حیف بود با گردن چرک پیراهن تمیز بپوشم- .
پیراهن را پوشیدم جلوي آئینه موهایم را شانه کردم، توي آئینه خودم را نگاه کردم، مثل اینكه اوستا حق دارد پسر
خوشگلي هستم
مادر من خوشگلم؟-
خندید
معلومه که خوشگلي، چشم و ابرویت، طاقه-
مادرم پیراهن چیت اش را پوشیده و آماده رفتن بود
بشكني جلوي مادرم زدم، این اولین بار بود که همچو کاري مي کردم، بنظرم همه چیز روبراه بود، حمام کرده بودم لباس تمیز پوشیده بودم، مزدم را گرفته بودم، چوبها داشتند خشك مي شدند، براي انیس خانم تخم مرغ خریده
بودم، فردا هم بوراني خرما داشتیم، امشب هم حتما، پلو مي خوردیم، مادر هم سرحال بود، خودم هم خوشگل بودم، از همه مهمتر براي اولین بار مثل آدمهاي حسابي مهماني دعوت داشتیم، خدا بندگانش را اینجوري نعمت باران مي کند، وقتي از حیاط رد مي شدیم با تمام قدرت هواي خوش بهاري را وارد ریه هایم کردم و پشت سر مادرم، از خانه
خارج شدم.
منزل انیس خانم دو کوچه بالاتر از خانه ما بود، چند بار تا دم درشان رفته بودم اما توي خانه را ندیده بودم.
وقتي وارد خانه شان شدیم عطر خورش قرمه سبزي همه حیاط را پر کرده بود، حیاط کوچك اما تر و تمیزي بود کف حیات آجري بود وسط حیاط یك حوض نقلي آبي رنگ قرار داشت که چهار طرفش باغچه بود گل و سبزي کاشته
بودند چهار تا پله بالا رفتیم توي یك اتاق بزرگ فرش انداخته بودند دو تا پشتي بالاي اتاق به دیوار تكبه داده بودند دو تا لحاف با ملافه سفید جلوي پشتي ها انداخته بودند.
آقا ناصر برخلاف همیشه خیلي گرم و مهربان بود.
خانم شما بفرمائید روي پتو، بفرمائید خواهش مي کنم-
انیس خانم به زور مادرم را برد بالاي اطاق به پشتي تكیه داد.
رحیم جان تو هم بیا پهلوي مادر-
نه من همینجا مي نشینم، فوري کنار دیوار نشستم- .
آقا ناصر آمد پهلویم نشست با دست زد روي ران من
خب پهلوان چطوري؟-
به مرحمت شما-
کار و بارت خوب شده؟ از خویش ما راضي هستي؟ باهات خوش رفتاري مي کند؟-
مادر مداخله کرد
براي اوستا جانش را فدا مي کند- .
خب خب پس با هم ساختید، خدا را شكر، کار هم یاد گرفتي؟-
بلي-
به چكش کاري رسیدي؟-
بلي-
براي مادر چه ساختي؟-
مادر مداخله کرد
رحیم دارد یك نردبان براي من مي سازد- .
آفرین، آفرین، معصومه کجائي؟ چائي بیار-
راستش را بگم از تعریف هاي آقا ناصر زیاد خوشم نیامد، مثل آدم بزرگي بود که بچه اي را تشویق کند .من دیگه
بچه کوچولو نبودم یك پا مرد شده بودم، ولي این آقا ناصر هنوز مثل روز هاي اول مرا مي دید.
زني جوان بدون چادر با روسري وارد اطاق شد، توي سیني پنج تا چائي آورده بود.



نقل قول
