نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 42

موضوع: (¯`•.*~.*داستانهاي کوتاه اخلاقي .*.~*.•´¯)

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #2

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    127
    نوشته
    1,150
    تشکر
    122
    مورد تشکر
    744 در 465
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض بدبختی و ترازو !

    شیوانا در حالی که ترازویی مقابلش گذاشته بود مشغول درس دادن به تعدادی از شاگردانش بود .
    در این حین مردی خسته و پژمرده نزد شیوانا آمد و به او گفت : که به خاطر خیانت دوستانش در تجارت دچار ورشکستگی شده است . به خاطر بی سرمایگی زن و فرزندش او را به حال خود رها کرده اند و رفته اند .
    دوستانش همه او را تنها گذاشته و تحت فشار شدید مالی است . مرد به شیوانا گفت که به شدت افسرده است و دیگر امیدی برای ادامه زندگی ندارد .
    شیوانا به ترازوی مقابل خود خیره شد و تبسمی کرد و گفت: همین که نزد من آمدی نشان می دهد که هنوز روزنه امیدی در وجودت هست . از من چه می خواهی؟
    مرد سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت : همه در این سرزمین می گویند که شما به خالق هستی از بقیه نزدیک ترید ! خواستم برایم دعایی کنید که سختی این مشکلات برایم کمتر شود و راه چاره ای برای مشکل من پیدا کنید ! در این لحظه مرد بغضش ترکید و به گریه افتاد .
    شیوانا بدون آنکه به مرد نگاه کند قلم و کاغذی به مرد داد و از او خواست تا هر چه را از خالق هستی می خواهد ، روی یک تکه کاغذ بنویسد . مرد آهی کشید و کاغذ و قلم را گرفت و در آن درخواستش از خداوند عالم را نوشت . او از خدا خواست تا سختی و سنگینی مشکلات را برایش کمتر کند و راه چاره ای برای رهایی از این مشکلات در اختیارش قرار دهد .
    شیواناکاغذ را از مرد گرفت آن را در یک کفه ترازو قرار داد . آن گاه سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو گذاشت . کفه کاغذ بلافاصله بالا آمد . شیوانا مدتی به ترازو خیره شد و آن گاه کاغذ را از روی ترازو برداشت و به مرد پس داد و گفت : برو و چهل روز دیگر نزد من بیا و به من بگو که وضعت چه تغییری کرده است ؟
    مرد ، مات و مبهوت کاغذ را گرفت و رفت . چهل روز بعد شیوانا دوباره ترازو را مقابل خود گذاشت و درس دادن را شروع کرد . در این بین ، دوباره همان مرد نزد شیوانا آمد ، اما این بار بسیار سرزنده تر و سرحال تر از قبل بود و چند صفحه کاغذ پر از درخواست هایش را در دستانش پنهان کرده بود .
    شیوانا نگاهی به ترازو انداخت و با تبسم از او پرسید : آیا در این چهل روز تغییری در اوضاع تو ایجاد شده؟
    مرد با اعتماد به نفس گفت : هنوز نتوانسته ام دوستی را که به من خیانت کرد ، پیدا کنم . اما تصمیم گرفته ام به تجارتی جدید دست بزنم و از مسیری دیگر به کسب و کار بپردازم . دیگر ناامید نیستم .
    دوری زن و فرزند هم برایم قابل تحمل شده است . در این چهل روز هم قدم های مثبت بزرگی برداشته ام که در آینده نزدیک جواب می دهد . خلاصه دعای شما کار خودش را کرد .
    شیوانا در حالی که به کاغذهای دست مرد خیره شده بود پرسید : در این کاغذها درخواست ها و دعاهای جدیدت از خالق هستی را نوشتی این طور نیست؟
    مرد شرمنده سری تکان داد و آن ها را به سوی شیوانا دراز کرد و گفت : می خواستم این کاغذها را هم دوباره با ترازوی خود متبرک کنید .
    شیوانا کاغذ ها را از مرد گرفت . آن ها را در یک کفه ترازو گذاشت و در کفه دیگر یک تکه سنگ بزرگ گذاشت . کفه کاغذها بالا آمد شیوانا مدتی به کاغذها خیره شد و سپس آن ها را به مرد پس داد و به او گفت که دوباره چهل روز بعد نزد او بیاید .
    وقتی مرد رفت یکی از شاگردان شیوانا با تعجب از او پرسید : استاد! در این چهل روز چه اتفاقی برای این مرد رخ داده بود و راز ترازوی شما چیست ؟
    شیوانا به ترازو خیره ماند و گفت : برای حل مشکلات و سختی ها از خالق هستی می توان به دو شکل در خواست کرد .
    یکی این که بخواهیم مشکلات و مصائب سخت و بزرگ را از سر راه ما بردارد و روش دوم این است که از خدا بخواهیم صبر و طاقت و تحمل ما را افزایش دهد و دل های ما را بزرگ کند تا دیگر مشکل سر راهمان ، برایمان برزگ و سخت ننماید . راز توفیق این مرد هم همین است . من سنگ را در کفه ای از ترازو گذاشتم تاکفه کاغذ تقاضای مرد بالاتر آید .
    به این ترتیب سنگ مشکلات در نظر مرد کوچک و بی مقدار جلوه کرد و دلش آرام گرفت و ذهنش فرصت یافت تا بی اعتنا به آزارها و سختی های مشکلاتش به فکر راه چاره بیفتد . این مرد اکنون آمادگی لازم برای عبور از این مشکلات را دارد. چرا که قلبش وسعت یافته و دیگر سنگینی مصائب برایش مثل گذشته نیست .
    او اکنون از گذشته خودش و از اطرافیانش بسیار قوی تر است و نشانه آن هم این همه کاغذ و درخواست جدید بود که از من خواست در کفه ترازو ی آرزوهایش قرار دهم . راز ترازو همین است ! خداوند یا توفان زندگی تو را آرام می سازد و یا نه برعکس توفان را شدیدتر و سخت تر می کند اما در مقابل تو را آرام می سازد و قلب تو را مطمئن و این توانایی را به تو می دهد تا با آرامش از سخت ترین توفان ها به سلامت عبور کنی . ترازو و راه دوم درخواست از خالق هستی را به ما نشان می دهد.
    امضاء
    12سال اهنگر نفس خود بودم برکوره ریاضت می نهادم و بر اتش مجاهده می تافتم و بر سندان مذمت می نهادم و پتک ملامت بر او می کوفتم تا نفس خویش را اینه ساختم و اسلامی تازه اوردم و همه خلق مرده دیدم.
    *بایزید بسطامی*
    مركز انجمنهاي اعتقادي گنجينه الهي:http://ganjineh-elahi.com/
    مركز انجمنهاي تخصصي گنجينه دانش:http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

  2. تشكرها 2

    شهاب منتظر (16-08-2014)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi