صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 45

موضوع: چهل مثل از قرآن

  1. Top | #31

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    28- مَثَل چراغ و چراغدان


    (اللَّهُ نُورُ السَّمَوَا تِ وَالاَْرْضِ مَثَلُ نُورِهِى كَمِشْكَوا ةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَاءَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّىُّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَرَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَلاَغَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِىَّءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِى اللَّهُ لِنُورِهِى مَن يَشَآءُ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الاَْمْثَلَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ ).(301)
    ((خداوند نور آسمانها وزمين است ، مَثَل نورخداوند همانند چراغدانى است كه درآن چراغى (پرفروغ ) باشد، آن چراغ در حُبابى قرارگيرد، حبابى شفّاف ودرخشنده همچون يك ستاره فروزان ، اين چراغ با روغنى افروخته مى شود كه از درخت پر بركت زيتونى گرفته شده كه نه شرقى است و نه غربى ؛ (آن چنان روغنش صاف و خالص است كه ) نزديك است بدون تماس با آتش شعله ور شود؛ نورى است برفراز نورى وخدا هركس را بخواهد به نور خود هدايت مى كند وبراى مردم مثلهامى زند وخداوند به هرچيزى داناست )).
    حق بود نور سماوات و زمين
    آفرينش جمله زاو روشن جبين
    هر كسى نوعى كند تعبير نور
    زين يكى كاشيا ز وى دارد ظهور
    او پديد آرنده ارض و سماست
    مر منوّر ماسوى را در ضياست
    ليك بر تعبير ارباب شهود
    نور نبود جز به معناى وجود
    اوست يعنى عين هستى بى غلوّ
    هستئى نبود به جز هستى او
    هستى اشياء نمود است و حباب
    چون شكست آن نيست چيزى غير آب
    كن ز هست عارضى صرف نظر
    بين چه ماند بعد از او باقى دگر
    بس دقيق است اندكى كن التفات
    حقّ بود پاك از نشان ممكنات
    هستى حق نى كه با اشياء يكى است
    بلكه اشياء جز نمودى هيچ نيست
    وصف نور هستى حقّ در مثال
    همچو مشكات است بى نقص و زوال
    واندران باشد چراغى در وضوح
    چون جسد كان روشن است از نور روح
    و آن حواس آمد منافذ كز درون
    روشنى روح از آن تابد برون
    در زجاجه باشد آن مصباح نور
    يعنى آن قلب منوّر در ظهور
    كه زنور روح باشد متّصل
    همچو قنديل از چراغ مشتعل
    روشن او، زان شعله تابنده است
    غير خود را روشنى بخشنده است
    باشد آن قنديل پر ضوء و بها
    چون بزرگ استاره اندر سما
    مر فروزان گشته آن روشن چراغ
    از درختى كوست زيتون در سراغ
    پس مبارك باشد آن نيكو شجر
    هم كثير النفع در دُهْن و اثر
    نفس قدسيه است مانا آن درخت
    در فضاى قلب بر گسترده رخت
    شرقى و غربى نباشد بلكه آن
    هست او خود اين و آن را در ميان
    بين شرق روح و غرب جسم او
    باشد اندر كرّ و فرّ و هاى و هو
    نه وجودش واجب آمد نه محال
    شد به لا شرقى و لاغربى مثال
    هستش اخلاق و عمل نفع و ثمر
    و آن كمالات و ترقّى در اثر
    هم دگر نور وجود و نور عقل
    هست از نور على نورت به نقل
    يا كه هم بر نور استعداد خود
    آن كمال حاصلت افزوده شد
    مى نمايد حق به نور خويشتن
    هركه را خواهد هدايت بر علن
    حق مثلها را زند هر جابه جاش
    مى كند معقول را محسوس و فاش
    تا كه در يابند مردم از مثل
    آنچه مقصود است بى نقص و خَلَل
    حقّ به هر چيزى است دانا بالتّمام
    داند آنچه كرده خلق از هر مقام (302)
    وجه تشبيه
    در اين آيه شريفه ، نور الهى كه همان نور ((هدايت و ايمان )) است به ((چراغدانى )) تشبيه شده است كه در آن ((چراغى پر فروغ )) باشد و آن چراغ در ((شيشه اى بلورين )) قرار گيرد و با روغنى صاف و خالص يعنى ((روغن درخت زيتون )) افروخته شود.
    بدين ترتيب ((چهار عامل )) براى استفاده كامل از نور چراغ ذكر شده است :
    1 ((مشكاة ))، يعنى چراغدان و محفظه اى كه در قديم معمول بود و چراغها را براى محفوظ ماندن از مزاحمت باد و طوفان در آن مى نهادند.
    2 ((زُجاجة ))، يعنى شيشه بلورين و حبابى كه روى چراغ گذاشته مى شد تا هم شعله را محافظت كند و هم گردش هوا را از طرف پايين به بالا تنظيم نمايد تا بر نور و روشنايى شعله بيفزايد.
    3 ((مصباح ))، يعنى خود چراغ كه مركز پيدايش نور بر فتيله آن است .
    4 ((مادّه انرژى زا))، كه عبارت است از همان روغن درخت مبارك زيتون .
    جمله (يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَرَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَلاَ غَرْبِيَّةٍ) اشاره به همين مادّه انرژى زاى فوق العاده مستعدّ براى چراغ است . چرا كه ((روغن زيتون )) از درخت پر بار و پر بركتى گرفته شود، يكى از بهترين روغنها براى اشتعال است ، آن هم درختى كه نه در جانب شرق باغ و كنار ديوارى قرار گرفته باشد و نه در جانب غرب كه تنها يك سمت آن آفتاب ببيند و در نتيجه ميوه آن نمى رسيده و نيمه نارس و روغنش ناصاف گردد، بلكه تمام جوانب آن به طور مساوى در معرض ‍ تابش نور آفتاب باشد تا هم ميوه اش كاملاً رسيده باشد و روغنش صاف و خالص شود.
    ((نور ايمان )) كه در قلب مؤ منان است ، داراى همان ((چهار عملى )) است كه در يك چراغ پرفروغ موجود است :
    ((مصباح ))، همان شعله هاى ايمان است كه در قلب مؤ من آشكار مى گردد و فروغ هدايت از آن منتشر مى شود.
    ((زجاجة ))، و حباب ، قلب مؤ من است كه ايمان را در وجودش تنظيم مى كند.
    ((مشكات ))، سينه مؤ من و يا به تعبير ديگر مجموعه شخصيّت و آگاهى و علوم و افكار اوست كه ايمان وى را از گزند طوفان حوادث مصون مى دارد.
    ((شجره مباركه زيتونه ))، همان وحى الهى است كه عصاره آن در نهايت صفا و پاكى مى باشد و ايمان مؤ منان به وسيله آن شعله ور و پر بار مى گردد.
    درحقيقت اين ((نور خدا)) مى باشد؛ همان ((نورى )) است كه آسمانها و زمين را روشن ساخته و از كانون قلب مؤ منان سر برآورده و تمام وجود و هستى آنها را روشن و نورانى مى كند.
    دلائلى را كه از عقل و خرد دريافته اند، با نور وحى آميخته مى شود و مصداق ((نورٌ على نورٍ)) مى گردد.
    و هم در اين جا است كه دلهاى آماده و مستعدّ به اين نور الهى هدايت مى شوند و مضمون (يَهْدِى اللَّهُ لِنُورِهِى مَن يَشَآءُ ) در مورد آن محقّق مى شود.
    بنا بر اين براى حفظ اين نور الهى (نور هدايت و ايمان ) مجموعه اى از معارف و آگاهيها و خود سازيها و اخلاق لازم است كه همچون ((مشكاتى )) اين ((مصباح )) را حفظ كند.
    ونيزقلب مستعد وآماده اى مى خواهدكه همچون ((زجاجه )) برنامه آن را تنظيم نمايد.
    و امدادى از ناحيه وحى لازم دارد كه همچون ( شَجَرَةٍ مُّبَرَكَةٍ زَيْتُونَةٍ) به آن انرژى بخشد.
    و اين ((نور وحى )) بايد از آلودگى به گرايشهاى مادّى و انحرافى شرقى و غربى كه موجب پوسيدگى و كدورت آن مى شود، بركنار باشد. آن چنان صاف و زلال و خالى از هر گونه التقاط و انحراف كه بدون نياز به هيچ چيز ديگر تمام نيروهاى وجود انسان را بسيج كند و مصداق ( يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِىَّءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ ) (303) گردد.
    هرگونه تفسير به راءى و پيشداوريهاى نادرست و اعمال سليقه هاى شخصى و عقيده هاى تحميلى و تمايل به چپ و راست و هر گونه خرافات كه محصول اين (شجره مباركه ) را آلوده كند، از فروغ اين چراغ مى كاهد و گاه آن را خاموش ‍ مى سازد.
    اين است مثالى كه خداوند در اين آيه براى ((نور خود)) بيان كرده و او از همه چيز آگاه است .
    از آنچه در بالا ذكر شده ، اين نكته روشن مى شود كه اگر در روايات ائمه معصومين عليهم السّلام در تفسير اين آيه رسيده است ((مشكاة )) گاهى به قلب پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ((مصباح )) نور علم و ((زجاجه )) وصىّ او، على عليه السّلام و ((شجره مباركه )) به ابراهيم خليل كه ريشه اين خاندان از اوست و جمله ((لاشرقية و لاغربية )) به نفى گرايشهاى يهود و نصارا تفسير شده است ، در حقيقت چهره ديگرى از همان ((نور هدايت و ايمان )) و بيان مصداق روشنى از آن است ، نه اين كه منحصر به همين مصداق باشد.
    و نيز اگر بعضى از مفسّران اين نور الهى را به ((قرآن )) يا ((دلايل عقلى )) يا ((شخص ‍ پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم )) تفسير كرده اند آن نيز ريشه مشتركى با تفسير بالا دارد.(304)
    نكته ها:
    بخشى از نكات در ضمن بيان وجه تشبيه ، آورده شد، امّا ذكر چند روايت براى تكميل اين بحث لازم است :
    1 در كتاب ((روضه كافى )) از امام باقرعليه السّلام در تفسير آيه ((نور)) روايت شده كه فرمود:
    ((مشكات قلب محمّدصلى اللّه عليه و آله و سلّم )) است و مصباح نور علم و زجاجه على عليه السّلام است كه بعد از رحلت پيامبر اين مصباح در آن قرار گرفت )).(305)
    2 در حديث ديگرى از امام باقرعليه السّلام وارد شده كه فرمود:
    ((مشكاة ، نور علم در سينه پيامبر است و زجاجه سينه على است و نورٌ على نورٍ
    امامانى از آل محمّدصلى اللّه عليه و آله و سلّم هستند كه يكى بعد از ديگرى مى آيند و مؤ يّد به نور علم و حكمتند و اين رشته از آغاز خلقت تا پايان جهان ادامه داشته و دارد، اينها همان اوصيايى هستند كه خداوند آنان را خلفاى خود در زمين و حجّت خويش بر بندگانش قرار داده است و در هيچ عصر و زمانى صفحه روى زمين از آنها خالى نبوده است )).(306)
    3 در حديث ديگرى از امام صادق عليه السّلام :
    ((مشكات به فاطمه عليها السّلام و مصباح به حسن عليه السّلام و زجاجه به حسين عليه السّلام تفسير شده است )).(307)
    البته همان گونه كه قبلاً اشاره شد، آيه شريفه مفهوم وسيعى دارد كه هر يك از روايات مذكور بيان مصداق روشنى از آن است و بين آنها هيچ گونه تضادى نيست .
    4 در آيه مورد بحث ، درخت زيتون به عنوان ((شجره مباركه )) (درخت پربركت ) توصيف شده است كه داراى خواص و منافع ويژه اى است .
    دانشمندان گياه شناس مى گويند: از درخت زيتون محصولى به دست مى آيد كه از مفيدترين و پر ارزش ترين روغنهاست و براى سلامت بدن بسيار مفيد و مؤ ثّر است .
    از رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم روايت شده كه فرمود:
    ((كُلُوا الزَّيْتَ وَاءَدْهِنُوا بِهِ فَإِنَّهُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ؛ از روغن زيتون هم براى خوردن و هم براى چرب كردن بدنتان استفاده كنيد، زيرا آن از درخت پر بركت توليد مى شود)).(308)
    از ابن عباس نقل شده است كه مى گويد:
    ((اين درخت (زيتون ) تمام اجزايش مفيد و سودمند است حتى در خاكستر آن نيز فائده و منفعتى است (كه براى شستن ابريشم به كار مى رود) و اوّلين درختى است كه بعد از طوفان نوح عليه السّلام روييد و پيامبران در حقّ آن دعا كرده اند كه درخت پر بركتى باشد)).(309)




    امضاء


  2. تشكر

    عهد آسمانى (24-09-2017)


  3. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  4. Top | #32

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    29- مَثَل سراب و ظلمات


    (وَالَّذِينَ كَفَرُوَّاْ اءَعْمَلُهُمْ كَسَرَابِ(310) بِقِيعَةٍ(311) يَحْسَبُهُ الظَّمَْانُ(312) مَآءً حَتَّىَّ إِذَا جَآءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيًْا وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفَّلهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ اءَوْ كَظُلُمَتٍ فِى بَحْرٍ لُّجِّىٍّ(313) يَغْشهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِى مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِى سَحَابٌ(314) ظُلُمَتُ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَ آ اءَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرلَهَا وَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ).(315)
    ((و كسانى كه كافر شدند، اعمالشان همچون سرابى است در يك كوير، كه انسان تشنه آن را از دور آب مى پندارد، اما هنگامى كه به سراغ آن مى آيد، چيزى نمى يابد! و خدا را نزد آن مى يابد! كه حساب او را به طور كامل مى دهد و خداوند سريع الحساب است ! يا همچون ظلماتى است در يك درياى عميق و پهناور كه موج آن را پوشانيده ، و بر فراز آن موج ديگرى ، و بر فراز آن ابرى تاريك است ؛ ظلمتهايى است يكى بر فراز ديگرى آنگونه كه هر گاه دست خود را خارج كند، ممكن نيست آن را ببيند! و كسى كه خدا نورى برايش قرار نداده ، نورى براى او نيست )).
    وآن كسان كه نگرويدند از بتر
    هست اعمال نكوشان سربه سر
    چون سرابى بر زمين صاف و راست
    تشنه پندارد كه آب آن بى خطاست
    پس چو آرد سوى او از دور رو
    مى نيابد چيزى اندر جستجو
    نزد خود يابد خدا را در عذاب
    كش تمام آرد جزا را در حساب
    حق نمايد هر حسابى را به زود
    تا عملها چيست در يوم الورود
    يا بود كردار نيك آن فريق
    همچو در تاريكى بحرى عميق
    كه بپوشد روى آن را موجها
    فوق هم ، اندر حضيض و اوجها
    فوق آن باشد سحابى در هجوم
    كه شود زآن ستر انوار نجوم
    بعضى از آن تيرگيهاى چنان
    فوق بعض ديگر آمد در مكان
    پس كسى كه اندر ميان آن ظُلَم
    مانده باشد غرق اندر موج و يمّ(316)
    دست خود را چون برون آرد به پيش
    نيست نزديك آنكه بيند دست خويش
    هر كه او را مى نگرداند اله
    نورى ، او را نيست نور، از هيچ راه
    نيست يعنى رهنمايى يا رهى
    عقل روشن يا كه قلب آگهى (317)
    وجه تشبيه
    خداوند متعال در آيات گذشته ، ويژگيهاى ايمان و مؤ منان را در قالب مثل ((نور)) ترسيم نموده است و به دنبال آن براى تكميل بحث و مقايسه ميان ((نور)) و ((ظلمت )) و ((ايمان )) و ((كفر))، حالات كافران و منافقان را در ضمن دو مثال مجسّم فرموده است .
    در مثل اوّل ، اعمال آنان را به ((سراب )) و آب نمايى تشبيه كرده است كه انسان تشنه در ((كوير)) آن را از دور آب مى پندارد و به سراغ آن مى رود، ولى هر چه به دنبال آن مى رود، چيزى نمى يابد. وجه تشبيه در اين مثل ((پندار بيهوده و حسرت و ناكامى )) است ؛ يعنى همان گونه كه انسان تشنه در كوير خشك و بى آب ، سراب را از دور آب مى پندارد و در پى آن مى رود، وقتى به آنجا مى رسد چيزى نمى يابد، حسرت زده و ناكام مى ماند، كافران و منافقان نيز، عمل خود را نيك مى پندارند، و گمان مى برند در برابر آن پاداشى دارند، امّا وقتى مرگشان فرا مى رسد و به پيشگاه خدا مى روند، اثرى از اعمال خود نمى بينند، ماءيوس و ناكام مى گردند و حسرت مى خورند كه چرا عمرشان را بيهوده در جهت اعمال سرابى تلف نموده اند.
    در ضمن فرا رسيدن مرگ و در حال ناكامى به پيشگاه خدا رفتن ، به رسيدن بر ((سراب )) تشبيه گرديده است .
    خداوند در باره اعمال كافران و منافقان مى فرمايد:
    ( ... كَذَا لِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ اءَعْمَلَهُمْ حَسَرَا تٍ عَلَيْهِمْ ... )(318)؛ ((اين چنين خداوند اعمال آنها را به صورت حسرت زايى به آنان نشان مى دهد)).
    از امام صادق عليه السّلام روايت شده است كه مى فرمايد: ((اين آيه در باره افرادى است كه اموال خود را بيكار مى گذارند و آن را در راه خدا انفاق نمى كنند و نسبت به آن بخل مى ورزند و آنگاه از دنيا مى روند، و آن اموال را براى كسانى به ارث مى گذارند كه آنها آن را يا در راه طاعت خدا صرف مى كنند و يا در جهت معصيت الهى ، اگر در راه طاعت خدا خرج كنند، صاحب مال در قيامت مى بيند كه مال او ميزان عمل ديگرى را سنگين و ارزشمند كرده است ، حسرت مى خورد، كه چرا خودش آن را در راه خدا صرف نكرده است (تا امروز از مهلكه عذاب نجاتش دهد). و اگر مالش را در مسير معصيت خدا صرف كنند، (بازهم بر حسرت و عذابش افزوده مى شود) كه مال او ورثه را در نافرمانى خدا كمك و تقويت كرده است )).(319)
    در مثل دوّم ، اعمال كافران ، به ظلمتهايى تشبيه شده كه در يك اقيانوس پهناور قرار گرفته و موج آن را پوشانده و بر فراز موج ، موج ديگرى است و بر فراز آن ، ابر تاريكى قرار دارد. به اين ترتيب سه ظلمت بر روى هم متراكم شده است : ظلمت اعماق آب ، ظلمت امواج خروشان و ظلمت ابر تاريك .
    بديهى است كه در چنين ظلمتى نزديكترين اشيا، قابل رؤ يت نخواهد بود، حتى اگر انسان دست خود را نزديك چشمش بياورد، آن را نمى بيند؛ (إِذَ آ اءَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرلَهَا).
    بعضى از مفسران گفته اند: اين ظلمتهاى سه گانه اى كه افراد بى ايمان در آن غوطه ورند، عبارتند از: ((ظلمت اعتقاد غلط))، ((ظلمت گفتار نادرست )) و ((ظلمت كردار بد))؛ و به تعبير ديگر، اعمال افراد بى ايمان هم از نظر زير بنا و عقيدتى تاريك است و هم از نظر رفتار و اخلاق ظاهرى .
    بعضى ديگر گفته اند: از آنجا كه عامل اصلى شناخت سه چيز است : ((قلب ))، ((چشم )) و ((گوش )) و چون كفّار اين سه را از دست داده اند، در ظلمتها غوطه ورند.
    بعضى ديگر گفته اند: اين ظلمتهاى سه گانه عبارت از مراحل جهل آنهاست : نخست اينكه نمى دانند، دوّم اين كه نمى دانند كه نمى دانند، سوّم اين كه با اين حال ، فكر مى كنند مى دانند كه همان جهل مركّب است چنانكه فخر رازى دراين باره مى گويد:
    آن كس كه بداند و بداند كه بداند
    اسب شرف از گنبد گيتى بجهاند
    و آن كس كه بداند و نداند كه بداند
    بيدارش كنيد زود كه بس خفته نماند(320)
    و آن كس كه نداند و بداند كه نداند
    آخر خرك لنگ به منزل برساند(321)
    و آن كس كه نداند و نداند كه نداند
    در جهل مركّب ابد الدهر بماند(322)
    اينك به عراق اندر، شهريست معظّم
    كآن را همدان خوانى و او هيچ نداند(323)
    به هر صورت وجه شباهت در اين تشبيه ((ظلمانى و در ضلالت بودن )) است ، يعنى ((ظلمت اندر ظلمت )) درست به عكس مؤ منان كه زندگى و افكارشان ((نورٌ على نُورٍ)) است ، وجود كافران و افكار و اعمال و اخلاقشان (ظُلُمَتُ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ) است ؛
    مؤ منان از تيرگى دور آمدند
    لاجرم نورٌ على نور آمدند
    كافر تاريك دل را فكر تست
    حال و كارش ظلمت اندر ظلمت است
    در حديث آمده است كه از پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلّم پرسيدند:
    ((امّت تو در روز قيامت از صراط چگونه خواهند گذشت ؟ فرمود: امّت من به واسطه نور على عليه السّلام از صراط عبور مى كند و على به وسيله نور من و من به نور خدا مى گذرم .
    پس نور امّت من از على است و نور على از من و نور من از خدا و هركس به ما تولّى نكند (يعنى ولايت ما را نپذيرد) او را نور نباشد.
    آنگاه رسول خداصلى اللّه عليه و آله و سلّم اين آيه را تلاوت فرمود:
    (وَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ) )).(324)
    نكته ها:
    1- سه تشبيه براى اعمال كافران
    در قرآن شريف براى اعمال كافران سه مَثَل زده شده است :
    الف مثل ((سراب )) كه اعمال نيك كافران معاند را به ((آب نما)) تشبيه كرده است كه از اصل ، چيزى جز خيال و وهم نيست و هيچ واقعيّت و حقيقتى ندارد.
    ب مَثَل ((ظُلُمات )) كه اعمال زشت كافران معاند را به تاريكيهاى درياى عميق تشبيه نموده كه ظلمت اندر ظلمت است : ظلمت كفر و عناد، ظلمت اعمال زشت و ظلمت خوى و نيّت پليد.
    ج مثَل ((خاكستر و تند باد)) كه شرحش در مثل 21 گذشت .
    مثل سوّم ناظر به كارهاى نيكى است كه كافران در حال غير عناد به حكم فطرتشان به قصد قربت و براى رسيدن به سعادت انجام مى دهند، مانند: انفاق ، نيكى به بندگان
    خدا، صله رحم ، حمايت از مظلوم و امثال اينها، ولى بعد به سبب عناد و كفرشان آن اعمال نيك خود را نابود مى كنند؛ زيرا مقصود از كافران در اينجا هر غير مسلمان نيست ، بلكه كسانى است كه در مقابل حقيقت مى ايستند و كفر و عناد و لجاجت مى ورزند.
    2- سخنى از امام خمينى رحمه اللّه در باره فطرت خدا جويى
    چنانكه از مثل ((سراب )) استفاده مى شود هر انسانى به حكم فطرت ، خواهان كمال و سعادت است ، ليكن آدمى در راه رسيدن به كمال ، گاهى به اشتباه مى رود، فطرتش او را به سوى آب حقيقى كه مايه حيات و شادابى واقعى است ، دعوت مى كند، ولى او سراب را به جاى آب مى پندارد و دنبال آن مى رود؛ آب در كوزه دارد و تشنه لبان مى گردد، يار در خانه دارد و دنبال اغيار مى دود و سرانجام از يار مى ماند و به مقصد نمى رسد.
    امام خمينى قدّس سرّه كراراً در بياناتشان به اين مطلب اشاره مى كردند، از جمله در سال 1359 در جمع نمايندگان مجلس شوراى اسلامى ، طى سخنان مبسوطى فرمودند:
    ((و اين بشر يك خاصيّتهايى دارد كه در هيچ موجودى نيست ، من جمله اين است كه در فطرت بشر طلب قدرت مطلق است ، نه قدرت محدود، طلب كمال مطلق است ، نه كمال محدود. علم مطلق را مى خواهد، قدرت مطلقه را مى خواهد و چون قدرت مطلق در غير حقّ تعالى تحقّق ندارد، بشر به فطرت حقّ را مى خواهد و خودش نمى فهمد، يكى از ادلّه محكم اثبات كمال مطلق ، همين عشق بشر به كمال مطلق است . عشق فعلى دارد به يك كمال نه به توهّم كمال مطلق به حقيقت كمال مطلق . عاشق فعلى بدون معشوق فعلى محال است . در اينجا توهّم و ساختن نفى تاءثير ندارد براى اينكه فطرت دنبال واقعيت كمال مطلق است نه دنبال يك توهّم كمال مطلق ، تاكسى مى گويد بازى خورده است . فطرت بازى نمى خورد ...
    اگر تمام عالم را، تمام اين كهكشانها و تمام اين سيّارات و ثوابت و هرچه هست در تحت سلطه يك نفر بيابد. باز قانع نمى شود براى اينكه اينها كمال مطلق نيست ...
    فرض كنيد كه رئيس جمهور آمريكا نصف قدرت اين سيّاره را دارد و خيال مى كند كه اينكه كم است آنكه من مى خواهم اين نيست خيال مى كند كه اگر شوروى را هم شكست بدهد و منزوى كند و همه اين سيّاره در تحت قدرت او بيايند بس است اين نمى فهمد كه اينجور نيست ، اين نمى فهمد كه عاشق خداست نه عاشق دنيا. دليل اين است كه وقتى رسيد به آنجا مى بيند كافى نيست اگر به او گفتند در سيّاره مشترى هم يك چيزهايى هست مى خواهى به او بررسى ؟ هيچ ممكن نيست كه بگويد: نه ، مى گويد: آرى هيچ سير نمى شود ...
    در تمام فطرتها بلااستثنا تمام فطرتها بى استثنا عشق به كمال مطلق است عشق به خداست ، عذاب براى اين است كه ما نمى فهميم ما جاهليم عوضى مى گيريم مسائل را، اگر روى همين فطرت ما پيش برويم به كمال مطلق مى رسيم اينكه انسان را معذّب خواهد كرد، اين است كه كمال را عوضى گرفته است . خيال مى كند كمال رئيس شدن است رئيس اداره شدن است . رئيس اداره كه مى شود، مى بيند اينكه كم است ، اداره چه است رئيس يك كشور شدن است ، وقتى رسيد مى رود سراغ كشور ديگر آن هم وقتى رسيد مى رود سراغ ديگرى همه عالم را به او بدهند باز سير نمى شود براى اين است كه كمال مطلق آرزوى انسان است فطرت انسان (... فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا...)(325) كه اين فطرت توحيد است ، فطرت كمال مطلق است تا آنجا نرسيدهى مى خواهيد، دنبال يك گمشده اى شما هستيد، عوضى مى گيريد آن گمشده را ...
    پس اينقدر دنبال اين ورق و آن ورق و اين جبهه و آن جبهه و اين طرف و آن طرف نگرديد زحمت ندهيد خودتان را شما سير نخواهيد شد ...
    آنى كه انسان را از تزلزل بيرون مى آورد آن ذكر خداست ، ياد خداست كه تزلزل ها ريخته مى شوند، اطمينان پيدا مى شود)).(326)
    و در اواخر عمر شريف خود در نامه اى به ((گورباچف ))، صدر هياءت رئيسه اتّحاد جماهير شوروى آن وقت نوشتند:
    ((انسان در فطرت خود هر كمالى را به طور مطلق مى خواهد و شما خوب مى دانيد كه انسان مى خواهد قدرت مطلق جهان باشد و به هيچ قدرتى كه ناقص ‍ است دل نبسته است اگر عالم را در اختيار داشته باشد و گفته شود جهان ديگرى هم هست ، فطرتاً مايل است آن جهان را هم در اختيار داشته باشد انسان هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم ديگرى هم هست ، فطرتاً مايل است آن علوم را هم بياموزد. پس قدرت مطلق و علم مطلق بايد باشد تا آدمى دل به آن ببندد، آن خداوند متعال است كه همه به آن متوجهيم گرچه خود ندانيم . انسان مى خواهد به ((حقّ مطلق )) برسد تا فانى در خدا شود. اصولاً اشتياق به زندگى ابدى در نهاد هر انسانى نشانه وجود جهان جاويد و مصون از مرگ است ...)).(327)



    امضاء


  5. تشكر

    عهد آسمانى (24-09-2017)

  6. Top | #33

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    30- مَثَل عنكبوت


    (مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُواْ مِن دُونِ اللَّهِ اءَوْلِيَآءَ كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَإِنَّ اءَؤْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ العنكبوتِ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِى مِن شَىْءٍ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ وَتِلْكَ الاَْمْثَلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَآ يَعْقِلُهَآ إِلا الْعَلِمُونَ ).(328)
    ((مَثَل كسانى كه غير از خدا را اولياى خود بر گزيدند مَثَل عَنكَبوت است كه خانه اى براى خود انتخاب كرده ؛ در حالى كه سست ترين خانه ها، خانه عنكبوت است اگر مى دانستند خداوند آنچه را كه غير از او مى خوانند، مى داند و او شكست ناپذير و حكيم است اينها مثالهايى است كه ما براى مردم مى زنيم و جز دانايان آن را درك نمى كنند)).
    داستان آن كسان كه دوستان
    جز خدا بگرفته اند از اين و آن
    در مثل باشند همچون عنكبوت
    كه فرا گيرد زبهر خود بُيُوت
    سُست تر، بيت آنچه بينى از بيوت
    مى نباشد خود زبيت عنكبوت
    نه و را سقف است و ديوار و ستون
    نه پناه از حَرّ و برد اندر سكون
    نيم بادى گر وزد او را برد
    تار تارش ، جمله را از هم دَرَدْ
    هيچ اگر باشند دانا در عمل
    هست با دينشان موافق اين مَثَل
    هر چه را جز حق تو گيرى يار و دوست
    همچو بيت عنكبوت آن حبّ اوست
    حقّ بداند آنچه را خوانند باز
    از هر آن چيزى جز او بى امتياز
    او به ملك خود عزيز است و حكيم
    غالب و استوده كردار از قديم
    اين مثلها مى زنيم از بحر ناس
    غير دانايان نفهمند از شناس (329)
    وجه تشبيه
    در اين جا معبودهاى باطل و اوليا و رهبران غير الهى ، به ((خانه عنكبوت )) تشبيه شده اند كه سست ترين و بى پايه ترين خانه هاست ، زيرا نه ديوار دارد و نه سقف و نه در و پيكر كه بتواند صاحبش را از گرما و سرما و غيره حفظ كند و به اندازه اى سست است كه با اندك بادى مى لرزد و تار و پودش در هم مى ريزد.
    افرادى كه به غير خدا تكيه نموده و سرپرستانى ، جز رهبران الهى براى خود برمى گزينند، به خود ((عنكبوت )) تشبيه گرديده اند كه چنين خانه سستى براى خويش اتّخاذ مى كند. بنا بر اين ، وجه شباهت در اين تشبيه ((سستى و بى اعتبارى )) است .
    در امثال و ادبيات فارسى گاهى براى سستى و بى اعتبارى چيزى به ((تار عنكبوت )) نيز مثل مى زنند: چنانكه مى گويند: ((از آنچه عنكبوت بافد، جامه نشايد دوختن )).
    صاحب ((بحرالحقايق )) مى گويد:
    ((عنكبوت هر چند بر خود مى تند، زندان براى نفس خود مى سازد و قيد بر دست و پاى خود مى نهد. پس خانه او محبس او است . همچنين كسانى كه بدون خدا اوليا گيرند، يعنى پرستش هوا و محبّت دنيا و متابعت شيطان مى كنند، به سلاسل و اَغْلال و وِزْر ووَبال مقيد گشته روى خلاصى ندارند و عاقبت در مهلكه نيران و دَركه بُعْد و حِرمان افتاده ، معاقب و معذّب گردند)).(330)
    ((شيخ عطّار)) بى ثباتى و بى اعتبارى دنيا را به ((خانه عنكبوت ))و اندوخته هاى دنيا پرستان را به ((مگس صيد شده در آن )) تشبيه نموده است ، چنانكه مى گويد:
    ديده آن عنكبوت بى قرار
    در خيالى مى گذارد روزگار
    پيش گيرد وهم دور انديش را
    خانه اى سازد به كنجى خويش را
    بوالعجب (331) دامى بسازد از هوس
    تا مگر در دامش افتد يك مگس
    بعد از آن خشكش كند در جايگاه
    قوت خود سازد از او تا ديرگاه
    ناگهى باشد كه آن صاحب سراى
    چوبى اندر دست برخيزد ز جاى
    خانه آن عنكبوت و آن مگس
    جمله ناپيدا كند در يك نفس
    هست دنيا آنكه در وى ساخت قوت
    چون مگس در خانه آن عنكبوت (332)
    خاقانى در اين باره قطعه اى دارد كه مى گويد:
    اقوال به عندليب (333) بسپار
    اشكال به عنكبوت بگذار
    از هندسه عنكبوت را چيست
    كز قوت (334) حرام بايدش زيست
    آنكس كه حريف (335) عنكبوت است
    ماءواى گهش ((اءَوْهَن الْبُيُوت )) است (336)
    از امام على عليه السّلام روايت شده است كه فرمود:
    ((نظّفوا بُيُوتَكُمْ مِنْحوك الْعَنْكَبُوتِ فَاِنَّ تَرْكَهُ فى الْبَيْتِ يُورِثُ الْفَقْرَ؛ خانه هاى خودرا ازتارعنكبوت نظيف وپاكيزه كنيد، زيرا واگذاشتن آن درخانه باعث فقر وتهى دستى است )).(337)
    نكته ها:
    1- تفاوت دركها از مثالهاى قرآن
    علاّمه طباطبايى قدّس سرّه مى گويد:
    ((جمله (وَتِلْكَ الاَْمْثَ لُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَآ يَعْقِلُهَآ إِلا الْعَلِمُونَ) اشاره به اين نكته است كه مثلهاى قرآن هرچند براى همه مردم زده مى شود و همه آن را مى شنوند، ولى حقيقت و لُبّ معانى و مقاصد آن را تنها دانشمندانى درك مى كنند كه در حقايق امور تدبّر و تفكّر مى نمايند و بر ظواهر آن جمود و تعصّب نمى ورزند. بنا بر اين درك افراد نسبت به مثلهاى قرآن متفاوت است .
    برخى از شنوندگان فقط به ظاهر آن بسنده نموده و در عمق آن هيچگونه تدبّر و تعقّل نمى كنند، و برخى ديگر به اعماق و ژرفاى آن مى انديشند و حقايق باريك و دقيق آن را درك مى كنند)).(338)
    2- اسرارى از زندگى عنكبوتها
    عنكبوتها كه انواعشان مختلف است زندگى جالب و پر ماجرا و شگفت آورى دارند، دانشمندان زيست شناسى تا كنون به گوشه هايى از زندگى و حالات سراسر اسرارآميز و سياست و تدابير مختلف عنكبوتها پى برده اند كه در ذيل به چند نمونه از آن اشاره مى گردد:
    الف حمله زنبورها و تاكتيك عنكبوتها
    ((زنبوران زرد دشمنان عنكبوتها هستند. اين زنبورها هرجا شكارى پيدا كنند، به آن حمله كرده نيش خود را در مراكز عصبى او فرو برده و پاها و فكهاى عنكبوت را فلج مى كنند و آنگاه شكار خود را در سوراخى كه براى اين منظور كنده اند، دفن مى نمايند تا ذخيره اى براى نوزادانشان باشد. حتى عنكبوت معروف منطقه حارّه هم كه طولش ((9)) سانتيمتر است از نيش زنبور زرد در امان نيست .
    پاره اى از زنبورها در بدن عنكبوتها تخم ريزى مى كنند و اين تخمها بعد از شكفته شدن ، از جسد ميزبان خود تغذيه مى نمايند تا به حد رشد و بلوغ برسند و بعد مانند پدر و مادر خود به شكار عنكبوت بپردازند.
    عنكبوتها براى دفاع در برابر حملات ناگهانى زنبوران هر كدام چاره اى انديشيده حيله اى به كار مى برند؛ بعضى از انواع عنكبوت به جاى اينكه در وسط كار خود جاى گيرد، زير برگ در انتهاى شبكه اى كه بافته ، پنهان مى شود يا براى خود مخفيگاه ديگرى تهيه مى كند.
    بعضى ديگر در نزديكى كار خود ((زنگهاى خطر)) مى بافند، اين زنگها از چند تار تهيه شده است كه اگر زنبورها از آن اطراف عبور كنند، يقيناً با آنها برخورد خواهند كرد. ارتعاش تارها، عنكبوت را از خطر آگاه مى سازد و در سوراخى پنهان مى شود.
    ((كارتونك )) عنكبوت علاوه بر اينكه وسيله شكار حشرات است ، مثل دستگاههاى گيرنده ، اصوات مختلف را به گوش عنكبوت مى رساند كه اگر به صورت خطرناك بود، خود را مخفى سازد.
    بعضى ديگر از انواع عنكبوتها به محض اينكه صداى زنبور را مى شنوند، شروع به نوسان شديد مى كنند و مانند پروانه هواپيما كه در حال حركت قابل رؤ يت نيست آنها نيز به چشم نمى آيند در نتيجه زنبور نمى تواند آنها را پيدا كند.
    ب حيله عنكبوت نقّاش
    حيله ((عنكبوت نقّاش )) از همه جالب تر است . اين نوع عنكبوتها كه در مناطق گرم زندگى مى كنند، در وسط تارهاى خود نقشى مى بافند كه كاملاً به خودشان شبيه است و خود در گوشه اى از تار، در كمين طعمه و به انتظار آن مى نشيند. پاره اى از زنبورها گول مى خورند و به سوى آن نقش حمله مى برند و تا هنگامى كه به اشتباه خود پى ببرند، عنكبوت خود را نجات داده است .
    ج حيله عنكبوت يك تارى
    ((عنكبوت استراليايى )) به جاى شبكه فقط يك تار از غدّه خود بيرون مى دهد يك سر آن را با مادّه چسبناك به محلّى محكم مى كند و سر ديگر آن را با يكى از پاهاى خود نگاه مى دارد و در كمين مى نشيند و آن را در هوا مى چرخاند. به محض اينكه
    حشره اى را نزديك خود مى بيند، يك سر تار را به سوى او پرتاب مى كند. اگر تار به بال مگس هم بخورد، به آن مى چسبد و خوراك عنكبوت مهيّاست .
    د حيله عنكبوت آفريقايى
    نوعى عنكبوت آفريقاى جنوبى ، تمام روز روى شاخه درخت مى ماند، به قسمى كه كسى نمى تواند او را از جوانه درخت تشخيص دهد. هنگام شب پس ‍ از اينكه دشمنانش به خواب رفته اند، با الياف چسبناكى شبكه اى مابين پاهاى خود مى تند كه به اندازه تمبر پست است . اگر پروانه يا پشه اى نزديك شود، پاها را از يكديگر دور مى كند به قسمى كه سطح آن شش برابر سطح اوّليه اش ‍ مى شود و آن را بر سر راه حشره مى گيرد. حشره در دام مى افتد و عنكبوت آن را مى بلعد.
    ه‍ قصر حبابى عنكبوت آبى
    عنكبوتهايى كه در آب زندگى مى كنند گوناگون هستند، ولى مهم ترين و باهوش ‍ ترين آنها شايد ((عنكبوت زجاجى )) باشد كه علاوه بر ساختن حباب بلور كه براى تنفسش لازم است و حركات او را در آب آسان تر و سريع تر مى كند، در موقعى كه مزاحمتى از طرف جريان آب يا حشرات و ماهيهاى مختلف احساس نكند، شروع به ساختمان قصر باشكوهى مى كند واز عجايب اينكه قصر او نيز مانند حباب بلورش مملوّ از هواى متراكم و فشرده و متبلور و درخشان و داراى قسمتهاى جداگانه است كه اطاق خواب و اطاق غذا خورى و حجله عروسى و اطاق زايمانش در آن قرار دارد، منتها جانور آن را در تاريكى بنامى كند تا ازشرّ دشمنان مصون بماند. غذاى او الك وعلفهاى ريز وخزه مى باشد.
    و طناب مارپيچى عنكبوت
    دكتر ((ونسون )) مى گويد:
    عنكبوت نوع موريس در وسط دام خود رشته اى سفيد رنگ و نسبتاً ضخيمى به صورت مار پيچ مى تند كه هميشه آن را به حال تابيده نگاه مى دارد. اگر حشرات
    كوچكى مثل مگس و پشه و غيره در دام افتادند، ساير تارهاى دام آنها را در خود فرو مى گيرند و عنكبوت به طعمه خود دست پيدا مى كند ولى اگر شكار بزرگى مثل ملخ در آن افتاد و نيروى تارهاى متعدد براى نگه داشتن آن در تله مؤ ثر نبود رشته سفيد رنگ و ضخيمى كه به صورت مارپيچ در وسط دام تنيده ، باز مى شود و چون كابل محكم و آهنينى گرداگرد جثّه ملخ را فرا مى گيرد و او را عاجز مى سازد و آنگاه عنكبوت به شكار لذيذ خود دست پيدا مى كند.
    در واقع رشته سفيد رنگ وسطائى چون قواى ذخيره اى است كه جانور از آن براى به دام كشيدن حشرات بزرگ تر و قوى تر استفاده مى نمايد.(339)
    ز تارهاى عنكبوت
    ((تارهاى عنكبوت از مايع لزجى ساخته مى شود كه در حفره هاى بسيار كوچكى همچون سر سوزن در زير شكم او قرار دارد، اين مايع داراى تركيب خاصّى است كه هرگاه در مجاورت هوا قرار گيرد، سخت و محكم مى شود. عنكبوت آن را به وسيله چنگال مخصوصش از اين حفره ها بيرون كشيده و تارهاى خود را از آن مى سازد.
    مى گويند: هر عنكبوت قادر است با همين مايع بسيار مختصر كه در اختيار دارد، در حدود پانصد متر از اين تارها بتند! بعضى نوشته اند كه سستى اين تارها بر اثر نازكى فوق العاده است (340) وگرنه از تار فولادينى كه به ضخامت آن باشد محكم تر است !
    عجيب اينكه اين تارها گاهى هر كدام از چهار رشته تشكيل شده و هر رشته نيز خود از هزار رشته تشكيل يافته كه هر كدام از سوراخ بسيار كوچكى كه در بدن او است ، بيرون مى آيد.
    اكنون فكر كنيد هر يك از اين تارهاى فرعى چه اندازه ظريف و دقيق و باريك تهيه مى شود.
    علاوه بر عجايبى كه در مصالح ساختمانى خانه عنكبوت به كار رفته ، شكل ساختمانى و مهندسى آن نيز جالب است ، اگر ((به خانه هاى سالم عنكبوت )) دقّت كنيم ، منظره جالبى همچون يك خورشيد با شعله هايش بر روى پايه هاى مخصوصى از همين تارها مشاهده مى كنيم . البته اين خانه براى عنكبوت خانه مناسب و ايده آلى است ، ولى در مجموع سست تر از آن تصوّر نمى شود، و اين چنين است معبودهايى كه غير از خدا مى پرستند.
    (بنا بر اين ) خانه عنكبوت و تارهاى او با اينكه ضرب المثل در سستى مى باشد، خود از عجايب آفرينش است كه دقّت در آن انسان را به عظمت آفريدگار آشناتر مى كند.(341)
    3- ضعف انسان نسبت به ساير موجودات
    ((در قرآن سوره اى به نام عنكبوت نامگذارى شده و با توجه به اينكه سور قرآن نيز ((وحى )) است به اهميّت اين حشره مى توان پى برد. عجيب تر اينكه دو سوره ديگر قرآن نيز به نام دو حشره كه زندگى اسرار آميزى دارند، نامگذارى شده يكى سوره نحل (زنبور عسل ) و ديگرى سوره نمل (مورچه ).
    شايد منظور اين باشد كه انسان به هيچ موجودى به ديده حقارت ننگرد و از هيچ آيت الهى به سادگى نگذرد؛ زيرا در جهان آفرينش هر مخلوقى ، عالمى از عجايب و شگفتيها به همراه دارد و جهانى اسرار پيچيده و كشف نشده !
    توجّه و تعمّق در زندگى مورچگان و زنبوران عسل و عنكبوت و پشه و مگس ‍ و...، انسان را به اين حقيقت معترف مى كند كه از او مخلوقى ضعيف تر وجود ندارد؛(342) آرى ، ضعيف تر از مورچه و ناتوان تر از مگس و پشه !
    يك ((مورچه )) مى تواند ((شصت برابر وزن خود)) را به آسانى حمل كند و به اين جهت بارهاى سنگينى چون ران ملخ ، مگس درشت ، تخمه هندوانه و ... را به آسانى
    به سوى لانه مى كشاند و اگر به همين نسبت يك انسان 70 كيلوگرمى مى توانست 60 برابر وزن خود را حمل كند، قادر بود 4200 كيلو گرم بار را از زمين بردارد و به جاى ديگر ببرد.
    ((كك )) كه قهرمان پرش شناخته شده ، مى تواند با يك جهش سى سانتى متر از زمين بلند شود كه اين فاصله دويست برابر طول بدن اوست .
    اگر بشر به اندازه كك قدرت پرش مى داشت ، در مسابقات جهانى پرش ، صحبت از 300 متر و 400 متر مى شد، نه دو تا سه متر!... با اين ترتيب بايد تصديق كرد كه ((انسان ضعيف و ناتوان آفريده شده است )) و موجود ناتوان نبايد به خود ببالد
    و موجودات تواناتر از خود، حتى ميكروبى را كه به چشم ديده نمى شود از نظر دور دارد)).(343)




    امضاء


  7. تشكر

    عهد آسمانى (24-09-2017)

  8. Top | #34

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    31- مَثَل اصحاب قريه


    ( وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً اءَصْحَبَ ا لْقَرْيَةِ إِذْ جَآءَهَا الْمُرْسَلُونَ إِذْ اءَرْسَلْنَآ إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزْنَا(344) بِثَالِثٍ فَقَالُوَّاْ إِنَّآ إِلَيْكُم مُّرْسَلُونَ قَالُواْ مَآ اءَنتُمْ إِلا بَشَرٌ مِّثْلُنَا وَمَآ اءَنزَلَ الرَّحْمَنُ مِن شَىْءٍ إِنْ اءَنتُمْ إِلا تَكْذِبُونَ قَالُواْ رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّآ إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ وَمَا عَلَيْنَآ إِلا ا لْبَلَغُ ا لْمُبِينُ قَالُوَّاْ إِنَّا تَطَيَّرْنَا(345) بِكُمْ لَبِن لَّمْ تَنتَهُواْ لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَلَيَمَسَّنَّكُم مِّنَّا عَذَابٌ اءَلِيمٌ قَالُواْ طََّبِرُكُم مَّعَكُمْ اءَبِن ذُكِّرْتُم بَلْ اءَنتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِفُونَ).(346)
    ((و براى آنها اصحاب قريه (انطاكيه ) را مثال بزن ، هنگامى كه فرستادگان خدا به سوى آنان آمدند؛ آنگاه كه دو نفر از رسولان را به سوى آنها فرستاديم ، و آنها آن دو را تكذيب كردند؛ لذا براى تقويت آن دو، شخص سوّمى فرستاديم ، آنها همگى گفتند: ما فرستادگان (خدا) به سوى شما هستيم . آنها در جواب گفتند: شما جز بشرى همانند ما نيستيد، و خداوند رحمان چيزى نازل نكرده ، شما فقط دروغ مى گوييد. (رسولان ما) گفتند: پروردگار ما آگاه است كه ما قطعا فرستادگان (او) به سوى شما هستيم ، و بر عهده ما چيزى جز ابلاغ آشكار نيست . آنان به (رسولان ) گفتند: ما شما را به فال بد گرفته ايم (و وجود شما را شوم مى دانيم ) و اگر (از اين سخنان ) دست برنداريد، شما را سنگسار خواهيم كرد و مجازات دردناكى از ما به شما خواهد رسيد. (رسولان ) در پاسخ گفتند: شومى و (نحسى ) شما از خود شماست اگر درست بينديشيد، بلكه شما گروهى اسرافكاريد)).
    مكّيان را اى محمّد كن بيان
    اين مثل كز حالشان باشد نشان
    اهل آن ده كه در انطاكيه بود
    چون رسولان آمدند آنجا فرود
    بهر دعوت از حواريين دو مرد
    خود روان عيسى با انطاكيّه كرد...
    داشتند آن هر دو تن را بر دروغ
    پس به ثالث يافتند ايشان فروغ
    هر سه پس گفتند با آن قوم چون
    يك زبان إِنَّآ إِلَيْكُم مُّرْسَلُونَ
    قوم گفتند از تغافل كه شما
    نيستيد الاّبشر مانند ما
    حق نبفرستاد هيچ از وحى چون
    بر شما إِنْ اءَنتُمْ إِلا تَكْذِبُونَ
    ربّ ما گفتند داند بى گمان
    اين كه ما باشيم زافرستادگان
    نيست بر ما جز بلاغى آشكار
    آنچه را داريم امر از كردگار
    قوم گفت إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ
    بد گرفتيم از شما بى اُشْتُلُمْ(347)
    خود شما بوديد بر ما فال بد
    از قدمتان گشت قحطى در بلد
    دانه شد نابود و خشك اشجار ما
    موش قحط افتاده در انبار ما
    بازگر نى ايستيد از حرف و كار
    مى كنيم اكنون شما را سنگ سار
    بر شما باشد يقين بيم هلاك
    مى رسد و زما عذاب دردناك
    مى بگفتند آن رسولان فال بد
    با شما باشد ببينيد آن زخود
    پند داده گر شما آيا شويد
    نسبت آن را به فال بد دهيد
    گركسى گويد كه اندر راه تو
    هست چاهى بين نيفتى تا در او
    يا كه منشين زير اين سقف اى فلان
    كه خراب است و در افتد ناگهان
    تو نمايى حمل آن بر فال بد
    پس تويى آن فال بد را ريشه خود
    بل شما باشيد از سر گشتگان
    هم ز حدّ خويشتن بگذشتگان (348)
    وجه تشبيه
    اين آيات و چندين آيه بعد كه مجموعاً 18 آيه مى شود، درباره سرگذشت چند تن از پيامبران پيشين يا (مبلّغان و فرستادگان حضرت عيسى عليه السّلام ) است كه ماءمور هدايت قوم بت پرستى بودند كه قرآن از آنها به عنوان (اءَصحابُ القَرْيَةِ) ياد كرده است . آنها به مخالفت برخاسته و ماءموران الهى و مبلّغان دينى را تكذيب و تهديد كردند و تعدادى از پيروان و ايمان آورندگان را كه نوشته اند حدود چهل نفر بودند، به سخت ترين وضع شهيد نمودند كه از جمله آنان حبيب نجّار، ((مؤ من آل ياسين )) بود و سرانجام دچار عذاب الهى شدند و صاعقه اى آمد و همه آن مردم سركش را يك جا نابود كرد.
    جملگى مردند در يك لحظه چون
    صيحه آمد فَاِذا هُمْ خامِدُونَ
    همچو آتش كه بميرد در سبيل
    جمله مردند از خروش جبرئيل
    اى تاءسف بر عبادى كاين چنين
    عمرشان شد صرف كفر و فسق و كين
    هم رسولى نامد ايشان را جز آن
    كه بر اوشان بود استهزاء عيان
    هيچ آيا ننگرند از پيش چون
    ما تبه كرديم بسيار از قرون (349)
    خداوند به پيامبر اسلام مى فرمايد: اين سرگذشت را به عنوان ((ضرب المثل )) و نمونه لجاجت و سركشى ، براى مردم مكّه بازگو كن تا هم هشدارى باشد براى مشركان مكّه و هم مايه تسلّى و دلدارى براى پيامبر و مؤ منان اندك آن روز، به هر حال تكيه بر اين سرگذشت در قلب ((سوره ياسين )) كه خود قلب قرآن است ، به خاطر شباهت تامّى است كه با موقعيّت مسلمانان آن روز دارد.
    ((قريه )) در لغت عرب و در قرآن مجيد، هم به روستا گفته مى شود و هم به شهر. در آيات مورد بحث مراد از ((اصحاب قريه )) طبق گفته مفسّران ، مردم شهر ((انطاكيه )) است كه از شهرهاى بسيار قديم شامات بوده و هم اكنون از نظر جغرافيايى جزء قلمرو كشور ((تركيه )) است .
    نكته ها:
    1- فال بد و نحوست حربه ضدّ ديانت
    ((تَطَيُّر)) از ماده ((طير)) به معناى پرنده است ، و چون عرب جاهلى گاهى ((بانگ كلاغ )) را شوم مى دانست ، و پريدن پرنده را از دست چپ ، نشانه تيره بختى مى پنداشت ؛ اين كلمه به معناى فال بد زدن آمده است . در قرآن كرارا به اين مطلب اشاره شده است . از جمله در آيات مورد بحث از قول بت پرستان شهر ((انطاكيه )) نقل مى كند كه آنها به پيامبران الهى (و يامبلّغان و فرستادگان حضرت مسيح ) گفتند:
    (إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ)؛ ((ما شما را به فال بد گرفته ايم (و وجود شما شوم ، و مايه بدبختى شهر و ديار ماست ) )).
    بعضى از مفسّران گفته اند: مقارن آمدن آن ماءمور الهى و مبلّغان دينى ، مدّتى نزول باران قطع شده بود و مشكلاتى بر اثرخشكسالى در زندگى مردم آن ديار ايجاد شده بود.
    ولى چنان كه از دنباله سخن آنان استفاده مى شود، اين يك بهانه و سوژه اى بيش ‍ نبود و عامل اصلى خوفى بود كه آنها از ايمان آوردن بعضى از مردم ، خصوصاً، نسل جوان در خود احساس كرده بودند، زيرا در ادامه گفتند: (لَبِن لَّمْ تَنتَهُواْ لَنَرْجُمَنَّكُمْ)؛ ((اگر (از تبليغات خود) دست بر نداريد، شما را سنگسار مى كنيم )). معلوم مى شود از تبليغات مبلغان و بيدار شدن مردم به ويژه جوانان وحشت داشتند.
    اصولاً، فال بد زدن و نحس شمردن ، حربه اى است كه دشمنان خط پيامبران در طول تاريخ ، بدان متوسّل شده اند و با اين حربه مردم ساده انديش را نسبت به پيغمبران الهى و مبلّغان و مروّجان دينى ، دلسرد و بدبين مى كنند.
    چنانكه اشاره شد، قرآن مجيد در موارد متعدّد اين مطلب را بازگو فرموده است . از جمله در مورد قوم حضرت صالح عليه السّلام كه گويا دچار خشكسالى و كمبود مواد غذايى شده بودند، چنين نقل مى نمايد: (قَالُواْ اطَّيَّرْنَا بِكَ وَبِمَن مَّعَكَ ...)؛(350) ((آنها گفتند ما تو را و كسانى كه با تو هستند به فال بد گرفته ايم ))، يعنى اين گرفتاريها و كمبودها و مثلاً: گرانيها، همه از قدم ناميمون تو و ياران توست ، شما مردم شومى هستيد براى جامعه ما بدبختى به ارمغان آورده ايد. در سوره ((اعراف )) مى فرمايد: (... وَإِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُواْ بِمُوسَى وَمَن مَّعَهُ ...)؛(351) ((و هنگامى كه بدى (و بلا) به آنها مى رسيد، مى گفتند: از شومى موسى و كسان اوست )).
    در صدر اسلام نيز هرگاه مسلمانان دچار مشكل و كمبودى مى شدند، منافقان آن را به دين و سوء مديريت دينى نسبت داده و با كمال گستاخى مى گفتند اين نارسايى ها همه از ناحيه خود پيغمبر است ، چنانكه قرآن مى فرمايد:
    (... وَإِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُواْ هَذِهِى مِنْ عِندِكَ ...)؛(352) ((و اگر مشكلى دامنگير آنها شود، مى گويند: اين از ناحيه توست )).
    آرى ، اتّهام ((نحوست )) از حربه هاى ديرينه اى است كه دشمنان در طول تاريخ ، در برابر پيامبران و پيروانشان بدان متوسّل شده و مردم ساده لوح و سطحى نگر را نسبت به رهبران الهى و مبلّغان و مروّجان دينى ، دلسرد و بدبين مى كنند؛ رژيم منحوس پهلوى نيز، براى مقابله با روحانيّت از همين حربه استفاده مى كرد و تا اندازه اى اين سوژه براى پيشبرد اهداف شومشان مؤ ثر واقع شده بود، چنانكه امام خمينى قدّس سرّه در كتاب ((كشف الاسرار)) كه در زمان طاغوت آن را نوشته اند، در اين باره مى فرمايد:
    ((ملاّها از همان روزهاى اوّل تصدّى ، رضاخان را بر خلاف مصالح كشور تشخيص دادند و تا توانستند عمومى و وقتى نشد مخفيانه و خصوصى فسادهاى خانمانسوز او را به مردم گوشزد كردند ولى تبليغات آن دسته به توسط روزنامه هاى آن روز كه ننگ ايران بودند و امروز نيز بعضى از آنها بازيگر مى دانند آنها را، از نظر مردم ساقط كرد تا آنجا كه آنها را سوار اتومبيل نمى كردند و هر عيبى اتومبيل مى كرد از قدم آخوند مى دانستند)).(353)
    امام امّت رحمه اللّه بعد از پيروزى انقلاب نيز در موارد مختلف ضمن سخنانشان به اين مطلب اشاره نمودند، از جمله در سال 1357 طى سخنان مبسوطى دراين زمينه فرمودند:
    ((مقالاتى كه مى نوشتند مقالاتى بود كه به ضدّ روحانيّت بود و آن وقت با كمال وقاحت مى نوشتند و تبليغات مى كردند، همه گروه ها را وادار كرده بودند كه به ضدّ اين طايفه انجام وظايف خودشان را بدهند... در آن وقت اين نقشه اى كه آنها (بر ضدّ روحانيّت ) كشيده بودند و احتياط اين بود كه مبادا آخوندها يك كارى بكنند، حالا كه ديدند آخوندها با دعوت خودشان و با همراهى همه قشرهاى ملّت از دانشگاه گرفته تا بازار، تا كارگر و تا كشاورز، همه اينها باهم بودند و يك همچو كار بزرگى را كردند، حالا بيشتر از آن وقت در صدد هستند ... كه ملّت را از اين طايفه (روحانيت ) جدا كنند و دانشگاه را از مدرسه (علميّه ) جدا كنند و بلكه همه قشرها را باهم بد بين كنند و به جان هم بيندازند)).(354)
    2- تاءثير فال نيك و بد
    فرستادگان الهى در پاسخ به اظهارات بت پرستان شهر ((انطاكيه )) كه نسبت به ايشان فال بد زده و آنان را شوم مى پنداشتند، فرمودند (طائِرِكُمْ مَعَكُمْ)؛ ((شومى و نحسى از ناحيه خود شماست ))؛ يعنى همين عقيده خرافى كه چوب ساخته دست خود را كار ساز و مشگل گشا مى پنداريد، و نيز همين طرز تفكّرى كه تبليغات دينى را به فال بد مى گيريد، خود بدترين نوع نحوست و تيره بختى است .
    اصولاً فال نيك و بد كه در ميان بسيارى از ملّت ها و اقوام مختلف رايج است ، اثر روانى دارد. فال نيك غالباً مايه اميدوارى و حركت است ، ولى فال بد موجب ياءس و نوميدى و سستى و ناتوانى است . شايد به خاطر همين موضوع است كه در روايات اسلامى از ((فال نيك )) نهى نشده ، اما ((فال بد)) به شدّت محكوم گرديده است . در حديث معروفى از پيامبرصلى اللّه عليه و آله و سلّم نقل شده كه آن حضرت مى فرمايد:
    ((تَفَاءَّلُوا بِالْخَيْرِ تَجِدُوهُ؛ كارها را به فال نيك بگيريد (و اميدوار باشيد) تا به آن برسيد)).(355)
    ((دميرى )) كه از نويسندگان قرن هشتم هجرى است ، در يكى از نوشته هاى خود اشاره به همين مطلب كرده و مى گويد:
    پيامبرصلى اللّه عليه و آله و سلّم فال نيك را دوست مى داشت ، به خاطر آن بود كه انسان هر گاه اميدوار به فضل پروردگار باشد در راه خير گام بر مى دارد و هنگامى كه اميد خود را از پروردگار قطع كند، در راه شرّ خواهد افتاد و فال بد زدن مايه سوء ظنّ و موجب انتظار بلا و بدبختى كشيدن است )).(356)
    در روايتى از امام صادق عليه السّلام به اين اثر روانى اشاره شده است كه مى فرمايد:
    ((الطِّيَرَةُ عَلى ماتَجْعَلُها، إِنْ هَوَّنْتَها تَهوَّنَتْ وَإِنْ شَدَّدْتَها تَشَدَّدَتْ وَإِنْ لَمْ تَجْعَلْها شَيْئا لَمْ تَكُنْ شَيْئا؛ فال بد اثرش به همان اندازه است كه آن را مى پذيرى ، اگر آن را سبك بگيرى ، كم اثر خواهد بود و اگر آن را محكم بگيرى پر اثر، و اگر به آن اعتنا نكنى ، هيچ اثرى نخواهد داشت )).(357)
    ميان اهل تاريخ معروف است كه : ((هاشم ))، با ((عبد شمس )) تواءم بوده و هنگام تولّد انگشت هاشم به پيشانى عبد شمس چسبيده بود. موقع جدا كردن ، خون سرشارى جارى شد و اين پيشآمد سبب شد كه مردم آن را به فال بد گيرند.
    حلبى در سيره خود مى نويسد:
    ((كه اين فال بد، اثر خود را بخشيد. زيرا جنگ و خونريزى پس از اسلام ، ميان بنى عباس از فرزندان هاشم و بنى اُميّه كه از صلب عبد شمس بودند حكم فرما بود)).
    گويا نويسنده سيره ، وقايع جانگداز فرزندان على را ناديده گرفته است . در صورتى كه آن صحنه هاى خونين كه فرزندان اميّه با ريختن خونهاى پاك فرزندان پيامبر بوجود آوردند، زنده ترين گواه بر وجود خصومت ميان اين طايفه است . ولى معلوم نيست چرا نويسنده نامبرده از اين جريانها نامى نبرده است ؟!)).(358)
    بعضى از مورخان نوشته اند:
    (( (هنگامى كه اسيران آل رسول را به شهر شام وارد كردند) يزيد، بر بام قصر جيرون رفت ، تا كاروان را پيش از آنكه به درون كاخ شود، بنگرد. چشمش كه به سرهاى شهيدان افتاد، كلاغى بانگ برداشت . بانگ كلاغ را عرب به فال بد مى گيرد. يزيد شعرى بدين مضمون سرود:
    وقتى كه نور سرها بر باره قصر جيرون بتافت كلاغى بانگ برداشت بدو گفتم : بانگ برآرى يا برنياورى من كار خود را كردم و طلبهاى خود را از پيغمبر بگرفتم !!)).(359)
    منظور يزيد از طلبها اجداد و نياكانش بود كه در جنگ ((بدر)) به رهبرى پيامبرصلى اللّه عليه و آله و سلّم و به دست امام على عليه السّلام كشته شده بودند و از جمله آنان ((عتبه )) پدر هند و جد مادرى معاويه و ((شيبه )) برادر عتبه و ((وليد)) پسر عتبه و دايى معاويه و ((حنظله )) برادر معاويه بودند.
    حضرت على عليه السّلام در نامه اى به معاويه به اين مطلب اشاره نموده و مى فرمايد:
    ((وَعِنْدِى السَّيْفُ الَّذى اءَعْضَضْتُهُ بِجَدِّكَ وَخ الِكَ وَاءَخيكَ فى مَقامٍ واحِدٍ؛(360) و شمشيرى كه با آن به جدّ تو و به دائيت و برادرت در يك جا زدم نزد من است )).
    به هر صورت در اسلام از فال بد زدن به شدّت مذمّت شده ولى از فال نيك نهى نشده است .
    عجيب اين است كه موضوع فال نيك و بد، حتى در كشورهاى پيشرفته صنعتى و در ميان افراد به اصطلاح روشنفكرو حتى نوابغ معروف وجود داشته و دارد، از جمله
    در ميان غربيها رد شدن از زير نردبان ، افتادن نمكدان ، هديه دادن چاقو، منزل ، صندلى و اتاقى كه شماره آن سيزده باشد به شدّت به فال بد گرفته مى شود و عدد ((سيزده )) را نحس مى دانند و هنگام نوشتن آن ((1 + 12)) مى نويسند و يا اصلاً عدد سيزده را حذف مى كنند.
    مى گويند: در سازمان ملل متّحد آسانسور از طبقه 12 به طبقه 14 منتقل مى شود و طبقه سيزده اصلاً وجود ندارد، در حقيقت طبقه سيزده واقعى همان طبقه چهارده زبانى است .
    هنوز هم بازار رمّالان و فالگيران در ميان جوامع به اصطلاح متمدن غربى گرم و داع است و مساءله موهوم بخت و طالع در ميان آنها مشترى فراوان دارد؛ فالگيران كنونى مانند گذشته دوره گرد نيستند، بلكه در دفتر كار خود مى نشينند و به وسيله نامه يا تلفن به ارباب رجوع وقت خصوصى مى دهند و طبق قرار قبلى آنان را مى پذيرند. مردم نادان مبالغى مى پردازند و مدّتى به گفته هاى موهوم ((فالگيران عصر فضا)) گوش مى دهند.



    امضاء


  9. تشكر

    عهد آسمانى (24-09-2017)

  10. Top | #35

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    32- مَثَل غلام يك خواجه و غلام چند خواجه


    ( ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَّجُلاً فِيهِ شُرَكَآءُ مُتَشَكِسُونَ وَرَجُلاً سَلَمًا لِّرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلاً ا لْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ اءَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ).(361)
    ((خداوند مثالى زده است : مردى را كه برده و مملوك شريكانى است كه در باره او پيوسته باهم به مشاجره مشغولند، و مردى كه تنها تسليم يك نفر است ؛ آيا اين دو يكسانند؟! حمد، مخصوص خداست ، ولى بيشتر آنان نمى دانند)).
    حقّ زد اندر شرك و توحيد اين مثل
    هست مردى را شريكان در محلّ
    چند مولا باشدش گربنده
    بر خلاف يكدگر جوينده
    هر شريكش خدمتى گويد زدور
    هيچ يك نايد به اتمام ، آن امور
    هم از او نبوند راضى هيچ يك
    نقش او خواهند تا سازند حَك
    تا بود مردى غلام يك نفر
    هر دم از خود سازدش خوشنودتر
    در شباهت اين دو باشد مثل هم
    هيچ آيا همچنانكه مدح و ذمّ(362)
    وجه تشبيه
    خداوند متعال در اينجا ((آدم مشرك )) را به غلام و برده اى تشبيه كرده است كه داراى چند ارباب است و هر كدام او را به كارى ضد يكديگر وامى دارند؛ يكى مى گويد
    فلان برنامه را انجام بده و ديگرى وى را از آن كار نهى مى كند، سوّمى دستور ديگرى بر خلاف آن دو به او مى دهد و همين طور مرتّب حيران و سرگردان است ، نمى داند چه كند و خود را با نواى كدام يك هماهنگ سازد.
    و ((انسان موحد و يكتا پرست )) را به فردى تشبيه نموده است كه تنها تسليم يك نفر است . خط و برنامه او مشخص و صاحب اختيارش معلوم است و بدون هيچ گونه دغدغه و سرگردانى كارش را انجام مى دهد و با اطمينان خاطر و آرامش ‍ روح گام بر مى دارد.
    بنا بر اين ((وجه شباهت )) در آدم مشرك ((تحيّر و سرگردانى )) و در فرد مؤ من ((اطمينان و آرامش روحى )) است ؛ يعنى مشرك همواره در ميان انواع تضادّها، تناقضها و تزلزلها غوطه ور و سردر گم است و موحّد هميشه آرامش خاطر و قلبى مطمئن دارد، چون فقط دل در گرو عشق خدا دارد.
    يك دوست بسنده كن كه يك دل دارى
    گر مذهب عاشقان عاقل دارى
    ((مُتَشاكِسُونَ)) از ماده ((شكاسه )) به معناى سوء خلق و دعوا و خصومت است ؛ بنا بر اين ((متشاكس )) به كسانى گفته مى شود كه با عصبانيّت و بد خلقى به جرّ و بحث و نزاع مشغولند)).(363)
    ((سَلَم ))، يعنى خالص و بدون شريك ، ملك خالص يك نفر بودن .
    در روايتى از حضرت على عليه السّلام نقل شده كه فرمود:
    ((اءَنَا ذاكَ الرَّجُلُ السَّلَمُ لِرَسُولِ اللّهِ؛ منم آن مردى كه همواره تسليم رسول خداصلى اللّه عليه و آله و سلّم بود)).
    در حديث ديگرى آمده :
    ((الرَّجُلُ السَّلَمُ لِلرَّجُلِ حَقّا عَلِىُّ وَشيعَتُهُ؛ مردى كه حقيقتا تسليم بود، على عليه السّلام و شيعه او بودند.
    و در پايان آيه مى فرمايد:
    ((حمد و سپاس مخصوص خداوند است )). (ا لْحَمْدُ لِلَّهِ).
    خداوندى كه با ذكر اين مثلهاى روشن راه را به شما نشان داده ، و دلايلى واضح را براى تشخيص حق از باطل در اختيار شما قرار داده است ، خداوندى كه همه را به اخلاص دعوت مى كند و در سايه اخلاص آرامش مى بخشد، چه نعمتى از اين بالاتر، و چه شكرى و حمدى از اين لازم تر؟
    ((ولى اكثر آنها نمى دانند)) و با وجود اين دلايل روشن به خاطر حبّ دنيا و شهوات سركش به حقيقت راه نمى برند. (بَلْ اءَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ).(364)



    امضاء


  11. تشكر

    عهد آسمانى (24-09-2017)

  12. Top | #36

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    33- مَثَل ياران رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم


    (مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ اءَشِدَّآءُ عَلَى ا لْكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيْنَهُمْ تَرَلهُمْ رُكَّعًا(365) سُجَّدًا(366) يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَا نًا سِيمَاهُمْ فِى وُجُوهِهِم مِّنْ اءَثَرِ السُّجُودِ ذَا لِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْرَلةِ وَمَثَلُهُمْ فِى ا لاِْنجِيلِ كَزَرْعٍ اءَخْرَجَ شَطَْهُ (367) فََازَرَهُ (368) فَاسْتَغْلَظَ (369) فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِى (370) يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ ا لْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّلِحَتِ مِنْهُمْ مَّغْفِرَةً وَاءَجْرًا عَظِيمَا).(371)
    ((محمّدصلى اللّه عليه و آله و سلّم فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند، در برابر كفّار سر سخت و شديد، و در ميان خود مهربانند؛ پيوسته آنان را در حال ركوع و سجود مى بينى ، در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند؛ نشانه آنان در صورتشان از اثر سجده نمايان است ، اين توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است ، همانند زراعتى كه جوانه هاى خود را خارج ساخته ، سپس به تقويت آن پرداخته ، تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است ، و به قدرى نموّ و رشد كرده كه زارعان را به شگفتى وامى دارد! اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد، (ولى ) خداوند كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند، وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است )).
    حق بود كافى و هم بر وى گواه
    كه محمّد شد فرستاده إ له
    وانكسانكه با ويند از مؤ منين
    سخت بر كفّار و بس پر قهر و كين
    بينى اى بيننده ايشان را مدام
    راكع و ساجد به هر حال و مقام
    از خدا جويند فضلى بر مزيد
    همچنين خوشنودى او با اميد
    هست ايشان را علامت در وجوه
    از نشان سجده حق با شكوه
    قصد از اين سيما بود نور شهود
    كه بتابد از رخ اهل سجود
    وان ببينند اهل عرفان و يقين
    نى كسى كاورا نباشد نور دين
    باشد اين وصف از نشان مؤ منان
    گشته در تورات و انجيل آن بيان
    يعنى ايشان را ستوده در كتاب
    زين صفت ربّ العباد اندر ثواب
    همچو دانه كاشته كاندر نخست
    شاخه ها آرد برون باريك و سست
    پس قوى گرداند آن را پس شود
    او سطبر و سخت و بر ساق ايستد
    آن چنان گردد تناور كه عجب
    زو كنند اهل زراعت در طلب
    اين مثال احمد است و مؤ منان
    كه شدند ايشان به تدريج آن چنان
    بعد ضعف اعنى قوى گشتند و سخت
    همچو بعد از رستن و ماندن درخت
    گفت اين تشبيه بهر اهل دين
    تا شود كفّار زايشان خشمگين
    وعده كرد آن مؤ منان را كردگار
    كه بود كردارشان نيك از عيار
    در جهان و در جنان پر نعيم
    هستشان آمرزش و اجر عظيم (372)
    وجه تشبيه
    خداوند متعال در اين آيه كه آخرين آيه ((سوره فتح )) است ، اصحاب خاصّ پيامبرصلى اللّه عليه و آله و سلّم را از لسان تورات به ((پنج صفت )) ممتاز توصيف نموده ، سپس به نقل از انجيل آنان را به ((زراعتى )) تشبيه كرده است كه جوانه هاى خود را خارج ساخته ، آنگاه به تقويت آن پرداخته ، تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است ، و به قدرى رشد و نموّ كرده و پربركت شده كه زارعان را به شگفتى وا مى دارد.
    وجه تشبيه ((نموّ سريع و نيرومند شدن چشمگير)) است ؛ يعنى همراهان پيامبرصلى اللّه عليه و آله و سلّم و پيروان راستين خط آن حضرت كه در آغاز بعثت بسيار اندك و ضعيف بودند، طولى نكشيد كه روز به روز بر تعداد و نيروى آنها اضافه شد، به گونه اى كه شوكت و بزرگى آنان اعجاب آور گرديد.(373)
    آن پنج صفت كه از تورات نقل شده به ترتيب عبارتند از:
    1 (اءَشِدَّآءُ عَلَى ا لْكُفَّارِ)؛ ((آنان در برابر كافران (و دشمنان اسلام )، سرسخت و محكم هستند)).
    2 (رُحَمَآءُ بَيْنَهُمْ)؛ ((در بين خود رحيم و مهربانند)).
    ((آرى ، آنها كانونى از عواطف و محبّت نسبت به برادران و دوستان و همكيشانند و آتشى سخت و سوزان و سدّى محكم و پولادين در مقابل دشمنان . در حقيقت عواطف آنها در اين ((مهر)) و ((قهر)) خلاصه مى شود)).(374)
    3 (رُكَّعًا سُجَّدًا)؛ ((پيوسته آنان را در حال ركوع و سجود مى بينى (و به عبادت خدا مشغولند) )).
    4 (يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَا نًا)؛ ((آنان همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند))؛ ((يعنى نيّت آنها پاك و خالص براى خداست . نه براى تظاهر و ريا قدم بر مى دارند و نه انتظار پاداش از خلق خدا دارند، بلكه چشمشان تنها به رضا و فضل او
    دوخته شده و انگيزه حركت آنها در تمام زندگى همين است و بس )).(375)
    5 (سِيمَاهُمْ فِى وُجُوهِهِم مِّنْ اءَثَرِ السُّجُودِ)؛ ((نشانه آنان در صورتشان از اثر سجده نمايان است )).
    ((سيما)) در اصل به معناى علامت و هياءت است ، خواه اين علامت در صورت باشد يا در جاى ديگر بدن ، هر چند در استعمالات روزمرّه فارسى به نشانه هاى صورت و وضع ظاهرى چهره گفته مى شود. به تعبيرى ديگر ((قيافه )) آنها به خوبى نشان مى دهد كه آنها انسانهايى خاضع در برابر خداوند و حق و قانون و عدالتند، نه تنها در صورت آنها كه در تمام وجود و زندگى آنان اين علامت منعكس است .(376) جالب اين كه در توصيف دوّم كه در انجيل آمده ، نيز پنج وصف عمده براى مؤ منان و ياران محمّدصلى اللّه عليه و آله و سلّم ذكر شده است :
    1 ((جوانه زدن )): (كَزَرْعٍ اءَخْرَجَ شَطَْهُ)؛ ((مانند زراعتى كه جوانه هاى خود را خارج ساخته )).
    2 ((كمك كردن براى پرورش )): (فََازَرَهُ)؛ ((سپس به تقويت آن پرداخته )).
    3 ((محكم شدن )): (فَاسْتَغْلَظَ)؛ ((محكم شده )).
    4 ((بر پاى خود ايستادن )): (فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِى )؛ ((بر پاى خود ايستاده است )).
    5 ((رشد و نمو چشمگير و اعجاب انگيز داشتن )): (يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ)؛ ((به قدرى نمو و رشد (سريع ) كرده كه حتى زارعان ( و كشاورزانى كه پيوسته با اين مسائل سروكار دارند) در شگفتى فرو مى روند)).
    ((در حقيقت اوصافى كه در تورات براى آنها ذكر شده ، صفاتى است كه ابعاد وجود آنها را از نظر عواطف و اهداف و اعمال و صورت ظاهر بيان مى كند و امّا اوصافى كه در انجيل آمده ، بيانگر حركت و نموّ و رشد آنها در جنبه هاى مختلف است (دقّت كنيد).
    آرى ، آنها انسانهايى هستند با صفات والا، كه آنى از ((حركت )) باز نمى ايستند، همواره جوانه مى زنند و جوانه ها پرورش مى يابد و بارور مى شود.
    همواره اسلام را با گفتار و اعمال خود در جهان نشر مى دهند و روز به روز خيل تازه اى بر جامعه اسلامى مى افزايند.
    آرى ، آنها هرگز از پاى نمى نشينند و دائماً روبه جلو حركت مى كنند. در عين عابد بودن ، مجاهدند و در عين جهاد عابدند، ظاهرى آراسته ، باطنى پيراسته ، عواطفى نيرومند و نيّاتى پاك دارند، در برابر دشمنان حقّ، مظهر خشم خدايند و در برابر دوستان حقّ، نمايانگر لطف و رحمت او)).(377)
    ((اين نكته نيز قابل توجه است كه جمله (وَالَّذينَ مَعَهُ)؛ ((كسانى كه با او هستند))، مفهومش همنشين بودن و مصاحبت جسمانى با رسول خداصلى اللّه عليه و آله و سلّم نيست ، چرا كه منافقين هم داراى چنين مصاحبتى بودند، بلكه منظور از (مَعَهُ) به طور قطع همراه بودن از نظر اصول ايمان و تقواست )).(378)
    بنا بر اين ، آيه شامل كسانى مى شود كه در خط رسول اللّه باشند، هر چند مصاحبتى جسمانى با پيامبرصلى اللّه عليه و آله و سلّم نداشته باشند، چنانكه امام خمينى قدّس سرّه در سال 1360 به هنگام تنفيذ حكم رياست جمهورى ، مقام معظّم رهبرى ، حضرت آيت اللّه العظمى خامنه اى ، معظم له را خدمتگذار اسلام و ملّت و طرفدار قشر مستضعف و مصداق (...اءَشِدَّآءُ عَلَى ا لْكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيْنَهُمْ...) توصيف كرده اند.(379)



    امضاء


  13. تشكر

    عهد آسمانى (24-09-2017)

  14. Top | #37

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    34- مَثَل خوردن گوشت برادر مرده


    ( ... وَلاَ يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا اءَيُحِبُّ اءَحَدُكُمْ اءَن يَاءْكُلَ لَحْمَ اءَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ ...).(380)
    ((و هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكند، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟! (به يقين ) همه شما از اين امر كراهت داريد)).
    از شما بعضى كه باشد عقل مند
    غيبت بعضى نبايد تا كنند
    دوست دارد از شما آيا چو مرد
    مر برادر لحم او را تا كه خورد
    پس شما اكراهتان باشد از اين
    پس كنيد اكراه از غيبت چنين (381)
    وجه تشبيه
    در اين آيه ، ((غيبت )) به خوردن گوشت برادر مرده خود تشبيه شده است ! يعنى آبروى برادر مسلمان همچون گوشت تن اوست و ريختن اين آبرو به وسيله غيبت و افشاى اسرار پنهانى همانند خوردن گوشت بدن اوست .
    تعبير به ((مَيْتا)) (مرده ) به خاطر آن است كه ((غيبت )) در غياب افراد، صورت مى گيرد، كه همچون مردگان قادر به دفاع از خويشتن نيستند، و اين ناجوان مردانه ترين ستمى است كه ممكن است انسان در باره برادر خود روا دارد.
    ((وجه شباهت )) در اين تشبيه ((شدّت زشتى عمل )) است و بيانگر فوق العاده قبيح بودن غيبت و گناه عظيم آن مى باشد(382) و كمتر گناهى است كه در اسلام به اندازه غيبت زشت و قبيح شمرده شده باشد.
    در حقيقت غيبت كنندگان به سگها و لاشخورها تشبيه شده اند! يعنى همانگونه كه سگها و لاشخورها دور لاشه اى جمع مى شوند و آن را تكه تكه مى كنند و مى خورند، افرادى هم كه دور هم جمع مى شوند و پشت سر مؤ منى حرف مى زنند و سرّ او را فاش و آبرويش را مى ريزند، در حقيقت همانند لاشخورى هستند كه گوشت بدن او را دريده و قطعه قطعه مى كنند و مى بلعند!
    هر چند ظاهر عمل غيبت كنندگان حركت زبان و دهان و فك است ، ولى باطن آن مردار خوارى است كه اگر بدون توبه بميرند، بعد از مرگ و روز (تُبْلَى السَّرائِر) آن حالت آشكار مى شود.
    صاحب كتاب ((جامع السعادات )) از رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم روايت مى كند كه آن حضرت فرمود:
    ((كَذِبَ مَنْ زَعَمَ اءَنَّهُ وُلِدَ مِنْ حَلالٍ وَهُوَ يَاءْكُلُ لُحُومَ النّاسِ بِالْغيبَةِ، فَاجْتَنِبِ الْغيبَةَ فَإِنَّها إِدامُ كِلابِ النّارِ؛(383) دروغ مى گويد كسى كه خودش را حلال زاده مى پندارد، در حالى كه گوشت مردم را به وسيله غيبت كردن مى خورد. پس از غيبت اجتناب كن ، زيرا غيبت خوراك (يا خورش ) سگان جهنّم است )).
    در حديثى از امام حسين عليه السّلام نقل شده كه شخصى در حضور آن حضرت از كسى غيبت مى كرد، امام خطاب به او فرمود:
    ((يا هَذا كُفَّ عَنِ الْغيبَةِ فَإِنَّها إِدامُ كِلابِ النّارِ؛(384) اى مرد! از غيبت خوددارى كن ، زيرا غيبت خوراك سگان جهنّم است )).
    در بعضى از روايات ، غيبت به ((بيمارى خوره )) تشبيه شده كه دين غيبت كننده را مى خورد.
    چنانكه ((مرحوم كلينى )) از امام صادق عليه السّلام و آن حضرت از رسول خداصلى اللّه عليه و آله و سلّم روايت مى كند كه فرمود:
    ((اَلْغِيْبَةُ اءَسْرَعُ فى دينِ الْرَّجُل الْمُسْلِمِ مِنَ الاَّْكِلَةِ فى جَوْفِهِ؛(385) اثر سوء غيبت در دين مسلمان از بيمارى خوره اى كه داخل جسم او وارد شود، سريعتر است )).
    ((آكله )) كه در فارسى به آن ((جذام )) گفته مى شود يك نوع بيمارى مُسرى خطرناك بى دردى است كه گوشت بدن را از داخل مى خورد و اين مرض به گونه اى است كه فرد مريض در آغاز متوجه آن نمى شود، چون درد ندارد و پس از آن كه عضوى را خورد و نابود كرد، آنگاه كشف مى شود كه ديگر كار از كار گذشته است . شايد ((تشبيه غيبت )) به اين بيمارى خطر ناك همان ((بى درد بودن )) باشد، زيرا غيبت هم از امراض روحى خطرناك بى درد است .
    امام خمينى قدّس سرّه در كتاب ((جهاد اكبر)) مى فرمايد:
    ((خدا نكند انسان به امراض بى درد مبتلا گردد. مرضهايى كه درد دارد انسان را وادار مى كند كه در مقام علاج بر آيد، به دكتر و بيمارستان مراجعه كند، ليكن مرضى كه بى درد است و احساس نمى شود بسيار خطرناك مى باشد وقتى انسان خبردار مى گردد كه كار از كار گذشته است ...
    مرض ((غرور)) و ((خودخواهى )) و ((غيبت )) بى درد است معاصى ديگر بدون ايجاد درد، قلب و روح را فاسد مى سازد اين مرضها نه تنها درد ندارد، بلكه ظاهر لذّت بخشى نيز دارد، مجالس و محافلى كه به غيبت مى گذرد، خيلى گرم و شيرين است ! حُبّ نفس و حُبّ دنيا كه ريشه همه گناهان است لذّت بخش ‍ مى باشد. مستسقى از آب تلف مى شود ولى تا آخرين نَفَس از آشاميدن آن لذّت مى برد و قهراً اگر انسان از مرض لذّت برد و درد هم نداشت ، دنبال معالجه نخواهد رفت و هرچه به او اعلام خطر كنند كه اين كشنده است ، باور نخواهد كرد)).(386)
    در بعضى از روايات ، غيبت به ((آتش )) تشبيه شده است ، همانگونه كه آتش هيزم را مى خورد، غيبت نيز اعمال نيك آدمى را مى خورد و نابود مى سازد.(387)
    نكته ها:
    1- غيبت
    ((غيبت )) چنانكه از اسمش پيداست ، اين است كه در غياب كسى سخنى گويند، منتها سخنى كه عيبى از عيوب او را فاش سازد، خواه اين عيب جسمانى باشد، يا اخلاقى ، در اعمال او باشد يا در سخنش و حتّى در امورى كه مربوط به او است ، مانند لباس ، خانه ، همسر و فرزندان و مانند اينها.
    بنا بر اين اگر كسى صفات ظاهر و آشكار ديگرى را بيان كند، غيبت نخواهد بود، مگر اينكه قصد مذمّت و عيبجويى داشته باشد كه در اين صورت حرام است ، مثل اينكه در مقام مذمّت بگويد آن مرد نابينا، يا كوتاه قد، يا سياه رنگ يا كوسه ! به اين ترتيب ذكر عيوب پنهانى به هر قصد و نيّتى كه باشد غيبت و حرام است .
    و ذكر عيوب آشكار اگر به قصد مذمّت باشد آن نيز حرام است ، خواه آن را در مفهوم غيبت وارد بدانيم يا نه .
    اينها همه در صورتى است كه اين صفات واقعاً در طرف باشد، اما اگر صفتى اصلاً وجود نداشته باشد، داخل در عنوان ((تهمت )) خواهد بود كه گناه آن به مراتب شديدتر و سنگين تر است ...
    و از اينجا روشن مى شود عذرهاى عوامانه اى كه بعضى براى غيبت مى آورند، مسموع نيست ، مثلاً گاهى غيبت كننده مى گويد اين غيبت نيست ، بلكه صفت او است ! در حالى كه اگر صفتش نباشد، تهمت است نه غيبت .
    يا اينكه مى گويد: اين سخنى است كه در حضور او نيز مى گويم ، در حالى كه گفتن آن پيش روى طرف نه تنها از گناه غيبت نمى كاهد بلكه به خاطر ايذاء، گناه سنگين ترى را به بار مى آورد)).(388)
    بعضى براى توجيه عمل زشت خود در آغاز سخن مى گويند:
    غيبتش نباشد، آنگاه شروع مى كنند به غيبت كردن ! خيال مى كنند اين جمله ((غيبتش نباشد)) مجوّز غيبت است ! و آن را حلال مى كند. بعضى ديگر با ژست مقدّس مآبى غيبت مى كنند، مثلاً مى گويند: فلانى چه آدم خوب و درستكارى است ، ولى افسوس ! دلم آنقدر برايش مى سوزد كه چرا آدم به اين خوبى با زن و بچّه اش سازگار نيست ! آنگونه مقدمه چينى و تظاهر به دلسوزى مى كند تا اين گونه به او نيش بزند! و علماى علم اخلاق گفته اند: اين نوع غيبت خطرناكترين غيبت هاست و گناهش شديدتر است ، زيرا با رياكارى و تظاهر به دين دارى شنونده را فريب مى دهد كه دلسوزى و درد دين مرا واداشت كه پشت سر او حرف بزنم ! و اين در حقيقت دو گناه مرتكب شده : گناه ((ريا و خودنمايى )) و گناه ((غيبت )).
    اين نكته نيز قابل توجّه است كه نه تنها غيبت كردن حرام است ، گوش دادن به غيبت و در مجلس غيبت حضور يافتن نيز حرام و گناه كبيره است ، بلكه طبق پاره اى از روايات بر شنونده واجب است كه ردّ غيبت كند و از حيثيّت برادر مسلمانى كه غيبتش شده ، دفاع نمايد و چنانچه توان دفاع داشته باشد و دفاع نكند، گناهش از گناه غيبت كننده بيشتر است .(389)
    با كمال تاءسف بعضى ها نه تنها دفاع نمى كنند، بلكه با سخنى و ذكرى طرف را بيشتر تشويق به ادامه غيبت مى كنند؛ مثلاً: وقتى سخنى از غيبت كننده مى شنوند، مى گويند: ((سبحان اللّه !))، ((لا إِله الاّ اللّه ))، ((اءَسْتَغْفِرُ اللّهَ)) و ....
    2- چرا غيبت به شدّت تحريم شده ؟
    ((سرمايه بزرگ انسان در زندگى ، حيثيّت و آبرو و شخصيّت او است و هر چيز آن را به خطر بيندازد، مانند آن است كه جان او را به خطر انداخته باشد، بلكه گاه ((ترور شخصيّت )) از ترور شخص مهم تر محسوب مى شود و اينجا است كه گاه گناه آن از قتل نفس نيز سنگين تر است .
    يكى از فلسفه هاى تحريم غيبت اين است كه اين سرمايه بزرگ برباد نرود و حرمت اشخاص در هم نشكند و حيثيّت آنها را لكه دار نسازد و اين مطلبى است كه اسلام آن را با اهميّت بسيار تلقّى مى كند. نكته ديگر اين كه ((غيبت )) ((بدبينى )) مى آفريند، پيوندهاى اجتماعى را سست مى كند، سرمايه اعتماد را از بين مى برد و پايه هاى تعاون و همكارى را متزلزل مى سازد))(390) و در نتيجه وحدت و انسجام جامعه اسلامى را كه اسلام اهميّت فوق العاده اى براى آن قائل شده است ، تضعيف مى كند.
    ((از اينها گذشته ((غيبت )) بذر كينه و عداوت را در دلها مى پاشد، و گاه سرچشمه نزاعهاى خونين و قتل و كشتار مى گردد.
    خلاصه اين كه اگر در اسلام غيبت به عنوان يكى از بزرگترين گناهان كبيره شمرده شده ، به خاطر آثار سوء فردى و اجتماعى آن است )).(391)
    3- عوامل و انگيزه غيبت
    علماى علم اخلاق عوامل متعدّدى براى انگيزه غيبت ذكر كرده اند، مانند: ((غضب ))، ((كينه توزى ))، ((حسد))، ((دلقك بازى )) و امثال اينها. بعضى از محقّقان معاصر، عامل ديگرى براى انگيزه غيبت بر شمرده و آن عبارت از ((بيكارى )) است و گفته اند: بيكارى و بى برنامه اى و عاطل و باطل بودن سرمنشاء بسيارى از گناهان ، از جمله غيبت كردن است و به تجربه هم ثابت شده كه افراد بيكار و تنبل بيشتر به فساد اخلاقى ، مانند غيبت و تهمت و سخن چينى و امثال آن آلوده مى شوند.
    بنا بر اين ((بيكارى )) از عوامل غيبت كردن است .
    آيت اللّه مطهرى (ره ) در اين باره مى گويد:
    ((زنها در قديم مشهور بودند كه زياد غيبت مى كنند. شايد اين به عنوان يك خصلت زنانه معروف شده بود كه زن طبيعتش اين است و جنساً غيبت كن است ؛ در صورتى كه چنين چيزى نيست ، زن و مرد فرق نمى كنند. علّتش اين بود كه زن مخصوصاً زنهاى متعيّنات ، زنهايى كه كلفت داشته اند و در خانه ، همه كارهايشان را كلفت و نوكر انجام مى دادندهيچ شغلى و هيچ كارى ، نه داخلى و نه خارجى نداشت ، صبح تا شب بايد بنشيند و هيچ كارى نكند، كتاب هم كه مطالعه نمى كرده و اهل علم هم كه نبوده ؛ بايد يك زن هم شاءن خودش پيدا كند؛ با آن زن چه كند؟ راهى غير از غيبت كردن به رويشان باز نبوده ، و اين برايشان يك امر ضرورى بوده ؛ يعنى اگر غيبت نمى كردند واقعا بدبخت و بيچاره بودند ...
    در يكى از شهرها يا ايالات آمريكا در خانواده ها قمار آنقدر رايج شده بود كه زنها به آن عادت كرده بودند و در خانه ها به صورت يك بيمارى رواج يافته بود، و شكايت همه اين بود كه زنها ديگر كارى غير از قمار ندارند. اوّل اين را به عهده واعظها گذاشتند كه آنها اين بيمارى را از سر مردم بيرون ببرند. ولى آخر بيمارى علّت دارد؛ تا علّتش از ميان نرود كه بيمارى از بين نمى رود. واعظها شروع كردند به موعظه در زيانهاى قمار و آثار اخروى آن ؛ ولى اثر نداشت . يك شهردار پيدا شد و گفت كه من اين بيمارى را معالجه مى كنم . آمد و كارهاى دستى از قبيل بافتنى را تشويق كرد و براى زنها مسابقه هاى خوب گذاشت و جايزه هاى خوب تعيين كرد. طولى نكشيد كه زنها دست از قمار كشيده و به اين كارها پرداختند.
    آن مرد علّت را تشخيص داده و فهميده بود كه علّت پرداختن زنها به قمار، بيكارى و احتياج آنها به سرگرمى است . كار ديگرى برايشان به وجود آورد تا توانست قمار را از ميان ببرد يعنى در واقع يك خلا روحى در ميان آنها وجود داشت و آن خلا منشاء اين گناه بود؛ آن آدم فهميد كه اين خلا را بايد پر كرد تا بشود قمار را از بين برد و تا آن خلا
    به وسيله ديگرى پر نشود نمى توان آن را از ميان برداشت )).(392)
    خلاصه اين كه يكى از عوامل آلوده شدن به ((غيبت )) و گناهان ديگر ((بيكارى )) است و يكى از راههاى مهم جلوگيرى از آن ((اشتغال )) به كار و پرهيز از بيكارى و تنبلى مى باشد؛ و بهترين كار اين است كه انسان به بررسى عيوب خويش ‍ بپردازد تا بدين وسيله از عيب جويى ديگران در امان بماند، چنانچه امير المؤ منين عليه السّلام مى فرمايد: ((يا ايّها النّاس طُوبى لِمَنْ شَغَلَهُ عَيْبُهُ عَنْ عُيُوبِ النّاس ؛(393) اى مردم خوشا به حال كسى كه اشتغال به عيب خودش او را از عيبجويى ديگران باز دارد)).
    4- علاج غيبت و توبه آن
    ((غيبت )) مانند بسيارى از صفات ذميمه تدريجاً به صورت يك بيمارى روانى در مى آيد، به گونه اى كه غيبت كننده از كار خود لذّت مى برد و از اين كه پيوسته آبروى اين و آن را بريزد، احساس رضا و خوشنودى مى كند و اين يكى از مراحل بسيار خطرناك اخلاقى است .
    اينجا است كه غيبت كننده بايد قبل از هر چيز به درمان انگيزه هاى درونى غيبت كه در اعماق روح او است و به اين گناه دامن مى زند، بپردازد؛ انگيزه هايى همچون ((بخل )) و ((حسد)) و ((كينه توزى )) و ((عداوت )) و ((خود برتر بينى )).
    بايد از طريق خود سازى و تفكّر در عواقب سوء اين صفات زشت و نتايج شومى كه به بار مى آورد، و همچنين از طريق رياضت نفس اين آلودگيها را از جان و دل بشويد، تا بتواند زبان را از آلودگى به غيبت باز دارد.
    سپس در مقام ((توبه )) برآيد و از آنجا كه غيبت جنبه ((حق الناس )) دارد، اگر دسترسى به صاحب غيبت دارد و مشكل تازه اى ايجاد نمى كند، از او عذر خواهى كند، هر چند به صورت سربسته باشد، مثلاً بگويد من گاهى بر اثر نادانى و بى خبرى از شما غيبت كرده ام ، مرا ببخش ، و شرح بيشترى ندهد، مبادا عامل فساد تازه اى شود و اگر دسترسى به طرف
    ندارد يا او را نمى شناسد، يا از دنيا رفته است ، براى او استغفار كند و عمل نيك انجام دهد، شايد به بركت آن خداوند متعال وى را ببخشد و طرف مقابل را راضى سازد)).(394)
    5- موارد استثنا در غيبت
    ((آخرين سخن در باره غيبت اينكه قانون غيبت ، مانند هر قانون ديگر استثناهايى دارد، از جمله اينكه گاه در مقام ((مشورت )) مثلاً براى انتخاب همسر، يا شريك در كسب و كار و مانند آن كسى سؤ الى از انسان مى كند، امانت در مشورت كه يك قانون مسلّم اسلامى است ، ايجاب مى كند اگر عيوبى از طرف سراغ دارد بگويد، مبادا مسلمانى در دام بيفتد و چنين غيبتى كه با چنين نيّت انجام مى گيرد، حرام نيست . همچنين در موارد ديگرى كه اهداف مهمّى مانند هدف مشورت در كار باشد، يا براى احقاق حقّ و تظلّم صورت گيرد. البتّه كسى كه آشكارا گناه مى كند و به اصطلاح ((متجاهر به فسق ))است از موضوع غيبت خارج است و اگر گناه او را پشت سر او بازگو كنند ايرادى ندارد، ولى بايد توجه داشت اين حكم مخصوص گناهى است كه نسبت به آن متجاهر است )).(395) و علنى آن را انجام مى دهد نه گناهانى كه به طور غير علنى و در خفا از او سر مى زند.



    امضاء


  15. تشكر

    عهد آسمانى (24-09-2017)

  16. Top | #38

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    35- مَثَل زندگى دنيا و آب باران


    ( اعْلَمُوَّاْ اءَ نَّمَا ا لْحَيَوا ةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِى ا لاَْمْوَا لِ وَا لاَْوْلَدِ كَمَثَلِ غَيْثٍ اءَعْجَبَ ا لْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَلهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَمًا وَفِى ا لاَْخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَا نٌ وَمَا ا لْحَيَوا ةُ الدُّنْيَآ إِلا مَتَعُ ا لْغُرُورِ ).(396)
    ((بدانيد زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجمّل پرستى و فخر فروشى در ميان شما و افزون طلبى در اموال و فرزندان است ، همانند بارانى كه محصولش ‍ كشاورزان را در شگفتى فرو مى برد، سپس خشك مى شود به گونه اى كه آن را زرد رنگ مى بينى ؛ سپس تبديل به كاه مى شود! و در آخرت ، عذاب شديد است ، يا مغفرت و رضاى الهى ؛ (به هر حال ) زندگى دنيا چيزى جز متاع فريب نيست )).
    مى بدانيد اينكه نبود بى ز سهو
    اين حيات دنيوى جز لعب و لهو
    بازى اطفال و مشغولىّ بد
    بازتان دارد ز خيرات ابد
    جز تفاخر جز تكاثر زينتش
    نيست در مال و ولد يا نعمتش
    نيست جز آرايشى يعنى كه آن
    هم مباهات و تفاخر بينتان
    در فزونى مال اولاد و عدد
    تا چه بخشد حاصل اين مال و ولد
    زود اين بازيچه گرددبر طرف
    ماند از وى بر تو اندوه و اسَف
    شاديش گردد به دل بر غم همه
    زينتش ريزد فرو از هم همه
    آنهمه فخر و مباهاتى كه بود
    چون شراره آتش افتد از نمود
    مرتضى گفت اولش دنيا بكاست
    اوسطش باشد عنا و آخر فناست (397)
    حقّ به دنيا مى زند اين سان مَثَل
    كان بود مانند باران در محل
    بر زمين آيد برويد زان گياه
    كافران را در شگفت آرد بگاه
    مؤ من اعجابش ز دنيا عبرتست
    كافران را هم شگفت از زينت است
    مؤ من و كافر ز اشياى عجيب
    مر تعجّب هر دو را باشد نصيب
    آن شود بر قدرت حق منتقل
    و ين شود بر صورت آن مشتغل
    آن شود ادراك معقولش فزون
    و ين ز محسوسات پا ننهد برون
    از سياحت كم خرد در شهرها
    ننگرد جز باغها و نهرها
    يا كه اسباب و عمارات رفيع
    يا كه صنعتها و اشياى بديع
    عارف از يك پرّ كاهى در نمود(398)
    پى برد بر اصل و عنوان وجود
    احمق ار بيند زمين و آسمان
    ننگرد جز خاك از اين ، جز دود از آن
    از طبيعى دانشان بينى دو تن
    هر دو را اندر كمال آن علم و فن
    آن يكى ننهاده بيرون پا ز لَوْن (399)
    و ين دگر بيند مُكوِّن (400) را ز كَوْن (401)
    اين زبرگ رَز(402) ببيند كَيْفِ مَىْ(403)
    وان ببيند سبزى و تركيب وى
    برگ گردد روز ديگر خشك و زرد
    مى فزايد بر شكوه و زور مرد
    گفت زان ثُمَّ يَهيجُ فَتَراهُ
    زرد و خشك از بعد سبزى آن گياه
    بعد زردى خشك وا شكسته شود
    همچنين مال جهان فانى بُوَد
    ناورد بر وى خردمند التفات
    زانكه او را نيست جز روزى ثبات
    در جهان باشد زوال آن پديد
    ليك اندر آخرت رنجش شديد
    چونكه برگردد از اين صورت ورق
    هست خوشنودى و آمرزش ز حق
    زندگى اين جهان پر شرور
    مى نباشد جز متاعى از غرور(404)
    وجه تشبيه
    خداوند متعال در اين آيه زندگى دنيا را در پنج مرحله ((بازى ))، ((سرگرمى ))، ((تجمّل پرستى ))، ((تفاخر)) و ((تكاثر)) ترسيم نموده و آنگاه آن را به بارانى تشبيه نموده كه از آسمان نازل مى شود و چنان زمين را زنده مى كند كه گياهانش حتّى زارعان را در شگفتى فرو مى برد، سپس زرد و خشك و درهم شكسته و به كاه تبديل مى گردد.
    از شيخ بهائى قدّس سرّه نقل شده كه گفته است :
    ((اين پنج خصلتى كه در آيه شريفه ذكر شده ناظر به سنين عمر آدمى و دوران زندگى اوست .
    نخست دوران ((كودكى )) است كه در اين دوره علاقه شديدى به ((لعب )) و بازى دارد.
    سپس وارد دوره ((نوجوانى )) مى شود، در اين دوره به ((لهو)) و سرگرميها روى مى آورد.
    بعد دوره ((جوانى )) فرا مى رسد كه در اين دوره به ((زينت )) و تجمّل و آرايش ‍ مى گرايد و همواره به فكر اين است كه لباس فاخرى تهيّه كند، مركب جالب توجّهى سوار شود، منزل زيبايى داشته باشد و ... و از اين مرحله كه بگذرد، دوره ((پيرى و
    كهولت )) فرا مى رسد. در اين دوره بيشتر به فكر ((تفاخر)) به حسب و نسب مى افتد و حسّ فخر طلبى در او زنده مى شود.
    و سر انجام به مرحله پنجم يعنى دوره ((سالخوردگى )) مى رسد كه در اين دوره ((تكاثر)) و فزونى در اموال و فرزندان فكرش را به خود جلب مى كند)).(405)
    ((... بعضى معتقدند كه هر دوره اى از اين دوره هاى پنجگانه هشت سال از عمر انسان را مى گيرد، و مجموعاًبه چهل سال بالغ مى گردد، و هنگامى كه به اين سنّ رسيد شخصيّت انسان تثبيت مى گردد.
    اين امر نيز كاملاً ممكن است كه بعضى از انسانها شخصيت شان در همان مرحله اوّل و دوّم متوقّف گردد و تا پيرى در فكر ((بازى و سرگرمى و معركه گيرى )) باشند و يا در دوران تجمّل پرستى متوقّف گردد، و ذكر فكرشان تا دم مرگ فراهم كردن خانه و مركب و لباس زينتى باشد، اينها كودكانى هستند در سنّ كهولت و پيرانى هستند با روحيه كودك !)).(406)
    لازم به يادآورى است كه تشبيه زندگى دنيا به آب ((باران )) در ((سوره يونس )) آيه 24 (مثل 17) و در ((سوره كهف ))، آيه 45 (مثل 26) نيز آمده است .
    بعضى گفته اند: در اين سه تمثيل عنصر اصلى ((گياه )) است و ((آب )) در درجه دوّم قرار دارد، زيرا خلاصه معناى هر سه مثل چنين است كه زندگانى اين جهان ، همانند حيات گياهان ، كوتاه مدّت و زود گذر و فانى است .(407)
    در ((سوره يونس )) پايان زندگى گياهان را ((حصيد)) (درو شده )، در ((سوره كهف )) ((هشيم )) (در هم شكسته شده ) و در آيه مورد بحث ((حُطام )) (اجزاى پراكنده كاه ) تعبير كرده است .
    توضيح لغات و نكته ها
    1 ((لَعِب )) (بر وزن لزج ) در اصل از ماده ((لعاب )) (بر وزن غبار) به معنى آب دهان است كه از لبها سرازير گردد و اين كه بازى را لعب مى گويند، به خاطر آن است كه همانند ريزش لعاب از دهان است كه بدون هدف انجام مى گيرد)).(408)
    2 ((لهو)) به معناى هر عمل سرگرم كننده اى است كه انسان را از كارهاى مهم و حياتى باز دارد.
    بنا بر اين آنهايى كه تنها به دنيا دل بسته اند و جز آن نمى جويند و نمى طلبند، در واقع كودكان هوسبازى هستند كه يك عمر به بازى و سرگرمى پرداخته و از همه چيزى بى خبر مانده اند!
    دلا تا كى در اين كاخ مجازى كنى
    كنى مانند طفلان خاكبازى
    تشبيه زندگى دنيا به بازى و سرگرمى از اين نظر است كه بازيها و سرگرميها معمولاً كارهاى توخالى و بى اساس هستند كه از متن زندگى حقيقى دورند، نه پيروزى اش حقيقت دارد و نه شكستش ، زيرا پس از پايان بازى همه چيز به جاى خود باز مى گردد!
    بسيار ديده مى شود كه كودكان در بازى يكى را ((امير)) و ديگرى را ((وزير))، يكى را ((دزد)) وديگرى را ((قافله )) مى نامند، اماساعتى نمى گذرد كه نه خبرى از امير است و نه وزير ونه دزد ونه قافله و يا در نمايشنامه هايى كه به منظور سرگرمى انجام مى شود، صحنه هايى ازجنگ يا عشق يا عداوت مجسّم مى گردد، اما پس ‍ از ساعتى خبرى از هيچكدام نيست .
    دنيا به نمايشنامه اى مى ماند كه بازيگران آن ، مردم اين جهانند و گاه اين بازى كودكانه حتى افراد خردمند را به خود مشغول مى دارد، امّا چه زود پايان اين سرگرمى و نمايش اعلام مى گردد.(409)
    3 ((زينت )) به معناى آرايش و نمايشى است كه بيننده را مجذوب كند، مثلاً: آرايش در غذاهاى رنگارنگ ، لباسهاى فاخر گوناگون ، آپارتمانهاى آسمانخراش ،
    مركبهاى مدرن وآخرين سيستم و... ولى آنچه در اسلام مورد نكوهش واقع شده ، نمايش زينت و تجمّل پرستى است ، نه استفاده عادى از زيبايى هاى طبيعت و مواهب دنيا.
    خداوند متعال ، ((قارون )) را از اين جهت مذمّت نموده است كه با نمايش ثروت و تجملات خود، مردم سست ايمان را تحقير و مجذوب مال و ثروتش مى كرد و آن چنان صحنه خيره كننده ((نمايش زينت )) قلبشان را از جاى تكان مى داد كه آه سوزانى از دل مى كشيدند و مى گفتند: (... يَلَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَآ اءُوتِىَ قَرُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ ).(410)
    ((اى كاش ! همانند آنچه به قارون داده شده است ما نيز داشتيم ! به راستى كه او بهره عظيمى دارد!)).
    4 ((غيث )) به معناى باران است و آن را از آن جهت غيث گفته اند كه غياث و فريادرس خلق باشد.(411)
    5 كلمه ((كفّار)) در آيه مورد بحث طبق نظر اكثر مفسّران ، به معناى كشاورزان است ، نه افراد بى ايمان ، زيرا ((كفر)) در اصل به معناى پوشاندن است و چون كشاورز ((بذر)) را در زير خاك مى پوشاند، از اين رو به او كافر، يعنى پوشاننده بذر گفته شده است و به منكر حقّ هم از اين جهت كافر مى گويند كه حقّ را كتمان نموده و آن را مى پوشاند.
    در حقيقت آيه مورد بحث همانند آيه 29 ((سوره فتح )) مى باشد كه وقتى سخن از نموّ فراوان و شگفت آور گياه مى كند مى گويد: (يُعْجِبُ الزُّرّاعَ)؛ ((زارعان را به شگفتى در مى آورد)) كه به جاى كلمه ((كفّار))، ((زُرّاع )) گفته شده . ولى بعضى از مفسّران نيز احتمال داده اند كه منظور از ((كفّار)) در اينجا همان كافران نسبت به خداوند باشد، زيرا اعجاب كافران به زينت دنيا بيشتر است ، يعنى زارع كافر هنگامى كه طراوت و شادابى زراعت خود را مشاهده مى كند، شگفت زده به خود مى بالد و تمام توجّهش به محسوسات و خود زراعت است ، ولى زارع مؤ من وقتى رشد و نموّ فراوان زراعت خود را مى نگرد، فكرش متوجّه زارع حقيقى يعنى ((ربّالعالمين ))، پرورش دهنده همه عالم مى شود و قدرت پررودگار او را به شگفتى وا مى دارد، نه طراوت و شادابى گياهان . ولى
    عدّه اى از مفسّران معاصر مى گويند: اين تفسير چندان مناسب به نظر نمى رسد، زيرا مؤ من و كافر در اين شگفتى شريكند.(412)
    6 ((متاع )) به معناى هرگونه وسايل تمتّع و بهره گيرى است .
    اين كه دنيا را ((متاع الغرور))، يعنى كالاى فريب ناميده ، مفهومش اين است كه دنيا وسيله و ابزارى است براى فريبكارى ؛ هم فريب دادن خود و هم فريب دادن ديگران . البته دنيا كسى را فريب نمى دهد، اين انسان است كه فريب دنيا را مى خورد، زيرا فريب در جايى است كه چيزى را مخفى كنند، دنيا چيزى را پنهان نمى كند، رُك و صاف مى گويد: من محل تغيير و دگرگونى و بى ثباتى هستم ، پدران و اجداد و همه پيشينيان شما آمدند و چند صباحى مهمان من بودند و رفتند و شما هم خواهيد رفت ، من جايى براى سكونت دائمى افراد ندارم ، من ((گذرگاه )) هستم نه ((قرارگاه ))، من ((پل )) هستم نه ((منزل مسكونى )) و اين مطلب با صد زبان توسطّ خود عالم طبيعت و اولياى الهى بيان شده است . بنا بر اين دنيا براى كسانى ((كالاى فريب است )) كه از ديدگاه ((قرارگاه )) بدان بنگرند، ولى افرادى كه دنيا را ((گذرگاه )) مى دانند، نه تنها براى آنان متاع فريب نيست ، بلكه ((تجارتخانه )) پرسودى است كه نتيجه آن ، زندگى جاويد و سعادت ابدى است و در آيه مورد بحث بدان اشاره شده كه مى فرمايد: (... وَفِى ا لاَْخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَا نٌ ...)(413)؛ ((در سراى آخرت (انسانها از دو حال خارج نيستند): يا گرفتار عذاب شديدند و يا مشمول مغفرت و رضوان الهى ))؛ يعنى كسانى كه فريب خورده و دنيا را محل ((بازيچه ))، ((سرگرمى ))، ((تجمّل پرستى ))، ((تفاخر)) و ((فزون طلبى )) قرار داده اند، نتيجه كارشان ، جز عذاب و شكنجه چيز ديگرى نيست .
    ولى آنهايى كه دنيا را آن گونه كه هست به درستى شناخته اند و آن را وسيله و نردبانى براى رسيدن به ارزشهاى والاى انسانى و الهى قرار داده اند، ثمره و محصول عمرشان ، سعادت ابدى تواءم با رضايت و خوشنودى الهى است .
    36- مَثَل نور خدا و پف دهان





    امضاء


  17. Top | #39

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    36- مَثَل نور خدا و پف دهان


    ( يُرِيدُونَ لِيُطْفُِواْ نُورَ اللَّهِ بِاءَفْوَا هِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِى وَلَوْ كَرِهَ ا لْكَفِرُونَ# هُوَ الَّذِىَّ اءَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ ا لْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ ا لْمُشْرِكُونَ).(414)
    ((آنان مى خواهند نور خدارا بادهان خود خاموش سازند؛ ولى خدا نور خود را كامل مى كند هر چند كافران خوش نداشته باشند! او كسى است كه رسول خود را با هدايت و دين حقّ فرستاد تا او را بر همه اديان غالب سازد، هر چند مشركان كراهت داشته باشند)).
    مى بخواهند آنكه نور حقّ فرو
    با دهانهاشان نشانند از غلوّ
    يعنى از گفتار ناهموار زشت
    كه بر اهل حق كنند از بد سرشت
    نور خود كامل نمايد حقّ چنان
    كافران را گر چه هست اكراه از آن
    اوست آنكس كه فرستاد از وداد
    مر پيمبر بهر ارشاد عباد
    وانچه باشد مر هدايت را سبب
    بر طريق دين حقّ اندر طلب
    تا كند غالب به هر دين ، دين حق
    مشركان را گر چه هست اكراه و دق
    غالبيّت از طريق حجّت است
    نى زروى ازدهام و كثرت است
    مر حسين عليه السّلام او بود غالب بر يزيد
    گر چه از تيغ يزيد او شد شهيد(415)
    وجه تشبيه
    در اين آيه آيين خدا و قرآن مجيد و تعاليم اسلام به ((نور و روشنايى )) تشبيه شده و توطئه ها و تلاشهاى مذبوحانه دشمنان به دميدن و فوت كردن با دهان تشبيه گشته است كه آنها مى خواهند نور عالمتاب الهى را با پف كردن خاموش ‍ سازند.
    چقدر مضحك است كه انسان نور عظيمى همچون نور آفتاب را بخواهد با پف كردن خاموش كند!.(416)
    آنها خفّاشانى هستند كه گمان مى كنند اگر چشم از آفتاب فرو پوشند و خود را در پرده هاى ظلمت شب فرو برند، مى توانند به مقابله با اين منبع نور بر خيزند. زهى خيال باطل .
    شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
    رونق بازار آفتاب نكاهد
    خداوند متعال با اين تعبير و تشبيه كوتاه و رسا دشمنان دين اسلام را به شدّت تحقير و نقشه آنان را كور و ضعيف معرفى كرده است .
    ((تاريخ اسلام سند زنده اى است بر تحقّق عينى اين پيشگويى بزرگ قرآن ، چراكه از نخستين روز ظهور اسلام توطئه هاى گوناگون براى نابودى آن چيده شد:
    گاه از طريق سخريه و ايذاء و آزار دشمنان .
    گاه از طريق محاصره اقتصادى و اجتماعى .
    گاه از طريق تحميل جنگهاى گوناگون در ميدانهاى احد، احزاب ، حنين و ...
    گاه از طريق توطئه هاى داخلى منافقان .
    گاه از طريق ايجاد اختلاف در ميان صفوف مسلمين .
    گاه از طريق جنگهاى صليبى .
    گاه از طريق اشغال سرزمين قدس و قبله اوّل مسلمين .
    گاه از طريق تقسيم كشور عظيم اسلامى به بيش از چهل كشور.
    گاه از طريق برنامه تغيير خط و بريدن جوانان اسلام از فرهنگ كهن خويش .
    گاه از طريق نشر فحشا و وسائل فساد اخلاق و انحراف عقيده در ميان قشرهاى جوان .
    گاه از طريق استعمار نظامى و سياسى و اقتصادى .
    و گاه از طرق ديگر...)).
    ولى همانگونه كه خداوند اراده كرده است ، اين نور الهى روز به روز در گسترش ‍ مى باشد و دامنه اسلام هر زمان نسبت به گذشته وسيع تر مى شود، و آمار نشان مى دهد كه جمعيّت مسلمانان جهان على رغم تلاشهاى مشترك ((صهيونيستها)) و ((صليبى ها)) و ((ماترياليستهاى شرق )) رو به افزايش است ، آرى آنها پيوسته مى خواهند كه نور خدا را خاموش سازند، ولى خداوند اراده ديگرى دارد، ((و اين يك معجزه جاودانى قرآن است )).
    قابل توجه اينكه اين مضمون دوبار در آيات قرآن مجيد ذكر شده با اين تفاوت كه در يك مورد (يُرِيدُونَ اءَنْ يُطْفِؤُا) آمده است (توبه / 32)، ولى در اينجا (يُرِيدُونَ لِيُطْفُِواْ) مى باشد.
    ((راغب )) در ((مفردات )) در توضيح اين تفاوت مى گويد:
    آيه نخست اشاره به خاموش كردن بدون مقدمه است ، ولى دوّمى اشاره به خاموش كردن با توسّل به مقدّمات است ؛ يعنى خواه آنها مقدّمه چينى كنند يا نكنند قادر به خاموش كردن نور الهى نيستند ...
    تعبير به (اءَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ ا لْحَقِّ) به منزله بيان رمز پيروزى و غلبه اسلام است ، زيرا در طبيعت ((هدايت )) و ((دين حقّ)) اين پيروزى نهفته است ، اسلام و قرآن نور الهى است و نور هر جا باشد آثار خود را نشان مى دهد و مايه پيروزى است و كراهت مشركان و كافران نمى تواند سدّى در اين راه ايجاد كند.
    جالب اينكه اين آيه نيز با مختصر تفاوتى سه بار در قرآن مجيد آمده :
    يك بار در سوره توبه (آيه 32) و يك بار در سوره فتح (آيه 38) و يك بار در همين سوره صفّ.
    ولى نبايد فراموش كرد كه اين تكرار و تاءكيد در زمانى بود كه هنوز اسلام در جزيره عربستان جا نيفتاده بود، تا چه رسد به نقاط ديگر جهان ، امّا قرآن در همان وقت مؤ كّدا روى اين مساءله تكيه كرد و حوادث آينده صدق اين پيشگويى بزرگ را ثابت نمود و سرانجام اسلام هم از نظر منطق و هم از نظر پيشرفت عملى بر مذاهب ديگر غالب شد، و دشمنان را از قسمتهاى وسيعى از جهان عقب زد و جاى آنها را گرفت و هم اكنون نيز در حال پيشروى است .
    البتّه مرحله نهايى اين پيشروى به عقيده ما با ظهور ((حضرت مهدى ارواحنا فداه تحقق مى يابد كه اين آيات خود دليلى بر آن ظهور عظيم است )).(417)




    امضاء


  18. Top | #40

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    37- مَثَل دراز گوش


    (مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُواْ التَّوْرَلةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ ا لْحِمَارِ يَحْمِلُ اءَسْفَارًا(418) بِئْسَ مَثَلُ ا لْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بَِايَتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِى ا لْقَوْمَ الظَّلِمِينَ ).(419)
    ((كسانى كه مكلّف به تورات شدند، ولى حق آن را ادا نكردند، مانند درازگوشى هستند كه كتابهايى حمل مى كند، (آن را بر دوش مى كشد اما چيزى از آن نمى فهمد!) گروهى كه آيات خدا را تكذيب كردند، مثال بدى دارند، و خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى كند)).
    در مثل آنان كه بر تورات چند
    بار كرده گشته اند اندر پسند
    حمل آن را پس نكردند آن كسان
    آن چنانكه بود حقِّ حمل آن
    بر مثال آن حمارى كز عتاب
    مى نمايد حمل اسفار و كتاب
    بى خبر از پشت خويش آن بى تميز
    كآنچه در بار است مى باشد چه چيز
    بد بود مانا مثال آن گروه
    كه به آيات خداوند از وجوه
    آن كسان تكذيب كردند از گمان
    راه ننمايد خدا بر ظالمان (420)
    وجه تشبيه
    خداوند متعال در اين آيه ، قوم از خود راضى ((يهود)) را كه تنها به نام تورات يا تلاوت آن قناعت كردند، بى آنكه در محتواى آن انديشه كنند و عمل نمايند، به ((دراز گوشى تشبيه كرده )) كه كتابهايى بر پشت آن حيوان بار كنند، و او از كتاب چيزى جز سنگينى احساس نمى كند، و برايش تفاوت ندارد كه سنگ و چوب بر پشت دارد يا كتابهايى كه دقيق ترين اسرار آفرينش و بهترين برنامه هاى زندگى در آن است .
    وجه شباهت ((حماقت و نادانى )) است كه اين حيوان در اين جهت ضرب المثل خاصّ و عام است .(421)
    ((اين گويا ترين مثالى است كه براى ((عالم بى عمل )) مى توان بيان كرد كه سنگينى مسؤ وليت علم را بر دوش دارد بى آنكه از بركات آن بهره گيرد. و افرادى كه با الفاظ قرآن سر و كار دارند، ولى از محتوا و برنامه عملى آن بى خبرند، مشمول همين آيه اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه ((يهود)) با شنيدن آيات نخستين اين سوره و مانند آن كه از موهبت بعثت پيامبرصلى اللّه عليه و آله و سلّم سخن مى گويد، گفته باشند كه ما نيز اهل كتابيم ، و مفتخر به بعثت ((حضرت موسى كليم )) هستيم ، قرآن در پاسخ آنها مى گويد: چه فائده ؟ كه دستورهاى ((تورات )) را زير پا نهاديد و آن را در زندگى خود هرگز پياده نكرديد.
    ولى به هر حال هشدارى است به همه مسلمانان كه مراقب باشند سرنوشتى همچون يهود پيدا نكنند، اين فضل عظيم الهى كه شامل حال آنها شده ، و اين ((قرآن مجيد)) كه بر آنها نازل گرديده ، براى اين نيست كه تنها در خانه ها خاك بخورد، يا به عنوان ((تعويذ چشم زخم )) حمايل كنند، يا براى حفظ از حوادث به هنگام سفر از زير آن رد شوند، يا براى ميمنت و شگون خانه جديد همراه ((آيينه )) و ((جاروب )) به خانه تازه بفرستند، و تا اين حدّ آن را تنزّل دهند، و يا آخرين همّت آنها تلاش و كوشش براى تجويد و تلاوت زيبا و ترتيل و حفظ آن باشد، ولى در زندگى فردى و اجتماعى كمترين انعكاسى نداشته باشد و در عقيده و عمل از آن اثرى به چشم نخورد)).(422)
    عالم بى عمل
    ((بدون شك تحصيل علم ، مشكلات فراوانى دارد، ولى اين مشكلات هر قدر باشد در برابر بركات حاصل از علم ناچيز است ، بيچارگى انسان روزى خواهد بود كه زحمت تحصيل علم را بر خود هموار كند، امّا چيزى از بركاتش عائد او نشود، درست بسان چهارپايى است كه سنگينى يك بار كتاب را به پشت خود احساس مى كند، بى آنكه از محتواى آن بهره گيرد)).(423)
    در بعضى از تعبيرات ، عالم بى عمل به ((ابر بى باران ))، و ((درخت بى ثمر)) و ((كمان بى زه )) (يعنى تفنگ بى فشنگ ) تشبيه شده است ، چنانكه گفته اند:
    ((اَلْعِلْمُ بِلا عَمَلٍ ،كَالسَّحابِ بِلا مَطَرٍ وَكَالشَّجَرِ بِلا ثَمَرٍ وَكَالْقَوْسِ بِلا وَتَرٍ)) و مانند اين تشبيهات كه هر كدام بيانگر گوشه اى از سر نوشت شوم عالم بى عمل است .
    سعدى در اين باره مى گويد:
    ((دو كس رنج بيهوده بردند و سعى بى فايده كردند يكى آنكه گردكرد و نخورد و ديگر آنكه علم آموخت و عمل نكرد)).(424)
    ((هر كه علم خواند و عمل نكرد بدان ماند كه گاو راند و تخم نيافشاند)).(425)
    اصولاً از بعضى از روايات استفاده مى شود كه عالم بى عمل ، شايسته نام عالم نيست ، چنانكه رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى فرمايد:
    ((لا يَكُونُ الْمَرْءُ عالماً حَتّى يكُونَ بِعِلْمِهِ عاملاً؛(426) انسان آنگاه عالم است كه به علمش عمل كند)).
    امام على عليه السّلام مى فرمايد:
    ((الْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ ،فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ ،وَالْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فإِنْ اءَجابَهُ وَإِلاّ ارْتَحَلَ عَنْهُ؛(427) علم با عمل تواءم است ، پس هر كس چيزى را مى داند، بايد به آن عمل كند و علم فرياد مى زند و عمل را به سوى خود دعوت مى كند؛ اگر به او پاسخ مثبت داد از آن علم سود برده مى شود و الاّ، از آنجا كوچ مى كند)).
    از امام سجادعليه السّلام نيز روايت شده كه مى فرمايد:
    (( وما العلم باللّه و العمل إ لاّ إ لفان مؤ تلفان ، فمن عرف اللّه خافه ، وحثّه الخوف على العمل بطاعة اللّه ، وإ نَّ اءرباب العلم و اءتباعهم الّذين عرفوا اللّه فعملوا له و رغبوا اليه )).(428)
    ((علم و عمل دو دوست صميمى يكديگرند، بنا بر اين هر كس خدا را بشناسد از (مخالفت در برابر دستورات ) او مى ترسد، و همين ترس او را به عمل و اطاعت خدا وا مى دارد، و عالمان حقيقى كسانى هستند كه خدا را به خوبى شناخته اند و به مقتضاى علمشان عمل مى كنند و به سوى او رغبت دارند)). چنانكه خداوند مى فرمايد: (...إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ ا لْعُلَمََّؤُاْ...)(429)؛ ((همانا از ميان بندگان خدا، تنها دانشمندان از او مى ترسند)).
    امام صادق عليه السّلام نيز در مورد كلمه (ا لْعُلَمََّؤُاْ) فرمود:
    ((يعنى بالعلماء مَن صَدّق قوله فعله و مَن لم يصدق فعله قوله فليس ‍ بعالم )).(430)
    ((عالم كسى است كه گفتارش با عملش هماهنگ باشد و كسى كه كردارش ‍ گفتارش را تصديق نكند، عالم نيست )).
    سعدى هم با اقتباس و استفاده از اين آيات و روايات مى گويد:
    علم چندانكه بيشتر خوانى
    چون عمل در تو نيست نادانى
    نه محققّ بود نه دانشمند
    چارپايى بر او كتابى چند
    آن تهى مغز را چه علم و خبر
    كه بر او هيزم است يا دفتر(431)
    امام خمينى قدّس سرّه در اين باره مى فرمود:
    ((علمى كه تربيت در او نباشد، تزكيه در او نباشد، اين علم فايده ندارد، همانطورى كه اگر الاغ و حمار، اگر چنانچه الاغ به بار او كتاب باشد، هر كتابى باشد، كتاب توحيد باشد، كتاب فقه باشد، كتاب انسان شناسى باشد، هر چه باشد، در بار او باشد و به دوش او باشد چطور فايده ندارد و آن حمار از او استفاده نمى كند، آنهايى هم كه انبار علم در باطنشان هست و باطنشان تمام علوم را فرض كنيد، تمام صناعات را، تمام تخصصات را داشته باشند، لكن تربيت و تزكيه نشده باشند، آنها هم آن علومشان براى آنها فايده ندارد بلكه بسيارى از اوقات مضر است ...
    چه بسا عالمانى كه براى بشر تباهى هديه مى آورند، آنها از جهال بدتر هستند و چه بسا متخصصانى كه براى بشر هلاكت ايجاد مى كنند، تباهى ايجاد مى كنند، آنها از مردم عامى بدتر هستند ضررشان بيشتر است ، همان است كه قرآن فرمود كه ((كمثل الحمار)) و از آن هم بالاتر اينكه موجب صدمه به ديگران مى شود...
    ميزان علم را خداى تبارك و تعالى به وسيله انبيا ذكر فرموده است و واقع مطلب همين است كه ((العلم نورٌ)) علم نورى است كه خدا در قلوب مردم او را وارد مى كند، اگر نورانيت آورد، براى انسان اين علم است و اگر چنانچه حجاب شد براى انسان ، آن علم نيست ، آن حجاب است ((العلم هو الحجاب الاكبر)).(432)
    البتّه همان گونه كه علم بى عمل بى فائده ، بلكه مضرّ است ، عمل بدون علم نيز بى ثمر است .
    چنانكه پيامبر گرامى اسلام در اين باره مى فرمايند:
    ((مَن عَملَ على غيرِ عِلمٍ كان ما يفسده اءكثر مّما يصلح ؛(433) هر كس بدون علم عمل نمايد، فسادش بيشتر از اصلاح است )).
    صاحب كتاب ((تفسير امثال القرآن )) در ذيل تمثيل آيه مورد بحث مى نويسد:
    ((امروزه كه اغلب مردم از معنويّات رو بر تافته و بيشتر به مادّيات و عوامل ظاهرى روى آورده اند، مرسوم چنين است : كه در منازل يكى از وسائل مبلمان و زينت سالنها و ويترن هائى است زيبا كه در آن دوره هايى از كتابهاى نفيس از قبيل تفاسير قرآن مجيد، دائرة المعارف ، كتابهاى لغت به زبانهاى مختلف با قطعهاى برابر و جلدهاى رنگارنگ چيده شده ، بدون آنكه صاحبان خانه ها و ساكنان منازل توانايى علمىِ استفاده از آن را داشته باشند و يا آن كه مختصر اشتياقى براى مطالعه آنها نشان دهند. اين كتابهاى مفيد كه در حقيقت محبوس ‍ شده و ديگران هم كه سواد كافى و علاقه براى خواندن آنها را دارند از توفيق مطالعه آنها محرومند و فقط براى خود نمايى و تظاهر تهيه شده است )).(434)





    امضاء


صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi