبر تا نگاهش به من افتاد فهمید که من حسین(ع) را برای او آورده‌ام. از جا برخواست، چهره‌اش از شادی می‌درخشید. جلو آمد. در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت: اُمّ اَیمن! یادت هست خواب دیده بودی که پاره تن من در دست تو بود. دیدی خواب تو چگونه تعبیر شد.158
    من در خواب دیده بودم که پاره‌ای از پیکر پیامبر بر روی دستم است. نگاهی به دستم کردم، حسین(ع) بر روی دست من می‌خندید. من حسین(ع) را روی دست پیامبر نهادم. اشک شوق پیامبر جاری شد. حسین(ع) را می‌بوسید و می‌بویید. نمی‌دانم چرا لب‌های او را بوسه می‌زد؟ * سوّمین خاطره اُمّ اَیمن را با هم می‌شنویم:
    وقتی که حسین کوچک بود من برای کمک به فاطمه(س) به خانه او می‌رفتم. یک روز که به آنجا رفتم، دیدم که فاطمه(س) کنار آسیاب دستی خوابش برده است.
    آن روزها ما خودمان باید گندم را با آسیاب کوچک خانگی آسیاب می‌کردیم و نان می‌پختیم. کار آسیاب کردن گندم کار مشکلی بود و ساعتی وقت می‌گرفت.
    گویا آن روز فاطمه(س) خسته شده بود که کنار آسیاب خوابش برده بود. من با چشم خود دیدم که آسیاب خودش دارد می‌چرخد. خیلی تعجّب کردم.
    نگاهی به گهواره کردم، دیدم که حسین در گهواره است ولی این گهواره خودش تکان می‌خورد.
    چیز عجیب‌تر این که تسبیح فاطمه(س) را دیدم که گویی یک نفر آن را می‌چرخاند.
    من با تعجّب به این منظره نگاه می‌کردم. دلم نیامد فاطمه(س) را از خواب بیدار کنم. از خانه بیرون آمدم. با خود گفتم نزد پیامبر بروم و ماجرا را به او بگویم.
    به خانه پیامبر رفتم. سلام کردم و گفتم:
    ــ امروز در خانه فاطمه(س) چیز عجیبی دیدم.
    ــ مگر در آنجا چه دیدی؟
    ــ دیدم که فاطمه(س) خواب است و آسیاب خودش می‌چرخد، گهواره حسین خود به خود تکان می‌خورد و تسبیح فاطمه(س) خود به خود می‌چرخد.
    ــ اُمّ اَیمن! فاطمه من در این روزهای تابستان روزه می‌گیرد، در این هوای گرم تشنگی بر او غلبه می‌کند. او به خواب رفته است؛ امّا خدای او که بیدار است. خدا سه فرشته را برای یاری فاطمه فرستاد. یکی از آنها آسیاب را می‌چرخاند، دیگری گهواره حسین را تکان می‌دهد، سوّمی با تسبیح فاطمه ذکر می‌گوید و خدا ثواب این ذکر را برای فاطمه قرار می‌دهد.
    ــ آیا می‌شود نام آن فرشته‌ها را برای من بگویی؟
    ــ آن فرشته‌ای که آسیاب را می‌چرخاند جبرئیل بود، و میکائیل گهواره حسین را تکان می‌داد و آن فرشته که ذکر خدا می‌گفت اسرافیل بود.159
    من آن روز فهمیدم که فقط من نیستم که افتخار خدمت گذاری فاطمه(س) را دارم، بلکه فرشتگان بزرگ نیز خدمت فاطمه(س) می‌کنند.
    همسفر خوبم!
    ما سه خاطره زیبا از اُمّ اَیمن شنیدیم صدای اذان ظهر به گوش می‌رسد. باید به مسجد برویم. دیگر خداحافظی می‌کنیم و برای نماز به سوی مسجد حرکت می‌کنیم.
    تو در کوچه‌های مدینه همراه من می‌آیی. امروز فهمیده‌ای که فرشتگان هم خدمت فاطمه(س) می‌کنند. با خود فکر می‌کنی. من هم فکر می‌کنم. گمان می‌کنم حرف دل ما یکی است:
    بیا به آرمانِ فاطمه خدمت کنیم!
    من با قلمم، امّا تو چگونه؟




    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi