شیون در کربلا
اربعین آمد و اشگم ز بصر می آید
گوییا زینب محزون ز سفر می آید
باز در کرب و بلا شیون و شینی برپاست
کز اسیران ره شام خبر می آید
(صامت بروجردی)



| ❤ |
شیون در کربلا
اربعین آمد و اشگم ز بصر می آید
گوییا زینب محزون ز سفر می آید
باز در کرب و بلا شیون و شینی برپاست
کز اسیران ره شام خبر می آید
(صامت بروجردی)
*خادمه رقیه خاتون(س)* (02-12-2015), نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (13-12-2014)



| ❤ |
کاروان اربعین
آنچه از من خواستی با کاروان آورده ام
یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده ام
از در و دیوار عالم فتنه می بارید و من
بی پناهان را بدین دارالامان آورده ام
اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست
کاروان را تا بدین جا با فغان آورده ام
تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم
یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده ام
قصه ویرانه شام ار نپرسی خوش تر است
چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده ام
دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود
از برایت دامنی اشک روان آورده ام
تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم
یک نیستان ناله و آه و فغان آورده ام
تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تو
در کف خود از برایت نقد جان آورده ام
تا دل مهرآفرینت را نرنجانم ز درد
گوشهای از درد دل را بر زبان آورده ام
محمدعلی مجاهدی (پروانه)
*خادمه رقیه خاتون(س)* (02-12-2015), نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (13-12-2014)



| ❤ |
یک اربعين نبودم اگر، حال آمدم
از کوفه پر شکسته و بی بال آمدم
قدَّم رشید بود زمانی، ولی حسین
در زیر بار ماتم تو دال آمدم
بعد از تو رفتم هر طرفی، سنگ خورده ام
بعد از تو رفتم و چه بد اقبال آمدم
پیشِ رویم سر تو و عباس هم که بود
پس دیده ای که من به چه منوال آمدم
آنقَدر بد گذشت به من که، از این سفر
یک اربعين نه، بعد چِهِل سال آمدم
یادت که هست تشنه و بی بال و پر شدی؟
یادت که هست تا دمِ گودال آمدم؟
حالا دوباره بعد چِهِل روز، پیش تو
زخمی و سرشکسته و بی حال آمدم
حق تو را ز دشمن ظالم گرفتم و
تا کربلا، خمیده، سبکبال آمدم
*خادمه رقیه خاتون(س)* (02-12-2015), نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (30-11-2015)



| ❤ |
برخیز وببین که خواهرت آمده است
با حال نزار خود برت آمده است
بعد از تو نصیب شد اسارت ،غارت
غارت زده یار مضطرت آمده است
چل روز زهجرتم گذشته ست حسین
رنجیده وخسته هاجرت آمده است
زینب شده موسپید وقدش چو کمان
انگار دوباره مادرت آمده است
بیچاره رباب اشک خون می ریزد
یادش گل پاره حنجرت آمده است
هر طفل تو نغمه ی عمو می خواند
یادش یل وشیر لشگرت آمده است
هجران سر وپیکر تو آخر شد
بر دیدن پیکرت سرت آمده است
جامانده سه ساله دخترت در شام است
زین روی خجول خواهرت آمده است
شاعر : اسماعیل تقوایی
♥اَلـــلّـــ♥ـهـُـــ♥ـمَّ عَـــ♥ـجِـّــ♥ـلْ لِــ♥ـوَلــ♥ـیـــِّکَ ♥الــــْفــ♥ــَرَجْ♥
♥اَلـــلّـــ♥ـهـُـــ♥ـمَّ عَـــ♥ـجِـّــ♥ـلْ لِــ♥ـوَلــ♥ـیـــِّکَ ♥الــــْفــ♥ــَرَجْ♥
*خادمه رقیه خاتون(س)* (02-12-2015)



| ❤ |
ای آن که لحظه لحظه کنار تو زیستم!
امشب، چهل شب است برایت گریستم
امشب چهل شب است که آب از گلوی من
پایین نرفته، بغض عطشناک کیستم؟
بنشان به تل زینبیه، طاقت مرا
من زینبم؛ نمی شود آخر نایستم
آن جاده را مگو به چه حالی گذشتم و
دل کندم از تو؛ آمدم ای هست و نیستم!
من، چادر سیاه غمم، دور تکیه ات
جز ذکر یا حسین تو، تکرار چیستم؟
این اربعین هم از پی آن اربعین گذشت
چشمان صد حسینیه ات را گریستم
رزیتا نعمتی
♥اَلـــلّـــ♥ـهـُـــ♥ـمَّ عَـــ♥ـجِـّــ♥ـلْ لِــ♥ـوَلــ♥ـیـــِّکَ ♥الــــْفــ♥ــَرَجْ♥
♥اَلـــلّـــ♥ـهـُـــ♥ـمَّ عَـــ♥ـجِـّــ♥ـلْ لِــ♥ـوَلــ♥ـیـــِّکَ ♥الــــْفــ♥ــَرَجْ♥
*خادمه رقیه خاتون(س)* (02-12-2015)



| ❤ |
أربعین یعنی که دعوت نامهها
آتشی بودند اندر خیمهها
أربعین یعنی که گل ها پرپر است
پاره پاره ،قلب آن پیغمبر است
أربعین یعنی که گل ها بی سر است
باغبان همچون گلستان پرپر است
أربعین یعنی که اکبر(ع) را ببین
قطعه قطعه پیکرش را بر زمین
أربعین یعنی که طفلی خفته بود
مشک از آب روان کم گفته بود
أربعین یعنی که طفلی لإله گون
بر سرش گردیده سرها سایه گون
أربعین یعنی که عباس(ع)علی(ع)
دست خود را داده است بهر ولی
أربعین یعنی که بوی یاس بود
پیکری همچون خود عباس(ع)بود
أربعین یعنی که طفلان قمر
گشته اند همچون یتیمان،بی پدر
أربعین یعنی که گشت ام البنین(س)
بی پسر اندر مدینه بعد از این
أربعین یعنی که بعد از آن وداع
خواهری میدید،شمر در قتلگاه
أربعین یعنی که خواهر می دوید
سوی آن پیکر که مادر را بدید
أربعین یعنی که آن خون خدا
شد جدا،سر از بدن در کربلا
أربعین یعنی که انگشتر نبود
نی که انگشتر،که انگشتی نبود
أربعین یعنی که سوزد خیمه ها
بر سر نعش شهیدان خدا
أربعین یعنی که دلها ناله کرد
گوش دختر بچه ها را پاره کرد
أربعین یعنی چهل روز،بی کسی
دل خوش سرها شدن از بی کسی
أربعین یعنی که غل بر دست و پا
کودکان زخم دیده از دو پا
أربعین یعنی چهل منزل جفا
کرده اند با آل و پور مصطفی(ص)
أربعین یعنی که اشتر بی جهاز
چوبه ی نی خورده در وقت نماز
أربعین یعنی که چنگ و ساز و نی
غنچه ی از گل جدا ، بر روی نی
أربعین یعنی که طفلی بی پدر
در خرابه میشود ،خونین جگر
أربعین یعنی که قومی بی حیا
کرده اند غارت حریم کبریا
أربعین یعنی که آمد قافله
تا که بیند آب را در علقمه
أربعین یعنی چهل شب تا سحر
عمه در حال قنوت با چشم تر
أربعین یعنی سلام خواهری
میرسید در کربلا بر پیکری
أربعین یعنی که باز قلب رباب
بر سر قبر علی(ع)هم شد کباب
أربعین یعنی که این یک قافله
روضه میخوانند همه بی واهمه
أربعین یعنی دفاع عارفان
از حریم غرق خون عاشقان
أربعین یعنی که سجاد (ع)غریب
میزند در کاخ شیطان او نهیب
أربعین یعنی یزید در شام خود
روز او گردیده همچون شام خود
أربعین یعنی شکست کاخ یزید
بر سر ظلم و ستم با دیده،دید
أربعین یعنی امام ساجدین(ع)
خطبه هایش میکند احیای دین
أربعین یعنی که یک زن بی بدیل
گفت از دشمن ندیدم جز جمیل
أربعین یعنی که هادی ناله کن
در حریم عشق قلبت پاره کن
هادی اصفهانیمقدم
.
.
اللهمّ عجّل لولیّک الفرج
.



| ❤ |
![]()
کاروان داشت می رسید از راه ، دل زینب در التهاب افتاد
تا که چشمِ ستاره های کبود ، به سرِ قبرِ آفتاب افتاد
کاروانی که از هزاران دشت از سرِ شوق با سر آمده بود
به مرورِ غمِ خودش که رسید ، کم کم از مرکبِ شتاب افتاد
دختری سمت علقمه می رفت ، مادری سمت قبرِ کوچکِ خود
خواهری بر سرِ مزارِ خودش دل به دریا زد و به آب افتاد
گفت: اگرچه که بی پر آمده است ، بی پر و بی برادر آمده است
چشم واکن که خواهر آمده است ، که پس از تو در اضطراب افتاد
زینبی که اسیرِ مویت بود ، بینِ خون، گرمِ جستجویت بود
دربه در شد ، درست آن وقتی که به مویِ تو پیچ و تاب افتاد
بعدِ تو خیمه در حصار آمد ، از زمین و زمان سوار آمد
به حرم امرِ بر فرار آمد ، همه ی خیمه در عذاب افتاد
پای غارت به خیمه ها وا شد ، دست هایی پلید پیدا شد
"سرِ یک گوشواره دعوا شد" ، سنگ بر شیشه ی گلاب افتاد
داغدارم هنوز از کوفه ، از گریزِ رئوسِ مکشوفه
داغداری از آن زمانی که از سرِ بچه ها حجاب افتاد
تشنگی های تو کویرم کرد ، غمِ دوریِ تو اسیرم کرد
ماجراهای شام پیرم کرد ، راه در مجلسِ شراب افتاد
خیزران را که غرق خون دیدم ، از غرورِ رقیه ترسیدم
لرزه بر جانِ بچه های تو و بر لبت بوسه بی حساب افتاد
آتشِ فتنه تیز می کردند ، تشتِ زَر را عزیز می کردند
صحبت از یک کنیز می کردند ، گریه در نغمه ی رباب افتاد
در اسیری امیر بودن را از نگاه تو خوانده ام ، یعنی :
می شود با همین نگاه از عرش مثل یک سجده مستجاب افتاد
شاعر : محمد بختیاری
♥اَلـــلّـــ♥ـهـُـــ♥ـمَّ عَـــ♥ـجِـّــ♥ـلْ لِــ♥ـوَلــ♥ـیـــِّکَ ♥الــــْفــ♥ــَرَجْ♥
♥اَلـــلّـــ♥ـهـُـــ♥ـمَّ عَـــ♥ـجِـّــ♥ـلْ لِــ♥ـوَلــ♥ـیـــِّکَ ♥الــــْفــ♥ــَرَجْ♥
یاس بهشتی* خادمه باب الحوائج جواد الائمه (ع)* (05-12-2015)



| ❤ |
گر خزانی شده ام باغ و بهارم اینجاست
همه ی زندگی ام، دار و ندارم اینجاست
چه کسی گفته که زینب حرمش در شام است؟
بگذارید بمیرم که مزارم اینجاست
شاخه ای گل و کمی آب به زینب بدهید
که بپاشم سر این قبر، نگارم اینجاست
می نشینم مگر از خاک سر آرد بیرون
من ز شام آمده ام صبح قرارم اینجاست
کوچک است آه ولی قبر علی اصغر نیست
به خدا قبر علمدار و ندارم اینجاست
با چه حالی بروم سوی مدینه چه کنم؟
من که هم جان و دلم، هم کس و کارم اینجاست
شاعر : سید محمد جوادی
♥اَلـــلّـــ♥ـهـُـــ♥ـمَّ عَـــ♥ـجِـّــ♥ـلْ لِــ♥ـوَلــ♥ـیـــِّکَ ♥الــــْفــ♥ــَرَجْ♥
♥اَلـــلّـــ♥ـهـُـــ♥ـمَّ عَـــ♥ـجِـّــ♥ـلْ لِــ♥ـوَلــ♥ـیـــِّکَ ♥الــــْفــ♥ــَرَجْ♥






| ❤ |
![]()
ای ساربان! ای ساربان! محمل نگهدار
آمد به منزل کاروان، منزل نگهدار
محمل مران، محمل مران، شهر دل اینجاست
این کاروان خسته دل را منزل اینجاست
اینجا بهار بی خزانِ من خزان شد
از برگﹾ برگ لاله هایم خون روان شد
اینجا همه دار و ندارم را گرفتند
باغ و گل و عشق و بهارم را گرفتند
اینجا به خاک افتاده بود و هست عباس
هم مشک خالی، هم علم، هم دست عباس
اینجا ز هم پیشانی اکبر جدا شد
بابا تماشا کرد و فرزندش فدا شد
اینجا ز آل الله منع آب کردند
با تیر طفل شیر را سیراب کردند
اینجا صدای العطش بیداد می کرد
بر تشنه کامان آب هم فریاد می کرد
اینجا همه از آل پیغمبر بریدند
ریحانه ی خیر البشر را سر بریدند
اینجا ستم بر عترت و بر آل گردید
قرآن به زیر دست و پا پامال گردید
اینجا به خون غلطید یک گردون ستاره
اینجا کشید از گوش، دشمنﹾ گوشواره
اینجا زدند آل علی را ظالمانه
شد یاس ها نیلوفری از تازیانه
اینجا چو از خانه به دوشان خانه می سوخت
دامان طفلان چون پر پروانه می سوخت
اینجا به گردون رفت دود آه زینب
حَلقِ بریده شد زیارتگاه زینب
اینجا عدو بر زخم پیغمبر نمک زد
هر برگ گل را مُهری از غصب فدک زد
اینجا زگریه ناقه ها در گِل نشستند
دُردانه های وحی در محمل نشستند
ای کربلا! گل های سرخ یاس من کو؟
ای وادی خون! اکبر و عباس من کو؟
با غنچه ی نشکفته ی پرپر چه کردی؟
با حنجر خشک علی اصغر چه کردی؟
خون جگر از دیده ام بر چهره جاریست
پیراهن آوردم به همره، یوسفم نیست
تصویر درد و داغ در آیینه دارم
چون آفتابﹾ آتش درون سینه دارم
خاموش و در دل گفتگو با یار دارم
در سینه داغ هیجده دلدار دارم
بعد از حسین از عمر خود آزرده بودم
ای کاش من با آن سه ساله مرده بودم
اشکم به رخ آهم به دل سوزم به سینه
بی تو چگونه من روم سوی مدینه
ای کاش چون تو پیکرم صدچاک می شد
ای کاش جسمم در کنارت خاک می شد
گیرم که زنده راه یثرب را بپویم
زهرا اگر پرسد حسینم کو چه گویم؟
بگذار تا سوز دلم مخفی بماند
این صفحه با سوز خود میثم بخواند
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************






| ❤ |
![]()
دوباره قافله آهنگ کربلا کردند
ز سینهها شرر ناله بر ملا کردند
به تربت شهدا ریختند اشک بصر
چو نی نوا همه در دشت نینوا کردند
گریستند بر آن لحظهای که یک یک را
به تازیانه از آن کشتگان جدا کردند
گهی به علقمه گاهی به جانب گودال
چه سعیها که در آن مروه و صفا کردند
گرفته دست دعا در کنار قبر حسین
به گریه عمه سادات را دعا کردند
برای یافتن قبر طفل شش ماهه
بسی طواف در اطراف خیمهها کردند
روان به جانب گودال قتلگاه شدند
کشیده چهره به خاک و خدا خدا کردند
ستاره بود که از دیده ریختند به خاک
شراره بود که بر آسمان رها کردند
گریستند چنان یاد ظهر عاشورا
که اربعین همه تکرار کربلا کردند
هزار مرتبه "میثم" به امتی نفرین
که بر پیمبر و اولاد او جفا کردند
"غلامرضا سازگار"(میثم)
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)