صفحه 5 از 13 نخستنخست 123456789 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 130

موضوع: جلوه هائى از نور قرآن در قصه ها و مناظره ها و نكته ها

  1. Top | #41

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    39- ((فرزند دختر در قرآن ))


    واثله بن اشفع روايت مى كند كه حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله رمود: ((خجستگى و ميمنت زن در اين است كه اوّل دختر بزايد بعد از آن پسر، مگر نمى بينيد كه حق تعالى در باب نعمت و منّت ابتداء دختر را ذكر فرموده بعد پسر را، آنجا كه مى فرمايد: (يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ اِناثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورْ.)(95): خداوند متعال ، به هر كس بخواهد، دختر مى بخشد و هر كه را كه بخواهد فرزند پسر عطا مى كند.))(96)










    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #42

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    40- ((يك آيه مناسب ))


    سلطان محمود غزنوى ، مقبره اى براى خود آماده ساخته و به يكى از نديمان خود دستور داد كه آيه مناسبى از قرآن كريم پيدا كن كه بر روى سنگ آن گور حكّ كنم . نديم عارف و خوش ذوق گفت : بنويسيد: (ه ذِهِ جَهَنَّمُ الَّتى كُنْتُمْ تُوعَدونَ.)(97) اين همان دوزخى است كه به شما وعده داده مى شد.(98)










    امضاء


  4. Top | #43

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    41- ((غرور و خودبينى ))


    سليمان (99) اعمش ، شخص عالم و ظريفى بود روزى در كنار رودخانه اى نشسته بود كه شخصى متكبر و با ظاهرى آراسته ، از آنجا عبور مى كرد. وقتى چشمش به اعمش افتاد و او را با لباسهاى كهنه و مندرس مشاهده كرد؛ به نظرش حقير آمده و گفت : ((اى مرد! برخيز و مرا از اين آب بگذران )) و بلافاصله از دست او گرفته و كشيد و بر دوش او سوار شد. او ناچار پذيرفته و وارد آب شد. در بين راه ، مرد سواره اين آيه را قرائت كرد: (سُبْحانَ الَّذى سَخَّرَلَنا هذا وَ ما كُنّاّ لَهُ مُقْرنينْ.)(100): (پاك و منزه است خدائى كه اين را مسخّر ما ساخت ، وگرنه ما توانائى تسخير آنرا نداشتيم .)

    اعمش كه از طرز رفتار او و حركات جسارت آميزش به تنگ آمده بود؛ بويژه آنكه آيه اى هم قرائت مى كرد؛ او را در وسط رودخانه ، به داخل آب انداخته و به او اين آيه را تلاوت كرد: (وَ قُلْ رَبِّ اَنْزِلْنى مُنْزَلاً مُبارَكاً وَ اَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلينْ.)(101)(بگو پروردگارا ما را در منزلگاهى پربركت فرود آر، و تو بهترين فرود آورندگانى .)(102)











    امضاء


  5. Top | #44

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    42- ((مناظره كنيز هوشمند با خليفه ))


    هارون الرشيد، پنجمين خليفه عباسى ، روزى شنيد كه يكى از كارمندانش كنيزى زيبا و با كمال در اختيار دارد؛ او را احضار كرده و درخواست خريد كنيزك را نمود. آن مرد از نهايت علاقه ايكه به كنيز داشت چيزى نگفت و غمگين و محزون به خانه برگشت .

    كنيزِ باهوش ، همينكه از ناراحتى مولاى خويش آگاه گشت ، از او علت را جويا شد؛ ((مرد گفت : مى دانى من چقدر به تو علاقه مندم ، براى اينكه علاوه بر كمالات ظاهرى و باطنى حافظ و قارى قرآن هستى ؛ ولى امروز خليفه امر نموده ترا بدربار بفرستم .)) كنيز با لحنى مهرآميز به مولايش گفت : ((ناراحت نشو من بحول و قوه الهى با او سخن مى گويم و او ناچار مرا بتو باز مى گرداند.))

    كنيز به دربار رفت . موقعى كه چشم خليفه به جمال او افتاد، مجذوب او گشته و بى اختيار پرسيد: ((عجب جمال زيبائى دارى ؟!))

    كنيز: (يَزيدُ فى الْخَلْقِ ما يَشاءُ اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شىٍ قَدير.)(103):(خداوند هر چه بخواهد، در زيبائيهاى آفرينش مى افزايد و او بر هر چيزى تواناست .)

    خليفه از گفتار لطيف و رفتار ظريف او تعجب نموده و گفت : ((از آيات قرآن جواب مى دهى ؟))

    كنيز: (هذا مِنْ فَضْلِ رَبّى .)(104):(اين توانائى ، از فضل خداى من است .)

    خليفه : ((شنيده ام صوت زيبا و قرائت شيوائى دارى ، قدرى براى من قرآن بخوان .)) كنيز با لحن حجازى و با صوتى دلربا، شروع به تلاوت قرآن كرد: (بسم الله الرحمن الرحيم اِنَّ هذا اَخى لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةٌ وَلِىَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ اَكْفِلْنيها وَ عَزَّنى فىِ الْخِطابْ.)(105): (اين برادر من است او نود و نه ميش دارد و من يكى بيش ندارم ، امّا او اصرار مى كند كه : اين يكى را هم به من واگذار و در سخن گفتن بر من غلبه كرده است .)

    با خواندن اين آيه ، به خليفه فهماند كه تو با اينهمه كنيزان ماهرو، در حرمسرا سير نمى شوى و چشم طمع ، به كنيزى كه در خانه يكى از كارمندان توست دوخته اى .

    آنچنان اين آيه اثر عميق در دل سخت هارون گذاشت كه بى اختيار اشكهايش فرو ريخت و به او گفت : ((اى كنيز! معلوم مى شود كه مولاى خود را بى اندازه دوست دارى ؟))

    كنيز گفت : (وَ اَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ.)(106): (خداوند دلهاى آنها را به هم نزديك كرده و اُلْفت داد.)

    هارون كه در مقابل جوابهاى منطقى و قرآنى كنيز، كاملاً خود را باخته بود از خواسته شيطانى خويش منصرف شده و با اين آيه به او پاسخ داد: (وَ لا تَخافى وَ لا تَحْزَنى اِنّا رادُّوهُ اِلَيْكِ.)(107):(نترس و غمگين مباش كه ما او را به تو باز مى گردانيم .)

    سپس دستور داد خلعتى به كنيز بدهند و او را نزد مولايش ‍ برگردانند.(108)








    امضاء


  6. Top | #45

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    43- ((پيرمرد و استيضاح بنى اميه ))


    هشام ، نهمين خليفه اموى كه در سالهاى (105 - 125) سايه حكومت ننگين خويش را، برفراز كشورهاى اسلامى گسترانيده بود. روزى بقصد شكار و تفريح ، با همراهان خود رو به صحرا نهاد. هشام در بيابان به دنبال شكار مى گشت كه ناگهان چشمش از دور به غبارى افتاد. او به خيال اينكه شكارى به چنگ آورده باشد، از همراهان جدا شده و با غلام مخصوص ‍ خويش به آن سو عازم شد. وقتى به نزديك رسيد، كاروانى را مشاهد كرد كه روغن زيتون و كالاهاى ديگرى را حمل مى كردند.

    از ميان جمعيت كاروان ، پيرمردى را تنها يافت ؛ ظاهر آراسته و سيماى زيباى پيرمرد، هشام را بى اختيار بسويش كشاند. از او پرسيد: ((پيرمرد! اهل كجائى ؟ و محل تولّد كجاست ؟))

    پيرمرد گفت : ((من از شهر كوفه هستم و ترا با اين موضوع چكار؟ زيرا من اگر از عزيزترين قبيله عرب باشم بتو سودى ندارد و اگر از ذليلترين قبيله باشم ترا ضرر ندارد و از موضوعى كه بتو نفع و ضررى ندارد پرسش تو بيهوده است .))

    هشام گفت : ((از سخنان تو معلوم مى شود كه حيا، مانعت مى گردد كه مرا از حقيقت حال خويش آگاه كنى .)) پيرمرد كه قيافه زشت و هيكل ناموزن هشام را برانداز مى كرد با لحنى خندان گفت : (يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسيماهُمْ؛)(109):(بدكاران از چهره هايشان شناخته مى شود.) من از زشتى صورت و ناموزنى اندام تو، پستى نسب ترا دانستم و اگر ناچارم كه خود را معرفى كنم ، بدانكه من از فلان قبيله ام )) و خويشاوندان خود را نام برد. هشام گفت : ((پناه مى برم بخدا از اين نسبت ناپسنديده اى كه تو دارى و به آنكس ‍ كه از قبيله تو نباشد شكرها واجب است .))

    پيرمرد عاقل و شجاع پرسيد: ((با اين صورت زيبا و چشم شهلا كه تو دارى ، جا دارد كه عيب مردم كنى ، تو خود را معرفى كن كه از كدام قبيله اى ؟))

    هشام گفت : ((من از اعيان و اشراف بنى اميّه ام .)) پيرمرد دانا، چون اين جواب را شنيد، در حالى كه با صداى بلندى مى خنديد گفت : ((شرمت باد! از اين دودمان و نسب كه تو دارى ، مگر نشنيده اى كه بنى اميه در جاهليت ربا مى خوردند، و چون مسلمان شدند، دست به حقوق خاندان نبوت دراز كردند و در راءس شما ابتدا، مردى بود شرابخوار، و حالا مرد ستمگرى است . در چهل معركه جنگى ، قبيله تو پشت به دشمن كرده و از مقابل لشگر باطل گريخته و آبروى خويش را برده اند. خاك بر سر آن جميعتى باد كه روششان اين باشد! و مردانگى و شجاعتشان اين چنين ، با همه اينها رسول خداصلّى اللّه عليه و آله گواهى داد كه شما از اهل دوزخ هستيد.

    مردان شما از عار نسب ، آفتابى نمى شوند و زنان شما از پستى طينت و غلبه شهوت سربلند نتوانند كرد. عُتبه - كه در روز بدر، پرچم كفّار بدست او بود و با مسلمانان مى جنگيد- منتسب به شما است . و هند با آن همه خلافكاريها، از شما خانواده است . ابوسفيان - كه در ايام جاهليت مشروب فروشى مى كرد و چون ترقى كرد چندين مرتبه لشكر به جنگ پيامبر فرستاد. او بعد از اينكه مسلمان شد، هرگز به اعتقاد، توفيق نيافت - از شماست .

    معاويه - كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله درباره او فرمود: (لا اَشْبَعَ اللّهُ بَطْنَكَ):(خداوند هرگز شكم ترا سير نگرداند.)- از شماست . همو بود كه با وصى پيامبر، در افتاده و زياد ابن ابيه را برادر خويش خواند و چون دولت وى پايان يافت پسرش يزيد را بجاى خود، بر مردم حكومت داد، تا سنتهاى پيغمبرصلّى اللّه عليه و آله را زير پا نهاد و بجاى هر سنّتى ، بدعتى گذاشت . از شما خاندان است وليد، كه در كوفه شراب خورد و با حال مستى ، با مردم نماز صبح را چهار ركعت خواند. او همان كسى است كه خداى متعال ويرا در قرآن فاسق خوانده ، آنجائيكه فرموده :

    (اَفَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لايَسْتَوُونْ؛)(110):(آيا كسى كه با ايمان باشد همچون كسى است كه فاسق است ؟! نه ، هرگز اين دو برابر نيستند.)(111)

    از خانواده شماست عبدالملك بن مروان كه عادلترين استاندار او، حجاج بن يوسف ملعون بود كه خانه كعبه را خراب كرد.))

    وقتى پير روشن ضمير، از سخنان خود فارغ گشت هشام حيرت زده نگاه مى كرد و به سخنان قهرآميز و تكان دهنده او فكر مى كرد كه چه جوابى بدهد. با حال آشفته و غمگين بسوى سپاه خود برگشت .(112)








    امضاء


  7. Top | #46

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    44- ((اى كاش اين آيه را فراموش نمى كرد!))


    كاظم بن محمد، مؤ لف كتاب جلبندى اسرار مى نويسد: ((در ارزنه الروم ، با يكى از اهالى آنجا صحبت مى كرديم ، تا سخن به شخصيت عايشه ، همسر پيامبرصلّى اللّه عليه و آله رسيد. او گفت : اين عجمها چقدر نادان و كم فهم هستند. فاطمه ، دختر پيامبرصلّى اللّه عليه و آله را به عايشه ترجيح مى دهند و او را از عايشه بالاتر و با فضيلتر مى دانند و حال آنكه عايشه سى هزار حديث ، از پيامبر نقل كرده و در حفظ داشت ؛ بخلاف فاطمه ، كه صد حديث از وى نقل نشده است .

    گفتم : ((اى كاش عايشه عوض حفظ سى هزار حديث ، اين آيه قرآن را فراموش نمى كرد كه خداوند مى فرمايد: (وَ قَرْنَ فى بُيُوتِكُنَّ وَ لاتَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الاُْولى .)(113):(اى همسران پيامبر! در خانه هاى خود بمانيد، و همچون دوران جاهليتِ نخستين در ميان مردم ظاهر نشويد.) ))






    امضاء


  8. Top | #47

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    45- ((تاءثير آيات قرآن ))


    فُضَيل بن عياض (114) مردى است كه در ابتدا دزد و شخص فاسقى بود او در كار خويش ، چنان اقتدارى داشت كه فاصله ابيورد و سرخس را ناامن كرده بود. امّا با همه آلودگى ها چون ذاتاً شايستگى داشت ، در اثر تحولات درونى ،تمام گناهان را كنار گذاشت ، توبه واقعى كرده و يكى از بزرگان عرفاء شد و تعدادى انسان صالح تربيت كرد.

    در مورد علت توبه او نوشته اند كه وى ، در همان ايام جهالت ، عاشق دخترى شد و نيمه شب به قصد ربودن او هنگامى كه از ديوار خانه دختر، بالا رفت ، و بالاى ديوار قرار گرفت ، اتفاقاًصداى قرآن بگوشش رسيد كه در همسايگى آنخانه قرائت مى شد، چنانكه صداى قرآن بگوش فُضَيْل مى رسيد. او وقتى دقت كرد، شنيد كه اين آيه را مى خواند: (اَلَمْ يَاْنِ لِلَّذينَ امَنُوا اَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللّهِ.)(115):(آيا وقت آن نرسيده كه مدعيّان ايمان ، قلبشان براى خدا نرم و خاشع شود؟) يعنى تا كى قساوت قلب ؟ تا كى تجرّى و عصيان ؟ تا كى پشت بخدا كردن ؟ آيا وقت جدا شدن از گناهان نيست ؟ اين مرد كه اين جمله را در بالاى ديوار شنيد، گوئى به خود او وحى شد، گوئى همانجا گفت : خدايا چرا؟! وقتش رسيده است ، الان هم وقت آن است .))

    از ديوار پائين آمد و بعد از آن ، دزدى ، شراب ، قمار و از تمام آلودگى ها توبه كرده و صفات زشت را كنار گذاشت . از همه بسوى خدا هجرت كرد، از همه دورى گزيد تا حدى كه براى او مقدور بود، اموال مردم را به صاحبانشان پس داد، حقوق الهى را ادا كرد و مُلقَّب به ((شيخ الحَرَم )) گرديد. (116)







    امضاء


  9. Top | #48

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    46- ((رعايت اصول قرآنى حتى در حال جنگ ))


    در صبح عاشورا، ((شمر))، اصرار داشت كه از پشت خيمه ها بيايد بلكه دست به يك جنايتى بزند، ولى نمى دانست كه امام حسين عليه السّلام بلا دستور داده اند كه خيمه ها را از نزديك يكديگر، به شكل منحنى قرار داده و پشت آنها را خندق بكنند و در آن آتش برپا كنند، تا دشمن نتواند حمله كند.وقتى شمر آمد و با اين وضع مواجه شد، ناراحت شده و شروع به فحاشى كرد. يكى از اصحاب عرض كرد: ((يا اباعبدالله ! اجازه دهيد او را با يك تير، از پاى درآوريم .)) حضرت فرمودند، ((نه !))

    او چنين پنداشت كه حضرت شمر را نمى شناسد و به خبث باطنى او متوجه نيست . عرض كرد: ((من او را مى شناسم كه چه آدم شقى و پستى است .)) فرمود: ((من هم مى شناسم ، عرض كرد: ((پس چرا اجازه نمى دهيد؟!)) فرمود: ((من نمى خواهم جنگ را شروع كرده باشم ، تا آنها دست به جنگ و خونريزى نزنند من دست به جنگ و مبارزه نمى زنم و اين اصل قرآنى را محترم مى شمارم كه خداوند مى فرمايد: (اَلشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَالْحُرُماتُ قِصاصُ فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ وَاعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقينَ.)(117)

    :(ماه حرام در برابر ماه حرام ، [اگر دشمنان ، احترام آن را شكستند، و در آن با شما جنگيدند، شما نيز حق داريد مقابله به مثل بكنيد] و تمام حرامها قابل قصاص است و بطور كلّى هر كس به شما تجاوز كرد، همانند آن بر او تعدّى كنيد، و از خدا بپرهيزيد و زياده روى نكنيد و بدانيد خداوند با پرهيزگاران است .)(118)









    امضاء


  10. Top | #49

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    47- ((پير زنِ حافظ قرآن ))


    عبدالله بن مبارك (119) مى گويد: ((به خانه خدا مى رفتم ، در بين راه زنى ديدم كه در سنّ پيرى بود و چادرى از پشم داشت ، به وى سلام دادم . گفت : (سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحيمٍ.)(120)

    :(بر آنها سلام و درود الهى است ، اين سخنى است از سوى پروردگارى مهربان .)

    گفتم : مادر جان ! در اين بيابان چه مى كنى ؟ جواب داد:

    (وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَلا هادِىَ لَهُ)(121):(هر كس را خداوند گمراه سازد هدايت كننده اى ندارد.)

    دانستم كه او از قافله عقب مانده و راه را گم كرده است .

    گفتم : از كجا مى آيى و به كجا مى روى ؟ گفت : (سُبْحانَ الَّذى اَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الاَْقْصى .)(122):(پاك و منزه است خدائى كه بنده اش را در يك شب ، از مسجد الحرام ، به مسجد الاقصى برد.) فهميدم كه از مكه برگشته و به بيت المقدس مى رود.

    گفتم : چند روز است كه در بيابان سرگردان هستى ؟ گفت : (ثَلاثَ لَيالٍ سَوّيًا)(123) فهميدم كه سه شبانه روز در آن بيابان گم شده و حيران و سرگردان است .

    پرسيدم : آيا چيزى براى خوردن دارى ؟ گفت : (هُوَ يُطْعِمُنى وَ يَسْقينِ)(124) آب و غذا از جانب خداست .

    گفتم در اين صحراى بى آب و علف چگونه وضو، مى گيرى ؟ اين آيه را قرائت كرد: (فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيمَّمُوا صَعيداً طَيِّباً)(125): (اگر براى وضو و غسل آب نيابيد، با خاك پاكى تيمم كنيد.) دانستم كه تيمم مى كند.

    گفتم : پيش من طعام و غذا هست اگر ميل دارى بدهم ؟ گفت : (ثُمَّ اَتِمُّوا الصِّيامَ اِلَى اللَّيْلِ)(126):(روزه را در اول شب به پايان رسانيد.) دانستم كه روزه است .

    پرسيدم : الا ن كه ماه رمضان نيست ، چطور روزه گرفته اى ؟ اين آيه را خواند: (وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَاِنَّ اللّهَ شاكِرٌ عَليم )(127):(كسى كه فرمان خدا را در انجام كارهاى نيك ، اطاعت كند؛ خداوند در برابر عمل او شكرگزار، و از افعال وى آگاه است .)

    گفتم : در سفر افطار كردن مباح است . گفت : (وَ اَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ)(128):(و روزه داشتن براى شما بهتر است اگر بدانيد.)

    گفتم : چرا مانند من سخن نمى گوئى ؟ گفت : (ما يَلْفِظُ من قَوْلٍ اِلاّ لَدَيْهِ رقيبٌ عَتيد.)(129):(انسان هيچ سخنى را بر زبان نمى آورد مگر اينكه همان دم ، دو فرشته مراقب و آماده هستند.)(130)

    گفتم : اهل كجائى ؟ گفت : (وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ اِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالفُؤ ادَ كُلُّ اُولئِكَ كانَ عَنْهُ مُسْئُولاً.)(131):(از آنچه به آن آگاهى ندارى ، پيروى مكن ؛ چرا كه گوش و چشم و دل ، همه مسئوولند.

    گفتم : خطا كردم مرا حلال كن . گفت : (لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُاللّهُ لَكُمْ وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ.)(132):(امروز ملامت و توبيخى بر شما نيست ، خداوند شما را مى بخشد؛ و او مهربانترين مهربانان است ).

    گفتم : مى خواهى ترا بر شتر سوار كنم تا بقافله برسى ؟ گفت : (وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمُهُ اللّهُ.)(133):(آنچه از كارهاى نيك انجام دهيد خدا آن را مى داند).

    من پياده شدم و شترم را خوابانيدم ، تا او سوار شود؛ امّا وقتى كه خواست سوار شود، گفت : (قُلْ لِلْمُؤ مِنينَ يَغُضُّوا مِنْ اَبْصارِهِمْ.)(134):(به مؤ منان بگو: چشمهاى خود را، از نگاه به نامحرمان ببنديد.) من چشم خود را بستم .

    ولى هنگام سوار شدن ، شتر رم كرد و چادرش پاره شد.

    در اين هنگام ، اين آيه را تلاوت كرد: (وَ ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَيْديكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثيرٍ.)(135):(هر مصيبتى كه به شما مى رسد، بخاطر اعمالى است كه انجام داده ايد، و بسيارى را نيز عفو مى كند.)

    گفتم : اجازه بده پاى شتر را به بندم . گفت : (فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ.)(136):(ما آن را به سليمان فهمانديم .) پاى شتر را بستم و گفتم : براى سوار شدن آماده است او هم سوار شد و اين آيه را خواند:(سُبْحانَ الَّذى سَخَّرَلَنا هذا وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنينَ.)(137):(پاك و منزه است خدائى كه اين را مسخّر ما ساخت وگرنه ما توانائى تسخير آن را نداشتيم .)

    آنگاه مهار ناقه را گرفتم . حركت كردم و چون مى خواستم او را هر چه سريعتر بقافله برسانم ، شتر را به سرعت مى راندم و با صداى بلند بر شتر صيحه مى زدم ؛ ديدم اين آيه را قرائت كرد: (وَاقْصِدْ فى مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِنْ صُوْتِكَ.)(138):(در راه رفتن ميانه روى كن و صدايت را پائين بياور.) شتر را آرام رانده و نرم و آهسته حركت كردم .

    همچنانكه مهار شتر را مى كشيدم ، زير لب زمزمه مى كردم و شعر مى خواندم ، گفت : (فَاقْرَؤُا م ا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرآن .)(139): (آنچه براى شما ممكن است قرآن بخوانيد.)

    گفتم : از سخنان آموزنده تو استفاده كردم و بهره مند شدم . گفت : (وَ ما يَذَّكَرُ اِلاّ اوُلُو الاَْلْبابِ.)(140):(اين حقايق را جز خردمندان عالم درك نمى كنند.) گفتم : (مَنْ يُوْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اءُوْتى خَيْراً كَثيراً.)(141):(خداوند هر كس را به حكمت و دانش برساند درباره او مرحمت بسيار فرموده است .) گفت : (هذا مِنْ فَضْلِ رَبّى .)(142):(اين توانائى از فضل پروردگارم مى باشد.)

    پس از آنكه مقدارى راه رفتيم پرسيدم : آيا شوهر دارى ؟ گفت : (يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَسْئَلُوا عَنْ اَشْياءَ اِنْ تُبْدَلَكُمْ تَسُؤْكُمْ.)(143):(اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از چيزهائى نپرسيد كه اگر براى شما آشكار گردد شما را ناراحت مى كند.)

    ديگر با او حرفى نزدم تا اينكه به قافله رسيديم ، پرسيدم : آيا در اين قافله آشنائى دارى ؟ گفت :(اَلْمالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيوةِ الدُّنْيا.)(144):(مال و فرزند زينت زندگى دنياست .) فهميدم كه در ميان قافله ، فرزندانى دارد.

    پرسيدم : اينها براى حج آمده اند يا در كاروان كارى دارند؟ گفت : (وَ عَلاماتٍ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ.)(145):(خداوند علاماتى قرار داد، كه بوسيله ستارگان هدايت مى شوند.) دانستم كه فرزندان او، در ميان قافله كار مى كنند و كار آنان ، راهنمائى حاجيان است .

    بعد گفتم اين قبّه ها و خيمه هاى قافله است ، نام فرزندانت چيست ؟ بگو تا آنها را صدا كنم ، گفت : (وَ اَّتخَذَ اللّهُ اِبْراهيمَ خليلاً.)(146):(ابراهيم را خداوند به مقام دوستى خود برگزيد. (وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوْسى تَكْليماً.)(147):(خداوند بطور آشكار با موسى سخن گفت .) (يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ.)(148):(اى يحيى كتاب آسمانى را، بقوت نبوّت فراگير.) دانستم كه نام فرزندان وى ، ابراهيم و موسى و يحيى است و آنها را صدا زدم . ديدم سه جوان خوش اندام و ماهرو آمدند و هنگاميكه نشستند به آنان گفت : (فَابْعَثُوا اَحَدَكُمْ بِوَرَقِكُمْ هذِهِ اِلَى الْمَدينَةِ فَلْيَنْظُرْ اَيُّهَا اَزْكَى طَعاماً فَلْيَاءتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ.)(149):(اكنون يك نفر از خودتان را با اين سكّه اى كه داريد، به شهر بفرستيد، تا بنگرد كداميك از آنها، غذاى پاكيزه ترى دارند و مقدارى از آن براى روزى شما بياورد.) در اينحال يكى از آنها رفت و خوراكى تهيه كرده و آورد. چون در مقابل من گذاشتند، اين آيه را قرائت كرد: (كُلُوا وَاشْرَبُوا هَنيئاً بِما اَسْلَفْتُمْ فى الاَْيّامِ الخاليةِ.)(150):(بخوريد و بياشاميد، گوارا باد، در برابر اعمالى كه در روزهاى گذشته انجام داديد.)

    گفتم : اينك خوراك شما بر من گوارا نيست ، تا آنكه مرا از حال مادر خود خبر دهيد، گفتند: اين خانم مادر ماست و چهل سال است كه نيازمنديهاى خود را با آيات قرآن ادا مى كند، تا از سخنان بيجا محفوظ ماند. گفتم : (ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤ تيهِ مَنْ يَشاءُ وَاللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظيمِ.)(151):(اين فضل خداست كه به هر كس بخواهد و شايسته بداند مى بخشد و خداوند صاحب فضل عظيم است .)(152)










    امضاء


  11. Top | #50

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    48- ((خطر تجمّل گرائى رهبران مذهبى ))


    واى بحال روزى كه زندگى رهبران دينى همسطح با ثروتمندان باشد! و بيچارگان و محرومان فراموش شوند.

    مرحوم آقا وحيد بهبهانى (متولد 1116 - متوفى 1205 ه‍) يكى از علماى بزرگ اماميه و استاد دانشمندانى همچون ميرزاى قمى ، كاشف الغطا و سيد بحرالعلوم ، مى باشد وى دو فرزند، بنامهاى محمد على و محمد اسماعيل ، داشت

    روزى عروسش (همسر آقا محمد اسماعيل ) را ديد كه لباسهاى گرانبها و عالى پوشيده است ، به پسرش اعتراض كرد كه چرا براى همسرت ، لباس ‍ فاخر خريده اى ؟ پسرش با يك آيه قرآن ، جواب روشنى داد و گفت : (قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَةَ اللّهِ الَّتى اَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّيباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذينَ آمَنُوا فىِ الْحَيوةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقيامَةِ.)(153):(بگو: چه كسى زينتهاى الهى را، كه براى بندگان خود آفريده و روزيهاى پاكيزه را، حرام كرده است ؟! بگو: اينها در زندگى دنيا براى كسانى است كه ايمان آورده اند [اگر چه ديگران نيز با آنها مشاركت دارند ولى ] در قيامت ، خالص براى مؤ منان خواهد بود.) مگر اينها حرام است ؟

    لباس فاخر و زيبا را چه كسى حرام كرده است ؟)) آقا وحيد فرمود: ((فرزند عزيزم ! من نمى گويم كه اينها حرام است البته كه حلال است ؛ امّا من روى حساب ديگرى مى گويم ، من مرجع تقليد و پيشواى اين مردم هستم ؛ در بين اين مردم طبقات زيادى وجود دارد كه نمى توانند، اين نوع لباس ها را تهيه كرده و بپوشند و ما كه نمى توانيم اين لباسى كه خودمان مى پوشيم ، براى مردم تهيه كنيم ؛ ولى يك كار ديگرى از ما ساخته است و آن همدردى كردن با آنها است . بعنوان مثال : اگر زنِ يك مرد فقيرى - كه توانائى ندارد- از او لباس فاخر بخواهد؛ او يك مايه تسكين خاطر دارد به همسرش مى گويد: درست است كه ما ثروتمند نيستيم ، امّا مثل آقا وحيد، و خانواده او زندگى مى كنيم ؟

    واى به حال آن روزى كه ، ما هم زندگيمان را هم سطح طبقه مرفه و ثروتمند قرار دهيم كه اين يگانه تسلّى خاطر و كمك روحى فقرا هم از دست برود. من به اين منظور مى گويم كه زهد ما، همدردى با فقرا باشد. بلى ، روزى كه ديگران توانائى پوشيدن لباس فاخر داشتند، ما هم مى پوشيم .))(154)






    امضاء


صفحه 5 از 13 نخستنخست 123456789 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi