صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 43 , از مجموع 43

موضوع: شب سراب

  1. Top | #41

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    حیف بود با گردن چرک پیراهن تمیز بپوشم- .
    پیراهن را پوشیدم جلوي آئینه موهایم را شانه کردم، توي آئینه خودم را نگاه کردم، مثل اینكه اوستا حق دارد پسر
    خوشگلي هستم
    مادر من خوشگلم؟-
    خندید
    معلومه که خوشگلي، چشم و ابرویت، طاقه-
    مادرم پیراهن چیت اش را پوشیده و آماده رفتن بود
    بشكني جلوي مادرم زدم، این اولین بار بود که همچو کاري مي کردم، بنظرم همه چیز روبراه بود، حمام کرده بودم لباس تمیز پوشیده بودم، مزدم را گرفته بودم، چوبها داشتند خشك مي شدند، براي انیس خانم تخم مرغ خریده
    بودم، فردا هم بوراني خرما داشتیم، امشب هم حتما، پلو مي خوردیم، مادر هم سرحال بود، خودم هم خوشگل بودم، از همه مهمتر براي اولین بار مثل آدمهاي حسابي مهماني دعوت داشتیم، خدا بندگانش را اینجوري نعمت باران مي کند، وقتي از حیاط رد مي شدیم با تمام قدرت هواي خوش بهاري را وارد ریه هایم کردم و پشت سر مادرم، از خانه
    خارج شدم.
    منزل انیس خانم دو کوچه بالاتر از خانه ما بود، چند بار تا دم درشان رفته بودم اما توي خانه را ندیده بودم.
    وقتي وارد خانه شان شدیم عطر خورش قرمه سبزي همه حیاط را پر کرده بود، حیاط کوچك اما تر و تمیزي بود کف حیات آجري بود وسط حیاط یك حوض نقلي آبي رنگ قرار داشت که چهار طرفش باغچه بود گل و سبزي کاشته
    بودند چهار تا پله بالا رفتیم توي یك اتاق بزرگ فرش انداخته بودند دو تا پشتي بالاي اتاق به دیوار تكبه داده بودند دو تا لحاف با ملافه سفید جلوي پشتي ها انداخته بودند.
    آقا ناصر برخلاف همیشه خیلي گرم و مهربان بود.
    خانم شما بفرمائید روي پتو، بفرمائید خواهش مي کنم-
    انیس خانم به زور مادرم را برد بالاي اطاق به پشتي تكیه داد.
    رحیم جان تو هم بیا پهلوي مادر-
    نه من همینجا مي نشینم، فوري کنار دیوار نشستم- .
    آقا ناصر آمد پهلویم نشست با دست زد روي ران من
    خب پهلوان چطوري؟-
    به مرحمت شما-
    کار و بارت خوب شده؟ از خویش ما راضي هستي؟ باهات خوش رفتاري مي کند؟-
    مادر مداخله کرد
    براي اوستا جانش را فدا مي کند- .
    خب خب پس با هم ساختید، خدا را شكر، کار هم یاد گرفتي؟-
    بلي-
    به چكش کاري رسیدي؟-
    بلي-
    براي مادر چه ساختي؟-
    مادر مداخله کرد
    رحیم دارد یك نردبان براي من مي سازد- .
    آفرین، آفرین، معصومه کجائي؟ چائي بیار-
    راستش را بگم از تعریف هاي آقا ناصر زیاد خوشم نیامد، مثل آدم بزرگي بود که بچه اي را تشویق کند .من دیگه
    بچه کوچولو نبودم یك پا مرد شده بودم، ولي این آقا ناصر هنوز مثل روز هاي اول مرا مي دید.
    زني جوان بدون چادر با روسري وارد اطاق شد، توي سیني پنج تا چائي آورده بود.

    امضاء




  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #42

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    سلام معصومه خانم، مادرم که نیم خیز شد من تمام قد بلند شدم زن آقا ناصر بود، دویدم جلو سیني را از دستش- گرفتم.
    هر سه نفر با هم گفتند:
    رحیم آقا شما چرا بفرمائید بنشینید-
    خواهش مي کنم ما که مهمان نیستیم-
    چائي را جلوي انیس خانم گرفتم
    قربان دستت پسرم، خدمت از ماست، ماشاالله ماشاالله-
    بعد جلوي مادر گرفتم و بعد بردم براي معصومه خانم
    آقا رحیم والله خجالتمان مي دهید آخه شما چرا؟-
    و دوتاي دیگر را با سیني گذاشتم جلوي ناصر و خودم
    نمي دانم چرا یكدفعه اي بدون اینكه تصمیم قبلي داشته باشم این کار را کردم، معصومه خانم خیلي ناز بود دلم نیامد ما همه بنشینیم و اون خدمت بكند.
    صداي خیلي قشنگي داشت، یه خرده مثل این که صدا توي دماغش مي پیچید و آهنگ خوشي بیرون مي آمد. اینروز ها خانم بزرگ ما را تنها گذاشتند مزاحم شما شدیم- .
    چه مزاحمتي؟ وظیفه ام بود، پیغام آوردن که زحمت ندارد- .
    آقا ناصر گفت:
    آقا رحیم را من به چشم برادرم نگاه مي کنم، اگر تابحال کم لطف بودند پیش ما نیامدند، دورادور خدمتشان ارادت- داریم.
    احساس کردم لحن بچگانه اي که قبلاً داشت عوض شده مثل یك مرد با من صحبت مي کند خوشم آمد.
    برادري به محبت است هیچ ارتباطي نه به شكم مادر دارد نه پشت پدر، اگر مهر و محبت باشد بیگانه خویش است- اگر نباشد بچه خود آدم هم بیگانه مي شود.
    درست است آقا ناصر، رحیم چنان دلبسته اوستاش شده که انگاري پدرش است- .
    انیس خانم گفت:
    اوستا محمود یك پارچه آقاست، جواهر است الهي امثالش بین مرد ها فراوان بشه ببین چقدر نجیب و با محبت- است که آرزوي بچه بدلش ماند اما دست از زن نازایش نكشید، مرد مي خواهد اینقدر فداکار.
    معصومه خانم گفت:
    حیف مردي با این خصوصیات باید بیست تا بچه داشت تا آدم خوب زیاد شود، عوضش آدم هاي صد تا یك قاز،- یك کاروان بچه بدنبالشان است و خندید.
    خنده اش هم دلنشین بود، هنوز جرأت نكرده بودم توي صورتش نگاه کنم، اصلاً عادت نداشتم توي صورت زنها نگاه کنم، اما گفتم که تازگي مثل اینكه سر و گوشم مي جنبید، اما معصومه خانم به جاي خواهر من بود، قبل از این که اینجا بیایم، قبل از اینكه او را ببینم با خودم قرار گذاشتم که برادرش باشم و دائي بچه هایش.
    بچه؟ راستي اینها بچه ندارند؟ دور و بر اطاق را نگاه کردم، هیچ چیز که گویاي وجود بچه در این خانه باشد نبود، نكند بچه دار نمي شوند؟
    دلم گرفت، خدا نكند، حیف است زندگي به این خوبي لنگي داشته باشد.
    خب مادر صفا آوردي لطف کردي مادر من خیلي دوستتان دارد، همیشه بیاد شما دو تا است مي گوید مثل ما- تنهائید ولي خب ما هم تنها بودیم اما معصومه خانم( نگاهي با مهرباني به زنش کرد )ما را از تنهائي در آورد انشاءالله آقا رحیم هم عروسي به خانه مي آورند شما هم از تنهائي در مي آئید و تا سر مي جنبانید دور و برتان پر از سر و صداي خنده و گریه نوه هایتان مي شود.

    امضاء



  4. Top | #43

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    خب پس موضوع بچه دار نشدن منتفي است اگر نمي توانستند بچه دار شوند به این راحتي راجع به این مسئله صحبت نمي کردند.
    شاید تازه عروسي کرده اند چه مي دانم؟
    خواستم بلند شوم استكان هاي خالي را جمع کنم آقا ناصر نگذاشت گویا غیرتي شد چون معصومه خانم را هم نگذاشت بلند شود خودش بلند شد و استكان ها را جمع کرد و رفت که دوباره چائي بیاورد.
    مادرم به انیس خانم گفت:
    خب خواهر مثل اینكه خانه بصیرالملك خیلي کار داشتید، یا خیلي خوش گذشت- .
    والله از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که من اولین بار بود آنجا رفتم،من خیاط خواهر آقاي بصیالملك هستم،- حاجي کشور خانم، سالهاست آنجا رفت و آمد دارم، لباس همه شان را من مي دوزم، عروسشان، زن بصیرالملك افاده
    اش طبق طبق است .براي خودش خیاط مخصوص داشت فكر کنم ارمني بود، کشور خانم صد سال آزگار هم لباس دوخت اون را نمي پوشید حتماً باید آب مي کشید، حاجي خانم است اهل نماز و دعاست شیك پوش است، اشراف زاده است اما دین و ایمان درستي دارد.
    آقا ناصر با چائي ها وارد شد.
    معصوم دنبال خرما گشتم کجاست؟-
    معصومه خانم با خنده گفت :کجا باشد پیدا مي کني؟ اصلاً تو چیزي را مي تواني پیدا کني؟
    اذیت مان نكن، خانه مال تست خودت مي گذاري خودت بر مي داري-
    معصومه خانم رفت که خرما بیاورد.
    آقا ناصر جلوي هر کس یك چائي گذاشت و نشست :بگذار چائي دوم را با خرما بخوریم مزه دارد، امروز خرماي خوبي گیرم آمد.
    من و مادر هیچوقت چائي را با خرما نخورده بودیم، ما از خرما به جاي غذا استفاده مي کردیم یا بوراني مي کردیم یا لاي عدس پلو مي گذاشتیم.
    راستي آقا ناصر چكاره است؟ هنوز نمي دانستم.
    معصومه خانم با یك ظرف پر خرما آمد آقا ناصر مثل ترقه !از جا بلند شد خرما را از دستش گرفت یكراست آورد طرف من
    رحیم خان شما بردارید ببریم بگذاریم پهلوي مادر ها-
    یكي برداشتم
    همین؟ سه چهار تا بردار که چائي حسابي بچسبد، آقا جان حالا تو باید بخوري که استخوان مي ترکاني، بخور، نوش- جان کن
    من بیشتر دلم مي خواست بجاي خرما، صحبت هاي انیس خانم را گوش بدهم.
    معصومه خانم همانجور سرپابود.
    مادر اجازه مي دهید سفره شام را بیاورم؟-
    بگذار چائي مان را بخوریم-
    شما بخورید من بروم غذا را بكشم-
    نمي دانم چرا از دهنم پرید:
    معصومه خانم کمك نمي خواهید؟-
    مادر چشم غره اي کرد که معني اش را نفهمیدم، من که حرف بدي نگفته بودم
    آقا ناصر گفت:
    شما توي خانه هم اینقدر سبك پا هستید؟ طنز تلخي توي حرفش بود- .
    صداي انیس خانم به کمكم آمد.
    میداني ناصر؟ رحیم آقا چون تنها بچه مادرش است و مادرش دختر ندارد همیشه دور و بر مادرش چرخیده مثل- دختر ها مهربان و گوش بفرمان است.
    پس من چرا نیستم؟-
    وضع تو فرق مي کرد، ما گرفتار بدبختي پدر پدرسگ تو بودیم، توي خانه ما نفرت از پدر حكومت مي کرد توي- خانه این ها حسرت از دست دادن پدر، این مادر و پسر غم مشترکي داشتند که محبت سرچشمه آن بود اما تو چه
    بسا مرا هم به اندازه پدرت تقصیر کار مي دانستي و گناه دربدري مان را بپاي من هم مي نوشتي، براي همان تو همیشه از خانه فرار مي کردي و حال آنكه آقا رحیم همیشه توي خانه است، من ندیدم رحیم سر کوچه بایستد یا با
    جوان هاي کوچه و بازار اختلاط کند هر جا که هست بسوي مادر پر مي کشد بعد خندید و ادامه داد
    نه فقط مثل دختر ها خوشگل است مثل دختر ها هم خانه دار است- .
    نمي دانم چرا با وجود اینكه ما مرد ها باور داریم که کشته مرده زنها هستیم اما از این که شبیه آنها باشیم بدمان مي آید، به مردانگي مان بر مي خورد.
    زیاد از تعریف آخر انیس خانم خوشم نیامد، اما آقا ناصر بلند شد و رفت به کمك معصومه خانم انیس خانم چشمكي به من زد و گفت:
    مگر تو آدمش کني خیلي تنبل است، پسر من است اما تنبل است چه بكنم؟-
    مادرم گفت:
    نگو انیس خانم، ماشاالله کارش را بیرون مي کند بیچاره یكساعت شب استراحت نكند؟-
    نه خواهر از اولش تنبل بود باور کن تا معصومه بیاد رختخوابش را هم جمع مي کردم، ناخن هایش را هم من مي- گرفتم، بخودم ستم کردم، گفتم پدر ندارد بگذار لااقل راحت باشد، اما بد کردم، طفلي معصوم از صبح تا شب توي
    این خانه کار مي کند، من که بیرون هستم، ناصر هم که در راه خدا، دست به سیاه و سفید نمي زند، این بچه کمري شده، من مي دانم منتها برویم نمي آورم، خواهر زاده خودم است بچشم مادر شوهر به من نگاه نمي کند، اما خدا را خوش نمي آید از صبح تا غروب تنهاي تنها اینجا باشد و کار کند شب هم ناصر حتي چائي را هم بگوید بریز به دهنم، بگذار آقا رحیم تو، بیشتر با این نشست و برخاست بكند شاید یاد بگیرد.
    صداي آقا ناصر بلند شد.
    هي آقا رحیم داداش بیا پائین، بیا حالا که کار کردن دوست داري بیا- ...
    صداي معصومه خانم بگوش رسید:
    ناصر عیب است خجالت بكش، مهمان است- ...
    بلند شدم نگاهي به مادر و نگاهي به انیس خانم انداختم، هر دو خندان بودند، پرده در را کنار زدم و بیرون رفتم. سیني بزرگي روي زمین مطبخ بود که از سیر تا پیاز هر چه که لازم بود معصومه خانم تویش گذاشته بود .ناصر خان یك طرف سیني را گرفته بود معصومه خانم طرف دیگرش را.
    وا خدا مرگم بده آخه ناصر مهماني گفتند صاحبخانه اي گفتند بگذار خودم مي برم- .
    اینقدر بشقاب و لیوان چپاندي این تو، تو مگر حریفش هستي-
    تو بردار-
    رحیم جانم آمد، جوان است، قوي است ماشاالله بازوهایش را ببین، پهلوان است- .
    آي کلك زبان باز-
    بزن بكنار، برو خورشت را بكش کار به کار ما مرد ها نداشته باش-
    معصومه خانم رو کرد به من:
    آقا رحیم ببخشید شب اول، شاید اخلاق ناصر ناراحتتان بكند ولي بعداً عادت مي کنید این اینجوري است، مهمان- سرش نمي شود .من که مهمان نیستم معصومه خانم-
    داداش رحیم خودم است بیا رحیم جان بیا که من پیر مرد زور بلند کردن این سیني را ندارم خندید من هم- خندیدم، ناصر شاید خیلي خیلي سن داشت سي سالش مي شد اما بسكه تنبل بود حاضر بود پیرمرد خطاب شود اما کار نكند.
    سیني را برداشتم و آوردم توي اطاق، ناصر هم دنبال من آمد، سیني را یك گوشه گذاشتم رفتم استكان هاي خالي چائي و ظرف خرما را بردارم ناصر سفره را از توي سیني برداشت که روي زمین پهن کند.
    قسمت پانزدهم
    واي واي ناصر سفره را پشت و رو انداختي، پسر آنورش را بینداز-
    ناصر برخلاف ظاهر بیروني اش، خیلي ادا اطوار داشت با خنده سفره را برگرداند در حالیكه زیر لب مي کفت:
    خدا رحم کرد معصوم ندید والا سفره را مي بایست دوباره آب مي کشید- .
    خلاصه با این تفاصیل شام را که حلي خوشمزه و خیلي آبرومندانه بود در یك محیط کاملاً صمیمي خوردیم، آن بفرما
    و تشریف آوردید و مرحمت کردید در همان یكساعت اول تمام شد، چقدر زود صمیمي شدیم، مثل اینكه سالهاي
    رحیم » سال بود که با هم نشست و برخاست کرده بودیم، سالهاي سال بود همدم و همكلام هم بودیم آقا ناصر بمن انیس خانم هم رحیم جان مي گفت اما معصومه خانم رحیم خان مي گفت «. .ناصر خان » مي گفت و من به او « جان بعد از شام نزدیكتر بهم نشستیم انیس خانم صحبت مي کرد و ما گوش مي دادیم.
    حرف توي حرف آمد، جریان سه روز مهماني من ناتمام ماند، مي گفتم که براي اولین بار رفتم خانه بصیرالملك،- کشور خانم فرستادم، گویا زن بصیر خواهش، التماس، پیغام پسغام که من بروم برایشان خیاطي بكنم، بالاخره با صلاحدید کشور خانم رفتم، حاجي خانم خیلي با گذشت است دلش بزرگ است با وجود اینكه زن برادرش گویا
    پشت چشم برایش نازک مي کرد اما بمن گفت فقط بخاطر گل روي برادر زاده ام مي گذارم بروي، مثل اینكه
    شوهرش مي دهند.
    یكدفعه پرسیدم :مگر دختره لخت بود؟
    همه خندیدند، معصومه خانم گفت :رحیم خان، اعیان اشراف لباس را براي لختي نمي پوشند هزار تا قر و قمیش دارند، لباس را براي فخر مي فروشند.
    ناصرخان گفت :براي پول در آوردن عرق که نمي ریزند قدر پول را بدانند، علف بیابان است.
    انیس خانم غرید:
    قر و قمیش آنها نباشد من و امثال من چي باید بخوریم؟-
    اي مادر خدا کریم است، خب ببخش کشور خانم ماه است عزیز است لنگه ندارد دلش بزرگ است با گذشت است- بس است؟ به مرغ خان گفتیم کیش و خندید
    ناصر خان آنطوریكه من فهمیدم آدم بگو بخندي بود و براي همین خصوصیتش بود که معصومه خانوم تنبلي اش را پذیرفته بود.
    مادرم پرسید :چند تا دختر دارند؟
    سه تا-
    به کارمان درآمد پس شما براي هر کدام یك هفته غیبت خواهید کرد؟-
    نه بزرگه را شوهر دادند بچه هم دارد کوچیكه ده یازده سالش است این دختر وسطي است که برایش لباس- دوختم.
    تمام شد؟-
    فقط پس دوز زیر دامن ها ماند که آن را هم خودشان گفتند تمام مي کنند- .
    مادر نگاهي بمن انداخت، اول معني نگاهش را نفهمیدم اما بعد یادم آمد که انیس خانم پیشنهاد کرده بود مادر را با خودش ببرد که این کار ها را بكند و من نگذاشتم، حالا مي بینم اشتباه کردم، چه عیب داشت؟ زندگي این ها هزار
    برابر بهتر از زندگي ماست، چرا نگذاشتم؟ نمي دانم
    معصومه خانم پرسید:
    خب شاه داماد کیه؟-
    شازده است ... بگذار ببینم اسمش را گفتند ها ... یادم رفت، شازده نمي دانم چي-
    ناصرخان گفت:
    بابا اینهمه شازده تو این مملكت از کجا آمده اند؟ یك تا شاه است یك کاروان شازده-
    خب بچه هایش هستند دیگر-
    آخه چند تا؟ چه جوري؟ و چشمك زد- .
    خب مادر هي زن گرفتند هي بچه پس انداختند همه شان شدند شازده-
    زن گرفتند یا صیغه کردند؟ لبهایش را جمع کرد-
    چه مي دانم چه غلطي کردند بهر صورت شازده درست کردند- .
    ناصرخان با مسخره خندید :پرسیدند کاروان سالارتان کدام است؟ یكي جواب داد آن زنجیري که آن جلو مي رود، حالا افتخار اینها به کي هست؟ به آن مردکه بچه باز گردن کلفت
    ناصر خجالت بكش-
    چرا؟ از کي؟ من خجالت بكشم که شرم دارم بگویم رعیت فلاني ام یا آنهائیكه دور و برش بادمجان دور بشقاب- مي چیدند؟ تره برایش خرد مي کردند شاعر دربار شعر مي گفت!!
    شپش سر ملیجك به چه ماند اي عزیزان
    به میان سنبلستان چرد آهوي ختائي
    همه خندیدند اما من یكي از اینهمه سین و شین که توي شعر بود حال دیگري پیدا کردم معنیش را نفهمیدم. ناصرخان سرش را تكان مي داد.
    معصومه خانم زد روي دستش:
    تو چه میگي هم نام هماني؟-
    اینهم گلي است که آن پدر پدر سوخته ام آب داده، خود کثافتش را ول کردیم اسمش رویمان ماند، چه بكنم؟- اسم را عوض نمي کنند.
    اسم شما اسم قشنگي است، به اسم که نیست به عمل است یكي آنجور مي شود دیگري بهتر- .
    ناصر آقا شاید به خاطر اینكه موضوع را عوض کند و کمتر غصه اسمش رو دلش سنگیني کند رو کرد به معصومه خانم و گفت:
    معصومه خانم شام دادي خلاص؟ شب چره اي، نخود کشمشي، دهنمان خشك شد- .
    ماشاالله به این اشتها-
    نا سلامتي مهمان داریم، من هیچ، از مهمانهایمان پزیرائي کن- .
    کدام مهمان؟ آنهمه کار را تو کردي یا رحیم خان؟-
    من و رحیم یك روحیم در دو بدن مگر نه رحیم جان؟-
    با سر تصدیق کردم
    معصومه خانم از توي گنجه یك بشقاب پر از کشمش و گردو آورد و از اطاق بیرون رفت .وقتي برگشت توي یك پیاله کوچك مقداري گوجه سبز داشت.
    نوبرانه است- .
    ناصرخان زل زد به گوجه و بعد با شیطنت به معصومه خانم نگاه کرد و گفت:
    چي؟ نوبرانه؟ گوجه؟ برو کلك دوساله هر چه نوبر میاد تو اداي ویار در مي آوري که ما هم فكر کنیم ویار داري-
    « مسخره » هي نوبرانه مي خري مي زني بالا، از بچه خبري نیست، برو بابا
    معصومه خانم مي خندید، انیس خانم هم غش کرده بود از خنده، نگو این صحبت ها سابقه طولاني داشت و برخلاف تصور ما معصومه خانم نمي رنجید، عادت کرده بود، خوب با شوهرش جور بود، حسابي همدیگر را شناخته بودند.
    از شوخي گذشته نوبرانه است بفرمائید-
    کي شوخي مي کند؟ من جدي جدي هستم، حتماً یك ماه دیگه هم براي خیار ویار داري هان؟-
    ایندفعه ما هم خندیدیم.
    پاسي از شب گذشته بود
    رحیم دیر وقت است برویم؟-
    کجا؟ به این زودي؟-
    آخه راهتان دور است- !
    نه دیگه دیروقت است، ما که سیر نمي شویم، خیلي خوش گذشت، خدا سایه انیس خانم را از سر هیچ کداممان کم- نكند.
    کوچكتان هستم، منكه کاري نكردم طفلي معصوم هر چه بود کرده بود- .
    چیزي نبود خاله خانم خجالتم مي دهید یه خرده آبش را زیاد کرده بودم- .
    کلك گوشت هاي ویارانه شده بود؟-


    قسمت یازدهم


    خلاصه شبي فراموش نشدني بود و نزدیك نیمه شب بخانه برگشتیم، خواب از سر هر دوتایمان پریده بود و مدتي توي رخت خواب نشستیم و صحبت کردیم.
    مادر چرا بچه ندارند؟-
    آخه بعضي از زنها تا بیست سالشان پر نشه نمي زایند، فكر مي کنم معصومه از آنهاست-
    چند سالش مي شه؟-
    انیس خانم گفت تازه رفته توي بیست سال-
    انشاالله بچه بیاره، خیلي خوبیند، هردوتایشان-
    مادر خندید
    ***********************************
    صبح از گرماي آفتاب که رویم مي تابید بیدار شدم.
    لحظه اي چشم به آسمان، جریانات دیشب را به یاد آوردم، امروز جمعه است، دیشب دیر وقت خوابیدیم، مادر کو؟ برگشتم دیدم نشسته دارد خرما پوست مي کند.
    سلام مادر-
    سلام رحیم صبحت بخیر-
    زود پاشدي؟ شب دیر خوابیدیم-
    دیگه عادت کردم رحیم، سر ساعت شش انگاري یكي صدام مي کنه-
    صبحانه خوردي؟-
    آره مادر، مال تو هم آماده است بلند شو بخور یا دوست داري بخواب، استراحت کن- .
    نه، مي خواهم بروم دکان-
    دکان؟ جمعه است پسر-
    میدانم، اما آفتاب گرمي است، حیف است چوب ها توي دکان بمانند و بیرون اینقدر گرم باشد، بروم چوب ها را-
    هوا بدهم.
    هر جور دوست داري-
    گرما تا توي دکان هم نفوذ کرده بود اما همه چوب ها را یكي یكي بیرون آوردم و به دیوار تكیه دادم، خودم هم جلوي دکان نشستم و در بحر تفكرات غوطه خوردم.
    قسمت شانزدهم دیشب خیلي خوش گذشته بود، احساس مي کردم کس و کار پیدا کرده ایم، از غریبي درآمده ایم ناصرخان مهربان بود، من همیشه فكر مي کردم خودش را مي گیرد، اما اصلاً اینطور نبود، انیس خانم هم خوبه،
    یواش یواش دوستش دارم، اما از همه بهتر معصومه خانم است، چقدر خوبه، چقدر مهربانه، بالاخره تا برگردیم یك نگاه بهش کرده بودم خوشگل نبود ولي بدگل هم نبود .زن باید مهربان باشد عروسك نیست که خوشگل باشد، اصلا زن معمولي بهتر از عروسك فرنگي هاست، مرد که نمي خواد تماشاش بكنه، تو ذوق نزنه، خوبه .کاش معصومه خانم خواهر داشته باشد، واي چي مي شه؟ من و ناصرخان باجناق مي شیم، مادر هم از تنهائي در میاد همه مان توي یك
    خانه زدگي مي کنیم .خوبه، ناصرخان تنبل است از خدا مي خواد یكي مثل من دور و برش باشد که کارهایش را بكند
    راستي بالاخره نفهمیدیم ناصرخان چكاره است؟ حتماً مادر من مي داند، مي گفت بیرون کار مي کند توي خانه باید استراحت کند، اما خانه خوبي دارند ها فرش دارند، ظرف و ظروف دارند .چه مي دانم شاید جهیزیه زنش باشد،
    دختر خاله اش است آورده دیگه .خوشا به سعادتشان، خوب با هم جور شدند، خدا مرا هم عاقبت به خیر بكند، بقول مادر یك دختر شیر پاک خورده اي نصیبم بشود .خنده ام گرفت .هول کردم !اطراف کوچه را نگاه کردم اگر کسي مرا مي دید حتماً فكر مي کرد آدم خلي هستم روز جمعه در دکان را باز کرده ام و نشسته ام براي خودم مي خندم. اما جنبنده اي در کوچه نبود .صداي قار و قور شكمم خبرم داد که وقت ناهاره، ظهر شده، شاید هم از ظهر گذشته تازه متوجه شدم که براي خودم ناهار نیاوردم .اي دل غافل، امروز مي خواستیم بوراني خرما بخوریم، دیدي نشد!
    بیچاره مادر صبح اول وقت در فكر ناهار بود حالا قسمت نشد که بخوریم .نگاهي به آسمان کردم، یك ذره ابر هم نبود، آفتاب گرم گرم بود حیف بود به خاطر شكم خودم چوب ها را به این زودي جمع کنم .ولش کن، صبر مي کنم
    تا غروب، دیشب شام حسابي اي خورده ام .فكر کردم اگر بیكار بنشینم گرسنگي امانم را مي برد، بلند شدم رفتم توي دکان نردبان وسط دکان ولو افتاده بود .اینرا درست مي کنم هم وقت مي گذرد، هم اینرا از وسط راه جمع مي کنم مدتي وسط دکان ایستادم گرسنه بودم لباسهایم را نیاورده بودم، با این پیراهن نمي توانستم کار بكنم، شاید تا
    دیروز مي شد اما از دیشب به اینطرف دیگر نمي شود، این تنها پیراهن خوبي است که من دارم، طفلي مادرم با چه زحمت اطو مي کند انصاف نیست کثیفش بكنم، دیگه بعد از این مهماني مي رویم مهمان مي آید، کو تا وقتي که من
    بتوانم پیراهن تازه اي براي خودم بخرم .پیراهن را در آوردم، لخت شدم، خب توي دکان خودمان هستیم کار مي کنم، براي آنكه کاملاً احتیاط کرده باشم رفتم بیرون و دو تا از چوبها را آوردم تكیه دادم بالاي در دکان، دیگه کسي نمي توانست مرا ببیند .هوا هم گرم بود و تا غروب بي وقفه کار کردم .کار جلوي همه خواسته هاي بدن را مي گیرد، وقتي کار مي کني هوس هیچ چیز نمي کني .غروب چوبها خیلي خشك شده بودند، فكر مي کنم دو روز هم زیر آفتا بگذارم حسابي خشك خشك مي شوند .از تصور قیافه اوستا و رضایتش جان گرفتم، همه چوبها را جابجا کردم در دکان را بستم و بطرف خانه پر کشیدم، انیس خانم خوب فهمیده بود براي من خانه پناهگاه بود، محل
    آرامش و آسایش بود خانه را دوست داشتم، اهل بیرون رفتن نبودم، بدینجهت دوست و آشنائي هم نداشتم،
    پسرهاي محله مان را نمي شناختم، با هیچكس اختلاط نمي کردم، هیچوقت بیكار نبودم که سر کوچه بایستم، پاتوقي نداشتم وقتي از سرکار بر مي گشتم و مرد هائي را مي دیدم که حتماً زن و بچه هم داشتند اما جلوي دکان ها عاطل و
    باطل نشسته و به رهگذر ها تماشا مي کردند تعجب مي کردم، توي قهوه خانه فكر مي کردم چه جورد آدمهائي جمع هستند؟ همه بیكس و کارند؟ مگر مي شود اینهمه آدم تنها باشد؟ اگر زن و بچه دارند که باید حالا پهلوي آنها باشند اگر مادر و خواهر دارند خب مثل من باید کنار عزیزانشان باشند، خلاصه هیچوقت نفهمیدم که مردها چه جوري دل دارند که عزیرانشان را در خانه تنها مي گذارند .وقتي رسیدم خانه، در کوچه باز بود !مادر هرگز عادت نداشت در کوچه را باز بگذارد یا خانه بود که خودش تنها بود یا خانه نبود که خانه تنها بود چي شده؟ تا از سر کوچه به کنار در
    برسم دلم بشدت مي تپید .وقتي نزدیك شدم صداي انیس خانم را شناختمتوي هشتي داشت با مادر صحبت مي کرد.
    خوشحال شدم ، چه زود هواي ما را کرده سلام انیس خانم سلام، علیك السلام، سلام به روي ماهت، رحیم جان- - امروز فرداست که بیام از اوستا محمود انعامي بطلبم .تشریف مي آورید، انعام براي چي؟ براي اینكه واسطه خیر- - شدم، کجا پسري مثل تو پیدا مي کرد که روز جمعه را هم در دکانش را باز کند .آهان، بلي، هوا خوب بود، کار- داشتم هواي بههاره دیگه رحیم، نمي گذاره آدم یك جا بند بشه، پیر بشي پسر، ناصر خیلي از تو خوشش آمده،- فهمیده که پسر جدي و کاري هستي لطف دارد خب خواهر دیگه مي روم، قربان قد و بالات، هر وقت بیكاري،- - منهم خانه هستم بیا انشاالله، خدمت مي رسم وقتي انیس خانم رفت مادر از نگاهم فهمید که مي پرسم براي چي- آمده بود؟ آخه دیشب من دستمال تخم مرغ ها و آن برج کبریت را یواشكي گذاشتم کنار پشتي، تا بودیم جلویش-
    نشسته بودم ندیدند، بعداً که دیدند، خوششان آمده، آمده بود تشكر بكند، رحیم آن برج را فكر کردند خیلي چیز مهمي است و خندید خب مادر هنر تویش هست کار دست است توي بازار پیدا نمي شه مادر دوباره خندید فكر-
    کرد شوخي مي کنم سر به سرم مي گذاري هیچكس نداند تو میداني که چي به چیه؟ آره که مي دانم براي همان- -
    مي فهمم که زحمت کشیدي، اوستاي من میگه کاري که دست آدمیزاد مي کنه هیچ ماشیني در هیچ جاي دنیا نمي تونه بكنه، براي همان ارزش داره .خب بیا تو، چرا همینجوري ایستادي؟ مادر روده بزرگم داره روده کوچیكم را- - مي خورد .الهي بمیرم برایت، فكر کردم ناهار مي آئي، خب پسر یك تكه نان و پنیر لااقل بخر بخور قوت بای داشته باشي که کار بكني، گرسنه مي ماني مریض مي شوي ها ولي من هرگز دلم نمي آمد پولي بدهم و چیزي بخورم، هرگز نشده بود، بدون مادر چیزي براي خودم بخرم، صدها بار از جلوي جگرکي رد مي شدم بوي جگر مستم مي کرد، مي دیدم مردهایي که خون از صورتشان مي چكد، شكم گنده، صد کیلو، ایستاده اید سیخ سیخ جگر مي خورند. اما من هیچوقت دل نداشتم بدون عزیزم، شكم خودم را سیر بكنم، گرسنگي مي خوردم ولي بدون مادر آب نمي
    خوردم مادر دست و پنجه ات درد نكند، عجب خوشمزه شده نوش جان مادر !تو هم وقتي سر سفره خودمان- - - هستي راخت تري؟ من نان و پنیر خانه خودمان را بیشتر با لذت مي خورم تا چلو خورش دیشب خورششان خیلي-
    خوشمزه بود رحیم نگفتم خوشمزه نبود اما من توي خانه خودمان راحت ترم، دست به سفره خودمانكه دراز مي- کنم آسوده ترم، دیشب فكر مي کردم همه نگاهم مي کنند .خیالات کردي، خیلي آدمهاي خوبي اند، مهمان دوست-
    اند، انیس خانم مي گفت ناصرخان گفته چرا زودتر با هم اختلاط نكردیم .راستي کي باید آنها بیایند خانه ما؟- - خودمان باید دعوتشان کنیم کي؟ مادر یه خرده نگاهم کرد، دور و بر اطاق را نگاه کرد .رحیم ما باید یك چیز- -
    هائي داشته باشیم اینجوري که نمي شود چي مي خواهیم مادر؟ گوشت مي خریم، برنج مي خریم، روغن مي خریم،-
    چي درست مي کني؟ نه رحیم فقط اینها نیست یك مجمع ظرف مي خواهیم، یك سفره بزرگتر مي خواهیم، دیگ- بزرگتر مي خواهیم، ما هر چه داریم براي دو نفر است .حق با مادر بود من فكر ظرف و ظروف را نكرده بودم همه
    اش در فكر گوشت و نان بودم .خدا کمك کرده بود سه چهار روز بود که هوا حسابي گرم و آفتابي بود و من هر روز به محض رسیدن به دکان، چوب ها را مي آوردم زیر آفتاب پهن مي کردم، نصف روز یك طرفشان را آفتاب مي
    دادم نصف روز دیگر طرف دیگرشان را، خوشم مي آمد که اوستا چوب ها را بیرون دکان نبیند، بدینجهت قبل از آمدنش تند تند چوبها را جمع مي کردم و بهمان حال اول توي دکان مي چیدم .صبح چوب ها را چیده بودم و نزدیكي
    هاي ظهر بود که داشتم پشت و رویشان مي کردم و در عالم خیالات غوطه ور بودم، چند روز بود در فكر مهماني خودمان بودم و اینكه چجوري باید ظرف تهیه کنیم، فكر مي کردم کاش با اوستا آنقدر رویم باز بود که یك مجمع
    ظرف از آنها براي یك شب قرض مي گرفتیم و روز بعد پس مي دادیم، یا مثلاً ... خدا قوت یه هو پریدم، یه خرده- هم ترسیدم، توي عالم خودم بودم، یك صداي بچگانه از خیالات بیرونم آورد .قسمت هفدهم برگشتم، دختربچه اي
    در حالیكه محكم پیچه را چسبیده بود پشت سرم بود، نفهمیدم چیزي گفتم یا نه ولي با صداي جیغ جیغو که بنظرم بلندتر از طبیعي بود گفت :شما قاب چوبي هم درست مي کنید؟ خنده ام گرفت، از قد و قواره اش و از سفارش کار- دادنش گفتم :تا چه قابي باشد خانوم کوچولو یك قاب عكس چه اندازه؟ قاب کوچك درست مي کنید؟- - - - -
    براي شما بله !نه حرفي زد نه گفت درست کن، نه پرسید قیمتش چند مي شود نه پرسید کي حاضر مي شود
    همینجوري که بیخبر پشت سرم سبز شده بود یكدفعه از جلوي چشمم دوید .چرا مي دوید؟ نفهمیدم .وقتي برگشتم
    توي دکان یاد آن دخترک دفعه قبل افتادم که سقا باشي راپرت داده بود یك زن آمده بود توي دکان و من احمق یادم رفته بود به اوستا بگویم و یك شب و روزم سیاه شد .اینطرف و آنطرف را نگاه کردم ببینم چه چیزي را وارونه بگذارم که وقتي اوستا آمد یادم بیاید که بگویم دختربچه اي سفارش یك قاب عكس داده .هرچه نگاه کردم چیزي
    به نظرم نرسید، بالاخره جارو را وارونه گذاشتم کنار میز، سر جارو بالا دسته اش پائین، فكر کردم اینجوري اوستا هم متوجه مي شود و حتماً معذرتي هم هست براي دفعه قبل .وقتي اوستا آمد و نشست چشمش افتاد به جارو .رحیم،-
    رحیم بله اوستا این چه کاري است کرده اي، شگون ندارد .چي اوستا .جارو را وارونه گذاشتن نحس است- - - - بدشگوني است .خندیدم .والله اوستا دفعه قبل که جارو را نگذاشته بودم نحسي بار آمد، ایندفعه انشاالله مبارک-
    است .موضوع چیه؟ برایش تعریف کردم که چرا جارو را نشانه گذاشته ام .یه خرده موهایش را با دست بهم زد-
    بعد پرسید :کدام طرف رفت؟ مثل موش دوید، توي جمعیت گم شد نفهمیدم .یه خرده فكر کرد بعد گفت- - - : نپرسید چند مي شود؟ نه که نپرسید .نگفت کي دنبالش مي آید؟ نه اوستا اصلاً مثل اینكه کسي دنبالش کرده- - - بود بدو بدو آمد بدو بدو هم رفت .خب رحیم درست کن یكذره تخته که قیمتي ندارد، براي خاطر خودت درست- کن، یاد مي گیري، بد که نیست .معلومه که بد نیست، اما اندازه هم نداد .دیگه بچه اندازه نمي خواد، حتماً- - عروسك بازي مي کند مثلاً مي خواد توي اتاق عروسك هایش بزند .چه اندازه باشد؟ هرچه که تخته ریزه داري- - چهار تا انگشتم را گرفتم جلوي اوستا .اینقدر خوبه؟ آره بابا، خب چه خبر؟ خبر سلامتي .اوستا تعمدا بطرف- - - چوبها نگاه نمي کرد، منهم خدا خواسته سعي مي کردم طوري بایستم که صورت اوستا بطرف چوبها نباشد، دو روز
    هم صبر مي کرد چوب خشك خشك تحویلش مي دادم .اوستا چشمش به نردبان افتاد .رحیم پایه ها چرا اینقدر-
    پهن است؟ اوستا به اندازه طول کف پاست آخر چرا؟ که راحت باشد پسر این که نردبان نشد پلكان شده- - - - -
    بد شده اوستا؟ نه بد که نشده اما فرم سنتي خودش را ندارد .فكر نمي کنید اینجوري راحت تر باشد؟ اوستا بلند- - شد نردبان را تكیه داد به دیوار و از پله هایش بالا رفت، هر پله که بالا مي رفت قیافه اش بازتر مي شد، بالاي نردبان
    از حق « - ببین » برگشت، آن بالا نشست .پس الكي گفته اند جهان را به چشم جواني مبین، مثل این که باید گفت
    نباید گذشت رحیم خیلي راحت است، بارک الله پسر، مادرت پابرهنه بالا پائین خواهد رفت هر چند که پدر چوب صاحب چوب در آمده و خندید .یه خرده دلگیر شدم خودش اجازه داده بود ولي خوب فكر کرده بود مثل نردبان
    هاي معمولي خواهم ساخت، البته من از چوب هاي تازه اصلاً برنداشته بودم همه چوب کهنه ها بود که از دو تا در شكسته، صاف و صوف کرده بودم .اوستا مثل اینكه از قیافه ام فهمید که ناراحت شدم، تند تند پائین آمد، دستش را زد زیر چانه من با انگشتش صورتم را طرف خودش برگرداند .مثل دختر ها دل نازک نشو، شوخي هم سرت نمي- شود؟ بزور لبخند زدم ولي از چشمهایم فهمید که ناراحت شده ام .فكر مي کنم خودش هم از حرفي که زده بود شرمنده شده، کتش را برداشت انداخت روي دوشش .آقا ما رفتیم خدا نگهدار .تا بگویم اوستا چائي نخوردید یا- خداحافظ بسرعت رفته بود .یادم آمد که این اخلاق اوست است، یا اخلاق همه ما مرد هاست، بجاي دلجویي از کسي که اذیتش کرده ایم یا دلش را شكسته ایم، با آنها سرسنگین مي شویم .اوستا رفت در حالیكه نردبان دیگه از چشم من افتاد یك لگد زدم به پایه اول و زیر چائي را خاموش کردم چشمم به جارو افتا، سربالائي .راست مي گفت اوستا
    نحس بود، تا نباشد چیزکي مردم نگویند چیز ها، نحسي چه جور مي شود؟ من که نباید پس مي افتادم یا اوستا سكته
    مي کرد، همین که اوستا دل مرا شكست خودش نحسي است، همه ذوق و شوقم فروکش کرد، رحیم بالا بري پائین بیایي، شاگرد دکاني، ارباب، اوستاست، صد سال دیگر هم خدمت بكني، مزدوري، الكي فكر مي کني پدرت مرده خدا
    اینرا برایت پدر کرده، بیگانه بیگانه است خودت را فدا هم بكني خونت جداست .دلم گرفت حتي عارم مي آمد بگویم که چشمهایم پر اشك شد اما نمي گذاشتم بیرون بریزد، فكر مي کردم اگر اشكهایم روي گونه هایم بریزد از
    مردي مي افتم، مرد نباید گریه بكند، دیدي اوستا هم چه نیش زباني زد، مثل دختر ها نباش .آخخ، دلم را شكست بعد هم گفت شیون نكن با لگد جارو را پراندم، رفت افتاد بالاي بالاي چوبهاي تازه، یه خرده نگاهش کردم، خنده ام گرفت، جاروي بیچاره ...!فردا چوب ها را باز هم زیر آفتاب چیدم اما ذوق و شوق هر روز را نداشتم .چه فایده؟ من زیادي دل به اوستا بسته ام، من هیچ احساس کارگري نمي کنم، من به اندازه مزدم کار نمي کنم دو برابر بیشتر از وظیفه ام کار مي کنم، یعني بعد از اینهمه کار چهار تكه چوب اینقدر براي اوستا ارزش دارد که ذوق من زد؟ من از خودش اجازه گرفته بودم، خودش گفت بساز، براي مادرت هر چه مي خواهد بساز، چرا اینجوري کرد؟ دیگه نردبان
    را نمي برم، هر وقت پرده در را مي خواهد بشوید خودم مثل همیشه مي روم روي طاقچه کج مي شوم از میخ در مي آورم، مثل اینكه همه وسایل زندگیمان جور شده فقط مانده نردبان، چهار تا بشقاب نداریم انیس خانم اینها را دعوت کنیم، نردبان مي خواهیم چه بكنیم؟ یاد انیس خانم آقا ناصر و معصومه خانم حالم را جا آورد، یاد آن شب جمعه که اصلاً نفهمیدیم کي وقت برگشتن شد، اگر معصومه خانم خواهر داشته باشد خیلي خوب است، هم مهربان است هم
    سازگار است هم شیرین زبان است، دست پختش هم که خوب است، حالا اگر همان غذا توي خانه خودمان پخته شود صد برابر براي من خوشمزه تر است، ایندفعه اگر مادر صحبت عروسي و زن گرفتن بكند باید دل به دریا بزنم
    و بگویم که پرس و جو کند ببیند معصوم خواهر دارد یا نه؟ خدا کن داشته باشد، اما خیلي کوچكتر از خودش نباشد، خودش خوبه، درست همسن خودم است، جوره جوره خدا اگر جوانمرگم نكند دوست ندارم زنم مثل مادرم بیوه بشود، با هم بمیریم یا لااقل با یكي دو سال فاصله نه اینكه من پیر بشوم بمیرم و او مثل مادر تازه جوان باشد،
    کوچكتر از خودم نمي خوام یا اندازه خودم یا یكسال فوقش دوسال کوچكتر، آره بچه هاي من دیگه مثل خودم نباید با یتیمي بزرگ بشوند، دو ات بچه بیشتر هم نمي خواهم یكي دختر یكي پسر، اگر من یك خواهر بزرگتر از خودم
    داشتم وضع فرق مي کرد یاد محسن افتادم و خواهرش که به چوب فروش متقلب فروخته بود پدرسگ اگر چوب خشك داده بود من بدبخت اینهمه خرحمالي نمي کردم ببین چقدر بار کشیدم، باري را که با گاري آورد من هر روز دوبار جابجا مي کنم آخرش هم ****************** ... پیر بشي پسر یكه خوردم، یه خرده هم ترسیدم،- توي عالم خودم بودم انتظار کسي را هم نداشتم، اینموقع روز اوستا چرا آمده؟ یكي از الوار ها دستش بود همه چوب
    ها را بیرون دکان دیده بود، قیافه شادش دلخوري روز قبل را از یادم برد .سلام اوستا .الهي به پیري برسي رحیم- - جان، این اولین بار بود اوستا مرا رحیم جان مي گفت همیشه وقتي سرحال بود یا از کارم راضي بود اوستا رحیم یا رحیم نجار خطابم مي کرد، چوب را روي میز گذاشت با رنده رویش کشید صداي تراشه شدن چوب بلند شد یعني
    که خشك بود، چكش را به دستش گرفت یك میخ همینجوري کوبید، حسابي خشك شده بود .رحیم خدا عمرت- بدهد، الهي روزي خودت صاحب دکان شوي، الهي مثل خودت رحیم دیگري پیدا کني، پسرم فكر و خیالم را راحت کردي، از فردا کار بشیرالدوله را شروع مي کنیم، حالا مي روم کار نصفه را تا غروب تمام مي کنم تحویل مي دهم از فردا صبح زود مي آیم دکان تو کمك مي کني خرد مي کنیم بعد تو به کار خودت برس من به کار خودم .اوستا رفت بیرون، تك تك الوار ها را وارسي کرد همه خشك بودند فقط آن قسمت هایي که به زمین چسبیده بودند خوب خوب خشك نشده بودند .برگشت توي دکان، الواري را که روي زمین بود بلند کرد قوس داد، صاف کرد، به تمام سطوح چوب دست کشید، از قیافه اش مي فهمیدم که وضع چوب کاملاً عالیست .نشست، دگمه کتش را باز کرد، دست کرد توي جیب بغلش .رحیم جان این انعام اول کار .یك اسكناس که نفهمیدم چند است بطرفم دراز کرد- - . نه اوستا، من براي خاطر پول کاري نكردم .من هم مزدي نمي دهم، این انعام تست، هر روز اینهمه چوب را بردي- آوردي، صداقت تست مهرباني تست، تو مثل پسر من هستي، من اگر پسرم هم بود انعامش مي دادم، مگر پدر به پسر دست مریزاد نمي دهد؟ آخه اوستا ... آخه ندارد، منهم براي کارم مزد مي گیرم، اگر چوبها خشك نمي- -
    شدند بدقولي مي شد، قرار مدارمان بهم مي خورد، بشیرالدوله خیلي پاي بند قول قراره، من اصلاً نمي دانستم چه باید
    بكنم، مردکه خدنشناس کلي کرایه گاري خواست باضافه کلي زیان، گفت اگر چوب ها را برگردانم به شهرتش لطمه مي خورد توي بازارچه همه مي بینند فكر مي کنند جنس نا مرغوب داده ... خب نا مرغوب بوده دیگه ... نه- -
    مرغوبیتش که حرف ندارد فقط تر بود .پول را نگرفتم ولي اوستا گذاشت روي میز .خب اوستا رحیم یك چائي بده- بخوریم دهنمان را شیرین کنیم .چائي اوستا؟ آره چائي پس نه قند آب؟ اوستا باید ببخشید چائي نگذاشتم- - - . اوستا نگاهي به پریموس انداخت، خاموش بود .پس تو خودت چائي نمي خوري؟ اینوقت روز؟ نه، وقتي شما مي- - خورید، یكي هم من مي خورم .یعني صبح تا غروب بي چائي مي ماني؟ بلي اوستا آخه چرا؟ تنهائي مزه نمي- - - - دهد، عادت هم ندارم در طول روز چائي بخورم پسر تو عجب بي خرج و مخارجي، یعني از روز اول که اینجا آمدي- هیچوقت براي خودت چائي نگذاشتي؟ نه که نه قناعت مي کني؟ دلت به حال اوستا محمود مي سوزه؟ قند و- -چائي را مصرف نمي کني که اوستا محمود زیان نكند؟ بخور پسرم بخور نوش جانت، مال منو کي باید بخورد؟ وارث که ندارم .اوستا بلند شد پریموس را روشن کرد و کتري را گذاشت روي آن .براي خودت چائي دم کن از اول-
    صبح مي آئي تا غروب مي ماني که من بیایم؟ من تا غروب ده تا چائي خوردم مي رسم اینجا .اوستا خداحافظي کرد و
    رفت .
    امضاء



صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi