چون نيست ز هر چه هست جز بـاد بدستچون هست ز هر چـه هست نقصان و شکستانـگار که هســت هـر چه در عـالم نيستپندار کــه نـيست هــر چـه در عـالم هــست



| ❤ |
چون نيست ز هر چه هست جز بـاد بدستچون هست ز هر چـه هست نقصان و شکستانـگار که هســت هـر چه در عـالم نيستپندار کــه نـيست هــر چـه در عـالم هــست



| ❤ |
تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟تا کی ز زيان دوزخ و سود بهشت؟رو بر سر لوح بين که استاد قضااندر ازل آن چه بودنی است ، نوشت



| ❤ |
دوری که در آمدن و رفتن ماستاو را نه نهایت نه بدایت پیداستکس می نزند دمی درین معنی راستکاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست



| ❤ |
تا چند زنم به روی دریا ها خشتبیزار شدم ز بت پرستان و کنشتخیام که گفت دوزخی خواهد بودکه رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت



| ❤ |
نيکی و بدی که در نهاد بشر استشادی و غمی که در قضا و قدر استبا چرخ مکن حواله کاندر ره عقلچرخ از تو هزار بار بيچاره تر است



| ❤ |
ابر آمد و زار بر سر سبزه گریستبی باده گلرنگ نمی شاید زيستاين سبزه که امروز تماشاگه ماستتا سبزه خــاک ما تماشاگه کیست



| ❤ |
گویند بهشت عدن با حور خوش استمن می گویم که آب انگور خوش استاين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدارکاواز دهل برادر از دور خوش است



| ❤ |
چون آمدنم به من نبد روز نخستوین رفتن بی مراد عزمی ست درستبر خیز و میان ببند ای ساقی چستکاندوه جهان به می فرو خواهم شست



| ❤ |
ساقـی غـم مـن بلند آوازه شده استسرمستی مـن برون ز اندازه شده استبا مـوی سپید سـر خوشم کـز می توپيرانه سرم بهار دل تازه شده است



| ❤ |
از مـن رمقی بـسعی سـاقی مانده استوز صحبت خلق بی وفایی مانده استاز بـاده دوشــین قــدحی بـيش نــمـانداز عـمر نـدانم که چه باقی مانده است
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)