دقایق سنگینی بود.
سنگ بود که میبارید.
نیزه بود که خون میچکاند.
و شلاقها که میچرخیدند و زخم میشدند .
و نالهها که میروییدند و خون میشکفتند
و چشمها که آوار میشدند و شعله میزاییدند
خدا نخواست از این بیشتر، بیپناهیات را ببیند
آسمان نتوانست بیش از این حوصله کند.
زمین نتوانست از این بیشتر، شاهد رنج تو باشد.
باران خون، کوچهها را درنوردید.
سیل اشک، پنجرهها را در هم کوبید.
توفان، پنجه بر گیسوان شام انداخت.
تاریکی از در و دیوار بالا رفت.
مصیبت، زمین را مچاله کرد.
شام غریبی بود.
شام سنگدلیها و شقاوت ها
شام دربدریها و مصیبتها
شام دل آزاری ها
شلاقها، احترام تورا نگه نداشتند
کوچههای شقی، انگشتان به خار خلیدهات را نادیده گرفتند
خرابه ها، کفشهای سهسالگیات را طعنه زدند.
تازیانه ها، پیش پایت سر خم نکردند
دهان های تهمت، از چشمهای معصومت شرم نکردند.
دندانهای تیز و گرسنه، روشنان گیسوانت را دریدند
رگبارهای شب و تازیانه، کوتاه نیامدند.
مردان شقاوت، کودکیات را رحم نکردند.
شامِ بیحرمتی بود.
شامِ بیخبری بود.
شامِ گرسنگی دروغ بود.
شامِ سیری دیوسیرتی بود.
شامِ حیوان سیرتی بود.
شامِ درنده خویی بود.
کوچه ها، زخمه آتش میزدند.
لبخند ها، مست متولد میشدند.
چشم ها، مست به بار مینشستند.
شامِ دل گرفتگی مداوم بود؛
شامِ دستهای نیازمندِ حریص.
شامِ تالارهای سیاهبخت.
شامِ دریچههای تاریک اشرافی.
شامِ پنجرههای فروبسته.
تو بودی و زنی صبور
که آواز گوشواره هایت را
در گوش باد میخواند.
تو بودی و کفش های سه سالگی
که بر شانههای کاروان رها بودند.
تو بودی و دستان کوچکی
که پرندگی مشق میکرد.
تو بودی و گونه های سرخی
که شادی میپراکند.
شام ساده لوحی بود.
شام فخر فروشی بود
شام فریادهای جگرخراش!
کوچه ها، گرگ میشدند
مرگ در ویرانه ها، پناه میگرفت
دهانها، به لکنت میافتادند
کاروان بر مرگ فایق میآمد
زنجیرها را در هم میشکست
تشنگی دیدار پدر
بر تو غلبه میکرد.
شراره شمشیر بود
و ضربه های مهلک تازیانه
و سنگبارانِ بدنهای معصوم
و دقایق بیرغبتِ اندوه
و صدای روشن کودکانهات:
پدر! چه کسی تو را به خاک و خون کشید؟
پدر! چه کسی رگهای تو را برید؟
پدر! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟
پدر....


















