صفحه 5 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 63

موضوع: کرامات الفاطمیة {معجزات فاطمه زهراء (س) بعد از شهادت }

  1. Top | #41

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    ( کیفر ناسزا گفتن )


    اُزری یکی از شعرای متعصب شیعه بود، یک روز از بازار بغداد می گذشت، شنید یکی از اهل تسنّن به حضرت زهرا (علیهاالسلام) ناسزا گفت.
    خیلی ناراحت شد. در همانجا خواست او را به کیفر برساند.
    با خود گفت: باید این شخص را زجرکُش کرد؛ دنبالش رفت تا آنکه آن شخص به دکانش رسید و درِ مغازه اش را خواست باز کند آقای اُزری لبهایش را در گوش آن شخص گذاشت و گفت: بر پیشوایانت آن سه نفر لعنت.
    آن شخص خیلی ناراحت شد. ولی چون دید جناب آقای اُزری خنجری بسته که دمش خونی است، به خود پیچید و تحمل کرد. اُزری رفت.
    و آن شخص تا صبح ناراحت بسر برد.
    علی الصباح باز جناب آقای اُزری به درِ مغازه آن شخص آمد و همان کلمات را دوباره گفت، و تا چهل روز می آمد درِ مغازه و لعن می کرد و می رفت.
    آخرالأمر آن شخص رفت به خلیفه شکایت کرد، خلیفه دو نفر معتمد را دنبال او فرستاد. و گفت: بروند برای صدق گفتارش خبر واقعه را بیاورند.
    شب اُزری در عالم خواب دید که به محضرمقدس بی بی حضرت فاطمه (علیهاالسلام) مشرّف شده و حضرت به او فرمودند:
    «یاشیخ غَیِّر کلامک»: ای شیخ! حرفت را عوض کن.
    ازری از این بیان و صحبت تعجب کرد، ولی به رسم هر روز ادامه داد وقتی که به دکان رسید دید پرده ای در وسط دکان آویزان کرده، ناگهان به جای کلمات هر روز گفت: چهار صد دینار مرا چرا نمی دهی؟
    آن شخص گفت: حرف هر روزت را بزن. اُزری گفت: مدتی است همین را می گویم تو شرم نداری.
    دو نفر نماینده های خلیفه از پشت پرده بیرون آمدند و گفتند: تو می خواهی به این بهانه مال مردم را بخوری، و او را با خود آوردند، وجه را گرفتند و به اُزری دادند.
    دوباره صبح زود آمد توی بازار و در مغازه همان شخص و گفت: بر فلانت لعنت.
    آن شخص هم گفت: صدهزار بار لعنت.
    ازری گفت: چرا اول بار نگفتی؟
    گفت: دیدم دفاع من در این مدت جز ضرر و ناراحتی چیز دیگری نداشت، فهمیدم که آنها ناحق هستند.
    ای فاطمه ای ولی اعظم
    ای سیده زنان عالم
    ای زهره آسمان رحمت
    ای نیره جهان مظلم
    ای سرّ خدای حیّ دانا
    ای گشته بکاخ قدس محرم
    از نور تو شد شموس روشن
    از حرمت تو فلک شده خم
    هر فضل و کمال بوده و هست
    در منقبت تو گشته مدغم


    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #42

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    ( یا زهرا )



    سر لشکری خدمت یکی از علمای مشهد می رسد و بعد از عرض ارادت و اظهار محبّت به آل پیغمبر(ص) می گوید:
    من متصدی انبار اسلحه خراسانم، یک ماه قبل متوجّه شدم که پنج قبضه اسلحه از انبار به سرقت رفته و چند روز دیگر هم بناست بازرسان از مرکز برای سرکشی بیایند و پس از بازجویی با نبودن اسلحه قطعاً مرا اعدام یا به حبس ابد با اعمال شاقه محکوم می کنند.
    لذا چند شب بعد از خدمت، می رفتم پشت سرباز خانه دره کوهی بود، میان آن دره کوه تا صبح گریه می کردم و به امام عصر (عجل اللَّه تعالی فرجه) استغاثه می نمودم.
    تا اینکه شبی از بس گریه کرده بودم و فرجی نشده بود با عصبانیت و چشم گریان صدا زدم، یا فاطمة الزهرا پسرت به دادم نمی رسد گوش به حرفم نمی دهد، شاید به حرف شما گوش دهد، به ایشان بفرما به داد من بیچاره برسد و جان مرا حفظ کند. و آن شب را به خانه نیامدم و روی ماسه های دره کوه خوابیدم.
    در عالم خواب حضرت زهرا (سلام اللَّه علیها) را دیدم، فرمود: به فرزندم گفتم کار تو را اصلاح کند، می روی خیابان تهران سرنبش قهوه خانه کوچکی است به آنجا مراجعه کن.
    از خواب بیدار شدم، صبح زود خود را به قهوخانه رساندم، دیدم قهوخانه بسیار کوچکی است، و پیرمردی کتری روی چراغ گذارده و چای چراغی درست کرده و به مردم می دهد، چون وضع او را دیدم خجالت کشیدم خود را معرفی کنم، بعد از ساعتی در کنار خیابان ایستادم ناچار نزدیک رفته به او سلام کردم، گفتم: من فلانی هستم این روزها کسی از من سراغ نگرفته.
    فرمود: چرا امروز دو روز است، سیّد جوانی می آید و سراغ شما را می گیرد، امروز تاکنون نیامده ولی احتمال دارد امروز هم به سراغ شما بیاید. من از خوشحالی می خواستم جان بدهم، تا ظهر توی قهوه خانه نشستم، خبری نشد.
    به قلبم خطور کرد که آقا مأمور است بداد تو برسد لیکن میل ندارد صورت تو را ببیند و تو جمال او را زیارت کنی. از قهوخانه بیرون آمدم و کاغذی گرفته با چشم گریان نوشتم:
    «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مَولایَ یا حُجَّةَ بْنِ الْحَسَنِ الْعَسْکَری بِاَبی اَنْتَ وَ اُمّی وَ نَفْسی لَکَ الْفِدا اَغِثْنی وَ فَرِّجْ کَرْبی بِحَقِّ اُمِّکَ فاطمة (علیهاالسلام)».
    نامه را در پاکت گذاشتم و به آن شخص قهوه چی دادم و گفتم: اگر آن آقا آمد، این پاکت را حضورشان تقدیم کن و جواب آن را بگیر، تا من برگردم.
    از قهوه خانه بیرون آمدم. خواستم به حرم مشرف شوم، دیدم حالی ندارم، با خود گفتم: روبروی قهوه خانه می ایستم و به قهوه خانه نگاه می کنم اگر آقایم آمد جمال او را زیارت می نمایم، امّا هرچه ایستادم کسی را ندیدم که به سمت قهوه خانه برود.
    پس از یک ساعت باز آمدم درب قهوه خانه و از آقا سراغ گرفتم، آن مرد گفت: همین ساعت آمدند، سراغ شما را گرفتند، من کاغذ شما را به ایشان دادم چیزی نوشته پس دادند.
    پاکت را گرفته روی چشمم گذاردم و باز کردم، دیدم زیر نامه نوشته: «پنج قبضه اسلحه مسروقه شما را در پارچه فلان رنگ پیچیده اند و آخر همان دره که شبها گریه می کردی کنار فلان سنگ در زیر شن و ماسه پنهان کرده اند و چون شبها آنجا می رفتی نتوانسته اند ببرند، و لیکن امشب اگر خود را نرسانی و آنها را برنداری، قصد دارند به هر وسیله که باشد ببرند. و امضا نموده بود (المهدی المنتظر).
    کاغذ را بوسیدم و در جیب گذاشته به هر وسیله ای بود نزدیک عصر خود را به دره کوه رسانیدم، کنار همان سنگ اسلحه ها را از زیر ماسه بیرون آوردم و بردم تحویل دادم و جان مرا حضرت خرید و از آن روز تصمیم گرفتم هر چه بتوانم به تقوا و عبادت بکوشم تا شاید به زیارت جمال دل آرای آن جناب نایل شوم ولی صد افسوس که هنوز باین سعادت عظمی موفق نشده ام.
    ای قبله مقبلان عالم
    ای روح جهان و جان و عالم
    ای سیده نساء جنت
    وی مهتر بانوان عالم
    ای علت خلقت خلایق
    معلول تو انس و جان عالم
    احمد ز تو افتخار دارد
    بر جمله پیمبران عالم
    در دهر نزاد هم نزاید
    دختر چو تو مادران عالم
    از مثل تو زن سزد به مردان
    نازند همه زنان عالم



    امضاء


  4. Top | #43

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    ( مهندس سنی )


    یکی از علماء (که راضی نیست اسمش برده شود) فرمود: مرحوم شیخ عبدالزهرا کعبی - رضوان اللَّه تعالی علیه - که از منبری های معروف بود می فرمود:
    در آن ایّام محرمی که در بحرین منبر می رفتم، یک روز از کنار خیابانی می گذشتم، جوانی با من برخورد کرد و دستم را بوسید، بعد متوجّه شدم این جوان مهندس و سنّی است، از من درخواست کرد و عرض نمود که: آشیخ عبدالزهرا! ما شب تاسوعا یک مجلس روضه داریم از شما دعوت می کنم تشریف بیاورید و روضه بخوانید.
    گفتم: وقت ندارم کار دارم، مجلسهایم زیاد است و نمی رسم یک وقت دیدم منقلب شده اشک از چشمهایش جاری شد و گفت: اگر نیایی شکایتت را به فاطمه زهرا (سلام اللَّه علیها) می کنم.
    من منقلب شدم و گفتم: اشکالی ندارد، آدرس منزلت را به من بده، بعد از اینکه مجالسم تمام شد خودم را به آنجا می رسانم.
    شب تاسوعا فرار رسید حرکت کردم وارد منزل مهندس سنی شدم، جمعیتی نشسته بودند از علمای شیعه و سنی و جمعیت عظیمی بودند. وقتی که رفتم طرف منبر، تا پایم را روی پله اول منبر گذاشتم، این جوان مهندس سنی جمله ای گفت که دل مرا آتش زد و مرا منقلب نمود، گفت: شیخ عبدالزهرا! وقتی بالای منبر رفتی روضه پهلوی شکسته فاطمه زهرا (سلام اللَّه علیها) را بخوان.
    گفتم: نمی شود جوان، مجلس اقتضاء نمی کند!
    گفت: مجلس مال من است، منبر مال من است؛ آیا اجازه ندارم، روضه خوانی بکنم برای حضرت زهرا(سلام اللَّه علیها)؟!
    رفتم بالای منبر شروع کردم به روضه، یک وقت متوجّه شدم صدای شکستن چیزی می آید، همین که نگاه کردم، دیدم این آقای مهندس استکانها را دارد به سر و صورت می زند و صدا می زند یا فاطمةالزهرا! منقلب شدم و مردم هم منقلب شدند تا اینکه مجلس تمام شد، از منبر پایین آمدم، مرا به اتاق پذیرایی راهنمایی کردند، وارد اتاق پذیرایی شدم سر سفره نشستم.
    مهندس سنی رو کرد به من و علمای سنی و گفت: آقایان علماء و شیخ عبدالزهرا کعبی! من مدتی است که شیعه حضرت زهرا (سلام اللَّه علیها) شدم اگر اجازه بفرمایید برایتان داستانی دارم بگویم.
    یک روز در اداره سر کار بودم، تلفن به صدا در آمد، گوشی تلفن را برداشتم، همسرم گفت: سریع بیا که بچه دارد می میرد. فوراً خود را به منزل رساندم، دیدم بچه در حال تب و تاب است، درهمی در میان گلوی بچه افتاده است. ما این در و آن در زدیم و خلاصه به هر طریقی بود بچه را به لندن بردیم و وارد بیمارستان شده و بچه را به اتاق عمل بردند.
    من میان سالن بیمارستان قدم می زدم مضطرب و پریشان و افسرده بودم، یک دفعه یادم آمد که شیعه ها می گفتند: حضرت زهرای مرضیه باب الحوائج است. سیم دلم را وصل کردم، متوجّه قبرستان بقیع شدم، عرض کردم: بی بی جان! اگر فرزندم را خوب کنی، نامش را حسین می گذارم. (در همین حال در میان مجلس صدا زد پسرم حسین بیا، پسرش وارد مجلس شد)
    عرض کردم: بی بی جان! قول می دهم شیعه شوم و برایت روضه خوانی کنم. در حال اضطراب بودم که یک دفعه دیدم تمام دکترها و پرستارها سراسیمه به طرف من آمدند، صورتشان سرخ شده.
    گفتم: چه خبر است! بچه ام چه شده!
    گفتند: آقای مهندس در خانه حضرت مسیح رفتی؟
    گفتم: نه مگر چه شده؟
    گفتند: معجزه شده بچه ات از دست رفته بود با حال معجزه بچه ات بلند شد.
    گفتم: در خانه زهرای پهلو شکسته رفتم.
    ای که مهر تو بود مایه ایمان زهرا
    وی تو در پیکر شرع نبوی جان زهرا
    وصف تو قابل ادراک عقول ما نیست
    عالمی مانده به توصیف تو حیران زهرا
    جز علی (ع) و پدرت قدر تو را کس نشناخت
    شب قدری و بود قدر تو پنهان زهرا
    دشمن و دوست به شأن تو سخنها گفتند
    بحر فضل تو کجا یافته پایان زهرا
    صادق آل محمد(ص) به مقامت فرمود:
    حجت اللَّه تویی بهر امامان زهرا
    ( 39 )





    امضاء


  5. Top | #44

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    ( داستان پرونده )


    یکی از دوستان داستانی را برایم نقل فرمود که قبلاً از علمای مشهد شنیده بودم ولی ایشان به طور صحیح تری روی برگه نوشته و به بنده دادند و آن داستان این است:
    یکی از قضات دادگستری مشهد می گفت: شبی در خواب موفّق به زیارت بی بی دو عالم زهرای اطهر (علیهاالسلام) شدم.
    حضرت فرمودند: فردا که به محل کارت (به دادگستری مشهد) رفتی، فلان پرونده با فلان شماره و فلان اسم، باید تبرئه بشود و آزاد گردد، از خواب بیدار شده و مضطرب و نگران بودم، خدایا! این چه خوابی بود که من دیدم.
    صبح که به دادگستری رفتم، لابلای پرونده ها را که می گشتم یک وقت چشمم به پرونده ای که بی بی دو عالم فاطمه زهرا (علیهاالسلام) شماره اش را توی خواب به من فرموده بود افتاد. پرونده را در آوردم، باز کردم، دیدم مو نمی زند، اسم همان اسم، شناسنامه همان شناسنامه امّا پرونده عجیب و غریبی است این پرونده، پرونده کسی است که چندین بار زندان رفته، چندین خلاف داشته و آخرین گناهش هم کشتن دو نفر است.
    دادگاه حکم اعدامش را صادر کرده و به تأیید دیوان عالی کشور رسیده و منتظر رسیدن زمان اجرای حکم هستند، تعجّب کردم که چطور بی بی دو عالم دستور تبرئه چنین آدمی را صادر فرمودند.
    دستور دادم متّهم را به دادگاه آوردند، سؤالاتی از او کردم، جریان قتل را پرسیدم، راست است؟
    گفت: بله.
    گفتم: اقرار می کنی؟
    گفت: آره، اقرار می کنم؛ امّا جناب قاضی بدان من اینها را به ناحق نکشتم... و شروع کرد به تعریف کردن، گفت:
    یک روز با چند تا از دوستان ناباب همسفر شدم، در طی راهی که می رفتیم، توی دل بیابان به یک دختر بی پناهی برخورد کردیم، بیابان و کسی هم نیست، ما هم چند تا جوان آلوده، معلوم است با چشم بد نگاهش کردیم، یک وقت آن دختر شروع کرد به لرزیدن و گریه کردن، امّا هیچ تأثیری در ما نداشت.
    فقط یک جمله گفت که بدنم را لرزاند و منقلبم کرد و موهای بدنم راست شد، گفت: ای جوانها! من سیّده ام من از اولاد زهرا (سلام اللَّه علیها) هستم بیایید به خاطر مادرم فاطمه دامنم را آلوده نکنید.
    تا این جمله را شنیدم جلوی دوستانم را گرفتم، گفتم: زود رهایش کنید، دوستانم ناراحت شدند و گفتند: باز یک لقمه چرب و نرم برای ما پیدا شد و آقا خشکه مقدسیش گل کرد.
    گفتم: این حرفها را بگذارید کنار، به خدا از این لحظه این دختر مثل خواهر من است. اگر بخواهید دست از پا خطا کنید با من طرف هستید، امّا هرچه کردم، زیر بار نرفتند و حرفهایم تأثیر نداشت، من هم مجبور شدم با دشنه ای که داشتم به آنها حمله ور شدم و آنها را از پا درآوردم، دختر را سوار ماشین کردم، بردم در خانه اش رساندم، امّا بعد دستگیر شدم و در دادگاه اقرار کردم. دادگاه هم حکم اعدام مرا صادر کرد.
    همینکه حرف به اینجا رسید جریان خواب دیشب را برایش گفتم، گفتم: به خدا قسم خود بی بی فاطمه زهرا (سلام اللَّه علیها) دستور آزادیت را صادر کردند.
    دستش را گرفتم با پرونده اش پیش دادستان بردم و جریان را برای دادستان تعریف کردم. پرونده را مجدداً به دیوان عالی فرستاد و دستور داد فعلاً اجرای حکم را به تأخیر بیندازید، پس از مدّتی نامه از دیوان عالی برگشت، دیدم دستور داده اند که بلافاصله آزادش کنید.
    (ای گنهکار، نکند دست از حضرت فاطمه (سلام اللَّه علیها) برداری، مبادا جای دیگری بروی)، همین که آن جوان گنه کار و متّهم آزادی خود را شنید، صورت روی خاک گذاشت و گفت: زهراجان به خدا قسم دیگر توبه کردم. ای زهراجان! من گرچه گنهکار و بد هستم ولی آزاده تو هستم.
    بگو به عقل که مرآت کبریا زهراست
    یگانه همسر و هم شأن مرتضی زهراست
    وجود آل محمد از اوست در عالم
    مه سپهر درخشان مصطفی زهراست
    به چشم دل نگری گر به دهر می بینی
    که گوهر صدف بحر انبیا زهراست
    به آسمان ولایت علی است شمس هدی
    ولیک ماه فروزان آن سما زهراست
    ( 40 )







    امضاء


  6. Top | #45

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    ( حفظ آبرو )



    در آن روزهایی که اصفهان بودم در مسجد شیخ بهایی امام جماعت بودم، یک روز دوستان با هم هماهنگ شدند و گفتند: ما امروز ظهر برای ناهار می خواهیم به منزل شما بیاییم و اسرار زیاد کردند. من خجالت کشیدم بگویم، نه، گفتم: اشکالی ندارد، تشریف بیاورید، منزل متعلق به امام زمان (عجل اللَّه تعالی فرجه) است و بنده هم یکی از خدمتگزاران آن حضرتم.
    نماز تمام شد و آمدم طرف خانه دیدم دوستانم پشت سر من دارند می آیند، دست کردم توی جیبهایم دیدم خالی است و پولی ندارم، آمدیم منزل، آنها را به اتاق بالا راهنمایی کردم، خودم آمدم نزد خانواده و گفتم: مهمان داریم.
    خانواده گفتند: ما چیزی در خانه نداریم، من خیلی منقلب و ناراحت شدم، که اَلآن دوستانم آمده اند و ما هم چیزی نداریم و جیبهایمان هم خالی است، خدایا چه کار کنم؟
    یک وقت به خود آمدم و گفتم: امروز باید در خانه بی بی دو عالم زهرای مرضیه (علیهاالسلام) بروم، متوسّل شدم به حضرت زهرا (سلام اللَّه علیها) و دو رکعت نماز خواندم و در قنوت نماز گفتم: «یا فاطمة الزهرا اغیثینی» زهرا جان کمکم کن و آبرویم را حفظ کن.
    نمازم که تمام شد، یک وقت صدای در بلند شد، بلند شدم رفتم در خانه، دیدم رئیس شورای محل آمده در خانه و یک زنبیل دستش است. سلام و احوالپرسی کردیم بعد با من دست داد، من هم دست دادم یک وقت احساس کردم پولی در دست من گذاشت و زنبیل را هم به من داد، گفتم: اینها چیست: گفت: اینها نذری حضرت زهرا (سلام اللَّه علیها) است. یک روضه حضرت زهرا (علیهاالسلام) برایمان بخوان بعد خداحافظی کرد و رفت.
    نگاه کردم دیدم هزار تومان کف دستم گذاشته، فوراً رفتم درب مغازه بریانی و ده دست بریان گرفتم، آمدم خانه و آبرویم حفظ شد. یا زهرا.
    تا قبله من خاک کوی زهراست
    مرغ دلم در جستجوی زهراست
    آب بقا آب وضوی زهراست
    عطر بهشت از عطر روی زهراست
    من جلوه ای از تار و پود اویم
    پروانه شمع وجود اویم





    امضاء


  7. Top | #46

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    سوگنامه فاطمه زهرا




    ( فاطمه پاره تن من )


    حضرت فاطمه زهرا (سلام اللَّه علیها) در گفتار و سخن، شبیه ترین مردم به رسول اللَّه (ص) بود اخلاق و عادات او مانند رسول اللَّه (ص) بود. راه رفتن و کردارش همانند آن حضرت بود. هرگاه حضرت زهرا (علیهاالسلام) بر پیغمبر وارد می شد رسول اللَّه (ص) به او مرحبا می گفت و دست او را می بوسید و او را در جای خود می نشانید.
    و هر وقت آن حضرت بر فاطمه (سلام اللَّه علیها) وارد می شد فاطمه (علیهاالسلام) بر می خواست و مرحبا گفت و دست پدر را می بوسید.
    رسول خدا (ص) خیلی فاطمه (علیهاالسلام) را می بوسید و هر وقت مشتاق بوی بهشت می شد او را می بویید و همیشه می فرمود: فاطمه پاره تن من است هر کس او را خوشحال کند مرا خوشحال کرده و هر که به او بدی کند به من بدی کرده. اما یا رسول اللَّه کجا بودی ببینی با زهرایت چه کردند. وقتی که عمر فهمید حضرت زهرا پشت در بوده چنان در را به پهلوی آن مخدره دو جهان فشار داد که صدای ناله آن حضرت از پشت در بلند شد.
    «فَنادَتْ یا اَبتاهُ یا رَسُولَ اللّه اَهکَذا کانَ یَفْعَلُ بِحَبیبَتِکَ وَ اِبْنَتِکَ ثُمَّ نادَتْ یا فِضَّةُ خُذینی فَقَدْ قُتِلَ وَ اللَّه ما فی اَحْشائی مِن الْحَمْلِ».
    «پس فریاد زد: ای پدر یا رسول اللَّه ببین با حبیبه و دوست و دخترت چه کردند؟ سپس ناله ای زد و فرمود: ای فضه! مرا دریاب به خدا کشته شد آن حملی را که من در شکم داشتم».(60)
    من نگویم حال زهرا از من مضطر بپرسید
    لیک گویم از در پر خون و میخ در بپرسید
    من نگویم بوده فضّه غافل از احوال زارش
    لیک گویم حال محسن باید از مادر بپرسید
    من نگویم ارغوان بوده تنش از تازیانه
    لیک گویم ضرب دست قنفذ کافر بپرسید
    من نگویم زد عمر سیلی به رویش از ره کین
    لیک گویم ز انخساف آن مه انور بپرسید
    من نگویم شب چراشدفاطمه درخاک پنهان
    لیک گویم مدفنش از حیدر صفدر بپرسید
    تا بگوید خواست آن کانون عصمت تاقیامت
    چشم نامحرم نبیند قبر او دیگر نپرسید
    ( 2 )





    امضاء


  8. Top | #47

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    ( درب نیمه سوخته )


    نگذاشتند آب غسل پیغمبر (ص) خشک بشود عمر با عده ای که دور و برش بودند دستور داد تا هیزم آوردند و خودش با آنها کمک می کرد، هیزم را اطراف منزل علی و فاطمه و فرزندانش (علیهم السلام) قرار دادند بعد عمر با صدای بلند (به طوری که هر که در خانه هست بفهمد) گفت: یا علی! به خدا قسم اگر از خانه بیرون نیایی و با خلیفه رسول خدا ابی بکر بیعت نکنی، خودت و خانواده ات را آتش می زنم.
    حضرت زهرا(علیهاالسلام) فرمود: ای عمر ما با تو کاری نداریم.
    عمر گفت: در را باز کن وگرنه خانه را با خودتان آتش می زنم.
    حضرت زهرا (سلام اللَّه علیها) فرمود: مگر از خدا نمی ترسی و می خواهی به خانه ام داخل بشوی.
    کلمات مستدل و در عین حال، سوزناک حضرت در عمر تأثیری نکرد و عمر از کار خود منصرف نشد و آتش خواست و در خانه را آتش زد وبا فشار، در نیم سوخته را بر روی بی بی هُل داد. که حضرت ناله ای زد: یا رسول اللَّه...!
    علامه مجلسی می فرماید: وقتی در خانه آتش گرفت، امام حسین پنج ساله بود و ناظر این جریانات بود که یک وقت عمر لگدی به در نیم سوخته زد، حضرت زهرا (سلام اللَّه علیها) پشت در بود در کنده شد و حضرت زیر در افتاد و صدا زد ای پدر ای رسول خدا! آقا امام حسین (ع) وقتی این منظره اسفبار را مشاهده فرمود، دوان دوان آمد خدمت پدر و صدا زد: پدر جان! بلند شو مادرمان را کشتند (61)
    برسر کنم خاک عزای زهرا
    یا آنکه گریم از برای زهرا
    مانند طفلانش زغم پریشان
    خانه به خانه در هوای زهرا
    برگو چرا شیر خدا نگرید
    چون کودکان از ماجرای زهرا
    صاحب عزا شد زینب جگرخون
    هرجا چو مرغی بانوای زهرا
    زهرا به خاک و ما همه به صد غم
    بر سر زنان اندر هوای زهرا
    دارم امید، دیگر، ستم نبیند
    هر دل به غم شد مبتلای زهرا
    از حق طلب کن در مدینه روزی
    بوسه زنی بر خاک پای زهرا
    ( 3 )





    امضاء


  9. Top | #48

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    ( زهرا (س) و دفاع از علی (ع) )


    ریسمان و طنابی به گردن آقا علی (ع) انداختند. علی (ع) را روی زمین کشاندند. بی بی دو عالم جلو آمد و خود را بین آقا علی (ع) و آنها انداخت و فرمود: نمی گذارم بروید؛ دست علی (ع) را گرفت و مانع از رفتن شد. هرکاری کردند که علی (ع) را از دست زهرا (علیهاالسلام) بیرون آورند، دیدند فایده ندارد. آخ بمیرم یک وقت قنفذ ملعون چنان با تازیانه به بازوی بی بی زد که بی بی در اثر آن ضربات غش کرد (که تا بعد از مرگ زهرا (سلام اللَّه علیها) همچون بازوبندی در بازوی حضرت باقی بود) بعد آقا علی (ع) را با زور کشان کشان نزد ابوبکر آوردند در حالی که عمر با شمشیر بالای سر آقا ایستاده بود و خالد بن ولید و ابوعبیده و سالم غلام حذیفه و معاذ و مغیره و اسید بن حضیر و بشیر بن سعد و دیگران اطراف ابوبکر را گرفته بودند و همه مسلح بودند، عمر از جا بلند شد و رو به ابوبکر (که روی منبر پیغمبر (ص) را اشغال کرده بود) کرد و گفت: چرا نشسته ای در حالی که با تو مخالفت می کند، اگر بیعت نمی کند دستور بده تا گردنش را بزنم آقا امام حسن و امام حسین (علیه السلام) این بچه های علی (ع) خرد سال هستند ایستاده اند دارند نگاه می کنند که با پدر و مادرشان چکار می کنند تا این حرف را از آن ملعون شنیدند، شروع به گریه و ناله کردند. بچه قلبش رقیق است، دارند پدرش را تهدید به قتل می کنند مادرشان را هم که کشتند. چکار کنند رو به قبر جد بزرگوارشان کردند و با ناله و فریاد صدا زدند: یا جداه یا رسول اللَّه! ببین با مادر ما چه کردند! ببین با پدر ما چه می کنند! یا جداه! ما بی یار و یاور را ببین... یا جداه! ببین بدن اهل بیت تو را چطور لرزاند (62)
    یا فاطمه بعد از نبی، غمخانه شد کاشانه ات
    چون شمع گریان سوختی ای عالمی پروانه ات
    چون خصم دون شد جمله ور، خود آمدی درپشت در
    زین رَه کُند شرمی مگر، آن دشمن دیوانه ات
    با ناله ای خیر النّساء گفتی که ای فضّه بیا
    آندم که افتادی زپا، در آستان خانه ات
    گشتی تو قربان علی، در حفظ جان آن ولی
    کردی دفاع مشکلی، با محسن دُر دانه ات
    آزرده و دامن کشان، رفتی و جسمت درفشان
    قبر نهانت یک نشان از مرگ مظلومانه ات
    ( 4 )





    امضاء


  10. Top | #49

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    ( نامه عمر )


    عمر در نامه ای که برای معاویه نوشته بود برخورد خود را با حضرت فاطمه زهرا (سلام اللَّه علیها) چنین بیان کرد:
    به فاطمه که پشت در بود گفتم: اگر علی از خانه برای بیعت بیرون نیاید هیزم زیادی به اینجا می آورم و آتشی برپا می کنم و خانه را با اهلش می سوزانم و یا اینکه علی را برای بیعت به سوی مسجد می کشانم.
    آنگاه تازیانه قنفذ را گرفتم و فاطمه را با آن زدم و به خالد بن ولید گفتم: تو و مردان دیگر هیزم بیاورید و به فاطمه گفتم: خانه را به آتش می کشم... هماندم دستش را از در بیرون آورد تا مرا از ورود به خانه باز دارد، من او را دور کرده و با شدّت در را فشار دادم و با تازیانه بر دستهای او زدم، تا در را رها کند. از شدّت درد تازیانه، ناله کرد و گریست. ناله او به قدری جانکاه و جگر سوز بود که نزدیک بود دلم نرم شود و از آنجا منصرف گردم ولی به یاد کینه های علی و حرص او بر کشتن مشرکان افتادم... با پای خودم لگد بر در زدم، ولی او همچنان در را محکم نگه داشته بود که باز نشود، وقتی که لگد بر در زدم صدای ناله فاطمه را شنیدم که گمان کردم این ناله مدینه را زیرورو کرد.
    در آن حال فاطمه می گفت: «ای پدر جان! ای رسول خدا! بنگر که چگونه با حبیبه و دختر تو رفتار می شود آه ای فضه! بیا و مرا دریاب به خدا فرزندم که در رحم من بود کشته شد».
    در عین حال در را فشار دادم در باز شد. وقتی وارد خانه شدم، فاطمه با همان حال رو بروی من ایستاد، ولی شدّت خشم من به طوری بود که گویی پرده ای در برابر چشمم افتاده است چنان سیلی روی روپوش به صورتش زدم که به زمین افتاد... .(63)
    چو فضه دید زهرا رفته از هوش
    بغل بگشود وبگرفتش در آغوش
    رخی کو طعنه زد برماه گردون
    ز سیلی دید آن رخ گشته گلگون
    بدید از ظلم ابناء زمانه
    سیه بازو شده از تازیانه
    عرق بر چهره اش چون دُر نشسته
    در و دیوار پهلویش شکسته
    بناگه فضه شد اندر تلاطم
    ز وحشت کرد دست وپای خودگم
    بگفت ای وای محسن کشته گشته
    به خون دل تنش آغشته گشته
    ( 5 )





    امضاء


  11. Top | #50

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    ( اذان گفتن بلال )



    یک روز بی بی دو عالم فاطمه زهرا سلام اللّه علیها صدا زد: علی جان! مدّتی است که من صدای بلال را نشنیده ام. علی جان هر روز بلال اذان می گفت، بابام پا می شد، وضو می گرفت: من می رفتم برای او عبا و عصا می آوردم، علی جان بابام مرده، چرا بلال اذان نمی گوید؟! (امان از دختر چقدر بابا را دوست است).
    امیرالمؤمنین(ع) فرمود: زهرا جان! همین امروز به مسجد می روم و به بلال می گویم اذان بگوید.
    آمد طرف مسجد، بلال را پیدا کرد. فرمود: بلال! دختر پیغمبر (ص) می خواهد برایش اذان بگویی. بلال عرض کرد: من عهد کردم که بعد از پیغمبر بالای مناره نروم و اذان نگویم، من نمی توانم جای خالی پیغمبر را ببینم امّا چکار کنم می فرمایید دختر پیامبر می خواهد چشم. به فاطمه بفرمایید امروز ظهر اذان می گویم. امیرالمؤمنین(ع) آمدند منزل و فرمودند: فاطمه جان! بلال قول داده امروز اذان بگوید.
    بی بی صدا زد: فضه بستر من را ببر جلوی در اتاق، در اتاق را باز بگذار، من صدای بلال را بشنوم. من یک سؤالی دارم می گویم سیّدها مادر شما هیجده ساله، جوان بوده. چرا به فضه می گوید، بسترم را ببر جلوی در، چرا خودش نبرد؟
    بگویم آخر سیّدها مادرتان پهلویش شکسته بود. بی بی در بستر افتاده بود. زوال ظهر. بلال رفت بالای مأذنه صدایش را بلند کرد: اللَّه اکبر، اللَّه اکبر، صدای ناله زهرا بلند شد. صدای بلال بلند شد اشهد ان لا اله الا اللَّه صدای ناله بی بی بلندتر شد.
    آی مصیبت وقتی شد که بلال گفت: اشهد انّ محمداً رسول اللَّه... چطور شد؟
    یک وقت دیدند در منزل باز شد علی (ع) دارد می دود دیدند دارد می دود به طرف مسجد، رسید پای مناره داد زد بلال بس است بلال اذان نگو، گفت: آقا خودت فرمودی اذان بگویم، حالا چرا نگویم؟ صدا زد: بلال! فاطمه غش کرد.
    حالا که مجلس حال خوش پیدا کرده بگذار این کلمه را هم بگویم: زهرا جان! بلال رفته بالای مناره اذان می گوید، اسم بابایت را به عظمت می برد یاد پدرت می افتی غش می کنی آی من بمیرم برای دختری که چهل منزل سر بریده بابایش را بردند دختر تماشا می کند. آی حسین جان.(64)
    الهی رفت از دنیا چو باب تاجدار من
    جهان بیت الحزن شد بر من و رفته قرار من
    بجای تسلیت امت زده آتش به سامانم
    شکسته پهلویم از کین فغان و ناله کارِ من
    دلم خون شد زهجران پیمبر رسید سوزم
    ببین سوز دل و آه و دو چشم اشکبار من
    زمرگ خاتم پیغمبران یا رب کنم شیون
    ولی دشمن کند شادی برای شام تار من
    زدرد تازیانه بازویم کرده ورم یارب
    زضرب سیلی دشمن شده نیلی عذار من






    امضاء


صفحه 5 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi