مکالمه بین امام رضا علیه السلام و شیران درنده ماءمور ملعون
در کتاب بحارالانوار ، روایت نموده ، که ماءمون چند شیر درنده داشت ، و هر کس را که می خواست ، شکنجه کند ، به قفس آن شیرها می انداخت ،
او را دیده و می خوردند ، روزی به خدمت جناب امام رضا علیه السلام عرض نمود : که یا اباالحسن می خواهم به قفسهای شیران بروی و با آنها مکالمه نمایی ! آن سرور قبول نموده و به قفس شیرها رفت ، وقتی چشم شیران به آن رکن زمین و آسمان افتاد به قدرت کامله الهی و اعجاز آن بزرگوار شیران به تکلم درآمدند ، و اظهار اعزاز و احترام نمودند و عرض کردند : یابن رسول الله به چه جهت خود را به دست دشمن داده ای ؟ ما را ماءذون و مرخص فرمات که دشمنان تو را از صفحه دین براندازیم آن سرور فرمود : که پدران بزرگوارم به من خبر داده اند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود : مرا ماءمون شهید خواهد کرد ، و ما تسلیم امر خدا ورسول هستیم ، و از ظلمهایی که از دشمنان به ما می رسد راضی وشاکریم .
پس از میان شیران ، شیر لاغر و ضعیفی برخاست و عرض کرد : یا سیدی ماءمون هر روز برای خوراک شیران ، گاو و گوسفند می آورد ، و این شیرهای جوان و پر قدرت و قوی هستند و من پیر و لاغر هستم ، این شیرها به من ظلم و ستم می کنند ، و چیزی به من نمی دهند همه را خودشان می خورند .
آن سرور به آن شیران حکم فرمود ، که اول بگذارید ، آن شیر ضعیف طعمه خود را بردارد ، بعد از آن شما شروع به خوردن کنید ، همه شیران عرض کردند سمعا
و طاعتا .
ماءمون چون از احوالات تکلم شیر ضعیف پیر مطلع شد ، برای امتحان عرض نمود ، که چند گاو برای طعمه آن شیران آورند ، و چنانکه آن حضرت مقرر فرموده بود ، آن شیران جوان به جا آوردند ، ماءمون از مشاهده این معجزه چون مار به خود پیچید و عرض کرد : یا اباالحسن ، این شیران چه می گویند ، فرمود : آنچه که شنیدی و فهمیدی (