مرحوم ملّا هاشم خراسانی داستانی را در کتاب منتخب التواریخ آورده است که چکیده آن این است: ملّا صادق یزدی گفته است: زمانی که در یزد مشغول تحصیل بودم، مزاجم به هم خورد، طوری که از اجتماع منزوی شدم؛ سرانجام به قریه ای رفته و در گورستان آن قریه ساکن گشتم. روزی ندائی آمد که ملک الموتم و مأمور به قبض روحت هستم.
از استماع این صدا به حال احتضار خوابیدم و گفتم: چرا قبض روح نمی کنی؟
گفت: مرگت به تأخیر افتاد و باید به مقامات عالیه برسی، چند روزی با هم صحبت داشتیم تا اینکه شبی از شبها دستور داد که نیمه شب بر بالای بام روم و اذان بگویم. این کار را کردم، او نام افرادی را برد و گفت که اینها اکنون می آیند و به تو اعتراض می کنند، به آنها اعتنا نکن. همان اشخاص آمدند و اعتراض نمودند که این اذان بر خلاف شرع است.
آن ندیم نامرئی به من گفت: به یکی از آنان (که در اعتراض اصرار می ورزید) بگو: در خلوت مرتکب فلان خلاف شرع می شوی، حالا
ص: 79
من را از عبادت وا می داری؟
وقتی به او گفتم خجل شد و دیگر حرفی نزد.



نقل قول
