صفحه 4 از 17 نخستنخست 1234567814 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 165

موضوع: دولت کریمه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

  1. Top | #31

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    14008
    نوشته
    5,833
    تشکر
    1,193
    مورد تشکر
    1,317 در 375
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    داستانى را كه مى آوريم نمونه اى از آن هاست :

    «مردى لاشه سگ خويش را در قبرستان مسلمين مدفون ساخت . مردمان برآغاليدند ، وى را بگرفتند سخت بكوفتند و نيمه جان به قاضى بردند .
    قاضى به جهت سابقه عداوتى كه با او داشت ، نشاندنِ آتش فتنه را به سوختن او فرمان داد . مرد الحاح كرد كه : مرا سخنى مانده است ، اگر قاضى اجازت فرمايد بگويم . قاضى رخصت داد .
    گناهكار گفت : چون اجل سگ برسيد امرى عجيب پديد گشت . يعنى به ناگاه مُهر زبانِ حيوانِ صامت بشكست و مانند ما آدميان به سخن درآمد ، مرا به نام خواند و وصيّت كرد كه بدره اى زر از نياكان به ميراث دارم و در زير فلان سنگ به صحرا نهفته ام . تا نفسى از من باقى است سبك بدآن جا شو ، سنگ بردار و مرده ريگ برگير و آن گاه كه وداعِ اين دار فانى گويم جسد مرا به جوار صلحا به خاك سپار و يك نيمه از زر نزد يكى از قضات اسلام بَر، تا در تخفيف عقوبات من به امور حسبيّه صرف كند و مرا به دعاهاى خير ياد فرمايد .
    من چون خارقه سخن گفتن سگ بديدم ، بر راستى گفته او اعتماد كردم . در ساعت بشتافتم و زر به نشان بيافتم و اكنون آن بدره بر جاى است...
    قاضى به طمع نيمه ديگر زر گفت : سبحان اللَّه ! اين حيوان بى شبهه از احفاد سگ اصحاب كهف بوده است و البتّه از دفن چون او شريف نسبى در
    گورستان مسلمانان بر تو حرجى نيست . آن مرحوم ديگر بار چه گفت ؟»(36)
    آنچه را نقل كرديم يك داستان است كه نشان دهنده قضاوت كسى است كه خود را نساخته و در هنگام قضاوت خود را در محضر خدا نمى بيند و به خاطر گرفتن رشوه حكم مى كند .



    امضاء




  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #32

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    14008
    نوشته
    5,833
    تشکر
    1,193
    مورد تشکر
    1,317 در 375
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    قضاوت بر اساس ظنّ و گمان

    پس بايد همان گونه كه گفتيم يك آگاهى وسيع و علم فراگير وجود داشته باشد كه نگذارد ظلم و ستم با پوشش سوگندِ دروغ در جهان ادامه يابد .
    در اينجا نياز به امداد غيبى و نيروى معنوى احساس مى شود كه بتواند هر چيزى را كه باعث ادامه ظلم و ستم مى باشد - اگرچه بيّنه دروغين و يمينِ كاذب باشد - برطرف نموده و هر سدّى را كه پشتوانه ظلم و ستم مى باشد ، بشكند .
    اگر آنچه ممكن است دستاويز ستمگران قرار گيرد از ميان برداشته نشود ، چه فرقى ميان دوران تيره غيبت و عصر درخشان ظهور خواهد بود ؟! و چگونه مى توان آن روزگار را ، دوران حكومت عدل و عدالت و نابودى ستم و ستمگران دانست ؟!
    امضاء



  4. Top | #33

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    14008
    نوشته
    5,833
    تشکر
    1,193
    مورد تشکر
    1,317 در 375
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    قضاوت بر اساس ظنّ و گمان

    علم و آگاهى و آمادگى مردم براى اجراى عدالت در آن زمان چنان افزايش مى يابد كه هيچ گاه حكمى بر اساس ظنّ و پندار و فهم شخصى افراد صادر نمى شود ؛ زيرا اطمينان نمودن به ظنّ و گمان با حكومت عادلانه سازگار نيست .
    حكومت در صورتى حكومتِ عدل و داد است كه بر اساس علمى كه مطابق با واقع است ، رفتار نمايد ؛ و گرنه چگونه مى توان حكمى را بر مبناى ظنّ - كه خلاف آن محتمل است - حكم واقعى و عادلانه دانست
    ؟
    بنابراين ، در آن زمان چون حكومت كاملاً عادلانه است هر گونه قضاوتى در آن عصر و دوران بر مبناى عدالت مى باشد و اقتضاى عدالت آن است كه حكم ، مطابق با واقع و بر اساس علم و يقين باشد نه ظنّ و گمان .
    حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند :
    ليس من العدل ، القضاء على الثّقة بالظّنّ .(37)
    حكم و قضاوت بر اساس اطمينان به ظنّ و گمان ، از عدالت نيست .
    رشد فكرى و علمى در آن زمان آنچنان وسيع و گسترده است كه هيچ گاه قضاوتى صادر نمى شود مگر بر اساس علم و آگاهى ؛ زيرا اين، لازمه حكومت عادلانه است .
    از روايات نيز استفاده مى شود كه قضاوت بر اساس بيّنه و يمين ، در بعضى از موارد نه تنها عدالت را به ارمغان نمى آورد ، بلكه به وسيله آن حقّ افراد پايمال مى گردد . براى روشن شدن مطلب به اين روايت توجّه كنيد : رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند :
    إنّما أقضي بينكم بالبيّنات والأيمان وبعضكم أَلْحن بحجّته من بعض ، فأيّما رجل قطعت له من مال أخيه شيئاً يعلم أنّه ليس له ، فإنّما أقطع له قطعة من النّار .(38)
    همانا من ميان شما با بيّنه ها و سوگندها قضاوت مى نمايم و بعضى از شما بيشتر از بعض ديگرى قدرت در اقامه دليل خود دارد ، )به خاطر بيان بهتر به خوبى مى تواند گفتار خود را مستدلّ نمايد( .
    پس هر كس كه من از مال برادرش )بر اساس بيّنه و يمين( به او چيزى دادم كه او خود مى داند كه آن مال او نيست ، من )در واقع( قطعه اى از آتش را
    به او داده ام .
    اين روايت ظاهر است در اين كه بيّنه و يمين نمى تواند هميشه مطابق با واقع و حقيقت باشد . بنابراين در مواردى كه اين گونه نيست عدالت واقعى اجراء نشده و بر اساس حكم ظاهرى عمل شده است .
    امضاء



  5. Top | #34

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    14008
    نوشته
    5,833
    تشکر
    1,193
    مورد تشکر
    1,317 در 375
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    فراست و زيركى در قضاوت

    قاضى بايد حتّى در زمان غيبت امام عصر عجّل اللَّه تعالى فرجه علاوه بر علم به مسايل قضايى و عدالت ، از فراست و زيركى در قضاوت نيز برخوردار باشد تا بتواند به وسيله آن از بيّنه غير واقعى و يمين كاذب جلوگيرى كند و اين حقيقتى است كه متأسّفانه از زمان هاى دور رعايت نشده است . قاضى بايد از قضاوت هاى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام درس بياموزد و بداند كه گاهى با زيركى و فراست مى تواند از واقعيّت جريان آگاه شود ، بدون اين كه نوبت به شاهد و سوگند برسد .
    قاضى در صورتى از بيّنه و قسم مى تواند كمك بگيرد كه در بن بست قرار گرفته باشد و راهى براى به دست آوردن واقعيّت نداشته باشد .



    امضاء



  6. Top | #35

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    14008
    نوشته
    5,833
    تشکر
    1,193
    مورد تشکر
    1,317 در 375
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    قضات ، قضاوت را از اميرالمؤمنين عليه السلام بياموزند

    به همين جهت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام شريح قاضى را كه بدون تحقيق پس از سوگند منكرين به نفع آنان قضاوت نموده بود ، سرزنش كردند و فرمودند :
    يا شريح ؛ هيهات ! هكذا تحكم في مثل هذا ؟! (39)
    هيهات اى شريح ! در مثل اين مورد ، اين گونه حكم مى كنى ؟!
    اين روايت را مرحوم علاّمه مجلسى در «بحار الأنوار جلد 14» و با اندك تفاوتى در جلد 40 نقل كرده است :
    روزى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام وارد مسجد شدند ، ديدند نوجوانى گريه مى كند و افرادى اطراف او بودند .
    اميرالمؤمنين عليه السلام از حال او سؤال كردند . او گفت : شريح در جريانى به گونه اى قضاوت كرد كه در آن به من انصاف نداد !
    حضرت فرمودند : جريان تو چيست ؟
    نوجوان گفت : اين ها - و به افرادى كه نزد او بودند اشاره كرد -
    با پدرم براى مسافرت از شهر خارج شدند ، آن ها از مسافرت برگشتند و پدرم بازنگشت . از آنان از حال پدرم پرسيدم . گفتند : او مُرد . گفتم : مالى كه همراه او بود چه شد ؟ گفتند : ما از مال او خبر نداريم .
    شريح به آن ها گفت : قسم ياد كنيد كه از ثروت او بى خبر هستيد . آن ها سوگند ياد كردند و شريح به من گفت از تعرّض به آن ها دست بردارم .
    حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به قنبر فرمودند : مردم را جمع نما و شرطة الخميس(40) را حاضر كن .
    آن گاه حضرت نشستند و آن چند را فرا خواندند و نوجوان با آنان بود .

    امضاء



  7. Top | #36

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    14008
    نوشته
    5,833
    تشکر
    1,193
    مورد تشکر
    1,317 در 375
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    سپس حضرت از آنچه گفته بود سؤال كردند و او ادّعاى خود را دوباره بيان كرد و گريه مى نمود و مى گفت : اى اميرالمؤمنين ؛ به خدا سوگند من آن ها را درباره مرگ پدرم متّهم مى دانم ؛ چرا كه قطعاً آنان حيله ورزيدند تا او را با خود از شهر خارج ساخته و در مال او طمع نمودند .
    حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از آن ها سؤال كردند . آن ها همان گونه كه به شريح گفته بودند بيان كردند : آن مرد فوت نمود و ما از ثروت او بى خبريم .
    حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به صورت هاى آنان نگاه كردند سپس فرمودند : چه گمان مى كنيد ؟! آيا مى پنداريد من نمى دانم با پدر اين جوان چه نموديد ؟ اگر اين گونه باشد من داراى علمى اندك هستم !
    سپس دستور فرمودند آن ها را در مسجد متفرّق نموده و هر يك را به طرف يكى از پايه هاى مسجد بردند .
    سپس آن حضرت كاتب خود را كه در آن روز عبيداللَّه بن ابى رافع بود فرا خواندند و به او فرمودند : بنشين.
    سپس يكى از چند نفر را صدا زدند و فرمودند : مرا خبر ده و صدايت را بلند مكن : در چه تاريخى از منزل هاى خود خارج شديد و پدر اين نوجوان با شما بود ؟
    گفت : در فلان روز .
    امضاء



  8. Top | #37

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    14008
    نوشته
    5,833
    تشکر
    1,193
    مورد تشکر
    1,317 در 375
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به ابن ابى رافع فرمودند : بنويس . سپس فرمودند : در چه ماهى بود ؟ او ماه فوت را تعيين كرد .
    حضرت فرمود : بنويس . سپس فرمودند : در كدام سال ؟ او سال فوت را بيان كرد و عبيداللَّه بن ابى رافع نوشت .
    فرمود : به چه مرضى فوت نمود ؟ او نام مرض را گفت .
    فرمود : در چه مكانى مُرد ؟ او مكان فوت را معيّن كرد .
    فرمود : چه كسى او را غسل داد و چه كسى او را كفن نمود ؟ گفت : فلانى .
    فرمود : با چه چيزى او را كفن نموديد ؟ او كفن را تعيين كرد .
    فرمود : چه كسى بر او نماز خواند ؟ گفت : فلانى .
    فرمود : چه كسى او را وارد قبر ساخت ؟ او نام وى را بيان كرد و عبيداللَّه بن ابى رافع همه اين ها را مى نوشت . وقتى كه اقرار او تا دفن كردن مرد تمام شد حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام تكبير گفتند . تكبيرى كه اهل مسجد همه شنيدند . آن گاه دستور فرمودند : مرد را به جاى خودش ببريد .
    سپس يكى ديگر از افراد را فرا خواندند و نزديك
    خود نشاندند ، سپس هر چه از فرد اوّل سؤال كرده بود از او سؤال نمود و جواب او به تمام آن ها مخالف با جواب فرد اوّل بود . و عبيداللَّه بن ابى رافع تمام آن ها را مى نوشت . آن گاه كه از سؤال فارغ شدند تكبيرى گفتند كه همه اهل مسجد شنيدند .
    سپس فرمودند : دو نفر را از مسجد خارج ساخته و به طرف زندان ببرند و در درب زندان نگه دارند .
    سپس شخص سوّم را فرا خواندند و آنچه از دو نفر سؤال نموده بودند ، از او سؤال كردند و او برخلاف آن دو پاسخ داد و حرف هاى او را يادداشت كردند . سپس تكبير گفتند و دستور دادند او را به نزد دو رفيقش ببرند ، و فرد چهارم را فرا خواندند .
    او در گفتار مضطرب شده به لكنت افتاد . حضرت او را موعظه نموده و ترساندند . مرد اعتراف كرد كه او و دوستانش آن شخص را كشته اند و مال او را گرفته و در فلان مكان در نزديك كوفه دفن نموده اند .
    امضاء



  9. Top | #38

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    14008
    نوشته
    5,833
    تشکر
    1,193
    مورد تشکر
    1,317 در 375
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام دستور دادند او را به طرف زندان ببرند و يكى ديگر از آن ها را بياورند و به او فرمودند : آيا گمان مى كنى كه آن مرد خودش مرده در حالى كه قطعاً تو او را كشته اى ؟ رفتار خود را درست بيان كن و گرنه تو را سخت در قيد و بند مى نمايم ؛ زيرا حقيقت جريان شماها روشن شد .
    در اين هنگام او به كشتن آن شخص اعتراف كرد همان گونه كه رفيقش اعتراف نموده بود سپس بقيّه را فرا خواندند
    و آن ها نيز اعتراف به كشتن او نمودند و از آنچه كردند اظهار پشيمانى نمودند و همگى اعتراف به كشتن آن مرد و گرفتن اموال او كردند .
    حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام دستور دادند كسى با آن ها به مكانى كه مال او را دفن نموده اند برود .
    آن ها مال را درآورده و تسليم نوجوان فرزند مقتول نمودند . سپس حضرت به نوجوان فرمودند : درباره اينها چه تصميمى دارى ؟ دانستى كه آن ها با پدرت چه رفتارى كرده اند ؟
    نوجوان گفت : مى خواهم قضاوت ميان من و آن ها نزد خداوند بزرگ باشد و در اين دنيا از خون آن ها گذشتم .
    حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام حدّ قتل را بر آنان جارى نكرد و سخت آنان را عقوبت كرد .
    شريح به آن حضرت گفت : يا اميرالمؤمنين ؛ چگونه اين طور حكم كرديد ؟!
    حضرت به او فرمودند :
    داود بر چند كودك كه بازى مى كردند عبور نمود ، آن ها يكى از كودكان را به نام »مات الدين« )دين مرده است( صدا مى زدند و او به آن ها جواب مى داد .
    داود به آن ها نزديك شد و به آن كودك گفت : اسم تو چيست ؟
    گفت : اسمم »مات الدين« است .
    داود به او فرمود : چه كسى تو را به اين اسم ناميده است ؟
    گفت : مادرم .
    داود گفت : مادرت كجاست ؟
    گفت : در منزل خود .
    داود گفت : با من تا نزد مادرت بيا . پس با داود به نزدش رفت و به مادرش گفت : از خانه بيرون بيا .
    او خارج شد و داود به او گفت : اى كنيز خدا ؛ اسم اين فرزندت چيست ؟
    زن گفت : اسمش
    »مات الدين« است .
    داود به آن زن گفت : چه كسى او را به اين اسم ناميده است ؟!
    زن گفت : پدرش .
    داود گفت : چرا او را به اين نام ناميده است ؟!
    زن گفت : او براى مسافرتى كه داشت از منزل خارج شد و عدّه اى با او بودند و من به اين پسر حامله بودم . آن عدّه از سفر برگشتند ولى همسرم بازنگشت . از آن ها درباره او سؤال كردم . گفتند : او مُرد . از مال او از آنان سؤال كردم . آن ها گفتند : او مالى به جاى نگذاشت .
    گفتم : او شما را به سفارشى وصيّت نكرد ؟
    گفتند : او گمان مى كرد تو حامله هستى . گفت : فرزندت را چه دختر باشد و چه پسر »مات الدين« بگذار . پس فرزند را به آن نام كه او وصيّت كرده نام گذاردم و خلاف آن را دوست ندارم .
    داود گفت : آيا آن گروه را مى شناسى ؟
    زن گفت : آرى .
    داود گفت : نزد آنان برو و آنان را از منزل هاى شان خارج كن و بياور .
    آن ها چون نزد داود حاضر شدند در ميان آنان اين گونه حكومت كرد . پس خون آن مرد را بر آن ها ثابت كرد و مال را از آنان گرفت . سپس به زن فرمود : اى كنيز خدا ؛ فرزندت را »عاش الدين« (دين زنده است) نام بگذار .(41)
    از اين روايت استفاده مى شود كه تكيه كردن شريح به سوگند منكرين كارى اشتباه بوده است و سوگند و يمين آنان ، سبب قضاوتِ ناحقِّ او شده است .
    حضرت داود و حضرت سليمان عليهما السلام
    در عصر استقرار حكومت عدل الهى
    ، قضاوت با امدادهاى غيبى همراه خواهد بود ؛ تا كسى نتواند با بيّنه دروغين و يا سوگندى كه واقعيّت ندارد ، چهره حقيقت به خود گرفته و به ديگرى ظلم و ستم نمايد .
    بر اين اساس حضرت بقيّة اللَّه الأعظم ارواحنا فداه در قضاوت هاى خود نياز به هيچ گونه شاهد و بيّنه اى ندارند و آن حضرت نيز همانند حضرت داود بر طبق علم خود عمل مى نمايند .
    امضاء



  10. Top | #39

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    14008
    نوشته
    5,833
    تشکر
    1,193
    مورد تشکر
    1,317 در 375
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    قبل از آن كه رواياتى را در اين باره نقل كنيم ، به بيان نكته اى درباره حضرت داود و سليمان عليهما السلام مى پردازيم :
    در ميان پيامبران الهى ، برخى مانند حضرت داود و حضرت سليمان عليهما السلام داراى صفات ممتازى بودند . اين حقيقتى است كه قرآن كريم آن را بيان مى كند . خداوند در سوره »نمل« درباره آن ها مى فرمايد :
    وَلَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَسُلَيْمانَ عِلْماً وَقالَا الْحَمْدُ للَّهِِ الَّذى فَضَّلَنا عَلى كَثيرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنينَ .(42)
    و هر آينه قطعاً داود و سليمان را دانشى داديم و آن دو گفتند : ستايش مخصوص خدايى است كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤمن خود برترى داد .
    و در سوره »انبياء« درباره آن دو بزرگوار مى فرمايد :
    وَكُلاًّ آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً .(43)
    و هر يك را حكم و علم داديم .
    و در سوره »ص« درباره حضرت داود عليه السلام مى فرمايد :
    يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ... .(44)
    اى داود ؛ ما تو را جانشين در زمين قرار داديم ، پس ميان مردم به حق حكم نما .
    بر اساس تفضّل و عنايتى كه خداوند به حضرت داود و حضرت سليمان نموده ، از جرياناتى آگاه مى شدند كه ديگران از
    آن اطّلاعى نداشتند . بر همين اساس ، قضاوت و حكومت آنان به گونه اى بوده كه از ويژگى هاى خاصّى برخوردار بوده است . به اين جهت آن بزرگواران در قضاوت هاى خود نيازى به بيّنه و شاهد نداشتند .
    امضاء



  11. Top | #40

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    14008
    نوشته
    5,833
    تشکر
    1,193
    مورد تشکر
    1,317 در 375
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    بحث روايى

    بعضى معتقدند كه قضاوت حضرت داود بر اساس واقع و بدون رجوع به بيّنه فقط در يك يا چند مورد واقع شده است .
    با دقّت در اين روايات استفاده مى شود كه قضاوت حضرت داود به مقتضاى واقع - نه بر اساس بيّنه - محدود به يك مورد نبوده است ؛ زيرا آنچه كه باعث اختلاف افراد و رجوع به حضرت داود شده يك چيز نبوده است . براى توضيح مطلب در اين روايات دقّت كنيد :
    از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمودند :
    حضرت داود عليه السلام به خداوند عرض كرد : خداوندا ؛ حقّ را آن گونه كه نزد تست به من بنمايان تا من به آن قضاوت نمايم .
    خداوند به او وحى فرمود : تو طاقت چنين كارى را ندارى !
    حضرت داود اصرار نمود تا خداوند خواسته او را انجام داد .
    مردى نزد او آمد كه كمك مى خواست و از مرد ديگرى شكايت مى كرد و مى گفت : اين شخص مال مرا گرفته است . خداوند جليل به حضرت داود وحى نمود : فردى كه خواستار كمك مى باشد ، پدر ديگرى را كشته و مال او را گرفته است .
    حضرت داود امر كرد آن را كه كمك مى خواست كشتند و مال او را به فرد ديگر دادند .
    مردم از اين جريان شگفت زده شدند و آن را به يكديگر مى گفتند تا جريان به حضرت داود
    رسيد و از اين كار گرفته خاطر شد .
    پس از خداوند خواست علم به حقايق امور را از او بگيرد و خداوند چنين نمود و سپس به او وحى كرد : ميان مردم با بيّنه ها حكم نموده و علاوه بر آن از آنان بخواه كه به نام من سوگند ياد كنند .(45)
    اين روايت را علاّمه مجلسى از محمّد بن يحيى ، از احمد بن محمّد ، از حسين بن سعيد ، از فضالة بن ايّوب ، از ابان بن عثمان ، از كسى كه به او خبر داده ، روايت نموده است و همان طور كه مى بينيد ابان بن عثمان سند روايت را ناتمام نقل كرده ، گذشته از اين ، او خود نزد برخى از بزرگان مانند علاّمه حلّى مورد قبول نيست .

    امضاء



صفحه 4 از 17 نخستنخست 1234567814 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi