صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 43

موضوع: شب سراب

  1. Top | #21

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    خدا مرگم بده رحیم چه شده مریضي؟-
    نه مادر، همه جا بسته است- .
    چرا؟-
    نفهمیدم- .
    نپرسیدي هم؟-
    نه، از کي بپرسم؟ آنهایي را که مي شناختم ندیدم- .
    خدا عمرت بده پسر، از یكي مي پرسیدي، حالا آشنا نبود که نبود- . چادرش را انداخت سرش.
    تو باش من برم سر و گوشي آب بدهم- .
    نیمساعتي طول کشید تا در زد پریدم باز کردم.
    فهمیدي چه خبره؟-
    مي گویند جوان شاعري را توي خانه اش کشته اند- .
    شاعر؟ !جوان؟-



    امضاء




  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #22

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    مثل مرغ سرگشته هر روز صبح و عصر دم تیمچه رفتم، روي پله ها نشستم حاجي آقا نیامد .
    یكروز آقا مرتضي قهوه چي گفت:
    رحیم چر ا نمي روي خانه حاجي؟ برو شاید مریض شده باشد- ...
    نمي دانم هیچوقت نه من نه مادرم عادت نداشتیم بدون اینكه حاجي آقا یا زنش احضارمان کند به خانه شان برویم، فكر مي کردیم بي ادبي است، قابلشان نیستیم.
    ولي این بار فرق مي کرد سه روز بود از حاجي آقا خبري نبود .باز هم سر خورده و افسرده برگشتم خانه.
    مادر، قهوه چي امروز مي گفت بروم خنه حاجي سر و گوشي آب بدهم، شاید مریض است، زبانم لال، زبانم لال- شاید اتفاقي افتاده؟
    خودش مریض است بقیه اهل خانه هم مریض اند؟ خب صمد آقا را مي فرستاد خبر مي داد- .
    اگر کسي مرده باشد چي؟-
    مرده؟ نه خیال بد نكن خبر مرگ زودتر از عروسي پخش مي شود، اگر مرده بود همه اهل تیمچه خبردار بودند- . تعجب مي کنم جز من هیچكس هم سراغش را نمي گیرد- .
    پسر بیچاره ام فقط تو چشمت بدست اونه، دیگران سرشان به کار خودشان مشغول است، آنقدر دارند که غم- دیگري را نخورند.
    پس تو مي گویي فردا بروم سري به خانه شان بزنم؟-
    برو، حتماً برو- .
    تو کي قرار است بروي؟-
    خیلي مانده- .
    فردا صبح منقلب و نگران راهي منزل حاجي آقا شدم .راه برایم خیلي طولاني شد، پاي رفتن نداشتم، راهي که همیشه با سبدي سنگین خیلي تند و قبراق مي رفتم، حالا بدون بار، به سنگیني طي مي کردم .هزار فكر نا بجا کرده بودم، اگر
    بروم ببینم حاجي آقا مرده؟ کمي منظره مرگ او را مجسم مي کردم بعد به خودم دلداري میدادم که مگر پدرت مرد چه شد؟ اگر پسرش مرده باشد چي؟ گویي شیطان در درون من مي گفت، با مرگ این یكي هم عزت تو بیشتر مي شود .دلم از همین ها مي گرفت، چرا سرنوشت من چنین رقم خورده بود که هر مردۀ جواني مرا به جلو مي راند، نه خدا نكند آقا صمد هرچند که تنبل است و دل به کار نمي دهد اما پسر با ادبي است مهربان است به چشم پادوي حجرۀ پدرش به من نگاه نمي کند، خیلي با محبت است .حاجي خانم چي؟ آنوقت مادرم از نان مي افتاد، حاجي خانم کلي دست مادرم را گرفته، خویش و آشنایان زیادي دارد که مادرم را معرفي کرده، نه خدا نكند .هیچ حب و بغضي
    نسبت به دخترشان نداشتم، مرگ و زندگي اش مسأله اي نه براي من نه براي مادرم بوجود نمي آورد هرچند که
    مادر یكبار گفته بود:
    رحیم زمانه بدجوري عوض شده من تا مادر شوهرم زنده بود جرأت نداشتم خاله رقیه را بگویم بیاید اصلاحم کند،- اما حالا دختر ها جلوي سر و همسر همه کار مي کنند .و من از همان موقع دلم نسبت یه این دختر و شاید دختر هاي
    مثل او چرکین شده بود مثل اینكه یكي از درون نهیب زد:
    جون بكن رحیم، بدو بقیه راه را تند تند برو، کمتر مُس مُس کن- .
    نیروي تازه اي پیدا کردم کلمات براي من آهنگ مخصوصي داشتند مُس مُس دو تا سین داشت که صداي کشیده شدن قلم ني روي کاغذ را برایم تداعي مي کرد، جان گرفتم پا تند کردم نمي دویدم ولي مثل دویدن مي رفتم .وقتي
    جلوي در حاجي آقا رسیدم نفس نفس مي زدم .بسم الله الرحمن الرحیم و با دستگیره در را دو بار کوبیدم .صبر کردم فاصلۀ اتاق تا در را پیش خودم حساب کردم، همیشه در را مي زدم مي ایستادم تا برسند عجله نكنند، همه اهل
    خانه حاجي آقا در زدن مرا مي شناختند.
    رحیم فقط دو بار در مي زند
    طول کشید کسي نیامد، صداي پایي روي سنگفرش هاي حیاط بلند نشد، صداي باز شدن در اتاق شنیده نشد، صداي پایین آمدن از پله ها شنیده نشد.
    دوباره دستگیره را بلند کردم و دو ضربه دیگر زدم .نع، نمي شنوند، مگر درون خانه چه خبر است؟ مگر مي شود همگي با هم بمیرند؟ چرا نمي شود؟ چرا نمي شود؟
    ممكن است غذاي مسمومي خورده باشند و همه مرده باشند، ممكن است از بوي زغال همگي خفه شده باشند، ممكن است...
    روي در هاي قدیمي معمولاً دو تا دستگیره بود یكي دراز و یكي گرد حلقه اي، مردم عادت داشتند که یك قانون نانوشته را اجرا کنند و آن قانون این بود که اگر مردي در را مي زد دستگیره چكشي دراز را به صدا در مي آورد و
    اگر زني بود از صداي چكش دستگیره حلقه اي استفاده مي کرد .کساني که توي خانه بودند از صداي چكش مي فهمیدند که پشت در زن است یا مرد .فكر کردم نكند حاجي آقا و صمد آقا خانه نیستند و دو تا زن نمي خواهند در
    را به روي مردي باز کنند، چه کنم؟
    دل به دریا زدم و چكش حلقه اي را تكان دادم .یكبار دوبار ، سه بار .کسي نبود، همه رفته بودند، شاید خبر مرگ فك و فامیلشان را از شهر دیگري شنیده بودند و همگي رفته بودند .سلانه سلانه برگشتم، ننه ام بیشتر از من
    دلواپس بود، برایش تعریف کردم که هم اینطرف در را زدم و هم آنطرف در را، ولي کسي خانه نبود.
    چند روزي گذشت و من بدون تعطیلي هر روز و هر روز سر به تیمچه مي زدم، از این که حاجي آقاي محسن و حسن مي آمدند و آنها مثل همیشه چایي مي بردند و جارو مي کردند و آماده خدمت بودند دلم یكجوري مي شد، چه مي دانم شاید حسودیم مي شد بالاخره روزي که نوبت مادر بود که خانه حاجي آقا برود رسید، صبح مادر گفت :تو امروز
    مي خواهي نرو، الكي اینهمه راه میروي میایي که چه؟ بمان خانه من بروم، بالاخره ته و توي قضیه را در مي آورم مثل
    تو دست خالي بر نمي گردم.
    یه خرده به من برخورد، بعد از مدت ها قلم و دواتم را آوردم و بعد از رفتن مادر کمي مشق خط کردم.
    اي غایب از نظر به خدا مي سپارمت
    *************************************
    امضاء



  4. Top | #23

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    دو سال از آن روز مي گذرد .در طول این دو سال هیچكس بالاخره نفهمید که چه بر سر حاجي آقا و اهل و عیالش
    آمد اما آنچه مسلم بود این بود که قتل و مرگي اتفاق نیافتاده بود که اگر بود حتماً پاي نظمیه و قانون به خانه شان باز مي شد ولي نشد.
    من دوباره سرگردان شدم، دوباره بیكار شدم و هر قدر سن ام بالاتر مي رفت احساس ناراحتي ام بیشتر و بیشتر مي شد .وقتي مشدي جواد با تي پا بیرونم کرد حالا مي فهمم که اصلاً حالیم نشد سهل است که حالا که بگذشته نگاه مي
    کنم میبینم خوشحال هم شده بودم .اما حالا وضع فرق مي کرد، پسر بزرگي بودم و بیكاري بد جوري آزارم مي داد مخصوصاً که احساس مي کردم نانخور مادر شده ام، هر چند که مادرم بود، و مرا به اندازه تمام دنیا دوست مي داشت
    اما غیرت مردانگي ام راحتم نمي گذاشت.
    روزي که به قصد پرس و جوي، سري به تیمچه فرش فروش ها زدم آقا مرتضي قهوه چي صدایم کرد:
    رحیم، رحیم-
    بیا یك چایي پیش ما مهمان باش
    سلام و علیكي جانانه کردیم، سابقه و چندین و چند ساله آشنایي، عمیق تر از آن بود که به این زودي محو شود اگر من پیشش نمي رفتم که چاي بخورم خب براي خودم دلیل داشتم.
    رحیم هنوز کار گیر نیاوردي؟-
    نه آقا مرتضي- .
    حاجي باقر شاگردش را بیرون کرده میري پهلوي او؟-
    آقا محسن را؟ چرا؟-
    حرفشان شد مثل اینكه دست کجي دیده بود- .
    محسن؟ امكان ندارد، من اگر به دست خودم شك کنم به محسن محاله، او آنقدر حرام و حلال سرش مي شد که- باورکردني نبود.
    تو بهتر مي داني یا صاحب کارش؟-
    من، من بهتر مي دانم، من و محسن خیلي با هم نزدیك بودیم من چند بار شاهد بودم که محسن حتي قند هایي که- تو پهلوي چایي مي گذاشتي و خورده نمي شد دوباره به تو برمي گرداند.
    خب حالا چرا دعواي محسن را با من مي کني؟-
    دوستم بود، دلم آتش گرفت، تهمت زدن کار آساني نیست مي گویند خداوند از تهمت نمي گذرد- .
    رحیم میري پهلوي حاجي باقر یا نه؟-
    نه-
    چرا؟ مثلاً به خاطر چي؟-
    به خاطر نان و نمكي که با محسن خوردم، محسن هم مثل من بي پدر بود تازه وضعش بدتر از من بود من خودم- هستم و مادرم طفلي محسن دو تا بچه کوچكتر از خودش را هم اداره مي کرد حاجي باقر برود دنبال محسن، من
    جاي محسن را نمي گیرم، نكند به پشت گرمي من محسن را جواب کرده؟ هان؟
    نمي دانم رحیم، بیخود قبول کردم که پیامش را به تو برسانم- .
    پس اون پیام داده، آهان؟ بیخود کرده، بره دنبال یكي دیگر- .
    رحیم، پشت پا به بختت نزن .تو هم گرفتاري، لجبازي نكن- .
    اَه بخت بخت بخت، کدام بخت؟ پادویي هم خوشبختي است؟ من اگر بخت و اقبالي داشتم اینقدر دربدر و آواره- نمي شدم،پدرم نمي مرد، اربابم گم نمي شد، تا میاد یك ذره کار و بارم روبراه شود درد و بلاي تازه اي به سراغم مي آید، پیر شدم بخدا دارم پیر مي شوم بسكه شب و روز غصه مي خورم.
    چرا سربازي نمي روي؟-
    مي خواستم بروم، نشد .پدر ندارم کفیل مادرم هستم، تازه من بروم مادرم را چه بكنم؟ مگر مي شود در این دنیا-
    که تنها امیدش منم تنهایش بگذارم؟ گرگ هایي هستند که هنوز چشمشان،چشمهاي هیزشان به دنبالش هستند، کجا بروم؟ چه جوري بروم؟ دلم مدام شور مادر را دارد پدرم او را به من سپرده گفته رحیم، جان تو و جان مادرت، نمي توانم ولش کنم نمي توانم تنهایش بگذارم، او تنهایم نگذاشت، مي توانست سر و سامان بگیرد، مي توانست صاحب خانه و زندگي شود، اما به خاطر من بود که به همه گفت:نه .مي فهمم حالا که بزرگ شدم بهتر مي فهمم. مادرت را شوهر بده خودت برو سربازي و خندۀ زشتي کرد- .
    قند و چایي که تعارف کرده بود روي زمین تف کردم چایي را پاشیدم روي زمین.
    تف، زهرمار مي خوردم بهتر از این چایي زهرماري بود- .
    رحیم رحیم-
    زهرمار رحیم کوفت رحیم- .
    از آنجا فرار کردم و دیگر هرگز پا به تیمچه فرش فروش ها نگذاشتم.

    امضاء



  5. Top | #24

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    فاصله بین تیمچه تا خانه را اصلاً به یاد ندارم چگونه طي کردم، بشدت ناراحت بودم هر کس از راه مي رسید به مادر من توهین مي کرد همه فكر مي کردند چون آه در بساط نداریم شرافت هم نداریم .وقتي خانه رسیدم مادرم از سر و
    وضعم فهمید که ناراحتم.
    چیه پسرم؟ چي شده؟ حاجي آقا باز هم پیدایش نشده؟ خبر مرگش آمده؟-
    مي داني مادر دلم مي خواهد سر به تن هیچ کس نباشد، دیگه دارم دیوانه مي شوم آخه چقدر بیكار بمانم؟ چقدر- حرف این و آن را بشنوم بالاخره خودم را مي کشم.
    چي شده رحیم، یك چیزي شده- .
    به من بگو ببینم مادر، خدا با آدم حرف مي زند؟ یا اونهم حرف نمي زند و ساکت است؟-
    کفر نگو پسر کفر نگو، با خدا چكار داري؟-
    تو به من بگو ببینم خدا حرف مي زند یا نه؟-
    به حق چیزهاي نشنیده- .
    من فكر مي کنم حرف مي زند منتها آدمها شعور شنیدنش را ندارند، چقدر با شما حرف زد چقدر خوب و بدتان را- گفت چرا گوش نكردید؟
    رحیم حالت خوبه؟ به سرت زده؟-
    نه ننه جان فعلاً به سرم نزده اما دیگه کم مانده زنجیري شوم کم مانده سر به بیابان بگذارم- .
    چي شده نصف جانم کردي؟-
    میداني مادر؟ اصغر را زاییدي مرد، رفتي اکبر را زاییدي، آنهم مرد، عباس را زاییدي، باز هم مرد زور زور مباس را- هم زاییدي آن هم مرد از رو نرفتید کبري را زاییدي آن هم مرد باز ام از رو نرفتید مبري را درست کردید، آخه
    خدا چه جوري باید با آدم هاي نادان حرف بزند؟ هي به شما گفت شما نباید بچه دار شوید شما نباید بچه داشته باشید باز هم از رو نرفتید .من بدبخت گردن شكسته را آواره روزگار کردید، بدبخت کردید، بیچاره کردید .زنگوله پاي تابوت پدر شدم .مادرم اشك توي چشم هایش پر شده بود و چانه اش مي لرزید، اصلاً دلم نسوخت.
    لااقل دختر هم نشدم که یك گردن شكسته نجاتم بدهد بروم قاتون درست کنم رخت بشویم- .
    پسر من که دختر بودم چه کردم؟ شوهر نكردم؟ بدبخت نشدم؟-
    اگر بدبخت بودي چرا هي بچه آوردي هي بچه پس انداختي؟هي خدا گفت نباید بچه بیاوري باور نكردي هي- سماجت کردي هي ... هي...
    پسر خدا داد، بچه را خدا داد- .
    خدا، خدا، خدا ... هر اشتباهي مي کنند مي گویند خدا، خدا کجا از کار هاي شما خبر دارد؟-
    پسر کفر نگو، بلند شو، سر و صورتت را بشور،استغفرالله بگو، انشاءالله کار پیدا مي کني، سفره حضرت ابوالفضل-
    نذر کردم، انشاءالله خود ابوالفضل گره کارت را باز مي کند.
    آي مادر، خدا در کار من وامانده، اینهمه خدا خدا مي کنم گره از کارم باز نمي شود تو خدا را ول کردي حالا سفره- حضرت ابوالفضل باز مي کني؟
    رحیم کفر مي گي، بلند شو، استغفرالله بگو برو دست و صورتت را بشور بیا- .
    لباسم را در آوردم لحافم را انداختم روي زمین و روي آن ولو شدم، هزار تا فكر توي کله ام برو بیا داشت، اما هرچه فكر کردم بالاخره نفهمیدم من که به خاطر مادر عصباني شده بودم بخاطر او از پیش قهوه چي فرار کرده بودم، چرا سر مادر داد زدم چرا با او یكي بدو کردم.

    امضاء



  6. Top | #25

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    قسمت ششم

    عصر پنجشنبه رغایب بود، در محله اي که بتازگي آنجا اسباب کشي کرده بودیم بروبیایي بود مادر چادر به سر رفته بود بیرون در، مثل این که با همسایه هاي تازه اختلاط مي کرد، من چند روز بود با ماد سرسنگین بودم نه فقط بامادر که با خودم هم، حق با آن آقا بود که گفت پسر هنري بای داشته باشي، حق داشت پادوي دم دکان بودن که
    هنر نبود، اگر کاري بلد بودم این همه مدت ول نمي گشتم، لااقل براي کسي هم نمي توانستم کار بكنم براي خودم کار مي کردم، اگر مادر کار نداشت تكلیف زندگي ما چه مي شد؟ چي داشتیم بخوریم؟
    از جا بلند شدم سفره روي طاقچه بود باز کردم که ببینم براي شام لااقل نان داریم؟
    مادر با سلیقه تمام دو تا نان را تا کرده توي سفره گذاشته بود، خدا را شكر کردم لااقل نان داریم، گرسنه نمي مانیم. صداي بسته شدن در را شنیدم و صداي پاي مادر را، دویدم سرجایم نشستم و خودم را به خواب زدم چشمهایم را بستم، مادر وقتي وارد اتاق شد، طرف قالیچه رفت .بوي مطبوعي تمام اتاق را پر کرد .به به چه بوي خوبي، نتوانستم خودم را نگه دارم بلند شدم سر جایم نشستم.
    رحیم بلند شو، یكي از همسایه ها حلوا آورده- .
    حلوا؟ مي بینم بوي خوبي میاد- .
    سفره را آورد باز کرد .بشقاب حلوا را وسط سفره گذاشت .یكي از نان ها را جلوي من گذاشت و یكي را جلوي
    خودش.
    شام بخوریم رحیم، من گرسنه ام تو هم حتماً گرسن هستي- .
    درحالیكه حلوا را با نان لقمه مي کرد یكریز صحبت مي کرد.
    این خانم که حلوا آورده خیاط است، خانه آدم هاي ثروتمند مي رود خیاطي، کارش گرفته مي گوید اگر من- بخواهم مرا هم همراه خودش مي برد براي کوک زدن، براي بعضي کارهاي ساده، خیلي تعریف مي کند.
    ننه جان ترو بخدا، کار خودت را ول نكن، آخرعمري شاگرد خیاط نشو- .
    رحیم، آخه زندگیمان نمي چرخد، دختر ها یواش یواش فن ما را یاد مي گیرند و به مادرهایشان کمك مي کنند مي- بیني من یكي یكي مشتري هایم را از دست مي دهم، سابق بر این هر هفته سه تا خانه مي رفتم حالا مي بیني که همه اش خانه هستم گاه گداري مشهدي رقیه خبرم مي کند که بیا فلان جا عروسي است.
    مادر من نمي دانم هر کاري مي خواهي بكن، آب از سر ما گذشته- .
    مي گم با این خیاط کمك کنم عیب که ندارد؟-
    فكري کردم گفتم :کمك عیب ندارد اما خانه مردم نرو، توي همین خانه هرچه کار بیاره من هم کمك مي کنم. خندید، خنده تلخ،

    تو؟ تو خیاطي مي کني؟-

    چرا نمي کنم بهتر از بیكاري است که، مگر لباس هاي مرد ها را کي مي دوزه؟ مگر خیاط مرد تا حالا ندیدي؟- چرا چرا دیدم، ولي این لباس زنانه مي دوزد- .

    باشد کي مي داند من دوختم؟ تو یادم بده هر کاري باشد مي کنم- .
    دلم یكدفعه اي روشن شد، بلند شدم لحافم را تا کردم گذاشتم روي رختخواب مادرم، آمدم نشستم سر سفره- . عجب حلواي خوشمزه اي هست مادر- .
    نوش جانت، خیلي شیرین است دل مرا زد- .

    فهمیدم که بهانه مي آورد که نخورد و سهم اش را به من بدهد.
    تعارف نكردم، مثل این که اشتهایم دو برابر شده بود همه حلوا را تمام کردم، من با یك تكه نان حتي ته بشقاب را هم پاک کردم و خوردم.
    مادر مي داني چقدر خوب مي شود؟ از اول صبح تا موقع خواب من و تو بدوزیم فكر مي کني چقدر مزد بگیریم؟- آخه پسر من جز کوک کردن و پس دوز کا دیگري بلد نیستم، تو هم که اصلاً آن را هم بلد نیستي- .
    یاد مي گیرم مادر، تو یادم بده یاد مي گیرم، از جا بلند شدم سفره را جمع کردم بشقاب را بر داشتم گذاشتم روي- تاقچه، سفره را از پنجره تكان دادم تا کردم گذاشتم سر جایش، چند روز بود دست به سیاه و سفید نزده بودم، انگاري خون گرم توي رگهایم راه افتاده بود.
    مادر نخ و سوزن ات کو؟ بیا از همین امشب یادم بده- .
    مادر با ناراحتي نگاهم کرد.
    قبلاً مي گذاشتي توي جانماز، کو کجا گذاشتي؟-
    رحیم کار شب سنگین مي شود، صبر کن فردا صبح، فردا یادت مي دهم- .
    کار شب چرا سنگین مي شود؟ کي گفته؟ اي بابا ول کن مادر، ما همه کارها را از اول صبح شروع کردیم کو؟ پس- چرا سبك نشد؟ دکان مشدي جواد صبح نرفتم؟ تیمچه فرش فروش ها صبح نرفتم؟ مدرسه صبح نرفتم؟ پس چرا همه شان نصفه کاره ماندند، بگو نخ و سوزن کجاست، یاالله.
    توي قوطي چایي است بالاي رف گذاشتم- .
    این قوطي چایي از زمان پدرم مانده بود، قبلاً که پدر بود همیشه تویش چایي مي ریختیم، بعد از مرگ پدر که وضعمان خوب نبود، قند مي ریختیم، حالا مادر جاي نخ و سوزن و دگمه و سنجاق کرده بود .بلند شدم و پیراهنم را آوردم، پشت پیراهنم را روي زمین صاف کردم، سوزن را نخ کردم و خودم شروع کردم به دوختن.
    الهي قربان قد و بالایت بروم تو که بلدي-
    خیاطي همینه؟-
    مادر غش غش خندید .مدتي بود که صداي خنده مادر را نشنیده بودم، نه فقط او که خودم هم نمي خندیدم.
    مادر یك تابلو مي زنیم بالاي درمان خودم با خط خوش مي نویسم مي زنم- .
    به این زودي نمي شه پسر- .
    خب به این زودي نه ولي بالاخره مي تونیم مگر نه؟-
    چند سال دیگر رحیم؟-
    دیر باشد دروغ نیست مادر، بگذار ببینم اسمش را چي بگذاریم؟-
    حسابي کیف کردم، آینده درخشاني براي خودمان ترسیم مي کردم، وضعمان خوب مي شد، خانه بزرگتري کرایه مي کردیم، شاید هم چند سال بعد موفق مي شدیم خانه اي بخریم، من کار توي خانه را دوست دارم، ددري نیشتم،

    امضاء



  7. Top | #26

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    همیشه دلم مي خواهد پهلوي مادر باشم، دیگه بهتر از این نمي شود، هنر هم هست، من دیگر آق بالاسر نخواهم داشت، توي خانه کي میداند من هم با مادرم کمك مي کنم؟ تازه کمك کردن که عیب ندارد، ولي لباس زنانه دوختن
    فكر مي کردم براي مرد عیب است، تا حالا مردي که لباس زنانه بدوزد ندیده و نشنیده بودم، از مادرم مطمئن هستم دهنش کیپ است، اسرار خانه را پیش هیچ کس نمي برد، براي همین زیاد با زنهاي همسایه اخت نمي شود، نه کاري به کار دیگران دارد نه به هیچكس رو مي دهد که سر از کار ما در بیاورند، مسلماً هیچ کس نمي داند که من مدتي است بیكارم.
    پیدا کردم، پیدا کردم خیاطي شمشیر- .
    شمشیر؟ چرا شمشیر؟ تا حالا همچي اسمي نشنیده ام- .
    مادر راست مي گفت اما من دنبال اسمي بودم که دو تا سین داشته باشد، اتفاقاً این دو حرف را بهتر از حروف دیگر مي نویسم.
    خب مي گذاریم شمشاد- .
    تا به آنجا برسیم پسر، کار به اسم برسد صد تا اسم پیدا مي شود- .
    تو از شمشاد خوشت نیامد؟-
    رحیم من کاري به اسم هنوز ندارم من در فكر دوختن هستم، بگذار فردا با این خانم صحبت کنم ببینم اصلاً قبول- مي کند یا نه.
    چي چي را قبول نمي کند، مگر خودش نگفته؟-
    گفت ولي منظورش این بود که مرا همراه خودش ببرد، این را هم که تو نمي پسندي- .


    امضاء



  8. Top | #27

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    حالم گرفته شد، براي چند دقیقه اي آسمان تاریك روزگارم سفید شده بود روشنایي امیدي سو سو مي زد، آنهم
    پژمرد.
    چند روز، باز هم در سكوت گذشت .من و مادر جز به ندرت آنهم حرفهاي ضروري را به زبان نمي آوردیم، روزگار
    باز هم برایم سخت گرفته بود سخت تر از سخت.
    مادر زیر لب غر غر مي کرد :چهار بار رفتم این بشقاب حلوا را بدهم این خانم خانه نبود.
    خوش به حالش مادر سر کار مي رود، مي داني سر کار رفتن چه لذتي دارد؟-
    یعني مردم هر روز خدا لباس مي دوزند؟ مگر چه خبرشان است؟-
    خب مادر دارندگي برازندگي است دارند مي پوشن دیگه- .
    مادر آهي کشید، بشقاب را روي طاقچه گذاشت، رفت توي حیاط.
    قلم و دواتم را برداشتم، روي مقوایي که لاي روزنامه کهنه ها پیدا کرده بودم شروع کردم به تمرین خط: کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یارب از مادر گیتي به چه طالع زادم
    دوباره سه باره همین یك بیت را نوشتم، نوشتم تا اینكه صداي در بلند شد .مادر توي حیاط بود در را باز کرد. سلام خانم بفرمایید، حتماً دنبال بشقاب تشریف آوردید- .
    نه فقط براي بشقاب نه، قابل شما را ندارد آمدم دیدني از همسایه جدید بكنم، والله فرصت نكرده بودم تا حال- خدمت برسم.
    خواهش مي کنم خدمت از ماست مشرف فرمودید، صفا آوردید، قدم روي چشم- .
    و خانم آمد توي اتاق .از جا پریدم.

    خانم هیچ انتظار دیدن مرا نداشت.
    وا خدا مرگم بده، تندي چادرش را کیپ کرد- .
    سلام آقا حالتان احوالتان، خدا نكرده مریض هستید اینموقع روز خونه تشریف دارید- .
    مادرم مداخله کرد.
    نه انیس خانم جان، صاحب کارش مدتي است پیدایش نیست- .
    وا مگه مي شه؟-
    شده دیگه، طفلك رحیم، بیكار شده نه مي تواند دل از آنجا بكند نه جاي دیگه کاري فراهم شده- .
    انیس خانم نشست .زن جا افتاده و با تجربه اي به نظر مي آمد، نگاهي به مقوایي که رویش نوشته بودم انداخت. تابلو نویس هستید؟-
    خوشم آمد کیف کردم.
    نه براي دل خودش مي نویسد، همینجوري، از بچگي علاقه دارد، هر وقت بیكار است، مشق خط مي کند- .
    انیس خانم نگاه دقیقي توي صورت من انداخت، از فرق سر تا نوک پایم را ورانداز کرد مثل اینكه خریدارم بود، سرخ شدم، بعد رنگم پرید، روي پاهایم صاف نشستم، اصلاً نمي دانستم چه باید بكنم.
    مادر دوید چایي درست کند .بعد از کمي سكوت، انیس خانم با لحن خیلي مهربان پرسید:
    چند سال داري پسرم؟-
    نوزده سال خانم- .
    پیر بشي انشاءالله، جواني، جاهلي، سالمي تا برسي به سن ما یك اوستا مي شوي، این اربابت چه کاره بود؟-
    فرش فروش خانم- .
    فرش فروش؟ پس چي شده؟ چرا گم و گور شده؟ اسمش چي بود؟-
    حاجي- ...
    آه آه مي شناسم مي شناسم آنكه خانه شان پاچنار بود؟-
    دلم تپید، خوشحال شدم، بالاخره یك کسي پیدا شد که خبري از ارباب من بدهد.
    بلي بلي در بزرگي داشتند توي هشتي، ته کوچه- .
    آهان خودش است مي شناختم، خیاط خانمش و دختر خانمش بودم- .
    خبر از آنها دارید؟ چي شدند؟ خانه شان هم خالي است؟-
    انیس خانم آهي کشید، سرش را پایین انداخت، زیر لبش مثل اینكه دعا مي خواند یا چیزهایي مي گفت چه مي دانم شاید هم داشت کسي یا کساني را نفرین مي کرد .جرأت نكردم دوباره سراغ حاجي آقا را بگیرم .او هم دیگر چیزي
    نگفت.
    امروز درست یك ماه و نیم است که در این دکان نجاري مشغول کارم، فامیل انیس خانم است اوستاي خوبي است، روز اول که آمدم صادقانه گفتم که نجاري اصلاً بلد نیستم .پرسید:
    دوست داري یاد بگیري؟-
    معلومه اوستا- .
    نه، اینجوري جواب نده بگو دوست دارم نجاري یاد بگیرم، خنده ام گرفت- !
    دوست دارم نجاري یاد بگیرم- .
    آهان این شد، پس از امروز هر چه مي بیني خوب دقت کن به ذهن بسپار، اره و تخته هم مي دهم تمرین کن، آن- اره کهنه را هم ببر خانه تان شب ها هم بیكار نمان.

    چشم اوستا- .
    گفتي اسمت چیه؟-
    رحیم اوستا- .
    نگاهي توي چشمهایم کرد :خب رحیم آقا فعلاً من کار مي کنم تو فقط نگاه کن.
    و اینچنین بود که من شاگرد نجاري شدم و چونكه مزه بیكاري و سرگرداني را کشیده بودم از هیچ چیز گله نمي کردم، اره دستم را برید صدایم در نیامد، توي دکان از سرما یخ مي کردم راضي بودم، ناهار توي دکان یك لقمه نان
    خلي مي خوردم خوشحال بودم و هر روز هزار بار خدا را شكر مي کردم.

    امضاء



  9. Top | #28

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    اوستا کارش در و پنجره ساختن بود و من یواش یواش مي توانستم تخته ها را اره کنم اما رنده کاري و میخ کاري را خودش مي کرد.
    یكي از روز ها اوستا جلوي در دکان نشسته بود چپق مي کشید و رفع خستگي مي کرد و من چوب بزرگي را اره مي کردم، صداي چرخ درشكه اي از پیچ کوچه بلند شد، یواش یواش نزدیك شد، نزدیكتر، و از جلوي دکان گذشت.
    اوستا پكي به چپق زد و زیر لب گفت:
    پدر صلواتي- .
    من به کار خودم مشغول بودم، هنوز رویم آنقدر با اوستا باز نشده بود که همكلامش شوم و اوستا هم شاید هنوز قابلم نمي دانست که طرف خطابش قرارم ده.
    آن روز گذشت، یك هفته بعد من صبح زود مثل هر روز دکان را باز کرده بودم و داشتم جلوي دکان را آب و جارو مي کردم، دیدم اوستا برخلاف همیشه و برخلاف اقتضاي سنش بسرعت وارد دکان شد و جواب سلام مرا وسط دکان داد، آب را که پاشیدم دیدم همان درشكه باز هم از جلوي دکان ما گذشت و صداي اوستا را شنیدم که زیر لب غرید:
    مردکه الدنگ، افاده اش به نواب مي ماند گدائي اش به عباس- .
    لباسش را درآورد آستین هایش را با کش بالا کشید و آماده کار شد.
    رحیم آقا، خدا نكند اول صبحي یك آدم نحس جلوي چشمت و سر راهت ظاهر شود آن روز تا غروب نحسي مي- آوري.
    با تعجب نگاهش کردم اما چیزي نپرسیدم.
    وقتي جلوي دکان را آب و جارو کشیدم روز هاي خوش بچگي ام برایم تداعي مي شد آنروز ها موقع غروب و اول صبح، یعني وقتي پدر مي خواست از در خانه برود یا به خانه برگردد مادر جلوي در کوچه را جارو مي کرد و آب مي پاشید و بوي تربت بلند مي شد و من آن بو را دوست داشتم .از روزي که اینجا کار مي کنم بي آنكه اوستا تكلیفم
    کرده باشد به خاطر دل خودم صبح ها به محض این که در دکان را باز مي کنم جارو مي کنم آب مي پاشم بعد مي روم توي دکان و تا مدت زیادي بوي خوش تربت به دماغم مي پیچد و سرحالم مي کند .چنان مست بوي تربت بودم
    که اصلاً فراموش کردم که اوستا چه گفت و چه کرد.
    آنروز اوستا داستان پادشاهي را برایم تعریف کرد که گویا از سلطنت خلعش کرده بودند و سر به دیار غربت گذاشته و غریبانه در شهري زندگي مي کرد منتها چون رویگري مي دانسته شاگرد دکان رویگري مي شود و از این
    راه ارتزاق مي کند و نمي میرد و بعد نمي دانم چه مي شود که دوباره به کشور خودش بر مي گردد و دوباره شاه مي شود و به ملت دستور مي دهد :جانان پدر هنر آموزید .اوستا منظورش به من بود و نصیحتم مي کرد که سعي کنم هنر نجاري را حسابي یاد بگیرم چون اگر هنري داشته باشم گرسنه نمي مانم.
    حق با اوستا بود اگر من کاري بلد بودم آن چند ماهه بیكار نمي گشتم و آنهمه غم و غصه نه خودم مي خوردم نه مادر بیچاره ام.
    اوستا هفته به هفته مزدم را مي داد و قول داده بود وقتي که حسابي نجاري را یاد گرفتم و توانستم بدون کمك او کار کنم مزدم را اضافه خواهد کرد.
    اولین مزدم را که گرفتم بعد از ماه ها، نیم کیلو گوشت خریدم و دو تا سنگك خشخاشي و یك جفت جوراب براي مادرم خریدم و به منزل رفتم.
    هیچوقت قیافه راضي مادرم را فراموش نمي کنم جورابها را گرفت و پیشاني مرا بوسید .مي خواست دستهایم را هم ببوسد که خودم را کنار کشیدم و نگذاشتم.
    الهي رحیم پیر بشي انشاءالله، الهي یك دختر شیر پاک خورده نصیب تو شود انشاءالله- .
    زندگي انیس خانم بدجوري دل مادرم را برده بود، انیس خان هم یك پسر داشت که شوهرش طلاقش داده بود و او پنج تا هم از دو تا زن « شوهر گردن شكسته اش » پاي پسرش پیر شده بود و شوهر نكرده بود اما به قول خودش بعدي بچه پس انداخته بود.
    نه انیس خانم و نه پسرش کاري به کار آن مردک نداشتند، انیس خانم خیاط قابلي بود و از همین راه زندگي خود و فرزندانش را تأمین کرده بود .حالا ناصر آقا خودش زن داشت و در کنار مادرش و زنش به نظر من هم، مرد خوشبختي بود، آثار رضایت از زندگي را در چهره همه شان مي شد خواند.
    مادر مدام در اندیشه زندگي اي مثل آنها براي خودمان بود، در تخیلات و تصورات خودش مرا زن مي داد و همراه عروسش و من زندگي را به خوشي مي گذراند.
    رحیم وقتي مزدت دو برابر شد مي تونیم دست بالا کنیم و دختري ر خواستگاري کنیم- .
    کو تا آن موقع مادر، من تازه اره کردن را یاد گرفته ام- .
    گفته بودي چوب و اره مي آري خانه چرا نیاوردي؟-
    نه مادر خاک اره تمام زندگیت را کثیف مي کند، همانجا یاد مي گیرم- .
    دلواپس من نباش- .
    نه، فراموش کن- .
    اولین بار که تونستم با مسطره کار کنم اولین چیزي که اره کردم و دور و برش را صاف کردم یك کدنگ بود که با اجازه اوستا براي مادرم ساختم.
    رحیم آقا از اینكه همیشه با یاد مادرت هستي خوشم میاد پسرجان، قدر مادرت را بدان مادر تو هم مثل انیس خانم- ما، جواني اش را فداي پسرش کرده، اینجور زنها را خدا روز قیامت در کنار عرش خودش جا مي دهد، ناصر پسر
    حق شناسي است سعي کن تو هم مثل او باشي، اصلاً با ناصر نشست و برخاست بكن، اخلاقش را یاد بگیر، پسر ماهي است، من همیشه آرزو داشتم خدا پسري مثل او قسمت من کند.
    اوستا آهي کشد و پكي به چپقش زد و دیگر هیچ نگفت.
    بطوري که فهمیده بودم اوستا بچه نداشت و اجاقش کور بود و همیشه در آرزوي یك بچه به سر مي برد البته نه حالا، وقتي که جوان بود، حالا سني از او گذشته بود و دیگر هوس بچه دار شدن را از سر انداخته بود اما گاهگاهي آهي از
    سر درد از سینه اش بیرون مي آمد و اسرار دلش را پیش آشنا و بیگانه فاش مي کرد.
    اما آقا ناصر که اوستا مي گفت با او دوست شوم مرا زیاد محل نمي گذاشت، نمي دانم مرا بچه سال مي دید و لایق نمي دانست، یا از صبح تا شام کار مي کرد و دیروقت به خانه مي آمد حال و حوصله دید و بازدید نداشت .اما انیس خانم و مادر من حسابي با هم جور بودند و مي توانستم بگویم که مادرم، کمتر به یاد پدر مي افتاد و کمتر غصه مي خورد.
    چه مي دانم شاید هم علت اصلي، کار پیدا کردن من بود و اینكه انیس خانم این کار را براي من جور کرده بود و
    مادر همیشه ما را مدیون او مي دانست،به هر صورتي که بود مادر یك انیس خانم مي گفت و صد دعا مي کرد.
    اما راستش را بخواهید من زیاد و به اندازه مادر از این زن خوشم نمي آمد، خیلي حرف مي زد، به همه چیز کار داشت، مي خواست همه سوراخ سنبه هاي زندگي آدم را سر بزند، مقتي مي آمد خانه ما، من اغلب مي زدم بیرون، مادر مي فهمید چرا جیم مي شوم و الكي بهانه اي پهلوي او مي آورد که مثلاً رحیم کار دارد، رحیم حمام مي رود،
    رحیم بازار مي رود، و از این جور بهانه ها.
    امضاء



  10. Top | #29

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    سه ماه بود که پهلوي اوستایم کار مي کردم، اوستا خودش اغلب مي رفت توي خانه مردم و آنچه را که در دکان
    ساخته بودیم توي خانه ها سر هم مي کرد.
    یكي از روزها دمادم ظهر بود، اوستا نبود و من تنهایي توي دکان داشتم چوبهاي در بزرگ خانه حاج ابوالقاسم را اره مي کردم، پشتم به در دکان بود و سرم به کار خودم بود اما صداهاي بیرون را مي شنیدم، هرچند که توي افكار
    مخصوص خودم غوطه ور بودم صداي درشكه را مي شنیدم که از پیچ کوچه اي رد شده بود.
    صداي اره، تداوم صداي درشكه را قطع مي کرد، اما باز هم در فاصله هاي معین شنیده مي شد صدا نزدیكتر شد، نزدیكتر شد و من فكر مي کردم از جلوي دکان رد مي شود، مثل همیشه، اما وقتي توي دکان تاریك شد و صدا قطع شد سر برگرداندم دیدم درشكه کاملاً جلوي دکان ما ایستاده است.
    با تعجب نگاه کردم، درشكه چي سرجایش نشسته بود اما زني از طرف چپ درشكه پیاده شد، دور زد آمد به طرف دکان ما .خیلي تعجب کردم، هیچوقت زنها با ما کار نداشتند، اگر سفارشي مي گرفتیم همیشه مرد هاي صاحب کار
    مي آمدند و با اوستا قرار و مدار مي گذاشتند .دستپاچه شدم، اوستا که نیست من چه جوري قرار بگذارم؟ من که بلد
    نیستم .زن چادري دستگیره در را چرخاند و سرش را آورد تو .یادم رفت سلام بكنم، ماتم برده بود.
    اوستا محمود نیست؟-
    خیر-
    آه اونهم که همیشه خدا پیدایش نیست .یك خرده مكث کرد بعد گفت- :
    کارش دارم مجبورم دوباره بیام، نگاهي بي اعتنا به من کرد و گفت- :
    خداحافظ-
    خداحافظ-
    وقتي مي رفت دیدم زني که طرف راست درشكه نشسته بود کله اش را چسبانده به شیششه درشكه و ما را نگاه مي کند.
    درشكه راه افتاد و من نفس راحتي کشیدم که سفارش چیزي را نداد و الا من نمي توانستم معامله را راه بیاندازم. توي این فكر بودم که بالاخره باید یاد بگیرم در نبود اوستا هم بتوانم کار را راست و ریس کنم، ایندفعه که به خیر گذشت، اما امكان دارد مشتري دیگري بیاید و اگر من کاري نكنم حتماً اوستا ناراحت مي شود.
    رفتم سراغ چوبي که داشتم اره مي کردم و کارم را از سر گرفتم .عصري وقتي اوستا آمد برایش تعریف کردم.
    همان درشكه که همیشه مي آید و شما دوستش ندارید، جلوي دکان ایستاد و زني پایین آمد و سراغ شما را گرفت- . نگفت چكارم دارد؟-
    نه، گفت باز هم مي آید- .
    بیخود مي کند، من دیگر خانه آنها کار بر نمي دارم، آدم عاقل از یك سوراخ دو بار گزیده نمي شود، مردکه- الدنگ.
    در حالیكه تراشه ها را از جلوي پاي اوستا جمع مي کردم با تعجب نگاهش کردم.



    امضاء



  11. Top | #30

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    رحیم شش ماه تمام روي پنجره ارسي خانه شان کار کردم، کار نگو، نه این که فكر کني کار معمولي، نه !با عشق،- با تمام وجود، مثل یك نقاش، تكه تكه چوب ها را بریدم و ذره ذره به هم چسباندم و میخ کوبیدم، مصطفي شیشه بر را ص دفعه بردم آوردم تا آن پنجره پنج متري را تمام کردم، چه ساختم، تا نبیني نمي تواني بفهمي.
    اوستا به فكر فرو رفت و من چشم به دهانش جلوي او ایستاده بودم.
    مدتي به همان حال گذشت .آهي کشید و موهایش را عقب زد و گفت:
    اما رحیم حق مرا ندادن، آن طوري که قرارمان بود حق مرا ندادند، حق مرا خورد این مردکه دائم الخمر حق مرا- خورد، اینها چه مي فهمند کارگر چقدر زحمت مي کشد، چقدر عرق مي ریزد، چه خون دل مي خورد تا کار صاحب
    کار خوب از آب در بیاید، میداني چه گفت؟ وقتي گفتم حضرت آقا این مزد کار به این خوبي نیست، من بیشتر از اینها کار کرده ام، نه برداشت و نه گذاشت با مسخره گفت:
    اوستا محمود تو که نصف روز را چپق کشیدي ... رحیم اگر هماني را هم که داد، نمي داد بهتر از این بود که- اینجوري مرا خوار کند آتش گرفتم، سوختم، خیلي غصه خوردم، گریه ام گرفت براي خودم فكر ها کرده بودم،
    شش ماه بود عیالم شب و روز نداشت من همه اش مشغول کار بودم و به او قول داده بودم وقتي مزدم را گرفتم او را ببرم پیش پدر و مادرش، فكر کرده بودم از اینجا سوقاتي خوبي براي آنها مي بریم و موقع برگشتن هم براي برادر
    زاده هایم که مثل بچه خودم دوستشان دارم سوقاتي مي آورم اما ا بدقولي این مرد همه نقشه هایم نقش بر آب شد، هر چه رشته بودم پنبه شد.
    اوستا ساکت شد، و من تمام حرکات او را در روزهایي که صداي چرخ هاي درشكه از دور شنیده مي شد و بعد درشكه از جلوي دکان ما رد مي شد را در خیال مجسم کردم، پس این بود علت عداوت اوستا با صاحب آن درشكه و
    آن درشكه چي.
    رحیم ما مردها آدمهاي خوبي نیستیم، انصاف باید داد، ما عقلمان به اندازه عقل زنهایمان نیست .من با صاحب کارم- دعوایم شد و حق خودم را نتوانستم بگیرم، اما همه کاسه کوزه ها را سر عیال بیچاره ام شكستم .طفل معصوم همه دیر رفتن ها و زود برگشتن هاي مرا در خانه تحمل کرده بود به این امید که بعد از سالها مي برمش پدر و مادرش را
    مي بیند، دلش خوش بود، پر درآورده بود و در آسمان ها پرواز مي کرد، غمم را مي خورد، تر و خشكم مي کرد، دلداریم مي داد، دست ها و پا هایم را مي مالید که خستگي کار از تنم بدر آید...
    اوستا لحظه اي به گوشه دکان خیره شد گویي لحظات خوش گذشته را تجسم مي کرد لبخند گذرایي بر لبش نشست و آهي کشید.
    صبح روزي که بای دستمزدم را مي گرفتم به او گفتم :زن امروز روز عیش است، امروز شوهرت با پا در را باز مي- کند، دستهایش پر از سوقاتي هاي سفرمان هست .با خوشحالي تا دم در بدرقه ام کرد، دعایم کرد، پشت سرم یك
    آفتابه آب پاشید که زود برگردم .یك راست رفتم خانه بصیرالملك، صاحب کارم، رحیم نمي داني وقتي آفتاب از توي شیشه هاي رنگي ارسي، توي اتاق مي تابد پنجره چه عظمتي دارد .خانوم خانوما زن بصیرالملك جاي خواهرم
    خیلي با محبت بود از صبح که من مشغول کار مي شدم مدام به دایه خانم دستور مي داد:
    براي اوستا محمود چاي ببرید، براي اوستا محمود ناشتایي ببرید .و هرازگاه یكبار مي آمد و به کارم نظاره مي کرد- و با محبت مي گفت:
    « اوستا محمود دست و پنجه ات درد نكنه محشره»
    همین حرفش کلي خستگي را از تن من بیرون مي کرد.

    امضاء



صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi