کی میرسم به لذتِ در خواب دیدنت؟
سخت است سخت... از لب مردم شنیدنت...
نامت را فراوان بر زبان میآورند در این شهر...
صدایت میزنند...
نامت را قاب میکنند روی دیوارها...
نامت را آذین میبندند در کوچهها و معبرها...
نامت را به یکدیگر میگویند
و من چه بسیار نام تو را شنیدهام ای مهربان!
اما دریغا که دیدارت را هرگز...
گفتهاند تو را نمیتوان دید با این چشمهای بیهودگى...
گفتهاند از پیشرویمان میگذرى،
اما نمیشناسیمت با این نگاههای غافل...
اما ای کاش در خواب, راهی به تماشای تو داشتم.
ای کاش شمیم پیراهنت از خوابم گذر کند
تا بیداریام را به عطر پیرهن یوسف بیناتر کنم.
خواب دیدن تو به تمام بیداریها،
به تمام عمر میارزد.
خواب تو را دیدن عین بیداری است
و بیداریِ تو را ندیدن خواب است...
غفلت است...
از خوابم گذر کن
مثل نسیم بهارهای که شکوفهها را به لبخند فرا میخواند.
مثل شفای ناگهانی که درد را بر باد میدهد.
مثل معجزه بیبدیلی که ایمان را نو میکند.
از خوابم گذر کن تا چشمان گنهکارم
به یمن رؤیت تو بخشوده شوند
و تقوای خویش را از سر بگیرند.
حس میکنم گویا هزار سال است که دوستت داشتهام.
انگار هزار سال است که به تو، به آمدنت دل بستهام.
انگار هزار سال است که خدا مرا به پای انتظار تو نشانده
و هنوز تو را نیاورده است.
آرى, به راستى, هزار سال است که تو را دوست دارم...
که تو را دوست داریم... که برایت دلتنگیم...
منتظریم و تنها آه میکشیم.. خسته میشویم،
ناله میکنیم و سجادهها تنها انتظارمان را میدانند
و تسبیحها و نذرها عمق درد ما را دیدهاند
و سهشنبهها بیقرارترمان میکند
و جمعهها دلهایمان را به آتش میکشند.
هر روزی که آغاز میشود و به پایان میرسد
یا شبیه بغض سهشنبه است یا پر از اندوه جمعه... .
![]()






نقل قول



















