


| ❤ |
چشمان سامرا
از بغضهای جاری، تمام شدنی نیست.
التهاب و داغدیدگی،
به فراخور این غم در کوچههای شهر بیداد میکند.
باد نوحه گر،
گذارش به نخل های گیسوپریش میافتد
که ردیف به ردیف، دست خوش فراق شدهاند.
دجله در غروب فرو رفته است
و خورشید، گستردهتر از همیشه،
شعلههایش را میپراکند.
مدت ها بود که خانه خلوت زده
امام خود را اسیر چنگال اختناق میدید،
اما امروز این خانه از رنج محدودیت، رهایی مییابد؛
با این حال در این رهایی شاد نیست
و دیگر جمال دل آرای عسکری را نمیبیند.
این خانه شاد نیست،
اما قهقهه بیگانگان جاه طلب را میشنود؛
درست همان گونه که بنی امیه در عاشورا میخندیدند.
شانههای شیعیان، بوی غربت سامرا میدهد.
تمام سرمایه امروز شیعه،
همین بوسههای دل سوخته است
که برای باغ خزان زده سامرا،
گلهای تسلیت آوردهاند.



| ❤ |
آفتاب روز هشتم ربیع الاول در حال طلوع بود،
که آفتابی پرفروغ از دیگر سو غروب می کرد
او یازدهمین پیشوای آسمانی مردمان،
حضرت امام حسن عسکری علیه السلام بود،
که شمع وجودش پس از 28 سال
پرتوافشانی به خاموشی می گرایید.
در سالروز شهادت آن امام بار دیگر زمین و آسمان
در عزای سلاله ای پاک از خاندان نبوی سوگوار است،
تا با گریه و فغان بر مظلومیت آن امام همام با فرزندش
حضرت ولی عصر (عجل اللّه تعالی فرجه الشریف) هم ناله شود.
شهادت امام عسکری علیه السلام را بر دادگستر جهان،
امام زمان (عج)، و تمامروهروان راه آن حضرت، تسلیت می گوییم.



| ❤ |
![]()
حلقه محاصره، تنگتر و تنگتر میشد. حتی دیوارهای
خانه ات، چشم و گوش دشمنانت شده بود.
در جایی که سربازان دشمن، حلقه شده بودند در و
دیوار خانهات را؛
جایی که نفسهایت را میشمردند، ذکرهایت را، پلک زدنهایت را،
نمازهای طولانیات را، آیات خیس قرآنی که میخواندی.
بیشتر از هر کس و هر پرندهای، حال پرنده های
گرفتار را میفهمیدی.
دنیایت را تنگتر از قفس کرده بودند؛
حتی حرف زدن را با اطرافیانت برایت دشوار کرده بودند.
دور تا دورت، سپاه بود و سرباز
و تو همچون سرداری،در محاصره این همه سرباز بودی؛
سرداری بیسپاه که با هیچکس سر جنگ نداشت،
سرداری که هیچ خونی نریخت و هیچ قلعهای را فتح نکرد،
با سربازانی که اطرافش بودند. اگر فتحی هم داشت
دلهای عاشقانی بود که بوی حقیقت را
از نفسهایش فهمیده بودند.
سردار فاتح جانهای بیقرار بود؛ سرداری بیسپاه،
سردار عاشق، سردار بیشمشیر، آشنای پرنده های در قفس.
رودها، مسافر دریای چشمهایت شدند، ابرها، شانه هایت
را میپرسیدند.بهارها، رد پایت را میجستند تا سبز شوند.
نسیمها، آرزوی بوسیدن لبهایت را داشتند. ستاره ها، در آرزوی
مردن بر سقف خانه ات،به خواب میرفتند و ماه، از آه هایت زنده میشد.
هنوز خاکهای باران خورده، بوی روزهای دلتنگی
ابرهای بیقرار دیدنت را میدهند.
روزهاست که تنهایی، بر تن ورم کرده زمین عرق میکند؛
اما تو نیستی تا غربت در سایه بلندت ساعتی تلخیها را فراموش کند.



| ❤ |
جهان از سرما می لرزد. بسترت در آتش تب می سوزد.
گره گره به آخر جهان نزدیک تر می شوی.
نفس های نیمه کاره ات، آغشته بهشتند؛آغشته بوی خداوند، آغشته باران،
آغشته ابرهایی که بهارها را گریه می کنند؛
بهارهایی که با بغض های تلخ تو شکوفه خواهند داد.
در خاک بقیع، در بقیع بی بقعه، زیر گرمای سوزانی
که عرق پرواز رابر بال های غربت کبوتران شعله می کشد.



| ❤ |
رسانده زهر جفا تا به چرخ آه مرا
گرفته است زکف معتمد رفاه مرا
به زندگانی من نیز زهر خاتمه داد
به دست و پیکر لرزان ببین گواه مرا
رسیده بر لب بام آفتاب زندگیم
بخوان غلام من از پشت پرده ماه مرا
بیا امید دلم مهدیم دگر مگذار
تو بیش از این به رهت منتظر نگاه مرا
بیا و آب بنوشان تو بر پدر دم مرگ
که نیست تاب و توان جسم همچو کاه مرا
تو در برم بنشین تا مگر که بنشانی
ز اشک دم به دم خود شرار آه مرا
به غربت تو و مظلومی تو می سوزم
چو گیرد اتش بیداد جایگاه مرا
سید رضا مؤید






| ❤ |
مرثیه سرای تو و چشم انتظار فرزند توایم
از کودکی ات، سجود و سیر و سلوک، به سیمایت نور
می افشاند و عرفان، رخ آرای تو گشته بود.
وقتی بر شانه های تو، جامه فاخر امامت امت نشست
به حبس کج نهادان، آزرده شدی.
پرنده روح تو اما به هیچ میله و قفلی تن نداد؛
که اوج زندان و کنج آن حبس، رخصت خلوت تو بود
با معبود؛ «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد».
روزها با تشنگی کام تو، با روزه و شب ها با ناله و
نوای مناجات تو پیوسته، رنگ خدا می گرفت.
آن رنج ها و عسرت ها را به صبر و سکوت، به شیوه نیای
بزرگت علی علیه السلام از سر گذراندی و با حضور گسترده
کلامت بر سرزمین های شیعیان، دل آرامشان شدی.
این حضور گرم، از آنِ ارشاد گری های تو بود.
سیره و سریرت تو، به سان کهکشانی از نور و منظومه ای
از ستارگان شب، مرز پیدا کردن راه بود از بیراهه، و بدعت ها
و کژی ها، با انگشت اشارات تو به سمت صراط، راه می نمود.
آهسته آهسته، روی در پرده می کشاندی تا دلدادگان کوی تشیع
را به شیوه مهدی ات مأنوس کنی که:
آفتاب می خواهد روی در نقاب ابر کشد و تا زمانی دور، این گونه بتابد.
مرثیه سرای هجرت توییم و همچنان چشم انتظار رونمایی آفتاب.
«ما در انتظار روئیت خورشیدیم»
مصطفی پورنجاتی
![]()
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************



| ❤ |
![]()
سردار عاشق
حلقه محاصره، تنگ تر و تنگ تر می شد.
حتی دیوارهای خانه ات، چشم و گوش دشمنانت شده بود.
در جایی که سربازان دشمن، حلقه شده بودند در و دیوار خانه ات را؛
جایی که نفس هایت را می شمردند، ذکرهایت را، پلک زدن هایت
را، نمازهای طولانی ات را، آیات خیس قرآنی که می خواندی.
بیشتر از هر کس و هر پرنده ای، حال پرنده های گرفتار را می فهمیدی.
دنیایت را تنگ تر از قفس کرده بودند؛ حتی حرف زدن
را با اطرافیانت برایت دشوار کرده بودند.
دور تا دورت، سپاه بود و سرباز و تو همچون سرداری، در محاصره
این همه سرباز بودی؛ سرداری بی سپاه که با هیچ کس سر جنگ
نداشت، سرداری که هیچ خونی نریخت و هیچ قلعه ای
را فتح نکرد،با سربازانی که اطرافش بودند.
اگر فتحی هم داشت دل های عاشقانی بود که بوی حقیقت را از
نفس هایش فهمیده بودند.سردار فاتح جان های بی قرار بود؛
سرداری بی سپاه، سردار عاشق، سردار بی شمشیر،
آشنای پرنده های در قفس.
رودها، مسافر دریای چشم هایت شدند، ابرها، شانه هایت را می پرسیدند.
بهارها، رد پایت را می جستند تا سبز شوند. نسیم ها،
آرزوی بوسیدن لب هایت را داشتند.
ستاره ها، در آرزوی مردن بر سقف خانه ات، به خواب
می رفتند و ماه، از آه هایت زنده می شد.
هنوز خاک های باران خورده، بوی روزهای دلتنگی
ابرهای بی قرار دیدنت را می دهند.
روزهاست که تنهایی، بر تن ورم کرده زمین عرق می کند؛
اما تو نیستی تا غربت در سایه بلندت ساعتی تلخی ها را فراموش کند.
عباس محمدی



| ❤ |
![]()
سر سلامتی
آن گاه که اندیشه پرحیله ستمگران، دین خدا را به رأی
خویش تفسیر می کرد، تلألوی خورشید تو بود که جاده
حقیقت را همواره روشن نگاه می داشت
و جاده امامت تنها 28 سال زیر قدم های جوان تو جوانه زد
و پس از آن به فرزندت مهدی(عج)، عزیزترینِ خلق خدا، به امانت رسید؛
امانتی برای تداوم صراط مستقیم.
از خوبی تو همان بس که خورشید مهدی(عج)
از افق دامان تو سر زد.
امروز در سوگ پر کشیدن تو، آسمان با سینه ای سوخته
و گریبانی چاک چاک، سر به تسلیت موعود زمان(عج) خم کرده است.
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)