کیست امشب تا انبان نان و خرما بر دوش،
به انتظار یتیمان پایان دهد؟
کجاست امشب آن شبرو ناشناس روی پوشیده، که چراغ خانهای باشد به مهربانی؟
امشب، آن شبرو ناشناس انبان بر دوش، چرا نمیآید؟!
کوچه گریست، کوزه شکست و زانوان زمین دو تا شد.
حسن آرام،
و حسین آرامتر؛
اما کدام اشک میخواهد آتش دل زینب را فرو نشاند؟
فرزندان علی به یاد دارند پرواز مادر را، که در ساحت اندوه و اشک و ناله، دستان پدر، آرامشان نمیکرد
و زینب، جز به آوای گرم علی، رخت بر بستن مادر را تاب نمیآورد؛ اما چگونه است
اکنون و کدام دست و چه آوا باید، تا اندوه اشک و ناله را فرو نشاند؟
اکنون، قصه دل چاک چاک علی را فرق خونینش میسراید و سرود،
بدرقه روح بزرگ علی « های های» گریههای یاران است.
فاطمه، همسر رنجدیدهام! من میآیم به سوی تو، همه تنهاییام را با تو بگریم.
من میآیم تا در کنار رسول اللّه صلی الله علیه وآله وسلم سالهای سکوت را شکوه کنم.
آه، فاطمه جان! به خدا بیتو ماندن دشوار بود در « این دنیای هزار رنگ».
من میآیم تا بار مصیبتهای پس از این، تنها بر دوش تو نماند.
تا با تو باشم.
وقتی جگر پاره پاره حسن را میبینی و سر بر نیزه حسینم را. با تو باشم،
هنگامی که به پیشواز 72 شهید عاشورا میشتابی...
حالا کوچه گریان و آسمان نالان است؛ پس از این شب هولناک، دریا تیره است،
مرد ناشناس انبان بر دوش، آنکه مرهم زخمهای یتیمان بود،
مردی است که اکنون سفری بزرگ را آغاز کرده است،
مردی تنها، که واژه نامه سکوت را از بر بود.
امشب، آری همین امشب فهمید که مرد روی پوشیده، علی بن ابی طالب است.