صفحه 4 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 51

موضوع: ویژه نامه ضربت خوردن و شهادت مولای متقیان حضرت علی علیه السلام {

  1. Top | #31

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    November 2012
    شماره عضویت
    11038
    نوشته
    11,839
    صلوات
    1396
    دلنوشته
    5
    ادرکنا یا سیدالشهدا
    تشکر
    2,536
    مورد تشکر
    2,493 در 1,384
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    «تبسم سرخ»

    نمی‏دانم چرا رمضان، با تمام آسمانی بودنش برایم بار غم دارد؟
    هر سال شب‏های قدر، این‏گونه است.


    علی جان!
    گویی دارم می‏بینم اوج ‏گرفتنت را آرام، آرام.
    پروازت را می‏بینم.

    تو در نماز هستی، به نماز عشق ایستاده ‏ای و صفی از ملائکه
    اقامه نماز کرده ‏اند با تو. قامتت چه پا برجا و استواراست!


    هرچند بعد از فاطمه، شکسته شده بودی، اما حالا دارم
    می‏بینمت که عشق، راست قامتت کرده است.

    حالا دارم می‏شنوم زمزمه ‏های عاشقانه‏ ات، گوش آسمان را
    چون همیشه پر کرده است. به رکوع می‏روی، با چه
    شوری، دارم لبریز بودنت را می‏بینم.


    برمی ‏خیزی از رکوع، حالا به قصد سجود... دلهره، لحظه به لحظه
    بیشترمی‏شود؛ اما نه! آسمان به غلغله افتاده است...

    چرا لبخند می‏زنی یا علی؟! عرش در هیاهو است.
    قلب آسمان در التهاب ذوب شده است.


    یا علی! زمین مسجد می‏خواهد، شمشیر زهردیده را ببلعد.
    محراب می‏خواهد تو را در خود بگیرد؛

    اما تو در آرامشی عجیب، دست و پا زدن زمین و آسمان را به سخره
    گرفته ‏ای.چه سجده طولانی، چه سجده لبریز از انتظاری!


    گویی نقش دیدار را بر صفحه جانمازت حک کرده ‏اند و تو محو تماشایی
    که از سجده برنمی‏خیزی. منتظری... منتظری تا آن وعده ‏ها را که
    گوش‏هایت سال‏ها از پیامبر صلی ‏الله‏ علی ه‏و‏آله شنیده بودند حالا به
    دیده عشق بنگری و سرمست، پایکوبی کنی.

    مولا! زبان زمان، گنگ مانده است.
    اشقی الاشقیا به سمت تو می‏آید؛
    سیه چرده و رعب‏ آور، دارم می‏بینمش.


    شمشیرش نگاه به میان سر تو دوخته است و حال دارم
    می‏بینم اشک زهرآگین شمشیر را که فرو می‏چکد و در تقلا
    با سرانگشتان قاتل لعین توست.

    هرچه فریاد می‏کشد، رهایش نمی‏کند.
    هرچه تکاپو می‏کند، گلویش بیشتر فشرده می‏شود.
    دارم می‏بینمش که چگونه تلاش می‏کند...، اما بی‏فایده است.


    دستی بالا می‏رود... کاش رضای خداوند در
    این بود، تا با آهی همان جا خشک می‏ماند!

    دست بالا می‏رود و پایین می‏آید. در و دیوار، شیون می‏کند.
    نماز، شرمنده، اشک‏ریز است و صدای تاریخ، در گلو یخ بسته است.


    پنجره‏ها، بی‏قرار باد، زار می‏زنند.
    وای، چگونه تاب بیاوریم این لحظه را،

    یا علی! چرا لبخند می‏زنی؟

    محمد جواد دژم





    امضاء




  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #32

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    November 2012
    شماره عضویت
    11038
    نوشته
    11,839
    صلوات
    1396
    دلنوشته
    5
    ادرکنا یا سیدالشهدا
    تشکر
    2,536
    مورد تشکر
    2,493 در 1,384
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    نام ما را بنويسيد پريشان علي
    شيعه مملکت و خطه ي سلمان علي

    همه شب سفره ما پر شده با نان علي
    کار زهراست که هستيم مسلمان علي

    سالياني است که مسکين و فقير نجفيم
    پادشاهيم ,غلامان امير نجفيم

    شاه ما صاحب لوح و قلم است اي مردم
    مهربان است خداي کرم است اي مردم

    مونس لحظه ي شادي و غم است اي مردم
    از علي هر چه بگوييم کم است اي مردم

    ما کجا مدح علي,هرچه بگوييم خطاست
    مدح او کار خداوند و نبي و زهراست


    اوهمان است که مانند خدايش يکتاست
    مثل او نيست نگرديد علي بي همتاست

    ذکر خيرش همه دم بر لب اهل بالاست
    يک تنه صاحب هر معجز پيغمبر هاست


    عالمي حسرت يک لقمه نانش دارد
    آسمان تکيه به دست پسرانش دارد

    از همان روز ازل تا ابد آقاست علي
    شاه خاکي همه مردم دنياست علي


    بين صاحب نفسان محشر کبراست علي
    همه ي زندگي حضرت زهراست علي

    ايها الناس ستون همه عالم اوست
    پدر فاطميون همه عالم اوست


    حيف اين شاه که هم درد دلش غم ها شد
    رفت پيغمبر و در شهر علي تنها شد

    يک مدينه به خدا دشمن اين آقا شد
    فاطمه داد پسر تا که دو دستش وا شد


    ناگهان پشت در خانه او محشر شد
    ديد با چشم خودش فاطمه اش مضطر شد

    بعد زهرا همه شب کار علي زاري بود
    دوره بي کسي و غربت و بي ياري بود

    زخم روي دل مولا چه قدر کاري بود
    تا نفس داشت فقط گرم عزاداري بود

    روزگار از غم تنهايي او مي کشد آه
    همه شب گفت فقط درد دلش را با چاه


    کوفه کردند فزون درد سر مولا را
    نگرفتند دمي دور و بر مولا را

    خون نمودند دمادم جگر مولا را
    بين محراب شکستند سر مولا را

    رفت و محراب شد از غصه او جان برلب
    نقشه ها در سر کوفه است براي زينب

    شاعر : محمد حسین رحیمیان



    امضاء



  4. Top | #33

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    November 2012
    شماره عضویت
    11038
    نوشته
    11,839
    صلوات
    1396
    دلنوشته
    5
    ادرکنا یا سیدالشهدا
    تشکر
    2,536
    مورد تشکر
    2,493 در 1,384
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    اینک این کاسه شیر من است که نیمه شب سراغ تو آمده است؛
    درست مثل مهربانی تو که همیشه نیمه شبان به سراغمان می آمد.


    اینجا پشت در خانه ات، دستان لرزان زیادی، میزبان کاسه های
    شیری است که دیگر ناامیدانه دارند به سختی زمین هجرت می کنند.

    تا طلوع صبح چقدر راه مانده، نمی دانم؛
    من که همیشه آمدن صبح را از طنین گام های تو تخمین می زدم
    اما حالا که دو روز است مهمان نیمه شب بیغوله دل ما نشدی
    حساب و کتاب زمان از دستم خارج شده، مثل رمق تو از بدنت.


    ما را به خانه ات راه نمی دهند، می گویند مولا توان دیدار
    کسی را ندارد؛ می دانم که تو این را نخواسته ای.


    من خودم مدام کسانی را می بینم که به خانه ات آمد
    و شد می کنند؛ کسانی که مثل چراغ خانه همسایه، نورانی
    و روشن اند، ولی چهره هایی غمگین و گرفته دارند.


    من که باورم نمی شود تو با یک ضربت شمشیر این گونه بیمار شده باشی.
    بارها از مادربزرگم قصه جنگ خیبر و در قلعه را شنیده ام


    همین طور جریان نبرد تو را با عمربن عبدود در جنگ خندق
    ولی مادربزرگم می گوید تو دیگر آن علی نیستی خصوصاً
    بعد از رفتن رسول خدا(ص) و دخترش.


    مادربزرگم آن روزها در مدینه تو را دیده است که چگونه از
    غم دختر رسول خدا(ص)، توان راه رفتن نداشته ای.
    مادرم همیشه از تو بد می گفت.


    هر وقت یاد پدرم می افتاد و یواشکی گریه می کرد، می گفت این ها
    زیر سر علی است، اما حالا که جریان را فهمیده، مدام گریه می کند و از
    خدا و تو می خواهد که او را ببخشید. من هم از تو می خواهم که او را به
    خاطر من و خواهر کوچکم که او را بر پشتت سوار می کردی، ببخشی.


    حالا من هم آمده ام اینجا پشت در خانه تو و این کاسه شیر را
    هم از همسایه برای تو قرض گرفته ام. من اینجا تنها نیستم، این
    پیرمرد نابینا هم با آن دستان لرزانش، سر به دیوار خانه گذاشته


    می نالد و مدام تو را صدا می زند و آن زن سال خورده ای
    که بُهت از نگاهش با قطره های اشک پایین می آید و آن کودک یتیم
    و آن مرد جذامی و آن دیگری... .


    پس من آن قدر به انتظارت می ایستم تا خود بیایی و این کاسه
    شیر را از دستم بستانی و بنوشی.


    من اینجا منتظر ایستاده ام تا بیایی؛
    درست همین جا.






    امضاء



  5. Top | #34

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    November 2012
    شماره عضویت
    11038
    نوشته
    11,839
    صلوات
    1396
    دلنوشته
    5
    ادرکنا یا سیدالشهدا
    تشکر
    2,536
    مورد تشکر
    2,493 در 1,384
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    تو رستگار شدی!

    مگر نه اینکه به حضور پیامبر اعظم صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله خواهی رسید؟!
    مگر نه اینکه غم دوری تو در فراق فاطمه علیهاالسلام
    پایان خواهد یافت؟!

    دیگر نه خار در چشم و نه استخوان در گلو داری.
    دیگر از مردم آدم‏نمای کوفه جدا شدی و به سوی
    معشوقت پرواز کردی


    ولی چرا تنها رفتی؟! کجا رفت وحدت کوفیان؟
    این علی علیه‏السلام است باز هم از مظلومیت خود می‏گوید؛

    از نامردانی می‏گوید که در حساس‏ترین
    لحظه‏ ها تنهایش می‏گذارند.

    علی جان، بگو؛ از ناجوان‏مردی کوفیان بگو تا برایم عبرتی شود.
    نمی‏خواهم من هم مولایم را در کشاکش بلا، تنها بگذارم.

    دوست دارم در تنهایی ‏ات، چاه فریاد غم ‏آلود تو باشم...
    علی جان بگو






    امضاء



  6. Top | #35

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    November 2012
    شماره عضویت
    11038
    نوشته
    11,839
    صلوات
    1396
    دلنوشته
    5
    ادرکنا یا سیدالشهدا
    تشکر
    2,536
    مورد تشکر
    2,493 در 1,384
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    «غربت تمام شد»

    شمشیر فرود آمد.
    پیشانی دریا شکافت، محراب در خون شناور شد.


    قرآن، ورق ورق کاسه صبر لبریز.
    در افلاک غلغله شد و قدسیان بی ‏تاب؛ فاطمه گریست.

    شمشیر فرود آمد... .
    ماه، دو تکه شد، تاریخ، طعم تلخ یتیمی را مزه مزه کرد.


    بادها شیون‏ کنان، مصیبت را وزیدند.
    درختان، مویه‏ کنان نالیدند.

    ریگ ‏ها، از داغ گریستند.
    رودخانه‏ ها بر سرزنان، خروشیدند.

    ابرها، ضجه ‏زنان باریدند.
    عرش، ترک برداشت آفتاب گرفت.

    روز، شب شد.
    کوه‏ ها، رشته رشته شدند.
    گل ‏ها، رنگ باختند.


    اندوه جهان همیشگی شد.
    خانه ‏زاده کعبه در محراب، به خون غلطید.

    شمشیر فرود آمد...
    عطش کینه ‏ای زهرآلود، سیراب شد.
    شصت و سه سال رنج مداوم، به ثمر نشست.

    فضیلت ‏ها، بی ‏پدر شدند.
    مهربانی‏ ها، ناتمام ماندند. پرچم هدایت بر زمین افتاد.

    کانون ایمان لرزید. ساقی کوثر، دیده فرو بست.
    کوفه تنها شد.

    کوفه ماند و یک محراب خالی.
    کوفه ماند و تا همیشه حسرت.

    کوفه ماند و یک عمر فقدان عدالت.
    کوفه ماند و خاطره شیرین پنج سال عدالت محض.


    کوفه ماند و یک عمر اندوه حق نشناسی.
    کوفه ماند و داغ غریب بی‏ کسی.

    شمشیر فرود آمد!
    «فزت و رب الکعبه»

    غربت مولا تمام شد.



    خدیجه پنجی


    امضاء



  7. Top | #36

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    November 2012
    شماره عضویت
    11038
    نوشته
    11,839
    صلوات
    1396
    دلنوشته
    5
    ادرکنا یا سیدالشهدا
    تشکر
    2,536
    مورد تشکر
    2,493 در 1,384
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    تنهاترین مرد جهان


    ولادت در خانه خدا؛ شهادت هم در خانه خدا.
    یعنی علی از آنِ خدا بود و به سوی خدا شتافت

    یعنی حضور بی ‏پرده پروردگار، هنگام ولادت
    و شهادت علی یعنی اظهار شوق آفریدگار
    نسبت به عاشق خویش، علی بن ابی‏طالب علیه ‏السلام .

    چه معنی‏ دار بود نیمه ‏شب‏ های علی علیه‏ السلام
    آن‏گاه که دردمندانه با آوای جانسوزش
    نخل‏ های خاموش را گواه غربت و تنهایی خویش می‏گرفت.

    بیست و چند سال، خار در چشم و استخوان در گلو
    غم ‏نامه خویش را تنها به چاه گفته و بیست و چند سال
    خون‏ رنگ ‏تر از شهادت، کتاب عمر خویش را ورق زده بود.


    «روزگار، با خون علی و فرزندش رنگ گرفته است
    و فجر و شفق؛ و همین‏ سان است تا روز قیامت».

    آه ای تنهاترین مرد جهان!
    نمی‏دانم چه سرّی است در روزگاران که زمین
    حضور طولانی تو را بر نمی‏ تابد!

    «زمین به دوش خود اَلوند و بیستون دارد
    غبار ماست که بر دوش او گران آمد»


    سید محمود طاهری


    امضاء



  8. Top | #37

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    November 2012
    شماره عضویت
    11038
    نوشته
    11,839
    صلوات
    1396
    دلنوشته
    5
    ادرکنا یا سیدالشهدا
    تشکر
    2,536
    مورد تشکر
    2,493 در 1,384
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    «کوچه ‏ای بی‏ ماه»


    شب است و ستارگان، چشم به تاریکی زمین دوخته ‏اند؛ جایی در
    کوچه پس کوچه‏ های کوفه روشنایی خانه‏ ای، طعنه به ساکنان ملکوت می‏زند.

    علی ـ بزرگ‏مرد تاریخ عرب ـ از خواب برمی‏خیزد، پا به حیاط خانه می‏گذارد
    چشم می‏ دوزد به بلندای آسمان: «بار خدایا! کی می‏رسد آن ساعتی
    که محاسنم به خون سرم خضاب شود»؟


    مویه ‏های علی به گوش دختر می‏رسد. دختر در آستانه در به زانو در می‏ آید.
    آری! امشب همان شب است؛ شب موعود، شب یتیمی عرب.

    ستارگان، چشم از این خانه برنمی‏دارند.
    فرشتگان، فوج در فوج به انتظار نشسته ‏اند و خدا ملکوت
    خود را برای علی آذین بسته است.

    سحر نزدیک است؛ هر بار، علی پا به حیاط خانه گذاشته،
    چشم به آسمان می‏دوزد، نماز می‏خواند، مویه سر می‏دهد.

    خداوندا!
    علی را چه می‏شود امشب؟
    چه می‏گذرد بر ولی تو؟

    تو را با علی چه پیمانی است که لحظه می‏شمارد ساعت دیدار را.
    و علی عبا بر دوش، پا به حیاط خانه می‏گذارد و عزم رفتن به مسجد دارد.
    اشک از دیدگان ملائک بر زمین می‏چکد.

    علی به آستانه در می‏رسد. شالی که در کمر بسته به دستگیره درگیر
    می‏کند و علی به زمین می ‏افتد. خم می‏شود.

    شال را دوباره دور کمر می‏بندد؛ زیر لب زمزمه می‏ کند:
    «اشدد حیاز بمک للموت...؛ هان ای فرزند ابوطالب!


    کمر خویش را برای مرگ ببند، چرا که مرگ در راه است
    و به دیدارت می ‏آید...» و علی قدم در تاریکی کوچه می‏گذارد.

    خدای من! تقدیر تو چیست که این‏گونه پریشان کرده است کائناتت را؟
    غم در سینه حجر بن عدی ـ یار باوفای مولا ـ چنگ می‏زند.


    آرام ندارد. به مسجد می‏رود تا به انتظار مولایش بنشیند.
    علی را که ببیند آرام خواهد گرفت. می‏نشیند، چشم می‏دوزد به جای
    خالی علی در محراب، خیره می‏شود به در.

    ناگاه زمزمه ‏ای شوم، در گوش حجر می‏ پیچد:
    «آماده باش! چیزی نمانده است. اکنون می‏رسد کارش را یک‏سره کن!»

    این صدای شوم اشعث است که از حنجره سیاهش خطاب به ابن ‏ملجم
    ـ شقی‏ ترین آدمیان ـ بیرون می ‏آید. شعله‏ های خشم به چشمان
    بی‏ تاب حجر هجوم می ‏آورد.

    برمی‏خیزد. میان سینه ‏اش آشوب است. رو به سوی کوچه سحرگاهان
    علی می‏گذارد: «می ‏بینمش، نخواهم گذاشت پا به مسجد بگذارد.
    از همین کوچه خواهد آمد، می‏دانم».


    کوچه را تا انتها می‏رود، هنوز خبری از علی نیست.
    حجر اندکی آرام می‏گیرد: «می ‏بینمش، به او خواهم گفت....»

    به سمت خانه دختر علی می‏رود. می‏داند که علی آن شب را
    در خانه اوست. در می‏زند. دختر در را می‏گشاید؛

    بی ‏تابی در چشمان دختر موج می‏زند. زانوان حجر به لرزه درمی‏آید.
    لب می‏گشاید: «علی؟» دختر تکیه خود را به در می‏دهد:
    «رفت، بابایم رفت.»

    حجر سراسیمه در میان کوچه ‏ها می‏دود.
    کوچه‏ های کوفه سیاه ‏تر از همیشه‏ اند.

    گویی ماه سر به چاه برده که شب این‏سان تاریک است:
    ظلمت از در و دیوار شهر می ‏بارد و حجر به آستان مسجد می‏رسد.

    ندایی در فضا طنین ‏انداز است:
    «فزت و رب الکعبه»

    چیزی در درون حجر فرو می‏ریزد.
    حجر به کوچه سحرگاهان علی می‏اندیشد.
    علی آن شب را به آن کوچه پا نگذاشته بود.

    باران رضایی



    امضاء



  9. Top | #38

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    November 2012
    شماره عضویت
    11038
    نوشته
    11,839
    صلوات
    1396
    دلنوشته
    5
    ادرکنا یا سیدالشهدا
    تشکر
    2,536
    مورد تشکر
    2,493 در 1,384
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    اي قرار ِ دلِ پريشانم
    كه ز دل آه ميكشي گاهي

    با من ِ دل پريش حرفي زن
    گريه ام را اگر نميخواهي

    ميتواني اگر پدر وا كن
    لحظه اي چشم هاي بسته تان

    نيمه جان،جانِ من به لب آمد
    با نگاهِ سر ِ شكسته تان

    جان زينب به خاطر مادر
    بار ديگر بايست بر سر پا


    كوري چشم ابن ملجم ها
    حال تو خوب ميشود بابا

    بعدِ مادر نديده بودم كه
    موي خود ذره اي خضاب كني


    نكند قصد كردي از داغت
    خانه را بر سرم خراب كني

    نذر كردم مُفَتِحُ الابواب
    دري از روي لطف بگشايد


    چه كنم هرچه ميكنم آخر
    سر ِ بشكسته هم نمي آيد

    با دو شيشه گلابِ چشمانم
    شسته ام خونِ خشك گيسويت


    ياد پهلوي مادر افتادم
    با تماشاي وضع ابرويت

    چشم ِ من ردِّ خون سر را از
    مسجد كوفه تا به اينجا ديد


    يادِ آن ردِّ خون كه از خانه
    تا در ِ مسجد مدينه چكيد





    امضاء



  10. Top | #39

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    November 2012
    شماره عضویت
    11038
    نوشته
    11,839
    صلوات
    1396
    دلنوشته
    5
    ادرکنا یا سیدالشهدا
    تشکر
    2,536
    مورد تشکر
    2,493 در 1,384
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    آسمان شهر باید
    صاعقه خون بر زمینیان بباراند.

    و کوههای درهم و سخت ا
    ز خون فرو بریزند.

    بیدهای مجنون
    سرهای خمیده را به زمین بیاسایند.

    گلهای پَرپَر و شمعهای سوزان
    گرد خانه حیدر به طواف برخیزند.

    کودکان با چشمان اشکبار
    و قلبهای درهم تپیده نالان،
    سرهای یتیمی را به آستانه در می کوبند.

    کاسه های شیر لبریز و چشمان منتظر،
    در دل و دعایشان خدایا حیدر«پدر ما»؛

    ای کاش هیچ کس به یتیمان نگوید
    شیر خدا چشمانش را فرو بست.

    ای کاش صدای ناله حسنین
    و پسران ام البنین به بیرون برنخیزد.
    کاش صدای ناله ها به آسمان برنخیزد.
    دختر علی طاقت ندارد.

    گاه مولا سرش را میان چاه فرو می برد.
    و گاه غریبانه میان نخلستان های کوفه می گریست.

    که نکند زینبش اشک چشمان
    و سوز ناله دل غریبش را بشنود.

    مولایم راز دلش،سلام های بی جواب!
    چادر خاکی صورت نیلی و غریبی کودکانش را؛
    با چاه همنوا می شد.

    ای خدا دخت علی چه می بیند؟
    آن روز دستهای بسته
    و امروز فرق شکسته



    صلی الله علیک یا امیرالمؤمنین علیه السلام






    امضاء



  11. Top | #40

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    November 2012
    شماره عضویت
    11038
    نوشته
    11,839
    صلوات
    1396
    دلنوشته
    5
    ادرکنا یا سیدالشهدا
    تشکر
    2,536
    مورد تشکر
    2,493 در 1,384
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    «.... و علی علیه‏ السلام رفت»

    ناگهان برقی زد و بارانی از خون، آسمان محراب را جاری کرد؛
    باران یکریزی که قرن‏ هاست چشمان عدالت خواه زمین را شعله ‏ور کرده است.

    رمضان چهلم هجری، این ثانیه‏ های دهشتناک را خوب به خاطر دارد؛
    لحظاتی که کوچه‏ های کوفه از بارقه‏ های آفتاب، تهی شد و آسمان
    و زمین، دست در گردن یکدیگر، فاجعه را گریستند.


    علی رفت و این دو روزه پست دنیا را به طالبانش واگذاشت؛
    او رفت و شهر، در غربتی جاویدان، روزهای سیاهش را به سوگ نشست.






    امضاء



صفحه 4 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

( مجموعه مداحی ها و روضه خوانی ها ویژه شهادت حضرت علی ع ), فايل صوتي مناجات حضرت علي عليه السلام در مسجد کوفه, قضاوت های امام علی علیه السلام, مقالات پیرامون حضرت علی علیه السلام, مگر حضرت علی در کوفه شهید نشد ؟, نام حضرت علی در کتب سایر ادیان, چرا مدفن حضرت علی در نجف است ؟, چرا حضرت علی وصیت کرد قبرش پنهان بماند, چرا حضرت علی علیه السلام وصیت کرد قبرش پنهان بماند؟, نصیحتی از امام علی علیه السلام, ویژه نامه شهادت مولای متقیان, ویژه نامه شهادت حضرت علی درسالهای قبل, ویژه نامه شهادت حضرت علی علیه السلام, وصیت نامه حضرت علی (ع) به امام حسن (ع), گالري تصاويرويژه شهادت مولاي متقيان, گالری تصاویر ویژه شهادت مولی الموحدین, گريه کن اي ديده براي علي...{اشعارشهادت مولای متقیان}, پیامک های تسلیت شهادت حضرت علی, آیات نازله درباره علی علیه السلام, اگر حق با علی بود چرا از حق خودش در امر خلافت دفاع نکرد؟, اگر حضرت علی برحق بود چرا از حقش دفاع نکرد, اشعار و دل سرودها در سوگ مولای متقیان, بیست نصیحت کلیدی امام علی(ع), بیست نصیحت کلیدی از امام علی, تحلیل وصیت امام علی به حسنین (ع), تصاویر ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام, جلوه‏هایی از شخصیت امام علی علیه السلام در نهج البلاغه, دانلود مداحی ب شهادت حضرت علی, دانلود مداحی شب ضربت خوردن مولای متقیان, دانلود سخنرانی پیرامون حضرت علی علیه السلام, دانلود سخنرانی پیرامون شخصیت حضرت علی, سیصدو سیزده آیه در مدح امیرالمومنین علی علیه السلام, سجاده خون, شمشیر ذوالفقار امیر المؤمنین, شخصیت والای اولین پیشوای شیعیان جهان, علت دفن حضرت علی بجای کوفه در نجف, عاقبت قاتل حضرت علی چه شد

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi