





| ❤ |
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************






| ❤ |
مهربانم ! امروز روزی است که باید اندوخته های قلب و روحم را
به تو ابراز کنم و تو سخاوت کنی و از لغزش های من
چشم بپوشی و در برابر من قدری بیشتر ایثار کنی
.
همین امروز باید که در ترنم تحسین و همدردی
بر زبان جاری ساخت . میدانی ؟
بزرگی و شأن انسان در بزرگی و شأن حقیقتی است
که بر زبان می آورد ، در بینش و درکی است که بدان دست می یابد
و در یاری و مساعدتی است که بر زبان می آورد
.
من در خیال مقصودی را می جویم که دستهای مهربان تو
می تواند مرا در راه رسیدن به مقصود یاری کند.
من بر این باورم که در جهانی چنین دردمند و بی ترحم
که مهربانی و عشق را بهایی نیست می توان واژه ها را
به کمک گرفت و دردهای مانده در دل را که به عظمت
روح لطیف من و به سنگینی غم های ناگفته ی ماست ، بیان کرد.
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************






| ❤ |
وقتی تو بیایی، چشمانم به پیشواز تو خواهند آمد،
و مهربانی را در نگاهت جست و جو خواهم کرد.
با میلاد گلی دیگر، بوستان نبوی آراسته
و مزین گردیده و عطر دلربایشان،
عرشیان را مات و فرشیان را مبهوت ساخته است؛
و ملائک تسبیح گویان به میهمانی این جشن فرخنده وارد میشوند.
در آستانه این میلاد خجسته، شایسته است
که پیمان خویش را با آن حضرت تازه کنیم
و شکوفههای معرفت را نسبت به آستان مقدسش
در قلبهایمان به شکوفایی بنشانیم.
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************






| ❤ |
![]()
کی میرسم به لذتِ در خواب دیدنت؟
سخت است سخت... از لب مردم شنیدنت...
نامت را فراوان بر زبان میآورند در این شهر...
صدایت میزنند...
نامت را قاب میکنند روی دیوارها...
نامت را آذین میبندند در کوچهها و معبرها...
نامت را به یکدیگر میگویند
و من چه بسیار نام تو را شنیدهام ای مهربان!
اما دریغا که دیدارت را هرگز...
گفتهاند تو را نمیتوان دید با این چشمهای بیهودگى...
گفتهاند از پیشرویمان میگذرى،
اما نمیشناسیمت با این نگاههای غافل...
اما ای کاش در خواب, راهی به تماشای تو داشتم.
ای کاش شمیم پیراهنت از خوابم گذر کند
تا بیداریام را به عطر پیرهن یوسف بیناتر کنم.
خواب دیدن تو به تمام بیداریها،
به تمام عمر میارزد.
خواب تو را دیدن عین بیداری است
و بیداریِ تو را ندیدن خواب است...
غفلت است...
از خوابم گذر کن
مثل نسیم بهارهای که شکوفهها را به لبخند فرا میخواند.
مثل شفای ناگهانی که درد را بر باد میدهد.
مثل معجزه بیبدیلی که ایمان را نو میکند.
از خوابم گذر کن تا چشمان گنهکارم
به یمن رؤیت تو بخشوده شوند
و تقوای خویش را از سر بگیرند.
حس میکنم گویا هزار سال است که دوستت داشتهام.
انگار هزار سال است که به تو، به آمدنت دل بستهام.
انگار هزار سال است که خدا مرا به پای انتظار تو نشانده
و هنوز تو را نیاورده است.
آرى, به راستى, هزار سال است که تو را دوست دارم...
که تو را دوست داریم... که برایت دلتنگیم...
منتظریم و تنها آه میکشیم.. خسته میشویم،
ناله میکنیم و سجادهها تنها انتظارمان را میدانند
و تسبیحها و نذرها عمق درد ما را دیدهاند
و سهشنبهها بیقرارترمان میکند
و جمعهها دلهایمان را به آتش میکشند.
هر روزی که آغاز میشود و به پایان میرسد
یا شبیه بغض سهشنبه است یا پر از اندوه جمعه... .
![]()
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************






| ❤ |
![]()
هر مادری لالایی طفلش را با نغمههای انتظار میآمیزد...
هر شهیدی که پرپر میشود،
تا آخرین لحظه حیات، امید دیدار «او» را به دوش میکشد.
هر خزانی که به بهار میرسد, آرزومند آمدن اوست...
اما... تو ای خدای اینهمه انتظار! هنوز پایان این قصه را اراده نکردهاى؟
آه ای پروردگار! بیش از این طاقت بده به این دلهای صبور!
گویا هنوز شام سیاه سر کوچیدن ندارد!
شکیباتر کن دلهای به تاریکی خو ناکرده را!
تا دمیدن سپیده... تا صبح صادق... تا صبح فتح...
«اللهم انی اسئلک صبراًجمیلاًو فرجا قریباً»
[دعای ابوحمزه ثمالى]
«کجایی ای تب توفانی زمین, ای مرد!»
سلام بر تو... بر عشق نادیده!
تو کیستی که اینگونه به قداست, خیالت را با خویش زمزمه میکنم؟
کجای روزگار نام بلندبالایت را آموختم و ندیده دچارت شدم؟
چه کسی به من نشانت داد؟
چه کسی انتظارت را به من یاد داد؟
در انتظار تو بودن درد کمی نیست.
مثل داستانی طولانی که در گوش بیخوابی بخوانی و افاقه نکند.
مثل مرهم ناپدیدی که آرزوی بودنش را
به زخمهای خویش بگویی و دلخوشیهای معوّق فراهم کنى.
آه ای مرد! ای صاحب روزگار!
چرا هرگز صدایی از تو نشنیدهام؟
چرا هرگز رد پایی از عبورت را ندیدهام؟
چرا چشمهایم برای رویت تو کورند؟
چرا به هر طرف رو میکنم, سخنی از تو هست.
نشانی از بودنت، حضورت...
اما خودت نادیدنیتر از خیال و آرزویى؟
آیا کسی هست که اعتماد آمدنت را به من خاطرنشان کند؟
آیا کسی هست که قطعیت «تو» را
از دل تمام احتمالهای مأیوس برایم به ارمغان بیاورد؟
من دلتنگم و ناامید و تو نیستی مثل همیشه...
مثل تمام روزهای این هزاره... هزاره نبودن...
هزاره غیبت... هزاره ناپدیدى...
دارم به انتهای صبر خویش میرسم.
به پایان امید... به آخرین ایستگاه زندهماندن در آرزوی تو...
دارم تهماندههای جان و تنم را درین جاده پیش میبرم.
درین راهی که عمریست به مقصد نمیرسد.
چرا پیدایت نیست؟
«لیت شعری این استقرت بک النّوی»
![]()
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************






| ❤ |
![]()
.....فردا روز توست
روز شنيدن بوي نرگس
روز ديدن خال گونه ات
روز انتظار
روز تقديم اشکها بر زير پايت
روز شکستن ديوار دوري هفت روز
مرا درياب
مي داني چه هستم
مي داني چه بايد باشم
مي داني چه مي خواهم باشم
دستم را بلند کرده از تو مدد مي خواهم
تا يک دل آرام را ,
تا آرزوي بازگشتت را ,
تا اميد به انتظارت را
از تو طلب کنم
مي خواهم بدانم
چگونه دلم را به دست افکار تو ,
اشکم را در دامان تو ,
سوز عشق را براي تو داشته باشم
ديگر نمي گويم کاش ميشد
ميگويم از تو مي خواهم که خانه اي را که
در بن بست سکوت ساخته ام ويران سازي
ميگويم از تو مي خواهم که عشق به خودت را
همچون داغي آتش در سينه ام نگاه داري
ميگويم از تو مي خواهم که اشک هايم را
در جويبار انتظارت بريزم....
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************






| ❤ |
![]()
در عبور از گذر لحظه ها، در تپش مدام زمين
و نگاه زهرآلود زمان، دستهاي ما تو را مي طلبد يا مولا!
مهر در سراشيب جاده ي عمل
زير چرخهاي سنگين ستم له ميشود در نبودت!
تو ما را رها نخواهي کرد
و ما هر روز و هر ساعت و حتي هر ثانيه
در آرزوي زيارت رخ چون خورشيدت،
دست بر آسمان داريم و در محمل نياز،
از پروردگار بلند مرتبه، ظهور پرشکوه تو را تمنّا مي کنيم!
آقاي ما!
بيا که احساس نيازمند توست!
پرنده ها در سلام صبحگاه خود تو را مي خوانند
و گلها به اميد نوازشت رخ مي نمايانند!
بيا که دستهاي نا توان ما در آرزوي ياوري تو مولا، شب و روز
از گونه هامان قطرات شبنم را بر مي چيند و لطافت باران را
به جاده هاي عشق مي پاشد، بلکه گلستاني بسازد
از گلهاي ناز و اطلسي که فرش راهت باشد و خاک قدمت!
بيا که زمين تشنه ي محبت و سلام توست
و زمان در نقطه ي انتظار ايستاده است..........
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************






| ❤ |
![]()
چرا نروید آن نرگسی که رخسارش دل انگیز است
چرا نیاید آن گلی که وجودش شور انگیز است
چوموسم سرما به نیمه رسد گل نرگس شکوفه زند
چرا به انتظار ننشینیم که عطرش دل انگیز است
هزارکهکشان آرزو در سر داریم تا بروید باز
چرا خوشه نرگس نکاریم که دشتش غرور انگیز است
تو ای باغبان زدشت بی گل به زمستان نومید مشو
که رویش نرگس به موسم سرد سرور انگیزاست
برای رویش گل برون کن هرزه گیاه ز بوستان دلت
که آن گل سرمدی در انتظار رویش حیات انگیز است
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************






| ❤ |
![]()
فراموشي هديه دشمنان توست
.....چشمهايمان را فرشي ساخته ايم
تا هر چشمي گلي باشد بر قالي قدمهايت،
اگر که نيائي
گلها را آفت مي گيرد
و زالوها به تخت مي نشينند
شب ماه را مي بلعد
و نور واژه اي مي شود بي نور
پنجره ها ديوار مي شوند
و بصيرت را اسيري مي برند
زنجيرها طويل مي شوند و رودخانه ها پر سنگ.
اگر که نيائي
من گريه مي کنم اي بزرگوار
من هرگز کودکي ام را نفروخته ام
من در غربت
چون طفلي بازي مي کنم خيال ترا در کوچه هاي شهر،
اي نور مرا با توست گفتگو
که زالوها به تخت مي نشينند
و شب ماه را مي بلعد.
بلند نيست شب بي تو بودن
عمر ما کوتاه است
زبانمان چربِ شيطان است
وگرنه دوست، نشاني ات را به ما مي داد.
اگرچه کفشهايمان آلوده ست
و ابليس خشنود
امّا بي نصيب باد، قلبي که بي تو آب خورد.
تا بشريّت را به خنده فريب دهند.
ما چراغاني مي کنيم يادت را
تا پادشاه شهر کوران بداند
که چشمهايمان را فرشي ساخته ايم
تا هر چشمي چراغي باشد بر مقدم ظهور تو
و در چراغاني ات مي زدائيم ياد خويش را.
هر روز روزِ تولد توست
و هر که بي تو قدم زند
کوچه اش بن بست است
و مسيرش تب آلود.
اگر کسي نيست ميان غلامانت
که شعر بدوزد بر بلنداي قامتت
من فداي تو مي شوم،
هرچند، غلام تو خود معشوق شعر ماست.....
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************






| ❤ |
![]()
آقای من! غروب، بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش میکشد؛
سنگینی پلکهایم و نگاهی که دین را از یاد برده.
کورکورانه زیستن را خوب آموختم. توان نوشتن ندارم.
واژههایم گرد و غبار گرفته.
باور کن که باورت کردم.
بیتو زندگیم را تمام کردم.
حالا نفس کشیدن، منت سرم میگذارد.
حس میکنم هوای اینجا سرد و سنگین است.
ببین نقاشی عشق میکشم
و گم شدن در نگاه تو که آرامش میدهی.
آری، نبض سکوت حرفی برای گفتن دارد، اما…
نوری در راه است؛
نور امید و روشنایی،
نور صفا و صلح و صداقت.
او خواهد آمد و به این انتظار،
پایان خواهد داد.
اویی که مانند عیسی بن مریم(علیها السلام)
در گردش است و مانند یوسف بن یعقوب(علیها السلام) ناشناخته است
و مانند موسی(علیه السلام) بیمناک و نگران است
و مانند محمد در جهاد است.
اویی که با آمدنش، جهان را نورانی خواهد کرد
و سرانجام به شمشیر ـ که سمبل حدید و قدرت است
به عدل و داد قیام خواهد کرد.
بیا و راز این غیبت را مانند
خضر نبی(علیه السلام) آشکار کن.
تا تو با منی، خاموشیِ سخن را نمیدانم.
از شوق تو در آسمانم.
همین که بهانه روز و ماه و سال
و ترانههایم تویی، به خود میبالم.
![]()
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)