این حسین كه ضجههایش دل ملائكة الله را میلرزاند و بعید نیست كه هم الان قالب تهى كند و جان نازك خویش را به جان تو پیوند زند روزى بجاى لبیك، چكاچك شمشیر خواهد شنید و بجاى متابعت، خنجر و نیزه و تیر خواهد دید.
این زینب كه هم اكنون بر پاى تو افتاده است و هر لحظه چون شمع، كوچك و كوچكتر میشود، مگر نمیداند كه باید پروانهوش به پاى چند شمع بسوزد و دم برنیاورد؟
تو را به خداى فاطمه سوگند كه برخیز و به امكلثوم بگو كه اگر جان مرا میخواهد لحظهاى از گریستن دست بردارد كه من نمیدانم غم تو جانسوزتر است یا گریة امكلثوم؟ و نمیدانم دختركى كه در یك مصیبت فاطمى اینچنین بیتاب است با آن مصیبتهاى عاشورایى چه میكند؟
این نوگلان كه اكنون اینچنین جامه میدرند جز چند روز از فصل خزان عمر تو را در نیافتهاند.
عمرى كه تمامت آن جز یك فصل ـ فصل خزان ـ نبوده است.
