علی(ع) با گروهی از یاران خود داخل خانه نشسته اند که ناگهان سر و صدای جمعیّت زیادی به گوش آنها می رسد .
آری ، عُمَر با هواداران خود آمده است . درِ خانه به شدّت کوبیده می شود . این صدای عُمَر است که در فضا پیچیده است: «ای کسانی که در این خانه هستید هر چه سریع تر بیرون بیایید ، اگر این کار را نکنید این خانه را آتش می زنم» .77
خدای من ! چه می شنوم ؟ کدام خانه را می خواهند آتش بزنند ؟ خانه ای که جبرئیل بدون اجازه وارد نمی شود ؟!
وای! با لگد به این در می کوبند و فریاد می زنند .
اکنون وقت آن است که زبیر از جای خود بلند شود ، او شمشیر خود را برمی دارد و به بیرون خانه می آید .
شمشیر در دست زبیر می چرخد و فریاد می زند: «چه کسی ما را صدا می زند ؟».
همه سکوت می کنند . نگاه زبیر به عُمَر می افتد ، به سوی او حمله می کند ، عُمَر فرار می کند و زبیر هم به دنبال او می دود .
در این میان ، یک نفر سنگ بزرگی را برمی دارد و به سوی زبیر پرتاب می کند ، سنگ به کمر زبیر اصابت می کند، درد در تمام اندام او می پیچد و شمشیر از دست او می افتد .
در این میان، یک نفر عبای خود را بر صورت زبیر می اندازد،دور زبیر حلقه زده، او را دستگیر می کنند . شمشیر زبیر را بر سنگی سخت می زنند و می شکنند .78
من اینجا ایستاده ام و به زبیر نگاه می کنم!
با خود فکر می کنم: آیا زبیر خواهد توانست تا آخرین لحظه، در راه علی(ع) باقی بماند؟ تاریخ چه روزهایی را در پیش رو دارد!
می ترسم روزی فرا برسد که زبیر با شمشیر را به جنگ علی(ع) برود!
آن روز هیچ کس باور نخواهد کرد که زبیر، روزی در راه علی(ع)، این گونه جانفشانی کرده است!




نقل قول
