واما جناب خواجه نصیر(ره)درتاویل این قصه می فرماید که:
- مرادازسلامان همان نفس ناطقه(1) است.
- مرادازابسال،مثل وکنایه ازعقل نظری(2) است ،که آخرین مرتبه تکامل آن ، عقل بالمستفاد(3) است .
- عشق زن سلامان به ابسال،مثل وکنایه ازتمایل قوای بدنی برای تسخیرعقل است تاازآن طریق به خواسته های فناپذیروزودگذرخوددست یابد.
- خوداری ابسال ازعشق آن زن،مثل وکنایه ازانجذاب عقل به عالم خویش است که همان عالم غیر مادی است.
- خواهر آن زن که همسر ابسال شده بود،کنایه ازعقل عملی باشدکه مطیع عقل نظری است ونام آن «نفس مطمئنه» است.
- مخفی شدن همسر سلامان ،جای خواهرش وفریب دادن ابسال،کنایه ازآراستن نفس اماره، لذات مادی وبی ارزش رابه جای لذت عقلی وکمالات واقعی ،یعنی نفس اماره باآرایش سعی درخلاف واقع نشان دادن آن داردوچنین می کندکه آن امور مادی وزود گذر،مصالح حقیقی است.
- برقی که ازابرتیره درخشید مثل وکنایه است ازیک بارقه الهی که به هنگام تمایل نفس به لذات مادی،ناگهان درخشیدوعقل نظری رابه سوی کمالات واقعی کشانید.
ای خوش آن جذبه که ناگاه رسد نورآن بردل آگاه رسد
- دوری کردن ابسال ازهمسرسلامان،مثل وکنایه است از إعراض عقل نظری ازهوی وهوس.
- کشورگشایی ابسال برای برادرش،مثل وکنایه است ازاین که نفس ناطقه به یاری عقل نظری یرعالم جبروت وملکوت اطلاع یافته وتوانسته است باهمکاری عقل عملی برهمه نیروهای مادی بدن تسلط یابد.برای همین اورا نخستین ذی القرنین بام نهاده است یعنی صاحب مشرق ومغرب .
- تنهاگذاشتن ابسال توسط لشکریان درمیدان جنگ مثل وکنایه است ازاین که وقتی نفس آن سویی شده ومی خواهدبه ملأ اعلی صعودنماید،قوای حسی وخیالی ووهمی ضعیف می شوند وازهمراهی ویاری اوباز می مانند.
- تغذیه ابسال ازشیرحیوان وحشی ،کنایه ومثل است ازاین که عقل نظری درفراگرفتن علوم ازمفارقاتِ ازماده بهره مندشده است وآن مفارقات وحشی اند یعنی ازعالم طبیعت دورند یعنی ازعالم طبیعت دورند.
- اختلال حال سلامان درنبودن ابسال،مثل وکنایه ازاضطراب نفس ناطقه دراثرسفرعقل نظری به جهان بالاست که ازتدبیربدن بازمانده ودرتنظیم قوای آن اهمال نموده است.
- بازگشت ابسال به نزدسلامان،مثل وکنایه است ازاین که عقل نظری به ساماندهی مصالح بدن وتدبیر آن توجه کرده است.
- آن آشپزوپیشخدمت که باهمسرسلامان همدست شدند،مثل وکنایه است ازدونیروی نفس اماره:غضب(آشپز)وشهوت(پیشخدم ت).
- هماهنگ شدن آنان برنابودی ابسال،مثل وکنایه است ازنابودی عقل نطری درپایان عمر.
- نابودشدن آن سه نفر به دست سلامان،مثل وکنایه است ازاین که درپایان عمر،نفس ناطفه ازبدن وغضب وشهوت دست برداشته وبرای همین این سه روبه زوال گداشته اند.
- کناره گیری سلامان از سلطنت وواگذاری آن به دیگری ،مثل وکنایه است ازاینکه نفس دست برداشت،بازآن بدن به سوی کل برمی گردد.
این تاویل ،مطابق آن چیزی است که بوعلی سینا درآغاز نمط نهم به آن اشاره کرده است.
پانوشت:
(1)نفس انسانی را در مرتبه کمال، نفس ناطقه گویند.
(2)بوعلی سینا،عقل رابه دو نوع عقل نظری وعملی تقسیم می کند:
عقل نظری: قوه ای درک کننده است.(قوه عالمه) بنابراین ادراک همه مدرکات مختص به انسان برعهده عقل نظری خواهد بود
عقل عملی: قوه ای عمل کننده(قوه عامله) بنابراین مبدا تحریک کننده بدن انسان به افعال جزئی برآمده از رویه و تفکر است. وعقل عملی را دارای سه اعتبار و جهت می داند و براساس هریک از این جهات, اعمال خاصی از انسان صادر می شود: جهت اول در مقایسه با قوه حیوانی نزوعی, جهت دوم در مقایسه با قوه حیوانی متخیله و متوهمه, و جهت سوم در مقایسه با خودش....
(3)حکما چهار مرتبه برای عقل تصور کردهاند: 1- عقل هیولایی که نسبت به همه معقولات بالقوه است و از همه معقولات خالی است. 2- عقل بالملکه به مرتبهای گفته میشود که عقل در آن تصورات و تصدیقات بدیهی را تعقل میکند. 3- عقل بالفعل که در این مرتبه عقل نظریات را به وسیله بدیهیات تعقل میکند. 4- عقل مستفاد که نفس همه آنچه را که از معقولات بدیهی و نظری - که مطابق عالم ملکوت و مُلک (جبروت وماده) است - تعقل مینماید؛ بدین گونه که همگی را نزد خود حاضر نموده و بالفعل به آنها توجه میکند و این مرحله عالمی است عقلی که مشابه عالم عینی و خارجی میباشد و مستفید از عقل فعال است. کار عقل فعال این است که نفوس بشری را از قوه به فعل سوق میدهد. به این مرتبه، مرتبه کمال نیز گفته میشود،که هر مرتبه بعد از مرتبه دیگر در اثر پرورش نفس حاصل میگردد و چه بسا عقل شخص در همان مرتبه عقل بالملکه توقف نموده و …