نداى رساى بلال برخاست كه مؤمنان را به نماز فرامى خواند.
كلمات، سرشار از بوى خوش دوستى و اميد و زندگى،
آرام و نافذ جريان مى يافتند.
پيامبر حس كرد كه چشمه سارى جوشنده در سينه اش جارى است
و آرامش را در وجودش مى گستراند.
آنگاه برخاست تا نداى پروردگار را اجابت كند.
مسجد لبريز از مؤمنانى بود كه اينك نه تنها براى نماز،
بلكه نيز به منظورى ديگر، در آن گرد آمده بودند.
خبر، شگفتى بسيارى از مردم را برانگيخته بود
و اينك آمده بودند تا اين پيوند بى مانند را به چشم ببينند:
دخترى همچون فاطمه مى توانست
با مردى چنان ثروتمند ازدواج كند كه مسير حركتش را با ديبا و ابريشم فرش كند...
درست است كه فرزند ابوطالب،
الگوى جوانمردى و نيز پسر عموى پيامبر بود،
اما از مال دنيا بهره اى نداشت؛
با پاى برهنه هجرت كرده بود
و اكنون همچنان، زندگانى سخت و تنگدستانه اى داشت.
به راستى، چرا فاطمه خود را به چنين حياتى خشنود ساخته بود؟
زمزمه ها گرداگرد لب ها در گردش بودند.
مؤمنان، به عادتِ همواره، پيرامون پيامبر گرد آمده بودند،
همانند پروانه هايى كه به شمعى برافروخته نظاره مى كنند.
پيامبر كه مى دانست در خاطر ياران چه مى گذرد،
با لحنى پرمِهر لب به سخن گشود:





