صفحه 4 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 68

موضوع: قصه ها و آیه ها

  1. Top | #31

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    کشتی نوح

    و به درستی که نوح را بر قومش فرستادیم، گفت: «ای قوم من، خدای یکتا را بپرستید. شما را خداوندی جز او نیست. آیا پروا نمی کنید؟» مهتران قومش که کافر بودند، گفتند: «این مرد انسانی همانند شماست. می خواهد بر شما برتری جوید. اگر خدا می خواست، فرشتگانی را می فرستاد. ما هرگز چنین چیزی در روزگار نیاکانمان نشنیده ایم». (مؤمنون: 23 و 24)
    همان طور که حدس زدید، این هفته با داستان حضرت نوح علیه السلام که از پیامبران اولوالعزم الهی است، در خدمتتان هستیم. به خاطر دارید که گفتیم داستان های قرآن فرضی و خیالی نیست و صحنه های واقعی را برای عبرت آیندگان به تصویر می کشد.
    ***


  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #32

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    نور ماه آن شب درخشان تر می تابید. زیر تک درختی، پیرمردی کهن سال و سپیدموی نشسته بود و با خدای خود راز و نیاز می کرد: «پروردگارا! سال های دراز است که قوم خود را شب و روز به سوی تو می خوانم، ولی دعوت من هیچ سودی نداشته است. بت پرستان گاه انگشتان خود را در گوش هایشان فرو می برند و جامه بر سر می کشند و گاه سخنانم را به تمسخر می گیرند و بر گمراهی اصرار می ورزند.» (نوح: 5 - 9) در همین حال، نسیم وحی الهی بر او وزید: «ای نوح! به جز آنان که به تو گرویدند، دیگر کسی به تو ایمان
    ص: 32
    نمی آورد. بنابراین، از کفر و عصیان آنها غمگین نباش. کشتی ای را زیر نظر ما بساز و درباره این ستم کاران سخن نگو که همه آنها دچار عذاب خواهند شد». (هود: 37)
    صبح آن روز مردم دیدند که نوح ابزار ساختن یک کشتی را آماده می کند. او چون پدری مهربان باز هم به آنها هشدار داد، ولی هر کس که از کنار او می گذشت، به تمسخر او می پرداخت: «چه شده است نوح؟ تو پیش تر گمان می کردی پیامبر هستی، حال چرا نجار شده ای؟»
    دیگری گفت: «در بیابان خشک می خواهی کشتی بانی کنی؟»
    نوح بردبارانه سکوت می کرد و گاه با بزرگواری و گذشت پاسخ می داد:
    «شما امروز ما را تمسخر می کنید، ولی به زودی این ما هستم که شما را سرزنش خواهیم کرد».

  4. Top | #33

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    از خداوند به نوح وحی رسید: «چون فرمان ما صادر شد و نشانه های عذاب پدیدار گشت، به سوی کشتی خود رهسپار شو و از میان قوم و خاندان خویش هر کس را که به تو گرویده، در کشتی بنشان و از هر موجودی که روی زمین وجود دارد، یک جفت فراهم کن». (هود: 40)
    سرانجام زمان موعود فرا رسید. باران شدیدی باریدن گرفت. آب ها جاری شد. چشمه ها به جوش آمد و سیل، تپه ها و بلندی ها را فراگرفت. مردم هراسان به این سوی و آن سوی می دویدند. نوح را دیدند که با شتاب، یاران مؤمن خود را فراخواند و گفت:
    «بر کشتی سوار شوید که به نام خدا به راه می افتد و به نام خدا می ایستد». (هود: 41)
    کشتی نوح در میان امواج خروشان آب حرکت کرد و ایمان آورندگان از رستگاری و نجات خود خشنود بودند. در این حال، نوح، فرزند خود، _کنعان_ را دید که از امواج می گریزد و به سوی کوه می رود. ندا داد: «فرزندم با ما سوار شو و از کافران نباش». (هود: 42)
    ص: 33
    کنعان گفت: «من بر سر کوهی می روم که مرا از آب نگه می دارد».
    نوح که اندوه نادانی پسر، گلویش را در هم فشرده بود، پاسخ داد: «امروز هیچ نگه دارنده ای از فرمان خداوند نیست، مگر کسی را که خداوند بر او رحم کند». (هود: 43)
    ناگهان موج عظیمی میان آن دو حایل شد و نوح دیگر فرزند خود را ندید. او غمگین به خداوند پناه برد و گفت:
    «خداوندا! فرزند من از خاندان من است». (هود: 45)
    خطاب رسید: «ای نوح! فرزند تو از خاندان تو نیست؛ زیرا جهل و عناد بر او چیره شده است.» (هود: 46) آنها که دعوت تو را اجابت کرده اند، از خاندان تو هستند و کسانی که گفتار خدایت را دروغ پنداشته اند، از شفاعت تو محرومند.

  5. Top | #34

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    نوح ناگهان به خود آمد و دست به دعا برداشت:
    «بار خدایا! به تو پناه می برم از آنکه سؤال کنم و از تو چیزی بخواهم که مرا به آن علمی نیست و اگر مرا نیامرزی و مورد رحمت خود قرار ندهی، از زیان کاران خواهم بود». (هود: 47)
    وقتی طومار زندگی مخالفان نوح در هم پیچیده شد، آب ها در زمین فرو رفت. کشتی نوح به سلامت بر فراز کوهی قرار گرفت. سپس به نوح خطاب شد: «با سلامتی بر زمین فرود آی، تو و آن کس که به تو ایمان آورده، پایین بیایید که برکت و رحمت خدا شامل حالتان خواهد شد».
    داستان حضرت نوح علیه السلام در سوره های متعدد از جمله سوره نوح، مؤمنون و هود آمده است.


  6. Top | #35

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    معصیت کاران روز شنبه

    خداوند در بخشی از آیات قرآن از اقوامی که به صورت های مختلف در برابر او ناسپاس بوده اند، انتقاد می کند و برخی از نافرمانی های اقوام را به صورت حکایاتی
    ص: 34
    عبرت انگیز برای آیندگان بیان می کند. داستانی که این هفته برایتان انتخاب کرده ایم، درباره نافرمانی گروهی از قوم بنی اسرائیل است. توجه فرمایید:
    انوار طلایی و آتشین خورشید کم کم جای خود را به ظلمت شب می سپرد و از صفحه آسمان محو می شد. مثل این بود که در دورترین نقطه دریا، خورشید در حال فرو رفتن است و دریای آرام، با امواجی که گاه گاه به جلو می آمد و می خروشید، حکایت از رازهایی بزرگ داشت. در این حال، در گوشه ای از ساحل، صدای بحث و گفت وگو به گوش می رسید. ناگهان مردی از میان جمع برخاست و گفت:
    «نه، نباید این کار را انجام دهیم. این کار برخلاف امر خداوند است».
    یکی از دوستان دست او را گرفت، به سرعت سر جایش نشاند و با تندی گفت:
    «چرا نباید این کار را بکنیم؟ با این نقشه ما دیگر برای صید ماهی رنج نمی کشیم».
    دیگری گفت:
    «راست می گوید. تو بسیار دیده ای که روزهای شنبه ماهی ها فراوان هستند و به نزدیک ساحل می آیند، ولی روزهای دیگر، ماهی ها در دل دریا فرو می روند و ما اگر خیلی تلاش کنیم، تنها چند ماهی می توانیم صید کنیم».
    مرد پاسخ داد:
    «اما خداوند از ما خواسته است که روزهای شنبه صید نکنیم. حال اگر شکیبایی خود را از دست بدهیم، فرمان خداوند را نادیده گرفته ایم».
    فردی که نقشه را طرح کرده بود، با صدای بلندی گفت: «بسیار خوب، ما هم روز شنبه صید نمی کنیم. با این حال، نهرهایی را جدا می کنیم که ماهی ها روز شنبه آزادانه از آن بگذرند و وقتی که می خواهند به دریا برگردند، نهر را می بندیم و راه خروج آنها را می بندیم. سپس، روز یک شنبه آنها را صید می کنیم».
    مرد با هشیاری گفت: «اینها ترفندی بیش نیست. حتماً این ماهی ها به امر خداوند در این روز به سوی ما می آیند تا ایمان ما آزمایش شود. می دانید که در گذشته نیز
    ص: 35
    خداوند افراد نافرمان را هلاک ساخته یا به عذاب دچارشان کرده است. سال ها قبل موسی بن عمران به بنی اسرائیل تعلیم داده بود که در ایام هفته یک روز را به عبادت خدا اختصاص دهند و کارهای دنیا و خرید و فروش را تعطیل کنند. بنی اسرائیل خودشان خواستند که این روز، شنبه باشد. از آن زمان به بعد، این روز در میان ما محترم است و کسی به کارهای دنیوی و صید ماهی دست نمی زند. حالا ما مردمی که در کنار دریا زندگی می کنیم، به خاطر صید بیشتر و طمع در مال دنیا، می خواهیم حرمت این روز را بشکنیم. من با کار شما موافق نیستم و از شما جدا می شوم، ولی قبل از آن به شما می گویم که از این نافرمانی دست بردارید».
    دوستان وی بدون توجه به نصایح او گفتند: «از زمان حضرت موسی علیه السلام سال ها می گذرد. اینک، دوران پیامبری داوود است. علاوه بر آن، بر اساس این برنامه، ما همچنان روز شنبه را به عبادت و نیایش با خداوند می گذرانیم و صیدی نداریم».

  7. Top | #36

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    ***
    یکی از بزرگان قوم همراه با یارانش به کنار دریا آمد. آرام نشست و به امواج زیبا نگریست. او از اینکه می دید هر چه زمان بیشتری می گذرد، تخلف کنندگان به کار خود راضی تر و در نافرمانی خداوند پابرجاتر می شوند، ناراحت بود. پس از مشورت با همراهانش، برخاست و برای چندمین بار نزد دوستان فریب کار خود رفت و گفت: «شیطان در فریب انسان خیلی زود موفق می شود. ما باز هم از شما می خواهیم که از این حیله دست بردارید».
    چند نفر که شاهد نصایح او بودند، جلو رفتند و گفتند: «برای چه گروهی را که خدا هلاکشان می کند یا عذابی سخت به آنها می رساند، پند می دهید؟ بهتر است سکوت کنید و مثل ما به کار خود مشغول باشید».
    آن مرد در پاسخ گفت: «پند دادن ما عذرخواهی به پیشگاه پروردگار است و به این امید که شاید آنها پرهیزکاری کنند».
    ص: 36
    آیات 165 و 166 سوره _اعراف _نتیجه این داستان را چنین شرح می دهد: «و چون تذکراتی را که به آنها داده شده بود، فراموش کردند، نهی کنندگان از بدی را رهایی بخشیدیم و کسانی را که ستم کرده بودند، به خاطر عصیانشان، به عذابی سخت دچار کردیم. وقتی از آنچه نهی شده بودند، سرپیچی کردند، به آنها گفتیم به شکل میمون ها در آیید و طرد شوید».
    مردم مؤمن «ایله» از اینکه مورد رحمت خداوند قرار گرفته بودند، خدای را سپاس گفتند و از تلاش خود برای هدایت گمراهان خرسند بودند؛ زیرا در این عذاب، آنهایی که سکوت اختیار کرده بودند یا بی اعتنا بودند، به دلیل امر به معروف و نهی از منکر نکردن، همراه با گناه کاران مجازات شدند.
    مریم، بانوی برگزیده خداوند (1)
    _حنه_ رنگ بر چهره نداشت. با ناراحتی لب های خود را می گزید. زیر لب غم درونش را آشکار کرد و گفت: «پروردگارا، من نذر کرده بودم که فرزندم را به خدمت تو بگمارم، ولی اینک او دختر است. نام او را «مریم» می گذارم. او و فرزندانش را از شر شیطان در امان بدار».
    زن _عمران_ هنوز دعایش تمام نشده بود که پیامبر خدا، _زکریا_، با شادمانی وارد شد: «بشارت باد به تو حنه. خدای تعالی فرمود که دخترت را برای خدمت قبول کرده است و خبر داد که پروردگار نسبت به آنچه داده، داناتر است.» در این حال، برق شادی در چشمان حنه درخشید.
    سیمای مریم چنان معصوم و پاک بود که خدمت گزاران بیت المقدس برای تکفل (سرپرستی) او بر هم دیگر پیشی می گرفتند. یکی می گفت: «من از او مثل فرزند خود نگاه داری خواهم کرد.» دیگری می گفت: «تو همیشه در معبد نیستی، ولی من تقریباً شب و روز اینجا هستم. من از او مراقبت می کنم».
    زکریا به جمع آنان پیوست و گفت: «مریم، خویشاوند من است و من پیامبر خدا هستم. من خود از این دختر سرپرستی خواهم کرد».
    ص: 37
    در جمع کاهنان کسی جلو آمد و گفت: «بیش از این بحث نکنید، چوب های قرعه را در آب بیندازید. چوب هر کسی که روی آب بماند، نگه داری این کودک را به او واگذار می کنیم».
    خدمت گزاران معبد یک صدا گفتند: «پیشنهاد بسیار خوبی است».
    آنها همه در کنار آب منتظر ماندند، یک باره چهره های شان درهم کشیده شد. با تعجب دیدند که چوبی که روی آب مانده، متعلق به زکریاست.
    مثل اینکه خداوند خواسته بود این کودک از همان آغاز در محیطی روحانی و در مکتب پیامبر خدا پرورش یابد.
    زکریا که خود نیز فرزندی نداشت، با خوش حالی گفت: «اینک در جایی بلند از معبد، حجره ای برای او می سازم و چون جان از او مراقبت می کنم».

  8. Top | #37

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    ***
    هر چه مریم بزرگ تر می شد، بر معنویت و روحانیت او افزوده می شد. عفاف و پاکدامنی او زبانزد همگان بود. یک روز که مریم در حال عبادت بود، ندایی شنید که می گفت: «ای مریم! خداوند تو را برگزید و پاکیزه ساخت و بر زنان جهان برتری داد، ای مریم! از پروردگارت اطاعت کن، سجده کن و با نمازگزاران نماز بخوان». (آل عمران: 42 و 43)
    مریم می دانست که کاهنان حضور او را در میان خود ممنوع کرده اند. با این حال، نتوانست امر خداوند را نادیده بگیرد. برخاست و به محل برگزاری عبادت رفت و به همراه حاضران نماز گزارد. ناگهان سرها به عقب برگشت و چشم ها خیره شد. یکی از کاهنان از فرط خشم، مریم را به باد ناسزا گرفت و او را از آن مکان بیرون راند.
    یوسف که از یاران زکریا بود، نزد او رفت و گفت: «کجا هستی زکریا؟ چند روزی است که به معبد نیامده ای».
    - «مگر چه شده است؟»
    - «مریم را چنان آزرده اند که جسم نحیفش به سختی در رنج است. حتی غذای
    ص: 38
    کافی را از او دریغ داشته اند؛ زیرا مریم با کاهنان نماز گزارده است!».
    زکریا شتابان به سوی مریم رفت. از پشت در، صدای شیرین مناجات او به گوش می رسید. آرام وارد شد. از آنچه می دید، متعجب شد و پرسید: «مریم! این میوه های رنگارنگ از کجاست که نزد تو می بینم؟»
    مریم، پاسخ داد:
    «این نعمت ها را خدا داده است. خداوند هر که را خواهد، روزی بی حساب می دهد». (آل عمران: 37)
    سخن مریم جرقه ای بود که قلب زکریا را روشن کرد. شتاب زده بازگشت و با خود گفت:
    «خداوندا، من پیامبر تو هستم، ولی مریم مرا تذکر می دهد. به راستی که تو روزی بی حساب می دهی. پس مرا نیز از جانب خود فرزندی پاکیزه عطا کن».
    زکریا در محراب عبادت ایستاده بود که فرشتگان ندایش دادند: «خداوند تو را به فرزندی به نام یحیی بشارت داد». (آل عمران: 38 و 39)
    مریم، بانوی برگزیده خداوند (2)
    حضرت عیسی علیه السلام فرزند مریم، از پیامبران بزرگ الهی است. او تولدی داشت و چون دیگر پیامبران الهی برانگیخته شد تا انسان ها را به رستگاری و سعادت برساند. قرآن کریم از حضرت عیسی علیه السلام به قداست و بزرگی یاد می کند، مریم مادر گرامی وی را می ستاید و زندگی حیرت انگیز او را به صورت داستانی زیبا بیان می کند.

  9. Top | #38

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    ***
    نجابت و پاکی مریم چنان مردم را مسحور کرده بود که دردمندان برای طلب حاجت نزدش می شتافتند. آن روز نیز مریم برای مردم دعا کرد. سپس به جانب شرقی معبد در تپه های کنار شهر رفت. او طبیعت زیبای آن منطقه را دوست داشت و هر وقت که فرصت می یافت، بدانجا می رفت. هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که مریم احساس
    ص: 39
    کرد کسی در برابرش ایستاده است. با نگرانی برخاست و گفت: «از تو به خدای رحمان پناه می برم که پرهیزکار باشی.» جوان پاسخ داد: «من فرستاده پروردگار تو هستم تا تو را پسری پاکیزه ببخشم».
    مریم غمگین و شگفت زده گفت: «از کجا مرا فرزندی باشد، در حالی که هرگز مردی با من تماس نداشته است و من نیز از بدکاران نبوده ام».
    جوان لبخندی زد و گفت: پروردگار تو چنین گفته است: این امر برای من آسان است. ما می خواهیم این پسر، آیت و رحمتی از جانب خدا برای مردم باشد.» (مریم: 16 - 21)

  10. Top | #39

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    کم کم رفتار مریم برای زکریا و همسرش عجیب می نمود. او به بهانه های مختلف خود را از همه پنهان می کرد. غبار غم بر چهره اش نشسته بود و دیگر کسی لبخند شیرینش را نمی دید. یک روز زکریا شتابان به خانه آمد. از همسرش پرسید: «آیا مریم به اینجا آمده است؟»
    - «نه، امروز قرار نبود که او به خانه بیاید».
    - «از صبح که رفته، به معبد بازنگشته است».
    - «بهتر است به دنبال او برویم».
    پاسی از شب گذشته بود که زکریا خسته و ناامید به خانه بازگشت. چشمان نگرانش نشان می داد که هیچ اثری از مریم نیافته است.

  11. Top | #40

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    ***
    مریم آخرین ماه بارداری را می گذراند. او در حالی که از درد به خود می پیچید، در بیابانی گرم و سوزان زیر درخت خرمای خشکی پناه برد و زیر لب زمزمه کرد: «خداوندا، بر من رحم کن. خاندان من پاک و باتقوا بوده اند. یاری ام کن تا بتوانم در برابر تهمتی که بر من وارد می شود، شکیبایی کنم».
    در این حال، به همراه دردی شدید، صدای روح بخش فرشته ای را شنید:
    «ای مریم! غمگین نباش. نگاه کن، خداوند زیر پایت نهری روان کرده است.» مریم
    ص: 40
    هنوز به خود نیامده بود که باز هم به او خطاب شد: «این درخت خشکیده را به سوی خود تکان ده. خواهی دید که خرمای تازه بر تو می افشاند. از این خرما بخور و از آن آب بیاشام و خشنود و آسوده دل باش. اگر کسی را دیدی، هیچ سخن نگو و با اشاره بفهمان که امروز را برای پروردگار روزه سکوت گرفته ای».
    مریم ابتدا شگفت زده شد، ولی وقتی از خاطرش گذشت که بارداری او نیز به امر پروردگار و به طور غیرطبیعی بوده است، آرامش یافت. چند خرما چید و خورد، از آب نوشید و قدری استراحت کرد. (مریم: 22 - 26) سپس نوزاد دلبند خود را در آغوش گرفت و به سوی مردم به راه افتاد.
    زکریا سرگرم نجاری بود و سخت کار می کرد. یک باره یوسف بر او وارد شد و گفت: «زکریا، مریم آمده است، ولی...».
    - ولی چه؟
    - «او تنها نیست. کودکی در آغوش دارد».

صفحه 4 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi