در باب قطب آسيا
اجمال حديث چنين است كه
وقتى خالد با لشگر خود على (عليه السلام ) را در اراضى خود ديدار كرد و اراده جسرت نمود حضرت او را از اسب پياده كرد و او را كشانيد به جانب آسياى حارث بن كلده و ميله آهنين آن سنگ را بيرون كرد و مثل طوقى بر گردن او كرد
اصحاب خالد همگى از او ترسيدند خالد نيز آن حضرت را قسم داد كه مرا رها كن پس حضرت او را رها كرد در حالتى كه آن ميله آهنين به گردن او كرد اصحاب خالد همگى از او ترسيدند خالد نيز آن حضرت را قسم داد كه گردن او كرد اصحاب خالد همگى از او ترسيدند خالد نيز آن حضرت را قسم داد كه مرا رها كن پس حضرت او را رها كرد در حالتى كه آن ميله آهنين به گردن او بود مثل قلاده
رفت نزد ابوبكر او فرمان داد تا او را از گردن خالد بيرون كنند ممكن نشد گفتند ممكن نيست مگر اينكه به آتش برده شود و خالد را تاب آهن داغ نيست و هلاك خواهد شد پيوسته آن قلاده آهنين در گردن خالد بود و مردم وقتى كه او را مى ديدند مى خنديدند.
تا اينكه حضرت على (عليه السلام ) از سفر خويش مراجعت فرمود به حضور ايشان رفتند و شفاعت خالد نمودند آن حضرت قبول فرمودند و آن طوق آهن را مثل خمير قطعه قطعه كرد و بر زمين ريخت .
اما قصه فشار دادن آن حضرت خالد را به دو انگشت (سبابه و وسطى ) معروف است در قضيه ماءمور شدن خالد به كشتن آن حضرت .
پس خالد عزم نمود و با شمشير به مسجد آمد و در نزد آن حضرت مشغول نماز شد تا پس از سلام ابى بكر آن حضرت را بكشد. ابوبكر در تشهد نماز فكر بسيار در اين امر نمود و پيوسته تشهد را مكرر مى كرد تا نزديك شد كه آفاب طلوع كند آن گاه پيش از سلام گفت خالد مكن آنچه را كه ماءمورى و سلام نماز را داد.
حضرت پس از سلام نماز از خالد پرسيد به چه ماءمور بودى ؟
گفت : به آنگه گردنت را بزنم .
فرمود: مى كردى ؟
گفت : بلى به خدا قسم اگر مرا نهى نمى كرد.
پس حضرت او را گرفته بر زمين زد با دو انگشت وسطى و سبابه فشارى داد كه خالد جامه خود را نجس كرد و نزديك به هلاكت رسيد پس آن حضرت به شفاعت عباس عموى خويش دست از او برداشت .
((منتهى الآمال ، ج 1، ص 185)).



نقل قول
