صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 50

موضوع: خارو میخک { اثر جاودان مبارز شهید یحیی السنوار}

  1. Top | #41

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    1,247
    تشکر
    315
    مورد تشکر
    287 در 100
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    از بازار بوت های به رنگ سرخ خریده بودم؛ من خیلی دوستش داشتم پدربزرگم هم خیلی دوستش داشت مادرم برایم یک کیف کوچک درست کرده بود از پارچهای ساخته شده از لباسهایی که دیگر برای پوشیدن مناسب نبودند. هر چیزی که برای مدرسه لازم داشتم، مخصوصا آنچه برادران و خواهران و پسرعموهایم در مورد مدرسه به من میگفتند. قطار در
    مدرسه، در مورد صنف ها و معلمان و در مورد فرصت های میان درس یا همان تفریح ...
    قبل از پایان تعطیلات تابستانی، یکی از مردان مقاومت در یکی از کوچه های مشرف به خیابان اصلی که معمولا گشت ها در آن تردد می کردند، به یک گشت ارتش اشغالگر کمین کرد و با نزدیک شدن به آن، بمبی را به سمت آن پرتاب کرد که
    منفجر شد و تعدادی از سربازان زخمی شدند. جیپ پس از برخورد به دیوار اطراف متوقف شد، ناله و فریاد سربازان را می شنیدم و پس از بیدار شدن آنهایی که زنده بودند، شروع به تیراندازی به همه چیز در خیابان کردند.
    بلافاصله نیروهای کمکی زیاد آمدند و بلندگوها شروع به اعلام منع رفت و آمد کردند و گفتند که متخلف مجازات خواهد شد، بنابر این مردم وارد خانه های خود می شدند، سپس سربازان شروع به هجوم به خانه های حومه اردوگاه می کردند.
    زنان، مردان و کودکان را بشدت با قنداق تفنگ مورد ضرب و شتم قرار می دادند بلندگوها از مردان 18 تا 60 ساله
    خواستند که از مثل همیشه به مدرسه بروند.
    و به محض آرام شدن بلندگوها صدای عده ای بلند شد که فریاد می زدند و از همه می خواستند که از اردوگاه خارج نشوند و توضیح می دادند که نیروهای اشغالگر نمی توانند وارد کمپ شوند چون مردان مقاومت در آنجا بودند در واقع فقط مردانی از خانههای حومه محله به مدرسه میرفتند که نیازی به ریسک زیادی برای رسیدن به آن نداشت. نیروهای اشغالگر هر گاه
    میخواستند داخل کوچه های اردوگاه شوند از شلیک تفنگ و اسلحه از همه جهات کوچه های کوچک و پر پیچ و خم مجبور
    به عقب نشینی می شدند، می دویدند و فریاد می زدند.
    آنهایی که به مدرسه می رفتند دو برابر لت و کوب میشدند و فحش می گرفتند، بعد اجازه داده می شدند که به کمپ باز گردند.
    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #42

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    1,247
    تشکر
    315
    مورد تشکر
    287 در 100
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    منع رفت و آمد یک هفته تمام ادامه یافت و در طی آن ما با لوبیا، عدس، فاصلیه و زیتون زندگی میکردیم، و اگرچه
    با ترس آمیخته بود، اما این یکی از خوشمزهترین غذاهایی بود که از ابتدای سال خورده بودیم. همه در پناه تفنگ های مقاومت احساس غرور می کردند. پس از گذشت دو روز از منع رفت و آمد، مردم جرأت کردند خانه های خود را ترک
    کنند و در کوچه های باریک در عمق اردوگاه، جایی که نیروهای اشغالگر نمی توانستند به راحتی به آن برسند، پشت درب
    خانه های خود بنشینند.
    قبل از عقب راندن مردان مقاومت که در گوشه و کنار اردوگاه کمین کرده بودند، مردان مقاومت زیادی را دیدم و نتوانستم هیچ یک از آنها را بشناسم، زیرا صورت خود را پیچانده بودن کیف های به دست داشتند، سلاح های خود را حمل می کردند و پشت این دیوار ها موضع گرفته بودند یا هم در انتها و یا گوشه یی از کوچه.. تعدادی از همسایههای محلهمان را دیدم که در گوشهای نشستهاند و چای مینوشند و برخی سیگار میکشند و از احساسات و ترسهای خود صحبت میکنند و
    احساس غرور و کرامتی میکنند که اشغالگران آنها را توهین کردهاند و به سینه های شان پا گذاشته بودند.
    و کسی از آمدن ناشناخته ی می ترسید آیا اوضاع به همین منوال خواهد ماند؟ و آیا آنها با نیروهای بزرگ به اردوگاه حمله نمی کنند؟ یا آنجا را با توپ بمباران نمی کنند و بر سر کسانی که در آن هستند را نمی سوزانند!! نظرها متفاوت بود، اما این نظر که باید ثابت قدم بود، غالب بود و قاعده ای که تکرار می شد این بود: چه چیزی را از دست می دهیم؟
    ما فقط محدودیت در دنیا و پیروزی در آخرت داریم، پس ترس چیست؟ اینجوری همه صحبت ها تما م شد، مردی یعنی یک دقیقه به خدا زندگی کردند با سربلندی و عزت، نه هزار سال آسفالت زیر گلیم سربازان اشغالگر بودن این گفتگو ها فقط در اردوگاه ما نبود، بلکه در همه اردوگاههای نوار غزه و در همه اردوگاهها جریان داشت.
    امضاء


  4. Top | #43

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    1,247
    تشکر
    315
    مورد تشکر
    287 در 100
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    در خیابانهای شهرها و روستاها یا در بسیاری از مناطق کرانه باختری و غزه، مقاومت در سراسر کشور به شدت شروع شد، برخی از آن سازمانیافته و بسیاری از آنها فردی، و ابتکارات محلی از سوی آزادگان و مردان ملت، ما اخبار می
    شنیدیم، مخصوصا در مورد کارهای برجسته مقاومت در اردوگاه جبالیا، که نزدیک به اردوگاه ما بود.
    ابو حاتم آنجا بود، او مقاومت را رهبری می کرد که ده ها جوان و مرد از اردوگاهای دور و نزدیک به آن پیوستند. و همه شروع به نامگذاری آن به اردوگاه جبالیا (اردوگاه انقلاب) کردند. این خبر مانند آتش در کمپ پخش شد و مردم را شادتر می کرد و روحیه را بالا می برد. در کودکی این موضوع حتی در بازی ما به عنوان عرب و یهودی منعکس شد که عرب
    غالب میشود و دشمنان خود را شکست می دهد.

    امضاء


  5. Top | #44

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    1,247
    تشکر
    315
    مورد تشکر
    287 در 100
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    تمام آن شب یا در حال آماده شدن برای مدرسه بودم، یا در مورد آن صحبت می کردم و از برادرانم در مورد موضوعات آن سوال می کردم، یا خواب می دیدم، فردا اولین روز من در آنجا بود، قبل از خواب به (النملیه) رفته بودم. بخشی کوچکی در اتاقمان بود و من لباس ها را از آنجا بیرون آوردم و شروع کردم به پوشیدن آنها و پوشیدن کفش های جدیدم. وقتی مادرم
    مرا دید به من داد زد: احمد چه کار می کنی؟« با صدای آهسته جواب دادم: برای مدرسه آماده می شوم، می روم مدرسه.
    او خندید و گفت: وقت زیادی برای مدرسه مانده تا حال صبح نشده مامان. صبح زود با نماز و دعای پدربزرگم از خواب بیدار شدم و بعد از آن نخوابیدم و به محض اینکه مادرم از خواب بیدار شد، از رختخواب بیرون پریدم تا برای مدرسه آماده شوم.
    بعد از مدتی مادرم برادرانم را از خواب بیدار کرد و برادرم محمود را فرستاد تا دو پسر عمویم را در اتاق دیگر که با پدربزرگم خوابیده بودند بیدار کند. انگار به عروسی میرفتم، او دستورات زیادی به من داد و مرا به خاطر باهوش بودن، بزرگ بودن و مرد بودنم ستود، سپس به هر یکی ما (یک شیلینگ) که پنج آگورا از پوند اسرائیل میشد داد. یک تکه نان
    در کیف گذاشتیم که کاملا خالی بود. مادرم به برادرم محمود توصیه های زیادی بخاطر من کرد، چون محمد کلاس سوم،
    ابتدائی بود و در همان مدرسه پسرانه پناهندگان، ابتدائی الف، با من بود.
    خواهرم تهانی کلاس پنجم ابتدائی دخترانه پناهنده گان)ب( و برادرم حسن در کلاس اول مقدماتی ابتدایی پسرانه پناهنده گان )الف( و خواهرم فاطمه در کلاس سوم مدرسه مقدماتی در مدرسه مقدماتی دخترانه پناهنده گان )الف( برادرم محمود در
    دوره عالی کرمل کلاس دوم راهنمایی بود.
    …و در مورد ابراهیم پسر عمویم او در کلاس دوم ابتدایی مدرسه ما بود و دیگر پسر عمویم حسن در کلاس اول متوسطه در مدرسه کر ل درس می خواند. همه به یکباره از خانه خارج شدیم برادرم محمد یکی از دستانم را گرفته بود و پسر عمویم
    ابراهیم دست دیگرم را گرفته بود و من کیف پارچه ای ام را به گردنم آویختم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. پس از یک سفر طولانی، شروع به جدایی کردیم، هر گروه به سمت دیگری حرکت کرد و ما سه نفر با هم ماندیم.

    امضاء


  6. Top | #45

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    1,247
    تشکر
    315
    مورد تشکر
    287 در 100
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    خیابان ها مملو از دختر و پسر بود، مثل ما، همه نسل ها، در راه مدرسه، پسرها لباس هایی با رنگ ها و شکل های ترکیبی پوشیده بودند، در حالی که دختران لباسی به نام (مریول) پوشیده بودند. سفید و آبی که هر رنگ نیم سانتی متر بود موهایشان
    را با کراوات سفید بسته بودند و این چیزی بود که ما پسرها را از آنها متمایز می کرد.
    موهای تراشیده شده ما صفر درجه یا نزدیک به آن بود. به مدرسه رسیدیم. دستفروشان خیابانی، زن و مرد بودند، برخی از آنها کالاهای خود را با گاری های کوچک حمل می کردند و برخی از آنها را روی غرفه های کوچک گاری ها می گذاشتند.
    وارد مدرسه شدیم و آن را حیاط بسیار بزرگی با درختان بلند یافتم و اطراف حیاط اتاق های زیادی بود و در ورودی باغچه
    ای از گل (گل محمدی) و گیاهان و در آن حوضی از آب بود.
    برادرم محمد شروع کرد به معرفی کردن مدرسه به من، این کلاس اول است )الف( و این کلاس اول )ب( و این ردیف اول )ج(، اینها ردیف دوم هستند، اینها ردیف سوم هستند.
    …و این اتاق معلمان است و این اتاق مدیر مدرسه است و این محل غذاخوری است و این حمام ها و اینها شیرهای آبخوری، زنگ اول به صدا درآمد و معلمان آمدند تا ردیف دانشآموزان قدیمی را مرتب کنند، آنها سریع خودشان را مرتب کردند، در مورد ما دانشآموزان کلاس اول، معلمان ما را جمع کردند و شروع به صدا زدن نامهای ما کردند. ما را به سه دسته تقسیم کردند و هر یک از معلمان گروه خود را گرفتند، معلم ما پیرمردی بود که عبایی بر تن داشت و بر سرش طربوش)کلاه مخصوص( بود وی شیخ ازهر بود. وارد کلاس اول ابتدائیه)الف( شدیم، آنجا شروع کرد به مرتب کردن ما بر اساس قد،
    اول کوتاه ترین ها می نشستند.

    امضاء


  7. Top | #46

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    1,247
    تشکر
    315
    مورد تشکر
    287 در 100
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    ما به سه دسته تقسیم شدیم که هر گروه سه نفر بود و هر سه روی یک چوکی چوبی نشسته بودیم روی یک تخته چوبی به طول بیش از یک متر و عرض حدود بیست و پنج سانتی متر جلوی ما یک تخته چوبی بود. تخته ای به همین طول و عرض حدودا 40 سانتی متر که کتابچه ها و کتابهایی را که می خوانیم گذاشتیم و زیر میز تخته دیگری بود که کیف هایمان را روی آن قرار می دادیم و همه اینها را با تیرهای چوبی به هم چسبانده و همه آنها را درست می کردیم. در یک کلاس درس
    سه ردیف از ذخیره گاه، هر ردیف حدود هفت خالیگاه، و در هر ذخیره سه ردیف از این ذخیره ها، هر ردیف حدود هفت
    ذخیره و در هر ذخیره سه دانش آموز و بین هر ردیف و ردیف دوم وجود داشت.
    مساحتی در حدود یک و نیم متر و در وسط اتاق روبروی این خالیگاه ها میز و چوکی معلم قرار داشت و روی دیوار تخته سیاهی بود که به آن می گوییم تخته درسی. هر کدام در چوکی که استاد برای او تعیین کرده بود نشستیم که خود را به ما معرفی کرد: او شیخ حسن است و یکی یکی ما خود را به وی معرفی کردیم و هر کدام نام خود را گفت.شیخ حسن، از
    هرکس در مورد پدر و عموها و پدربزرگش می پرسید تا اینکه مطمئن شدیم همه آنها را می شناسد. و حتی خانواده ما تا آنجا که وقتی خودم را احمد ابراهیم الصالح معرفی کردم، استاد دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و با صدای بلند دعا
    کرد که: خداوند پدرت را به سلامتی به تو برگرداند. فهمیدم که او میداند که پدرم غایب است و ما نمی دانستیم او کجاست.

    امضاء


  8. Top | #47

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    1,247
    تشکر
    315
    مورد تشکر
    287 در 100
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    چندی نگذشت که مقداری کتاب و دفتر و خودکار و پنسل پاک به کلاس ما آوردند و شیخ شروع به توزیع این اقلام بین ما کرد و هر کدام از ما یک کتاب خواندنی پر از تصاویر رنگارنگ زیبا برداشتیم که زیر آن نوشته بود که ما هنوز خواندن بلد نبودیم، یک کتاب حساب و یک جزء از قرآنکریم و به هر کدام از ما داد. لگویی سبز دفتر سازمان ملل متحد، وزارت
    آموزش و پرورش یونسکو روی آن ترسیم شده بود. شیخ شروع کرد به معرفی اقلامی که به ما داده بود. این کتاب خواندن
    است و این کتاب حساب است.
    و یک کتابچه شما و مادران شما در خانه یک کتابچه برای خواندن و یک کتابچه برای محاسبه اختصاص می دهیم، هر روز دو کتاب، دو دفتر، خودکار و یک پنسل پاو را می آورید، سپس برای هر کدام از ما شروع به نوشتن کرد و نام
    مان را با خطی زیبا و با قلم سیاه و سفید بسیار شیک و زیبا بر روی وسایلم نوشته بود. روز اول مدرسه تمام شد و محمد و پسر عمویم ابراهیم دستم را گرفتند و برگشتیم به خانه رفتیم و هرکدام کیف اش را که پر از لوازم تحریر بود حمل میکردیم. روزها گذشت و من شروع به یادگیری خواندن و نوشتن و حساب کردم و مانند بقیه دانش آموزان کلاس شروع به حفظ چند
    سوره کوتاه کردم.

    امضاء


  9. Top | #48

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    1,247
    تشکر
    315
    مورد تشکر
    287 در 100
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    با هم به مدرسه می رفتیم و برای تفریح بیرون می رفتیم، آنجا بازی می کردیم و ساندویچ هایی می خوردیم که مادرم برایمان پر از دوکا یا مخروط فلفلی ... که به ندرت پر از مربا می بود و گاهی در مقابل نصف لقمه نانی که از یکی از خانم هایی
    که دم درب مدرسه نشسته بود، مقداری لبنه می خریدیم و می رفتیم آن را بخوریم و هیچ چیز خوشمزه تر از آن نبود که مزه ترش میداد. به خانه می رفتیم و ناهار می خوردیم، بعد محمود و حسن به کارخانه مامایم صالح می رفتند و در محله
    بازی می کردیم کتاب های مدرسه می خواندیم و کارهایی را که استاد شیخ حسن از ما خواسته بود انجام می دادیم، گاهی شب ها دور هم جمع می شدیم. دور تا دور لگن لباسشویی بعد از اینکه آن را می آوردیم و لامپ را در وسط آن قرار
    میدادیم، هر کدام از ما کتاب یا دفترش را روی آن قرار می داد و در حالی که روی زمین نشسته می بودیم خم می شدیم تا
    درس ما را کامل کنیم، در حالی که مادرم و بقیه آن ها کسانی که درس نمی خوانند کنار ما می نشستند و صحبت میکردند.
    هفته ای نمی گذشت که از صدای بلندگوها اعلام مقررات منع رفت و آمد را نمی شنیدیم و بفهمیم که یکی از چریک ها با پرتاب نارنجک یا تیراندازی به سمت یکی از تانکرهای تیل علیه نیروهای اشغالگر عملیات انجام داده است. نیروها سعی
    می کردند به کمپ هجوم ببرند اما چریک ها با آنها مقابله می کردند و آنها ناامید برمی گشتند. اتفاق جدیدی که امسال افتاد شهادت ابو یوسف (همسایه ما)بود ابویوسف با دو جوان دیگر بیرون رفتند تا یکی از آنها عملیات چریکی علیه گشت ها
    اجرا کند.




    امضاء


  10. Top | #49

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    1,247
    تشکر
    315
    مورد تشکر
    287 در 100
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    نقشه این بود که یکی از جوان ها در همان ساعت بمبی را به سمت گشتی که هر روز از خیابان اصلی رد می شد پرتاب کند و عقب نشینی کند تا عقب نشینی او را ببینند، در راه عقب نشینی ابویوسف و چریک دیگر با تفنگ کارلستوف و نارنجک

    دراز کشیده و منتظر نیروهای کمکی بودند که برای تعقیب او بیایند، در واقع آن جوان برای انجام مأموریت خود جلو آمد و در حالی که منتظر بود. گشت، سربازان از پشت به او حمله کردند و ناگهان به ابویوسف و همکارش ابراهیم حمله کردند و
    آنها را تیرباران کردند. که بلافاصله به شهادت رسیدند. این بار نیروهای اشغالگر منع رفت و آمد در اردوگاه اعمال نکردند، اردوگاه به طور کامل با زن و مرد و پیر و جوان از خانه های خود خارج شد و بیشتر آنها برای شهادت ابویوسف گریه می کردند. مراسم تشییع جنازه برای شهداء برگزار شد که همه ساکنان اردوگاه در آن شرکت کردند و شعار می دادند: جان ما
    با خون ما فدای تو ای شهید، جان و خونمان را فدیه می دهیم ای فلسطین..
    چندین بار تابوت ها را در اطراف اردوگاه این بر و آن بر حمل کردند، سپس آنها را بردند تا در قبرستان مجاور دفن کنند. بعدازظهر آن روز پدربزرگم مرا با خود به گوشه خانه برد و تعدادی از مردان و شیوخ محله دور هم جمع شده بودند و
    مشغول گفتگو و بحث در مورد حوادث روز و آخرین اتفاقات بودند.
    امضاء


  11. Top | #50

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    1,247
    تشکر
    315
    مورد تشکر
    287 در 100
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    آن روز شهادت ابویوسف و دو یارانش بود و همه از این اتفاق شگفت زده شدند، یکی از مردان گفت: آنها خدعه کردند و ابو یوسف یاران اش فریب خوردند؟ دوستش پاسخ داد که تیراندازی از پشت آنها بود یعنی از طرف مقابل که منتظر دشمن بودند، سومی پرسید: چه می گویی ای مرد، همان طور که من شنیدم جواب داد، پدربزرگم پرسید این یعنی این غدر و خیانت
    است.
    مرد گفت: من می دانم چه اتفاقی افتاده، این اتفاق برای من افتاده است و یکی از آنها پاسخ داد: به خدا قسم این دیوانه کننده است. خداوند تو را بیامرزد ابا یوسف و عوض دیگری برای ما نصیب فرماید.
    پس از گذشت چندین روز که نزدیک بود آفتاب غروب کند و طبق معمول زمان منع رفت و آمد نزدیک شد، در حالی که در محله مشغول بازی بودیم، دیدیم تعدادی رزمنده گان نقابدار و مسلح محل را پر کرده بودند و هر کدام خود را به موقعیت خود بردند به سر کوچه ها. سپس ابوحاتم آمد و یکی از افراد قرارگاه را از گوشش گرفته و با ذلت بارترین و ننگین ترین
    حالت او را میکشید. ابو حاتم چوبی بامبو در دست داشت و تفنگی را به شانه اش آویخته بود. همه ما از بازی دست کشیدیم
    و مردم محله شروع به جمع شدن کردند و از خانه هایشان نگاه می کردند.
    آن مرد رویش را در میان دستان اش قرار داد بود و سرش را باز گذاشته بود که با چوب خوب بچسپد. سکوتی کر کننده بود که با صدای ابوحاتم الجهوری قطع شد و گفت:ای مردم ابویوسف را که فرمانده نیروهای مردمی در اردوگاه بود می شناسید و از قهرمانی ها و عملیات های او می دانید و شنیده اید. همه ما بلند شدیم که اشغالگران را تادیب کنیم، و همه شما میدانید که این شخص خبیثی که ما متوجه شدیم جاسوس یهودیان است و او بود که ابویوسف را تحت نظر گرفت و سپاه
    یهود را خبر داد.
    همه اهل اردوگاه شروع به پچ پچ كردن كلماتي كردند كه نامفهوم، و نامفهوم بود. ابوحاتم عصاء اش را بلند برد با صدای بلند از مرد سوال کرد که چه شده؟ پیش روی مردم اعتراف کن مرد چند کلمه نامفهوم گفت ابو حاتم چند ضربه متوالی بر روی او افتاد و او چهار زانو نشست و دستانش را دور سرش قرار داد و ابوحاتم به او فریاد زد پس سریع بلند شد و ابوحاتم فریاد
    زد به اوبشنوید مردم، که چه شد؟ سپس مرد شروع به اعتراف کرد که او خبرچین است و نمی دانست که ابو یوسف و یاران
    اش کشته می شوند..
    آنگاه با چوب ابوحاتم او را به این سو و آن سو کوبید و صدای مردم بلند شد. خداوند تو را شرمنده کند ای حقیر خداوند تو را خائن و جاسوس حقیر کند. ابوحاتم عصای خود را بلند کرد و به مردم اشاره کرد که ساکت باشند، پس سکوت برقرار
    شد، و ابوحاتم گفت: این قوم ، یهود سرزمین ما را اشغال کردند و ما را از کشورمان بیرون کردند و مردان ما را کشتند و به ناموس ما اهانت کردند. کسیکه بر چریکان ما خیانت کند جزای اش چیست ؟ و خائنی که با یهودیان کار می کند، مردم؟
    بعد صدای مردم بلند شد مرگ... مرگ...
    پس ابوحاتم تفنگ خود را از روی شانهاش برداشت و به سمت سر آن جاسوس گرفت، مادرم دستش را روی چشمانم گذاشت و سعی کردم آن را حرکت دهم تا ببینم چه اتفاقی میافتد، اما صدای تیراندازی را شنیدم و بس. مردم فریاد میزدند مرگ
    بر خائنان مرگ بر عامل یهود فردای آن روز، فداییان پس از سوگند به خون شهدا برای انتقام خون ابویوسف به یکی از گشتهای اشغالگر کمین کردند و وقتی جیپ رسید، چندین بمب به سمت آن پرتاب کردند. آنها چندین رگبار گلوله بر روی
    آن ریختند و تعدادی از اعضای آن را کشتند و تعدادی دیگر را مجروح کردند. نیروهای کمکی بزرگی از سوی نیروهای اشغالگر آمدند، منطقه را محاصره کردند و شروع به بیرون کشیدن مردم از آنجا کردند.
    خانههای مجاور مورد ضرب و شتم، لگد، تحقیر و تیراندازی هوایی قرار میگرفتند و مردان را در مقابل دیوار، با تفنگهایی که به سمت سرشان نشانه رفته بودند، به صف میکردند و آنها را میزدند و لگد میزدند و این کار ادامه داشت. افسر استخباراتی مسئول منطقه آمد و شروع کرد به بررسی تک تک افراد، سپس در حالی که در موتر خود نشسته بود و در باز
    بود آنها را یکی یکی صدا زد، سپس یکی از آنها در حالی که تفنگ ها را به سمت او نشانه رفته بودند، کنارش ایستاد. و او
    شروع به پرسیدن ده ها یا حتی صدها سوال کرد، به این امید که کمترین نمره را کسب کند.
    اطلاعات مفید در تشخیص فداییان مقاومتی، چند روز بعد مقررات منع رفت و آمد برداشته شد و طبق معمول به مدرسه رفتیم، در تعطیلات، بعد از سه دوره اول، به حمام رفتم، در آنجا پسرها را دیدم که از دیواری که بلند نبود بالا می رفتند و
    آن را نگاه می کردند. و با پسرهای دیگه صحبت میکردم.پس رفتم سمت دیوار و مثل بقیه بالا رفتم.نگاه کردم دیدم مشرف به مدرسه راهنمایی بودیم که برادرم حسن درس میخواند و پسرهایی که در مدرسه درس میخواندن نسبت به من بلندتر و
    بزرگتر به نظر میرسیدند. در این روز ها در مسیر بازگشت از مدرسه به خانه، من، برادرم محمود و پسر عمویم ابراهیم و در میان صدها دانش آموزی که خیابان را پر می کردند، پسر عمویم حسن را در ده ها متری من و بین خودم دیدم. و او
    تعداد زیادی دانش آموز دختر و پسر بود، انگار دیدم حسن دستش را به سمت دهانش برد و چیزی در دهانش گذاشت، آیا سیگار است؟ بعد دیدم دستش را پایین می آورد و از دهانش دود بیرون می داد، دستان محمد و ابراهیم را که مثل همیشه
    دستم را گرفته بودند گرفتم و با تعجب به من نگاه کردند و با چشمانم به سمت حسن اشاره کردم. حرف مرا نفهمیدند و با حیرت و تعجب پرسیدند: چی شد چی شد گفتم: حسن!! پرسیدند: او را چه شده است؟ (پولش) حسن متوجه شده بود که ما
    پشت سرش هستیم پس ته سیگاری را که می کشید پرت کرد به زمین و محمد و ابراهیم چیزی ندیدند ما رسیده بودیم از ترس اینکه مرا با لگدهایش بزند ساکت ماندم. وقتی به خانه برگشتیم، بعد از فرصتی که پیش آمد، مادرم را تنها یافتم و
    آهسته برای حرف زدن به او نزدیک شدم. تا در گوشش بگویم که دیدم حسن پسر عمویم دارد سیگار می کشد، مادرم با نگاهی تند رو به من کرد و گفت: حتما می خواهی تو هم بکشی!اشتباه میکنی این را به کسی نگو سرم را به نشانه موافقت تکان دادم رفتم و چیزی نگفتم. آن روز برایم جالب بود که پسر عمویم حسن توسط مادرم مورد باز پرس قرار گرفته بود
    و با او صحبت میکرد. بدون شنیدن صحبت هایشان سرم را پایین انداختم، چند روز بعد که از مدرسه برگشتیم صدای برادرم محمود را شنیدم که به مادرم گفت پسر عمویم حسن آن روز مدرسه نرفته است. گیجی را در چهره مادرم دیدم که چه کاری
    می تواند برای رفع این مشکل انجام دهد.
    دیدم مادرم با پدربزرگم در این مورد صحبت می کند و حسن را صدا زدند و با خشونت با او صحبت کردند و او سعی کرد از خود دفاع کند فایده ای نداشت و او را تهدید کردند که محمود و حسن او را محکم می گیرند و با طناب به تیر خانه می بندند. و در صورت نرفتن به مدرسه و ترک تحصیل او را لت و کوب می میکنند. بعد از چند روز مادرم در جیب شلوارش
    چند نخ سیگار و یک ربع لیره پیدا کرد و برد پیش پدربزرگم که در حیاط خانه نشسته بود و گفت: ببین از نوه ات چه پیدا
    کردم. پدربزرگ با تعجب به آنچه در دست مادرم بود نگاه کرد و پرسید: این پسر پول را از کجا آورده است؟
    بعد مادرم سر محمود و حسن فریاد زد که فورا حسن، پسر عمویم را بیاورند، بیرون رفتند و مدتی غیبت کردند، بعد برگشتند. و او را آوردند. پدربزرگم از کم بینایی چشم و نگرانی رنج میبرد و نمیتوانست کاری بکند، در اینجا مادرم مسئولیت
    تحقیق از پسر عمویم حسن را بر عهده گرفت و پرسید: پول را از کجا آوردهای؟« حسن پرسید: »پول چیست؟« او در
    جواب یک ربع لیره و سیگار را به او نشان داد.
    حسن سکوت کرد و آن را در دستش انداخت و گویی گفت: این یک فاجعه است، سعی کرد طفره برود. مادرم سر محمود و حسن فریاد زد که محکم اش بگیرید. به فاطمه فریاد زد: فاطمه طناب را بیاور.همه عجله کردند تا وظایفشان را انجام دهند،
    من و برادرم محمد و پسر عمویم ابراهیم نظاره گر بودیم. ما خیلی ترسیده بودیم و در تعجب قرار داشتیم... از آنچه اتفاق می افتاد. محمود و حسن پسر عمویم حسن را گرفتند و به سمت تیر خانه کشیدند، فاطمه طناب را آورد و مادرم در حالی
    که مشغول بازجویی بود شروع به بستن او به تیر کردند. وقتی متوجه شد که کار جدی است، چیغ زد و گفت: من نیم لیر
    از پدربزرگم افتاده بود آنرا گرفتم،
    پدربزرگم از این تعجب کرد، پس چگونه می توانی نیم لیر از او کم کنی و چند لیره از او کم کردی؟ مادرم به تفحص حسن ادامه داد، کجا افتاد؟ سپس حسن شروع کرد به لکنت زبان به آنها به گونه ای که دروغ او را تایید کنند، مادرم سر محمود فریاد
    زد و حسن او را به سمت تیر کشید و طناب را تکان داد و گفت :از کیف پدربزرگم از زمانی که آنرا به میله آویزان کرد آن را
    درآوردم و او در خواب بود.
    مادرم فریاد زد: "گرفتم"و به این میگویی "گرفتن" بگو: از کیف پدربزرگم دزدی کردم و رو به پدربزرگم کرد و گفت: ابابراهیم چه فکر میکنی؟ با آن چه کنیم؟ پدربزرگم بعد از اینکه کیسه پولش را بیرون آورد و بررسی کرد که چه چیزی در آن بود، دستش را به کف دست دیگرش زد، فقط نیم پوند در آن پیدا کرد و گفت: حسن نصف دیگر را برداشته یعنی نیمی از هزینه های خانواده را برداشته، پدربزرگم که صدای ضعیفی داشت گفت: ببندش به میله.. ببندش. مادرم طوری به
    پدربزرگ نگاه کرد که انگار از او میپرسید که آیا او در این مورد جدی است؟ با اشاره سرش را تکان داد.
    در جواب مثبت چشمانش را به سمت ما چرخاند، انگار به او می گفت پسرا ببینند او را مجازات می کنند. در غیر این صورت این موضوع چه تاثیری بر ما خواهد داشت؟ مادرم حسن را به میله بست و تادیب اش کرد و گریه کنان برایش گفت
    وای بر تو ای فرزند شهید پدرت شهید است ای حسن، معنی شهید را می دانی؟
    پدرت شهید است و تو نصف کیف پدربزرگت را می دزدی!! نیمی از خرج خانواده را! خجالت بکش حسن!
    بعد سر همه ما فریاد زد همه بیایند داخل اتاق و همه بدون معطلی بلند شدیم. در آن شب نه تنها در خانه توسط نیروهای اشغالگر، بلکه در اتاق توسط مادرم منع رفت و آمد به ما تحمیل شد. که در تمام شب به جز در موارد بسیار ضروری از خروج ما از اتاق جلوگیری نمود و ما را زود به رختخواب روان کرد.

    خاله فتحیه و شوهرش به دیدار ما آمدند، مادرم با بوسه ها و شوق از خاله ام استقبال کرد. خاله ام یکی یکی ما را به بوسه نوازش داد ، مادرم وارد خانه شد تا آنرا برای مهمانان آماده کند و پدربزرگم را صدا زد: عمو ابوابراهیم بیا به مهمان
    خوش آمد بگو پدربزرگم از اتاقش بیرون آمد و سلام کرد. شوهر خاله ام یک سبد حصیری حاوی چند کیسه کاغذی ب ه همراه داشت که به مادرم داد. فاطمه چای آماده کرد، چای نوشیدند، سپس شوهر خاله ام اجازه گرفت که به خانه مامایم برود و
    خاله امروز و امشب پیش ما بماند و فردا بیاید تا او را به همراه خود ببرد، پدربزرگم سعی کرد او را منصرف کند و کاری کند که او هم پیش ما بماند، پس عمیقا عذرخواهی کرد چون می خواست بعضی کارها را تمام کند، پدربزرگ و مادرم او
    را رخصت کردند، من و خاله ام به سمت در رفتیم، سپس پدربزرگم به اتاقش برگشت و مادرم و خاله ام به اتاق ما برگشتند
    و دور هم حلقه زدیم و نشستیم.
    مادرم سبد را آورد و شروع کرد به بیرون آوردن آنچه داخل آن بود، در یکی از کیسه ها سیب های سرخ بزرگی بود که تا به حال شبیه آن ها را ندیده بودیم و البته چیزی شبیه آن را نچشیده بودیم، در طول عمرم دو سه بار فقط سیب خورده بودم
    که از این نوع نبودند، در کیسه ای دیگر، میوه دیگری بود که ما آن را نمی شناختیم، که برایش شفتالو میگفتند آن زمان
    نامش را نمی فهمیدم من وقتی بزرگ شدم نامش را فهمیدم.
    سومی تکه های شیر خشک بود، مادرم نگاهی به خاله ام کرد و گفت: فتحیه تو مرا مغلوب کردی فتحیه، اشک در چشمان خاله ام حلقه زد گفت: کاش می توانستم به تو بطوریکه لازم است کمک کنم خواهر عزیزم.بعد گفت خدا را شکر وضع
    مالی شوهرش خوبه...
    مادرم میوه ها را به شستن بیرون برد و بعد از مدتی برگشت سپس نیمی از سیب ها و شفتالو ها را به محمود داد و از او خواست که آنها را به اتاق پدربزرگم ببرد. مامان و خاله تا پاسی از شب به صحبت کردن ادامه دادند و ما با خوشحالی دور
    آنها بودیم. با آمدن شوهر خاله ام (عبدالفتاح) خاله ام به خانه مامایم رفت و شب را آنجا گذراند و از اوضاع منطقه الخلیل، شهر و شهرها و روستاهای اطراف آن گفت. عبدالفتاح چند سال پیش دوره عالی را تمام کرده بود و در تجارت کشاورزی
    و دامداری به پدرش کمک میکرد و در فکر رفتن برای تحصیل در یکی از دانشگاه های عربی در اردن یا عربستان بود، مامایم از او در مورد شرایط مقاومت و چریک ها و سطح زندگی مردم می پرسید. از آمادگی های آنها و روحیه آنها در
    طول سه سال پس از اشغال اسرائیل، از زمان اشغال شهر الخلیل، پس از چند روز گروه های زیادی از گردشگران شروع
    به آمدن به این شهر کرده بودند.
    برای بازدید از مسجد ابراهیمی، یهودیان معتقدند که حق تاریخی در این مکان دارند. این راه را برای احیای اقتصادی در شهر باز کرد، زیرا بسیاری از بازرگانان از آن استفاده کردند. در شهر، آنها فروشگاه های خود را باز کردند و شروع به عرضه کالاهای خود به گردشگران کردند و همه چیز را به آنها به بالا ترین قیمت می فروختند. یکی از چیزهای که آنها آنرا به قیمت بالا فروختند (بلوط) بود یهودیان خارجی بدین باور بودند که بلوط از سرزمین پدر ما ابراهیم علیه السلام است
    و مقدس می باشد. و موضوع به همین جا ختم نشد، بلکه یهودیان خارجی برای خرید اجناس مختلف از آهن فروشی ها،
    مغازه ها و بازارها به الخلیل می آمدند
    که منجر به بهبودی واقعی در شهر و سطح زندگی اقتصادی آن شد. خاطرنشان باید کرد که سربازان اشغالگر مواظب بودند که بیش از حد با مردم مخلوط نشوند و به نظر می رسید که این امر به درخواست شهردار شیخ الجعبری از سوی رهبران ارشداسرائیلی که پس از اشغال شهر با وی ملاقات کردند صورت گرفته بود ، جایی که از آنها خواست مراقب
    باشند که سربازانشان به ناموس و پول مردم حمله نکنند.

    رهبر آنها موشه دایان به اهمیت این موضوع پی برد و مشتاق اجرای توصیه ها بود بنابراین سربازان ارتباط کمی با مردم داشتند. مردم از شوک عقب نشینی و شکست خلاص نشده بودند و وحشت اکثریت مردم از اشغال و یهودیان را فرا گرفته
    بود به گونه ای که یهودیی به تنهایی در شهر پرسه می زد و کسی را نمی یافت که او را ایستاده کند. یا به فکر حمله به او
    باشند و اگر مردم می دانستند که کسی به این موضوع فکر می کند، از ترس و نگرانی مانع او می شدند.
    اما هرازگاهی مقاومت هایی صورت می گرفت و در فواصل زمانی جداگانه عملیات تیراندازی و تک تیرانداز انجام می شد یا به سمت گشت های اشغالگر در حومه شهر یا یکی از روستاها و شهرهای اطراف آن نارنجک دستی پرتاب می شد. اگرچه بسیاری از روستاها و مناطقی وجود داشت که نیروهای اشغالگر هیچ گاه وارد آنها نشده بودند، اما تعدادی مجاهدین بودند که در کوه ها زندگی می کردند، در غارهایی که در زیر کوه ها برای مسافت های بسیار طولانی وجود دارد و هر از
    گاهی از آنجا بیرون می آمدند.
    آنها به گشتهای اشغالگر حمله میکردند و باعث تلفات می شدند و به ندرت کشته میشدند، سپس دو باره به کوه متوسل می شدند. که نیروهای اشغالگر نه می توانست و نه جرأت نفوذ به آن مناطق ناهموار را داشت چون که آنجا را بلد نبودند. و معروف ترین این رزمندگان مقاومت مردی به نام "ابو شرار" بود مجاهدی که در میان سربازان اشغالگر در آن منطقه
    خوابیده بود.
    جنبش فتح در تلاش بود تا شروع مقاومت را در داخل و اطراف شهر سازماندهی کند، اما موفقیتها در منطقه بسیار محدود بود، زیرا اشغالگران گروههایی را دستگیر میکردند که تلاش میکنند مقاومت را آغاز کنند یا قبلا آغاز کرده بودند. هنوز
    نتوانسته بودند روی پای خود بایستند و شاید مردم درگیر زندگی، تولید اقتصادی و چشم انداز خود بودند دلایل متعددی در منطقه و تبدیل آن بر مظاهر برجسته مانع از موفقیت مقاومت می شد. با این حال، یک جنبش اعتراضی سیاسی در شهر
    آغاز شده بود که توسط اعضای حامی جنبش فتح به ویژه در میان محافل دانشجویی سازماندهی شد، همچنین تلاش هایی برای شروع کار توسط جبهه مردمی صورت گرفت و به دلیل عدم موفقیت آشکار در عرصه مقاومت، این فعالیت بر
    کارهای سیاسی و مردمی و برخی فعالیت های اجتماعی متمرکز است.
    مامایم با دقت به صحبت های شوهرم خاله ام عبدالفتاح گوش می داد که اوضاع منطقه را به تفصیل شرح می داد و هر از گاهی از او سؤالات روشنگری می پرسید تا هر چیز کوچک و بزرگی را بداند و سعی در درک موضوع داشت. تفاوت های بین وضعیت کرانه باختری و نوار غزه... در نوار غزه، نیروهای آزادیبخش خلق برای جمع آوری افسران و مبارزان
    از ارتش آزادیبخش فلسطین که در جنگ 1967 متلاشی شد می پرداختند.
    و نیروهای آزادیبخش بزرگترین گروه مقاومت بودند و در همان زمان مقاومت با گروه هایی برای فتح و جبهه مردمی آغاز شد و سطح مقاومت در نوار غزه علیرغم موفقیت هایی که اشغال در ترور برخی از رهبران و نفوذ بیشتر به منطقه و کسب
    اطلاعات بیشتر از اسرار آن به دست آورد، به طور کلی خوب بود.
    چند روز بعد از رفتن خاله ام، خبر در محله پخش شد که یک مامور زن به قتل رسیده و جنازه او در غرب منطقه مشتا انداخته شده، طبق معمول که اخبار منتشر شد، شروع کردیم به تحقیق و کوشش کردیم تا برویم و جسد را آنجا ببینیم که جسد
    را آنجا انداخته بودند، هیچکس دقیقا نمی دانست آن دختر را چه کسی کشته است.شایعه ای منتشر شد که او یک مامور بوده
    و به همین دلیل کشته شده است.
    هیچ کس جرأت نمی کرد صدای خود را بلند کند که به آن اعتراض کند یا در مورد جزئیات آن بپرسد، اما زمزمه های در محله غالب شد، که گفته می شد او مامور نبوده و برخی از کسانی که تصویر فداییان را در نظر گرفته بودند که بخاطر
    مصونیت خود او را فریب دادند، از او استفاده کرده و از ترس افشاء شدن او را کشتند و متهم به ماموریت کردند. استخبارات اشغالگر با سوء استفاده از نقاط ضعف و نیاز،فقر کار خود را برای نفوذ در میان مردم تشدید کرده بودند و برای جذب
    عواملی که جاسوسی مبارزان مقاومت را کنند آنها را با مناسبت و بدون مناسبت حمایت مالی میکردند.

    نیروهای اشغالگر تعداد زیادی از مردان و جوانان را دستگیر می کنند و به ساختمان (سرایا) که مقر استخبارات اشغالگر بود برده بودند و در آنجا تعداد زیادی از سربازان با ضرب و شتم و سیلی و لگد از آنها پذیرایی می کردند. و چشمان آنها را بسته و سپس آنها را ایستاده کرده صورتشان را به دیوار و دستانشان را از پشت می بستند.
    ساعت های طولانی در باران و در سرمای شدید در انتظار یا ترس می لرزند و سربازان پشت سرشان می ایستند و پاتک رد و بدل می کنند، همه را لگد می زنند. که به دیوار تکیه دهند به چپ یا راست حرکت نکند و در اتاق مجاور تعدادی از
    افسران استخباراتی( شین بت) که در آن زمان فراخوانده شده بودند، در اتاق روشن و مجهز به تهویه مطبوع می نشینند و
    آنها را یکی یکی احضار کرده وآنجا روی چوکی روبروی شان نشانیده.
    و چشم بند را از چشمانش می برداشتند و شروع می کردند ب مطرح کردن هزاران سوال در مورد کارش، شهرش، خانواده اش، برادرانش، هر کدام از همسایگانش، و درباره مردان مقاومت. و صدها ناسزا و دشنام را به مخاطب حواله می کردند و
    از مطلق ترین و قوی ترین چیزی که انسان ها ممکن است بشکند به زبان می آورند. و گاهی به مخاطب ضربه می زدند و گاهی شوخی می کنند و بین ارعاب و تطمیع تماس می گیرند و به دنبال هر گونه اطلاعاتی بودند که مردان دارندیا تمایل
    یکی از آنها به همکاری با آنها یا نقطه ضعف دیگری برای تحت فشار قرار دادن او و وادار کردن او به همکاری با آنها علیه او خانواده و هرچی که مربوط او میشود.برخی از مردان در برابر این ذلت از خشم و ظلم می سوختند، اما چه می
    توانستن بکنند و اگر کاری بکنند جز ذلت و ظلم بیشتر چیزی ندارند، برخی از آنها منفجر می شدند، غرغر می کردند و
    می خواستند به این آشغال ها حمله کنند.
    دستهایشان را از پشت بسته می بینند و هرچه می یابند ناتوانی است بعضی ها سعی می کنند از هر دو طرف بگذرند.... می خواهند آرام زندگی کنند، نه با آنها و نه علیه آنها فقط میخواستند زندگی کنند و به فرزندان و خانواده شان غذا بدهند، دیگر بس است، عدهای هم بودند که جان و خون خود را ارزان به اشغالگران میفروختند، بنابراین هرچه میدانستند به آنها عرضه
    میکردند.
    آنها اطلاعاتی را که در مورد مقاومت و مردان آن به دست می آوردند و با آنها موافقت می کردند. وضعیت مقاومت در نوار غزه به طرز محسوسی قوی تر از کرانه باختری بود. به نظر می رسید دلیل اصلی این امر وجود آن گردان رزمنده
    ی بود که آن را ارتش آزادیبخش فلسطین می نامیدند که به عنوان نیروی نظامی برای سازمان آزادیبخش فلسطین تأسیس شد که رژیم های عربی آن زمان برای ایجاد آن با جنگ 1967 این ارتش متلاشی شد که تعدادی شهید و برخی دیگر که
    اکثریت آنها را ترک کردند.
    برخی به مصر رفتند و عدهای در غزه ماندند و نیروهای آزادیبخش خلق را تأسیس کردند که مقاومت را آغاز کرد و سپس گروهها و هستههای جنبش فتح و جبهه مردمی شروع به کار کردند. حضور این بخش به ویژه در مناطق کمپ شروع به
    افزایش کرده بود. یک روز صبح که در صف مدرسه بودیم، غوغایی به پا شد و بعد صدای بلندی شنیدیم که "ای فلسطین خونمان را فدای تو می کنیم. ."
    جان و خونمان فدای تو ای فلسطین. متعلمین مدارس بیرون شدند و در جمعی با شعارها و فریادها با متعلمین مدارس دیگر دیدار کردند و همه در شادی و عزت بینظیر قرار داشتند، آن روز به عنوان روز پیروزی و عزت بود، چون چریک های
    فلسطینی در اردن موفق شده بودند که حمله اسرائیل به جبهه اردن را دفع کنند.
    تظاهرات چیان در خیابانهای اردوگاه پرسه میزدند و شعار میدادند و پرچمها را برافراشته میکردند، سپس با بازگشت به خانههایمان از هم جدا شدیم. پس از عقبنشینی سال 1967 همه در اوج غرور و وقار بودند. همانطور مردم میگفتند
    این اولین پیروزی بر ارتش اشغالگر اسرائیل بود که در میان گروه های چریکی که در ساحل شرقی رود اردن اردو زده
    بودند. منطقه کرامه شاهد چند عملیات چریکی برون مرزی بود.
    بعد از ظهر طبق معمول با پدربزرگم در حیاط گوشه خانه نشستم. آنجا که مردان محله جمع می شدند و صحبت می کردند، همه به شدت به وجد آمده بودند و کلمه "انقلاب فلسطین" و نام نهضت آزدیبخش ملی (فتح) را تکرار می کردند. عده یی برای تصدی مقاومت رهبری جنبش ملی فلسطین و مقاومت فلسطین در برابر اشغالگری چیز های میگفتند.
    آن روز شنیدم که عدهای میگفتند عموی من این حرفها دروغ است، هیچ چیز زمین را شخم نمیزند مگر گوسالههایش، ما به خود وابسته بودیم شکست خوردیم و اولین بار که از خود گذری کردیم و جنگیدیم، پیروز شدیم. با وجود عدم تدبیر و ضعف سلاح هایمان، همه مردان به نشانه موافقت و حمایت سر تکان دادند.
    در روزهای بعد، سرعت عملیات چریکی در داخل سرزمین های اشغالی کرانه باختری و غزه افزایش یافت و همانطور که مادرم همیشه می گفت همان مردان مبارز پیروزی نبرد منطقه کرامه هستند. روح بسیاری را با امید و آمادگی زنده کرد.
    به نظر می رسید استخبارات اشغالگر اطلاعاتی جمع آوری کرده بود که نشان می داد بسیاری از عملیات هایی که در غزه انجام می شد از اردوگاه ساحل نشات می گرفت، در اردوگاه ما منع رفت و آمد اعمال شد.این بار منع رفت و آمد طولانی
    بود. زمانی بیش از سه هفته و حتی بیش از یک ماه، و شرایط ما در اردوگاه بدتر و سخت تر شد. اردوگاه به مدت یک ماه منع رفت و آمد بود زندگی طبق روال عادی جریان داشت در ده ها متری شهر صدای اذان بلند شد ظهر یکی از مناره های مساجد غزه بود مسجد العباس در خیابان اصلی شهر یعنی خیابان عمر المختار قرار دارد. تعدادی از مردان و جوانان برای
    اقامه نماز به مسجد می آیند.
    پس از آنكه نماز را تمام كردند، جوانى در اوایل بیست و چند سالگى در برابر آنان ایستاد و به بسیار محکم حمد و ثناء و صفت باری تعالی را بجای آورد و براى رسول خدا صلوات فرستاد و سپس خطاب به مردم كرد و به آنان انگیزه قوت و
    قدرت داد که نسبت به برادرانشان در کمپ ساحلی که یک ماه است ممنوع الخروج شده اند کاری کنند، شیخ پرسید پسرم چه کنیم؟ جوان پاسخ داد: چیزی کمتر از این نیست که برای تظاهرات همبستگی بیرون برویم، مردم مسجد با هلهله و فریاد
    الله اکبر به بیرون هجوم آوردند و برخی از آنها آن جوان را بر دوش خود حمل کردند و شعار دادند: جان و خون ما فدای
    تو ای فلسطین.
    ما مهاجران و شهروندان ما همه فلسطینی هستیم. مردم شروع به پیوستن به تظاهرات گسترده کردند و خیابان های شهر نزدیک به اردوگاه رسیدند و موترهای سربازان اشغالگر به انتظار یک وضعیت اضطراری بدون دخالت اوضاع را از دور
    زیر نظر داشتند. بعد تظاهرات از هم پاشید و همه احساس کردند که دارند. طبق دستور وجدانشان کاری انجام داده بودند صبح روز بعد، صدای بلندگوها بلند شد که پایان منع رفت و آمد را اعلام می کرد، اردوگاه در آن وضعیتی که بود به
    زندگی باز گردید.
    صبح در قطار مدرسه صف کشیدیم و بعد از چند تمرین بدنی محدود و سخنرانی صبحگاهی یکی یکی از دانش آموزان از بالای پله های سنگی روبروی صف، شروع به رفتن به یک ردیف میکردیم یکی پس از دیگری به سوی (کیوسک)بسته
    شیر که در حیاطی بود که از سه طرف با سنگ های ساخته شده بسته شده بود و سقف آن با صفحات روی پوشیده شده بود.
    سقف آن تراش سیمی داشت که روی آن تعدادی میز بزرگ قرار داشت و پشت سر آنها چهار مرد با کت و شلوار آبی و کلاه سفید بصورت خطی ایستاده بودند.به به یک ردیف وارد غرفه می شدیم و معلمانمان نظارت می کردند. همان
    مردها گیلاس های آهنی پر از شیر را به دست یکی یکی ما میدادند که بعد از دادن هر کدام... یکی از ما یک دانه روغن
    ماهی و سپس از ما می خواستند آن را بخوریم. روی آن شیر داغ بنوشیم.
    شیر می خوردیم، گیلاس ها را در یک دیگ بزرگ آب جوش می انداختیم و از صف خود بیرون می رفتیم به کلاس های درس، اتاق های مطالعه، کل مدرسه، یعنی همه دانش آموزان در تمام مدارس لازم بود در طول روز. شیر و روغن ماهی بخوریم کورکورانه از روغن ماهی متنفر بودیم معلمان ما را زیر نظر داشتند تا آن دانه های کوچک را پرت نکنیم و ما را مجبور میکردند تا زمانی که می بودند آنها را با عجله بخوریم و سر کلاس برویم. روغن ماهی بسیار مفید است، اما شیر داغ معقول و چیز خوب آن گرمی گیلاس است، وقتی آن را در دستان کوچک خود می گیرید که در آن سرمای تلخ تقریبا
    یخ می زند.
    معمولا احساس می کنید که دستانتان بعد از افتادن از بدنتان بخشی از بدنتان نیست. در یکی از آن روزها هوا بسیار سرد و وزش باد بود و بیشتر ما در راه رفتن به مدرسه از باران تر و خیس شده بودیم. بعد از خوردن شیر وارد کلاس شدیم و در حالی که می لرزیدیم روی چوکی هایمان نشستیم. استاد شیخ چنان وارد کلاس شد که گویی متوجه شده بود ما در حالتی
    نیستیم که درس بخوانیم یا بفهمیم، پس خواست ما را بخنداند، لذا فرمود: بچه ها تصور کنید الان از آسمان سر کلاس برنج و گوشت می بارد سر و صدا شد و با شنیدن نام برنج و گوشت سرما و خیس بودن را فراموش کردیم.
    به بی نظم شروع کردیم به حرف زدن من فقط گوشت می خورم... من عاشق برنجم... من... من... شیخ اجازه داد چند دقیقه بازی کنیم و رویاهای برنج و گوشت را زنده کنیم، سپس بر ما فریاد زد: همه ساکت باشید. کتاب خواندن تان را بیرون بیاورید درس بیستم را باز کنید!
    احمد بخوان! کتابم را که خیس آب بود باز کردم و در حالی که می لرزیدم شروع به خواندن کردم سرما شدید بود. و شیخ زیر زبان میگفت : لاحول ولاقوة الا بالله..
    انا لله و انا الیه راجعون..
    باید بخوانی تا یاد بگیری و پشیمان نشوی!


    امضاء


صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 03-04-2010, 15:42

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi