صفحه 7 از 14 نخستنخست ... 34567891011 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 134

موضوع: آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین

  1. Top | #61

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    عبور از دنیا، شرط آشتی با خدا

    پیامبر(ص) و ائمه‌ معصومین(ع)در راستای فاصله گرفتن از دنیا و نجات خود از ناخود، كمك زیادی به ما كرده و تذکرات مفیدی داده‌اند که بنده یکی از آن تذکرات جامعی را که علی(ع) فرموده‌اند با این که کمی طولانی است عرض می‌کنم به امید آن که با تدبر بر روی آن بتوانیم برنامه‌ی کاملی در مورد موضع‌گیری خود نسبت به دنیا به دست آوریم. امام علی(ع) فرمودند:
    ای مردم من شما را از گرایش به دنیا باز می‌دارم، دنیا شیرین و پر زرق و برق است، دنیا با شهوت ها و هوس‌ها در هم آمیخته و به خاطر این‌كه نفع آن زود بدست می آید مورد محبت قرار می‌گیرد و با آمال و آرزوها آباد می شود و با غرور و مكر و فریب خود را زینت می‌دهد.

    نعمت های دنیا پایدار نیست و مصیبت هایش از بین نمی‌رود، دنیا مكار و فریبنده است و همواره زیان می‌رساند، دنیا بین انسان و حق حائل می‌گردد، زندگی دنیا پایان پذیر و فانی شدنی می‌باشد، دنیا تمام می‌گردد و از هم متلاشی می شود، دنیا خورنده آدمیان و نابودكننده آنان می‌باشد، كسانی كه به دنیا رسیده اند و به منتهای آرزوهای خود نائل گشته اند و در آن حال از از اوضاع و احوال خود راضی می‌باشند، ناگهان زندگی عوض می شود و اوضاع بر می‌گردد و دنیا آن ها را واژگون می‌كند و نمی‌گذارد از زندگی لذت برند و خوش باشند.

    ... دنیا در روز خود را می آراید و به تو نزدیك می شود و شب هنگام چهره بر می‌گرداند و خود را ناشناس جلوه می‌دهد، اگر یك طرف دنیا شیرین و گوارا می‌باشد طرف دیگرش زشت و تلخ و بیماری زا خواهد بود. اگر انسانی از خرمی دنیا لذت ببرد و دمی بیاساید از سوی دیگر مصیبت هائی پیش می آید كه آدمی را خسته و كوفته می‌كند، دنیا فریبنده است و هر چه در آن وجود دارد نیز فریب دهنده می‌باشد.

    ...از زاد و مال دنیا فقط تقوی و پرهیزكاری سود دارد و آدمیان را نجات می‌دهد. هركس به اندكی از مال دنیا قناعت كند از زیادی گناهانْ خود را حفظ می‌كند، و هر كس مال به‌دست آورد مال در دست او نخواهد ماند و فانی خواهد شد، چه افرادی به دنیا اعتماد كردند ولی دنیا آن‌ها را به مصیبت گرفتار كرد و چه اشخاصی كه به آن اطمینان پیدا نمودند ولی دنیا آن‌ها را بر زمین افكند.

    ... آیا شما در جای گذشتگان زندگی نمی كنید ... شما خود مشاهده كردید دنیا برای كسانی كه خود را به آن نزدیك می‌كنند خویشتن را به ناشناسی می‌زند، آن‌هائی كه همه‌چیز را فدای دنیا كردند و خود را در اختیار آن گذاشتند در آن هنگام كه می‌خواستند از دنیا برای همیشه بروند دنیا با آن ها چه رفتاری كرد. مگر دنیا جز ناراحتی و سختی، زادی در اختیار آن‌ها گذاشت؟ آری دنیا آن‌ها را در جای تنگی قرار داد و به جای روشنائی، محل تاریكی در اختیار آن ها نهاد و آنان را سرانجام تحویل دوزخ داد و گرفتار آتش نمود، شما برای این دنیا ایثار می‌كنید یا در روی آن زندگی می‌نمائید و یا به آن اطمینان دارید.

    ... دنیا بد خانه ای است برای كسانی كه خود را به آن آلوده كنند و از آن نترسند، هنگامی كه دنیا را در اختیار خود گرفتید بیاد بیاورید روزی كه آن را از دست داده اید.

    آیا خودتان را مانند گذشته ها تصور نكردید و گذشتگان را مانند كسانی كه قبل از آن‌ها بودند به یاد نیاوردید گروهی بعد از گروهی می‌آیند و می‌روند و ملتی بعد از ملتی آمدند و رفتند و قرن ها پس از یك دیگر سپری شدند و مردم پشت سر هم در دنیا زندگی كردند و رفتند.

    ... دنیا همان گونه می‌باشد كه خداوند آن را چنین وصف كرده: «لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ»(87) دنیا همه اش بازی و سرگرمی است و آدمی به زینت های آن دل‌خوش می‌كند و به اقران خود فخر می‌فروشد و بر تعداد فرزندان و مال خود می‌افزاید.

    شما در دنیا از كسانی كه خانه ها را می‌ساختند عبرت بگیرید آن ها جاهائی محكم و استوار درست می‌كردند تا جاودانه نگه‌داردشان، می‌گفتند: كدام افراد از ما نیرومندتر می باشند و قوت آن‌ها زیادتر می‌باشد.

    شما از كسانی كه با شما برادر بودند و به طرف قبرها حمل شدند عبرت بگیرید آن‌ها را بدون این‌كه خود بخواهند سوار كردند و بر تابوت روی دوش خود قرار دادند و در خانه هائی كه مهمان نشده بودند فرود آمدند. برای آن‌ها در میان خاك ها خانه ساختند و آن ها را از انظار پنهان كردند و با مرده ها همسایه نمودند.
    آدمی در طول زندگی خود همواره مایل به دنیا بوده و دنبال عطایای آن، رشته مرگ گریبان او را گرفته و تلخی مرگ را به او چشانیده است. مرگ گریبان او را می‌گیرد و به تنگی قبر می‌برد، او در گورش در وحشت زندگی می‌كند و در همسایگی مردگان به‌سر می‌برد و جای خود را بالعیان می‌نگرد و پاداش اعمال خود را در می‌یابد آنها به گذشتگان ملحق می‌گردند و مراجعتی ندارند.

    مردم در قبرها در گرو اعمال خود می‌باشند، هر كاری كه در دنیا كرده اند پاداش آن را خواهند یافت، كارهای آن‌ها در دنیا و آنچه انجام داده اند ثبت و ضبط شده و برای روز حساب آماده می‌شوند، بدا به حال آن‌هائی كه ظلم كرده اند.(88)

    شرط آشتی با خدا و آشناشدنِ دل با نور پروردگار آن است که آن‌چه حجاب جان ما و خداوند است از میان برخیزد و مهم‌ترین حجاب‌ها دنیا است و امام‌علی(ع) زوایای دقیق دنیا را در خطبة فوق مطرح فرمودند، حال با چنان بصیرتی به این آیه از قرآن توجه کنید که می‌فرماید:«وَلَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْكَ إِلَی مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنیَا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَیْرٌ وَأَبْقَی»(89)

    ای پیامبر! چشمت را به سوی آن بهره‌هایی که به کفار می‌دهیم مکش، آن‌ها شکوفه‌های زودگذری است که قبل از به میوه رسیدن می‌رود، با این بهره‌های دنیایی آن‌ها را امتحان می‌کنیم، ولی رزق پروردگار تو بهتر از این بهره‌های دنیایی و پایدارتر از این‌ها است.

    عنایت بفرمایید خداوند برای ما روشن کرده که به اهل دنیا مقداری از دنیا را می‌دهد تا امتحانشان كند. می‌فرماید: متاع دنیا مانند شكوفه است كه خیلی زود از بین می‌رود. می‌فرماید: رزق پروردگارت را بخواه كه هم بسیار بهتر از این رزق‌‌‌ها است و هم پایدار است.

    این توصیه‌ها می‌خواهد بفرماید بیرون تو، تو را از «خودت» نگیرد وگرنه در ابدیتِ خود با وجودِ خالی خود رو به‌رو می‌شوی. آن‌جا که خودت هستی و «خودت»، ‌مواظب باش با مشغول شدن به مظاهر بیرونی خالی نباشی. گفت:

    ویسه و معشوق هم در ذات تو است
    وین برونی‌ها همه آفات تو است
    پس باید متوجه باشیم که:
    راه لذّت از درون دان نز برون
    ابلهی دان جستن قصر و حصون






    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************







  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #62

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    اساس ریاضت‌ها


    حال که معلوم شد خداوند، در موقع خواب و در موقع مرگ انسان را از توجه به بدن و به‌طور كلی محسوسات - یعنی از «بیرون» انسان- خارج می‌كند و او را به درون «خود»ش بر می‌گرداند. پس هر قدر كه انسان بیشتر از «بدن» خود فاصله بگیرد، بیشتر نزد «خود»ش خواهد بود. این نكته مادرِ همة ریاضت‌ها است. و تا کسی خود را از بیرون خالی نکند و به خود نیاید، حتی در موقعی که بخواهد با خود خلوت داشته باشد همان فرش و مدرك و پز و قیافه را همراه خود دارد، تا درون خود را نورانی نکرده باشد حتی اگر به کوه و دشت و جنگل برود و بخواهد ریاضت بكشد، هیچ نفعی نمی‌برد؛ چون او فرش و خانه و لباسِ آخرین مد و فكل و پُز را هم با «خود»ش به کوه و جنگل برده است. مولوی در این رابطه می‌گوید:

    می‌گریزم تا رگم جنبان بود
    کی فرار از خویشتن آسان بود
    نی به هند است ایمن و نی در یمن
    آن‌که خصم اوست سایه خویشتن


    انسان ابتدا باید خیالات دنیایی را از «خود» دور كند به طوری كه دیگر خیالات بر روح او حكومت نداشته باشند، و گرنه هر جا هم كه برود آن «خودِ» پوچ و پوک که از معنویات خالی است با اوست! و درست در جایی که به او امر می‌شود خودت صحیفه‌ی جان خود را بخوان، می‌بیند هیچ چیزی از معنویت با خود ندارد، مگر مجموعه‌ای از خیالات پوچ که پوچی آن‌ها آن‌جا به خوبی پیدا می‌شود، و این در حالی است که نمی‌تواند از آن‌ها فرار کند. به عبارت دیگر اولین شرط ریاضت و تنها بودن این است كه «قلب» انسان، طویله دنیا نباشد! گفت:

    چون خیالی آمد و در تو نشست
    هرکجا که می‌گریزی با تو هست
    تو نتانی زان خیالت وارهی
    یا بخسبی تا از آن بیرون جهی


    در حقیقت، ریاضت به معنی آن است كه انسان، از «دنیا» خالی شود و به ابعاد نورانی «خود»ش که راه ارتباط با خدا است توجه كند. این‌كه توصیه شده انسان روزه بگیرد برای همین است كه تعلق نفس به «دنیا» و به «بیرون» كم شود و به «اصل خود»ش یعنی به «امام» و در نهایت به خدا برگردد. تا در نماز با گفتن «الله‌اکبر» همه حواس متوجه کبریائی پروردگار گردد و کوچک‌ها برایش بزرگ جلوه نکند و توجه او از «بیرون» كم شود و به باطن بیکرانه «خود»ش جلب گردد. گفت:

    اول قدم آن است كه او را یابی
    آخر قدم آن است كه با او باشی


    كل زندگیِ دنیایی برای همین است که انسان در ابتدا «خدا» را بیابد و سپس با «خدا» زندگی كند. اگر «دل» انسان، معرفتی صحیح پیدا نكند و دارای «عقیده» و «اخلاق پاكی» که منجر به «عمل نیك» می‌گردد، نشود، انسان «خالی» و «پوچ» و «هیچ» است. چه بسیار به جا می‌فرماید:

    ای برادر تو همه اندیشه ای
    مابقی تو استخوان و ریشه ای
    گر بود اندیشه ات گل، گلشنی
    ور بود خاری، تو هیمه گلخنی


    مرحوم محی‌الدین‌الهی قمشه‌ای«(ره)» استاد حوزه و دانشگاه بودند. آیت‌الله‌جوادی‌آملی و آیت‌الله‌حسن‌زاده‌آملی« حفظهما‌الله» در تهران، پای درس ایشان می‌رفته‌اند. در شرح حال این مرد بزرگ که به واقع معارف و علوم اسلامی را خوب فهمیده بودند آمده است كه ایشان در آخر عمر، همه كتاب‌هایشان را به كتابخانه دانشگاه هدیه كردند. فقط چند كتاب مثل «قرآن» و «مفاتیح الجنان» «نهج البلاغه» و «صحیفه سجادیه» و «فتوحات مكیه» ابن عربی را برای خود نگه داشتند. زیرا به جایی رسیدند که خواهند گفت:

    مرا به هیچ کتاب دگر حواله مکن
    که من حقیقت خود را کتاب می‌دانم


    این طور توانسته بودند در خود سیر کنند و عملاً کتاب‌هایی هم که نگه داشتند آن‌هایی است که انسان از طریق آن‌ها به حقیقت خودش متذکر می‌شود، پس:

    اول قدم آن است كه او را یابی
    آخر قدم آن است كه با او باشی


    انسان در ابتدا باید معارف الهیه را بیاموزد و سپس «قلبش» را متذکر آن‌ها بکند و از این به بعد با آن‌ها به سر برد وگرنه «خالی» خواهد ماند. بعد از آن‌که قلب متذکر معارف الهیه شد، البته «ریاضت» و «تنهایی» توجه به آن حقایق را شدید می‌کند و هر چه بیشتر نور آن حقایق جان انسان را پر می‌کند. آری «تنها» بودن خوب است اما نه برای جوانی كه هنوز معارف الهی در قلب او تثبیت نشده و هنوز اسیر خیالات است. در این هنگام اگر جوان به یك غار هم برود باز هم «تنها» نیست چون خیالات خودش را هم با «خود» به آن‌جا برده است. تنها كسی می‌تواند در «تنهایی» با «خدا» زندگی كند كه «معارف الهی» در «قلب» او تثبیت شده باشد. چنین کسی وقتی در کنار افراد هم باشد، در تنهایی خودش به سر می‌برد هر چند در کنار تنِ افراد باشد، گفت:

    بود مرد تمامی آن كه از تن ها نشد تنها
    به تنهایی بود تن ها و با تن ها بود تنها(90)






    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  4. Top | #63

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    چگونگی نزدیکی به خود

    عرض شد كه انسان فقط «خود»ش است و در قیامت به «خود»ش بر می‌گردد و به او می‌گویند: «إقْرَأْ كَتَابَكَ كَفَی بِنَفْسِكَ الْیَوْمَ عَلَیْكَ حَسِیبًا»؛(91) ای انسان کتاب خود را بخوان، که خودِ تو برای ارزیابی خودت کافی هستی.
    وقتی كه انسان به «خود»ش برگشت، «خود» او می‌تواند در آن شرایط پذیرای خود باشد و یا ضد خود باشد. اگر انسان در دنیا با رعایت دستورات شریعت، مطابق فطرتش زندگی كرده باشد، به «خود حقیقی»اش نزدیك بوده و هنگام رجوع به قیامت طالب و پذیرای خود می‌باشد. اما اگر در دنیا با غرایزش زندگی كرده باشد و به «خود غیر حقیقی»اش پرداخته باشد، در قیامت و هنگام رجوع به «خود»، فطرتش ضد اوست! برای تقریب به ذهن می‌توان حالات متفاوت دو انسان در عصر جمعه را همان‌طورکه قبلاً عرض شد مثال زد: اگر كسی در یك روز جمعه با غرایزش زندگی كند عصر كه می‌شود از «خود»ش بدش می‌آید، اما اگر همان فرد در جمعه دیگری مطابق با فطرتش زندگی كند عصر كه می‌شود فطرتش از او راضی است و پذیرای خودش می‌باشد. عین همین حالت برای عصر زندگی دنیایی انسان صادق است، در قیامت هم كسی كه در دنیا مطابق فطرتش زندگی كرده باشد، وقتی كه نزد «خود»ش می‌رود خوشحال است، اما كسی كه با غریزه و با «غیر خود»، با خلأها و سراب‌ها زندگی كرده باشد وقتی كه به «خود» رجوع می‌كند با «خلأ» رو به رو می‌شود، از «خود»ش فراری می‌شود و دیگر فایده‌ای هم ندارد!

    همه ریاضت‌ها در این دنیا به خاطر آن است كه انسان از «بیرونی ها» دست بردارد و به «خود»ش نزدیك شود.
    هر چقدر كه انسان از حکومت «بدنش» بیشتر فاصله بگیرد، بیشتر نزد «خود»ش است و با «خود»ش است. البته درست است که انسان در برزخ با خودش است ولی نسبت به قیامت هنوز كاملاً با «خود»ش نیست. تنها پس از اقامه شدن میزان است كه انسان، تماماً نزد «خود»ش خواهد بود و از آن به بعد، تا ابد با خودش - با آن‌همه بیكرانگی- به سر می‌برد. در آن هنگام دیگر «خود» انسان است و «خود»ش! تا ابد هم با «خود»ش است.

    در برزخ، بعضی از مؤمنینی را كه مقداری ناخالصی دارند عذاب مختصری می‌دهند تا تعلقات دنیایی آنها قطع شود و در یوم‌الحساب، اذیت نشوند، اما عده‌ای كه به جای پرداختن به عمق جان «خود»، به غرایز و «دنیا» پرداخته‌‌اند در یوم‌الحساب كه با «خود»شان رو به رو می‌شوند با «خلأ» مواجه می‌گردند؛ از درون این‌ها آتش می‌جوشد و «جانشان» را اشغال می‌كند. قرآن در مورد آن‌ها می‌فرماید:«نَارُ الله الْمُوقَدَةُ، الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأفْئِدَةِ، اِنَّهَا عَلَیْهِم مُّوءْصَدَةٌ، فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةِ»(92)آتشی که خدا برمی‌افروزد، آتشی که از قلب‌ها بیرون می‌آید و طلوع می‌کند، آن‌ها را در ستون‌های ممتد احاطه می‌کند. ‌

    در این دنیا انسان به تمام معنا نزد «خود»ش نیست و می‌تواند به «بیرون» از «خود»ش هم توجه كند. به همین دلیل در این دنیا اگر كسی از دست خودش اذیت شود می‌تواند از «خود»ش فرار كند مثلاً می‌تواند با كسی صحبت كند، چیزی بخورد و از «خود»ش غافل شود. اما وقتی كه انسان از دنیا برود دیگر به هیچ عنوان نمی‌تواند از «خود»ش فرار بكند. به خصوص پس از «یوم‌الحساب»، دیگر «خود» انسان است و «خود»ش و تا ابد هم همان است! در آن هنگام اگر «خود» انسان، نورانی نباشد و خودش، «خود» را نپسندد برای او بسیار مشكل است. فهم این نكته فكر بسیار می‌طلبد. گفت:

    ب
    ر در یاران تهی دست ای فتی
    هست چون بی گندمی در آسیا
    حق تعالی خلق را گوید به حشر
    ارمغان كو از برای روز نشر
    جئتمونا و فرادی بی نوا
    هم بدان سان كه خلقناكم كذا
    هین چه آوردید دست آویز را
    ارمغانی روز رستاخیز را
    یا امید باز گشتنتان نبود
    وعده ی امروز باطلتان نمود

    در هنگامی كه قرآن می‌فرماید: «وَ وَجَدُواْ مَا عَمِلوُ حَاضِراً»(93) آنچه كرده‌اند را حاضر می‌بینند. خداوند به ما كمك كند و توفیق دهد تا آنچه را در قیامت می‌بینیم غذای روحمان باشد، نه آتش جانمان! و هم‌اکنون با هرچه بیشتر آزادشدن از بیرونی‌ها ، جان خود را پاک نگهداریم.
    «والسلام علیكم و رحمةالله و بركاته»





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  5. Top | #64

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    جلسه ششم - انسان؛ وسیع تر از ماده و مادیات


    بسم الله الرحمن الرحیم
    در جلسه قبل عرض شد هر اندازه انسان از بدن خود فاصله بگیرد، بیشتر با «خود» آشنا می‌شود و بیشتر با «خود» زندگی می‌كند، و باید طوری خود را به خداوند متصل گرداند كه در یوم‌الحساب با از بین رفتن حجاب‌ها و ظهور فطرت که فقط «خود» انسان برای خودش می‌ماند، با خودی روبه‌رو نشود که سخت از خود بیزار باشد.

    قرآن می‌فرماید: «كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِینَهٌ»(94) هر انسانی در رهن چیزهایی است كه كسب كرده است. یعنی حدّ هر انسانی به وسیله اعمالش تعیین می‌گردد.
    باید روی این موضوع كه «انسان با فاصله گرفتن از بدن، بیشتر پیش «خود»ش است» فكر كرد تا اولاً؛ جایگاه دستورات پروردگارش را بشناسد. ثانیاً؛ بتواند به بهترین نحو آن دستورات را به کار گیرد. برای این‌كه انسان، بیشتر به «خود»ش بیاید به او توصیه كرده‌اند كه هنگام عبادت با حضور قلب و آزاد از دغدغه‌های دنیایی، به جای خلوتی برود، تا چیزی كه او را به خودش جذب كند وجود نداشته باشد، و راحت‌تر خود را بنگرد و از طریق هستِ خود بتواند با خدای عالَم ارتباط برقرار كند. چون در عالم وجود، «خودِ» انسان، «هستی»ای است كه به «هست مطلق» وصل است و اگر از «بیرونی»ها آزاد شود، این اتصالِ وجودی «خود» را می‌تواند حفظ کند.

    عمده آن است كه انسان از اتصّال وجودی بین خود و خدا غافل نشود. نیاز نیست برای اتصال به حضرت رب‌العالمین کاری بکند، کافی است موانع این اتصّال را برطرف کند تا آن اتصال از بین نرود. مثل انعکاس نور خورشید در اطاق است که کافی است پرده‌ای در بین نباشد و شیشه‌ پنجره‌ها هم تمیز باشد. لذا خداوند به ما دستور می‌دهد: «اَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْری»(95) نماز به‌پا دارید جهت پایدارماندن در یاد من. یعنی نگذاریم توجه ذاتی ما به پروردگارمان از صحنة روح و روان ما برود.

    گاهی انسان با پدیده‌های بیرونی است و با آن‌ها اُنس دارد، ولی گاهی، در کنار پدیده‌های بیرونی است و از آن‌ها استفاده می‌کند، بدون آن‌که دل به آن‌ها بسپارد و با آن‌ها اُنس حقیقی داشته باشد، آنچه حجاب بین ما و خداوند است با پدیده‌ها بودن و به آن‌ها دل‌سپردن و دلخوشی خود را همین دنیا و لوازم آن دانستن است. ولی با پدیده‌های بیرونی بودن و از آن‌ها استفاده کردن نه تنها اشكالی ندارد بلکه خداوند این‌ها را به همین جهت خلق کرده که ما از آن‌ها استفاده کنیم.

    در این دنیا انسان به جهت داشتن بدن، مجبور است كه با پدیده‌های بیرونی باشد و جهت امور زندگی از آن‌ها استفاده کند اما در همین حال می‌تواند با خدا باشد. اولیای الهی هر چند كه در «منظر» مردمند اما در «محضر» حق هستند. «قلب» پیامبر(ص) در «حضور» حق است هر چند كه «تن» پیامبر(ص) در «منظر» مردم باشد!

    گفتیم كه علت تزكیه و مبارزه با نفس در عین استفاده از بدن، عبارت است از فاصله گرفتن از بدن و رسیدن به «هستِ خود». یعنی این‌كه می‌فرمایند به نامحرم نگاه نكنید، یا به دنیا خیره نشوید برای آن است كه این‌ها باعث غافل شدن انسان از «خود»ش می‌شود و از نظر به هستِ «خود»، باز می‌ماند.

    شخصی که همه‌ی توجه او بدنش و اموراتی است که به بدنش ختم می‌شود، هنگامی كه «بدنش» را از دست بدهد و به «خود» رجوع كند می‌بیند كه چیزی ندارد، در خلأ و پوچی است. چون اگر انسان به «هست مطلق» وصل نشود به «بیرونی»ها وصل می‌شود و «بیرونی»ها هم چیزی جز «خیالات وَهمی» نیست، خیالات هم چیز پایداری نمی‌باشد که انسان بتواند زندگی را بر اساس آن‌ها ادامه دهد.




    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  6. Top | #65

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    انسان وسیع تر از ماده و مادیات است


    در جلسات قبل روشن شد كه حقیقت انسان به «بدنش» ربطی ندارد و «بدن» در حكم ابزار است. همچنین روشن شد كه ادراکات انسان مثل دیدن و شنیدن، محدود به بدن نیست. چه بسا انسان بدون این بدن خوابی ببیند كه در آینده با این بدن با آن روبه‌رو شود. و روشن شد که خواب به معنای جداشدن و فاصله‌گرفتن انسان از «بدنش» می‌باشد. پس «خودِ» انسان به «بدن» و به مكان خاص یا به زمان خاصی محدود نیست. این بدان معنی است كه انسان، «مجرد» است و به عبارت دیگر از محدودیت‌های عالم ماده «آزاد» است و لذا وقتی گفته می‌شود خدا و یا ملائکه و یا نفس انسان مجرد است به این معنی است که به زمان و مکان خاصی محدود نیستند ولی هرکدام مراتب خاص خود را دارند.
    عرض شد انسان فقط «هست» و این‌که سؤال شود «انسان چیست؟»، سوال غلطی است. حالا می‌خواهیم عرض کنیم؛ آری! انسان فقط «هست» و این‌که سؤال شود «جای انسان كجاست؟» سوال غلطی است. چون حقیقت انسان، «تن» او نیست و نفس انسان پدیدة مادی نیست كه محدود به زمان و مكان باشد و اگر چیزی محدود به زمان و مكان نباشد جای خاصی ندارد و فقط «هست»! و «هست».
    هر چیزی كه «چیستی» دارد، حد دارد و مكان و مرتبه پیدا می‌كند، اما چیزی كه «هست» است حدّ ندارد لذا مكان هم ندارد. اشتباه بزرگی است اگر كسی فكر كند «خود» او در «تن» اوست. چنین شخصی به اشتباه چنین می‌پندارد كه «من» او در لا به لای اعصاب، یا گوشه‌ای از معده یا قلب اوست. هر انسانی با دقت در خود می‌فهمد كه «خود» او فقط «هست»، و «هست» فقط «هست»! و بدنْ او را محدود نمی‌کند؛ هر چند به بدن خود نظر دارد و آن را تدبیر می‌کند ولی داخل بدنش نیست، همچنان‌که بیرون بدنش هم نیست، فردی كه دستش را بلند می‌كند، آیا «من» او در دست اوست؟! و اگر پایش را بلند كند آیا «منِ» او در پای اوست؟! و اگر هم دستش را بلند كند و هم پایش را آیا تكه‌ای از «من» او در دست اوست و تكه دیگری از «من» او در پای او؟! حالا اگر سرش را بجنباند آیا «من» او در سر اوست؟! و آیا دیگر در این هنگام «من» او در دست و پای او نیست؟! اگر چنین باشد انسان هیچ گاه نمی‌تواند در یك لحظه هم ببیند، هم بشنود، هم سرش را بجنباند، هم دستش را تكان دهد، هم با پایش راه رود و هم «خود»ش، «خود»ش باشد! اما همه می‌دانند كه انسان در یك لحظه همه این كارها را با هم انجام می‌دهد و می‌گوید: «من» دیدم، «من» شنیدم، «من» سرم را جنباندم، «من» دستم را تكان دادم، «من» با پایم راه رفتم. پس «منِ» انسان جای خاصی ندارد و فقط خودش، خودش است، اگر در جایی بود و مکان‌مند بود مسلّم در جای دیگر نبود.




    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  7. Top | #66

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    معنی بی‌مکانی نفس


    سؤال من از شما این است که آیا «من» انسان جا و مکان ندارد و یا جای آن همه جا هست؟ ممكن است كسی تصور كند این دو جمله هر دو به یك معنی است اما این‌طور نیست. اگر بگوییم «من» انسان همه جا هست، یعنی «من» انسان، جا می‌گیرد اما جای او همه جاها است؛ مثل هوا. ولی یك وقت است اصلاً جا برای یك چیز معنی ندارد مثل «خود» انسان كه جا و مكان ندارد. این‌طور نیست كه «من» انسان در داخل «بدن» او باشد. نمونه‌اش هم همان رؤیاهای صادقه است كه فرد در صحنه‌هایی خارج از مكان و زمانِ فعلی حاضر است و به جایی نظر دارد و در آن‌جا حاضر شده كه هنوز در این عالم واقع نشده است. همچنان‌که رسول خدا(ص) و ائمه‌ معصومین(ع)آینده افراد و حوادث را می‌دیدند و خبر می‌دادند.
    ذات یا نفس انسان جا و مكان ندارد ولی به هر جا كه نظر كند «خود» را در آنجا حس می‌كند؛ بلكه به هر كجا كه نظر كند «خود»ش را در آنجا و محدود به همان‌جا می‌یابد!
    چون انسان‌ها بیشتر به بدن خود نظر دارند «خود»شان را در «بدنشان» حس می‌كنند. در حالی كه اگر به عالم غیب نظر كنند «خود» را درعالم غیب حس می‌كنند. اینكه از بعضی اولیاء خدا نقل شده است كه می‌گویند: «نشسته بودیم، یک مرتبه درهای برزخ باز شد و ما با برزخی ها صحبت كردیم.» به معنی آن است كه آن بزرگان در مسیر زندگی خود عموماً به برزخ نظر كرده‌اند و لذا برزخ را می‌بینند و خود را در آن‌جا حس می‌کنند! البته عالَم برزخ به‌راحتی به‌روی كسی باز نمی‌شود. باید زحمت كشید و از «بدن» در آمد و به برزخ توجه كرد. علامه طباطبایی«(ره)» می‌فرماید:
    «در نجف پشت میز مطالعه‌ام نشسته بودم و همین طور در فكر بودم كه با جنگ و شورشی که در دوره پیشه‌وری در تبریز پیش آمده و امکان رسیدن خرجی برایم نیست، چگونه خرجم را درآورم، متوجه شدم در منزل را می‌زنند. بلند شدم رفتم در را باز كردم، دیدم یك انسان وارسته و قد بلندی است با لباس‌های نسبتاً کهنه، سلام كردم. سلام مرا جواب داد و گفت: «خدای عزوجل سلام می‌رساند و می‌گوید این 18 سال كه من متكفل رزق تو شده‌ام چه موقع رزق تو را نرسانده‌ام كه اکنون مطالعات خود را قطع كرده‌ای و به این چیزها فكر می‌كنی؟!» این فرد خودش را «شاه حسین ولی» معرفی كرد و خداحافظی كرد و رفت. من متوجه شدم كه از آن وقت تا حال پشت میزم بودم و حركتی نكرده‌ام. از طرفی هر چه دقّت كردم دیدم اینها خیالات هم نبود و واقعاً خودم رفتم پشت در، متوجه شدم جسم من پشت میز بود ولی نفس من رفت و با آن آقا ملاقات کرد، چند سؤال دیگر برایم پیش آمد یکی این‌که این 18 سال که این آقا گفت به چه معنی است، اگر منظور سن من باشد که خیلی بیشتر است اگر منظور از موقعی است که وارد درس طلبگی شدم باز از 18 سال بیشتر است، متوجه شدم 18 سال است معمم شده‌ام. باز برایم این سؤال بود که این آقای شاه حسین ولی چه کسی بود. این گذشت تا بعدها در ایران در عصر یك پنج شنبه در قبرستان محل زندگی در تبریز قدم می‌زدم. قبری را دیدم كه روی آن نوشته بود «شاه حسین ولی» نگاه كردم دیدم 300 سال قبل فوت كرده است!».
    مسلّم جناب شاه حسین ولی از عالم برزخ سراغ علامه طباطبائی«(ره)» آمده بود، حال سؤال بنده این است که آیا شاه حسین ولی به صورت جسم مادی در آمده بود و به سراغ علامه آمد یا علامه«(ره)» با «خود»سازی و فاصله‌گرفتن از «بدن» و نظر به عالم معنا، آماده شده بود که با عالم برزخ مرتبط شود و خود را در آنجا بیابد؟ پیداست كه یك مرده نمی‌تواند از قبر خاكی‌اش بیرون بیاید و بدن مادی پیدا کند، این علامه طباطبائی«(ره)» بوده كه هر چند «بدن» مادی‌شان پشت میز نشسته اما «خود» او بلند شده است و با شاه حسین ولی روبه‌رو شده و سخن گفته است. در واقع چون علامه به غیب نظر كرده بود، خودش را در غیب یافته بود. از «علامه»‌ها بالاتر، پیامبر اكرم(ص) هستند كه در معراج، «خود»شان را پیش ملائكه و بهشتی‌ها و جهنمی‌ها و در كنار جبرائیل(ع) حس كردند.
    پس آرام‌آرام رسیدیم به این قاعده‌ی مهم که «نفس» انسان به هر جا نظر كند «خود» را در آنجا می‌یابد. دوباره یادآوری می‌كنیم كه «خودِ» انسان فقط «هست» و جا برای او معنی ندارد و چنان هم نیست كه تصور شود انسان همه جا هست بلکه اصلاً مکان و زمان برای نفس انسان معنی ندارد. فرق است بین این که یک صفت برای چیزی معنی نداشته باشد، با این که ما از آن صفت اطلاع نداشته باشیم. وقتی می‌‌پرسند قطر زمین چند كیلومتر است؟ انسان ممکن است نداند و لذا می‌گوید: «نمی دانم». اما اگر از او بپرسند چهارشنبه چند كیلو است؟ دیگر نمی‌گوید: «نمی دانم» بلكه می‌گوید: «این سوال معنی ندارد!». در مورد نفس انسان هم نمی‌توان سخن از جا و مكان مطرح کرد و گفت همه‌جا هست، چون نفس انسان محدود به زمان و مكان نیست و لذا زمان و مكان برای «من» انسان معنی ندارد، هرچند به هرجا که نظر کرد خود را در آن‌جا حسّ می‌کند. پس اگر كسی «خود» را زمینی حس می‌كند از آن روست كه به زمین توجه دارد، و اگر به جای دیگری توجه كند «خود» را در آنجا خواهد یافت. به طور كلی می‌توان گفت كه تعلقات و توجهاتِ انسان او را محدود می‌کند، ولی او به خودی خود هیچ محدودیتی ندارد و به اصطلاح فیلسوفان؛ «نفسِ انسان لایقِفْ است» و به هیچ حدّی متوقف نیست.



    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  8. Top | #67

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    گوهر پاک از کجا، عالَم خاک از کجا!


    با توجه به نکات فوق است که تأکید می‌شود «خودِ» انسان، حدّ ندارد ولی به هر چیزی كه توجه كند حدّی متناسب با همان چیز پیدا می‌كند. و اگر چیزی كه انسان به آن توجه می‌كند حدّ نداشته باشد، «خود» انسان هم خود را بی‌حدّ احساس می‌کند و یا بهتر بگویم بی‌حدّی خود را می‌یابد. كسی كه به مادیات تعلق پیدا کند در حد مادیات خود را محدود می‌کند و كسی كه به معنویات تعلق پیدا کند در حد وجود بیکران آن‌ها وسعت می‌یابد، چون استعداد وسعت‌یافتن در ذاتش هست. پیامبر اكرم(ص) می‌فرمایند: «اَلْانَ قِیامَتِی قائم»(96) هم‌اکنون قیامت من قائم است. چون رسول خدا(ص) به قیامت توجه دارند خود را در قیامت می‌یابند. یا امیر‌المؤمنین(ع) می‌فرماید: «لَوْ كُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ یَقیناً»(97) اگر پرده‌ها كنار بروند من چیز اضافه‌تر از آنچه فعلاً از عالم غیب می‌بینم، نمی‌بینم، یعنی آن حضرت همه پشت پرده را می‌بینند، و این به دلیل آن است كه هر چه انسان بیشتر از «بدن» فاصله بگیرد، بیشتر با «خود»ش رو به رو می‌شود و چون «خود»ش بی‌حدّ است به دنیای بی‌‌حدّ سفر می‌كند و در تمام عوالم هستی حاضر می‌شود.
    نفس انسان از آن لحاظ كه دارای ذات مجرد کاملی است و ظرف همه‌ی اسماء الهی می‌باشد، در همه مراتب هستی حاضر است و همه عالم - از ملك تا ملكوت- را در برگرفته است، اما «خود» را در جائی حس می‌كند كه به آن توجه دارد! گفت:
    گر در طلب منزل جانی، جانی
    گر در طلب لقمه نانی، نانی
    این نكته به رمز گویمت تا دانی
    هر چیز كه اندر پی آنی، آنی
    انسان با چنین وسعتی، اگر توجه «جان» خود را به ماده و مادّیات بیندازد سخت محدود ‌می‌شود، هر چند که در ذات خود نامحدود باشد! و چون در قیامت به خود آید خود را در فشاری فوق‌العاده احساس می‌کند، زیرا از یک طرف در ذات و فطرت خود، نامحدود است، از طرف دیگر خود را گرفتار دنیا و موجودات محدود کرده ‌است و در آن‌جا با خودی روبه‌روست که با تعلق به دنیای محدود، جواب خودِ نامحدود خود را نداده است. گفت:
    خویشتن نشناخت مسكین آدمی
    از فزونی آمد و شد در كمی
    خویشتن را آدمی ارزان فروخت
    بود اطلس خویش را بر دلق دوخت
    آیا آدمی كه به بزرگی همه عالم است باید «خود» را به دنیا محدود كند؟! كسی كه چنین كند در واقع «خود»ش را زندانی كرده است. چون در ذات خود وسیع است ولی خود را به عالم ماده، محدود كرده است. همان‌طور که اگر كسی طالب باشد در سطح شهر قدم بزند و به كوهسار و دشت و جنگل برود ولی او را به زندان بیندازند، محدود شده است و روح او آزار می‌بیند. انسان هم اگر خود را به دنیا محدود کند، عملاً خود را زندانی کرده است چون حدّ او بیشتر از دنیاست. مولوی قصه‌ی چنان انسان‌هایی را مثل مرغی می‌داند که خود را در قفس زندانی کرده‌ و مانند موش زندگی خود را محدود به سوراخ تنگ و تاریکی نموده‌ و لذا مانند مرغی که در قفس از گربـه می‌ترسـد، از مرگ - که می‌خواهد آن‌ها را از قفس دنیا به عالمی منتقل کند که به گسترة ذات و نفس آن‌ها است- می‌ترسند، می‌گوید:
    آب و دانه در قفس گر یافته ست
    آن ز باغ و عرصه ای در تافته ست
    اگر در قفسِ دنیا به نان و آبی می‌رسند، از آن طرف از باغ و آن‌همه وسعت محروم شده‌اند.
    مرغ جانش موش شد سوراخ جو
    چون شنید از گربكان او عرجوا
    وقتی در قفس با گربه روبه‌رو شود، گربه دست دراز می‌کند تا او را بگیرد، مثل موش می‌خواهد سوراخی پیدا کند و فرار کند.
    ز آن سبب جانش وطن دید و قرار
    اندر این سوراخ دنیا موش وار
    و به جهت ترس از مرگ همواره به دنبال آن است که در همین قفس دنیا راه و چاره‌ای پیدا کند.
    هم در این سوراخ بنایی گرفت
    در خور سوراخ دانایی گرفت
    تمام شعور خود را در حدّ تعامل با دنیا و آبادکردن آن به‌کار برد.
    پیشه هایی كه مر او را در مزید
    كاندر این سوراخ كار آید گزید
    ز انكه دل بر كند از بیرون شدن
    بسته شد راه رهیدن از بدن
    چون نخواست به بالاتر از این دنیا نظر کند، دنیا تمام افق شخصیت او را پر کرد، و چون عنکبوت زندگی خود را بر تارهای نااستوار دنیا بنا کرد، در حالی که می‌توانست چون عنقا در کوه قافِ قربِ به حق منزل کند.
    عنكبوت ار طبع عنقا داشتی
    از لعابی خیمه كی افراشتی
    گربه كرده چنگِ خود اندر قفص
    نام چنگش درد و سرسام و مغص
    دردسرهای آزاردهندة دنیا همان پنجه‌های گربة دنیا است که به سوی انسان‌های اسیر قفس دنیا دراز شده.
    گربه مرگ است و مرض چنگال او
    می زند بر مرغ و پر و بال او
    گوشه گوشه می جهد سوی دوا
    مرگ چون قاضی است و رنجوری گوا
    آدم‌ها در قفس دنیا وقتی با گربة مرگ و مرض روبه‌رو می‌شوند، پر و بال می‌زنند چگونه از دست مرگ رها شوند.
    چون پیاده ی قاضی آمد این گواه
    كه همی خواند ترا تا حكم گاه
    پیام مرگ خبر از آن می‌دهد که خداوند تو را به عالم دیگری دعوت کرده است.
    مهلتی می خواهی از وی در گریز
    گر پذیرد شد و گرنه گفت خیز
    ولی به جای آماده‌شدن برای آن عالم از او مهلت می‌خواهی.
    جستن مهلت دوا و چاره ها
    كه زنی بر خرقه ی تن پاره ها
    تلاش برای فرار از مرگ از طریق دکتر و دارو، راه چاره نیست.
    عاقبت آید صباحی خشم وار
    چند باشد مهلت آخر شرم دار
    عاقبت با برخوردی سخت تو را می‌گیرند، در حالی که از فرصت‌ها هیچ بهره‌ای نبرده‌ای.
    عذر خود از شه بخواه ای پر حسد
    پیش از آن كه آن چنان روزی رسد
    باید قبل از آن‌که فرصت تمام شود جهت جان را به سوی آن عالم و خداوند هستی انداخت.
    و آن كه در ظلمت براند بارگی
    بركند زآن نور دل یك بارگی
    هرکس در ظلمت دنیا مشغول شد دیگر دلش به‌کلی از عالم نور و قیامت برکنده می‌شود.
    می گریزد از گواه و مقصدش
    كان گوا سوی قضا می خواندش
    متأسفانه از هر آن‌چه او را به مقصد ابدی می‌خواندش گریزان است.
    انسان در صورتی می‌تواند با «خود» واقعی‌اش به سر ببرد كه توجه «جانش» به عالم نامحدودِ غیب معطوف شود - عالمی که دارای وسعتی است به وسعت انسان-، در آن صورت با همه‌ی هستی مرتبط خواهد شد و همه هستی، حدّ او می‌شود. مانند پیامبران و ائمه(ع)كه با همه عالم زندگی می‌كنند! درست برعکس افرادی كه با مدل فنجان چای‌شان زندگی می‌كنند و یا گرفتار نگاه به نامحرم‌اند، این افراد در قیامت كه پرده‌ها كنار می‌روند شدیداً تحت فشاراند و در آتش جهنّم «خود» را در فشار و تنگنا می‌بینند. روایات نیز متذکر همین فشار بسیار زیاد اهل جهنّم است و این عذابی است کنار بقیه‌ی عذاب‌هایی که در جهنّم هست. زیرا كه آن افراد در همین دنیا «خود» را از نظر به حقایق نامحدود، محروم كرده‌اند، منتهی در این‌جا آن محرومیت بزرگ، به جهت غلبه‌ی نفس امّاره برای آنها آشكار نیست كه چه بلایی بر سر جانشان آورده‌اند و جانشان را در محدوده عالم ماده در فشار قرار داده‌اند.
    باش تا روزی كه آن فكر و خیال
    بر گشاید بی حجابی پر و بال
    كوه‌ها بینی شده چون پشم نرم
    نیست گشته این زمین سرد و گرم
    نه سما بینی، نه اختر ، نه وجود
    جز خدای واحد حی ودود
    باش تا خورشید حشر آید عیان
    تا ببینی جنبش جسم جهان




    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  9. Top | #68

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    ارتباط با علیم مطلق


    فکر می‌کنم با توجه به نکاتی که عرض شد به این قاعده‌ی مهم به نحو کامل التفات فرموده باشید که «انسان به هر جا كه توجه كند با همان جا متحد می‌شود!» حال اگر توجه انسان به علیم مطلق یعنی خداوند بیفتد، علم حقیقی پیدا می‌كند و میزان آن علم به اندازه‌ای است كه توانسته باشد با قلب خود به علیم مطلق توجه كند.
    «علم حقیقی» علمی است كه به «جان» انسان نور بدهد. و گرنه استاد شدن در معارف اسلامی و تاریخ و جغرافیا و گیاه شناسی و غیره كه علم حقیقی و نورانی نیست! علم حقیقی علمی است که اولاً؛ موضوع آن حقایق عالم غیب باشد. ثانیاً؛ انسان با روش قلبی و حضوری با آن حقایق مرتبط باشد و نه با روش حصولی و مفهومی.
    كسی كه توانست با حقایق مرتبط شود برای حفظ آن ارتباط، نماز جماعتش ترك نمی‌شود، از نماز شب هم محروم نیست، همچنان‌که با رعایت کامل دستورات شرعی عالِم حقیقی می‌شود. كسی كه در معارف اسلامی و یا در علم فیزیك و شیمی و غیره به كسب اطلاعات و استدلالات می‌پردازد كاری هم به علیم مطلق ندارد. هر چند این اطلاعات برای نظام زندگی دنیایی لازم است و یا استدلالات مربوط به خداشناسی نیز به عنوان راه خبردارشدن از وجود خدا و معاد لازم است، امّا این‌ها آدرس است برای رسیدن به مقصد، ارتباط با خدا و آشتی با او از طریق جان ممکن است.
    دانستن علوم رایج مثل فیزیك و شیمی برای آن است که انسان در زندگی دنیا به زحمت نیفتد، اما اگر كسی بخواهد با داشتن دكترا خود را مهم‌تر از یك فرد نمازخوان بداند و به مدرک خود مغرور باشد، همین مدرک، حجاب او خواهد شد و او را از خدا دور می‌کند. به گفته‌ی مولوی:
    این‌ همه، علم بنای آخور است!
    كه عماد بود گاو و اشتر است
    علم آن باشد كه جان زنده كند
    مرد را باقی و پاینده كند
    پس اولاً: «خودِ» انسان، نامحدود است، ثانیاً حدّ انسان با تعلقات او معین می‌شود، ثالثاً: اگر تعلق جان انسان به حقایقِ نامحدود باشد، حدّ او از حدود وَهمیات خیالی که ضد جان نامحدود انسان است، خارج‌شده و به وسعت حقیقی‌اش دست می‌یابد! سپس معلوم شد كه انسان به هر جا «توجه» كند «خود»ش را در همان جا می‌یابد؛ و با آنجا متحد می‌شود. چنانچه اگر «جان» انسان به علیم مطلق توجه كند «خود»ش را كنار علیم مطلق می‌یابد و از انوار علم او بهره‌مند می‌گردد. البته علیم مطلق یك حقیقت است، نه یک چیز! خداوند ذاتی است كه با اسماء و صفات خود جلوه می‌كند و كسی نمی‌تواند با ذات خدا ارتباط برقرار كند بلكه می‌تواند از جلوه‌های کمالی او بهره‌مند شود و جانش با آن جلوه‌های نورانی یگانه گردد.
    می‌توان با جلوات خداوند همنشین شد و از طریق آن‌ها، نورانی شد و در وجود شدت یافت، و هر چه آن جلوه شدیدتر باشد میزان قرب انسان هم بیشتر خواهد شد. به طور كلی می‌توان گفت همنشینی انسان با خدا، همنشینی با «هستی مطلق» است. اگر كسی با علیم مطلق ارتباط پیدا كرد به تعلیم الهی عالم می‌‌‌‌‌‌شود. قرآن می‌فرماید: «وَ اتَقُوا اللهَ وَ یُعَلَّمُكُمُ الله»(98) تقوای الهی پیشه كنید و خدا شما را تعلیم می‌دهد. هركس به اندازه‌ای كه تقوا پیشه كند و جان خود را از غیر خدا منصرف کند و به آداب شریعت الهی مؤدب شود، عالم است. به همین دلیل اگر كسی تقوا نداشته باشد از آن رو كه «جانش» نورانی نیست عالم حقیقی نیست، هر چند هزاران كتاب خوانده یا نوشته باشد! منظور ما این نیست كه بگوییم این علوم غیر مفید است بلكه منظور ما آن است كه عزیزان مقصد الهی خود را گم نکنند و فکر کنند به‌سربردن با علوم کافی است، در حالی‌که مشغول‌شدن به آن علوم آنچنان نیست كه انسان را به «خود» واقعی‌اش برگرداند و از محدودیت خارج كند و وسعتش بخشد.
    هر اندازه انسان از خدا فاصله بگیرد از «هستی» حقیقی «خود» فاصله گرفته است. وقتی كه قرآن می‌فرماید: «اِتَّقُوالله»، یعنی از «غیر خدا» دل بكن تا نتیجه‌اش بشود «وَ یُعَلِّمُكُمُ‌الله» و خدا به شما علم دهد، پس كسی که تقوی نداشته باشد علم حقیقی نخواهد داشت و لذا علمی که بدان دل‌خوش است آن علمی نیست که موجب نجاتش شود. به عبارت دیگر علمی كه بر اثر تقوا به دست نیامده باشد راه ورود به عالم بیکرانه‌ی غیب نیست و موجب نورانیت «جان» نمی‌شود. چه اهمیتی دارد كه مثلاً كسی بداند چند آجر در یك ساختمان به كار رفته است؟! و اگر كسی این را نداند چه اتفاق مهمی برای او می‌افتد؟! حداكثر این است آن كسی كه چنین اطلاعاتی دارد از این راه «نان» می‌خورد و كسی كه این نوع اطلاعات را ندارد از راه دیگر نان می‌خورد. یکی با شناختن انواع فرش نان می‌خورد! و یکی با شناخت انواع لباس، در هر صورت هیچ‌یک، از این نظرها بر دیگری رجحان ندارند، چون از طریق تقوا می‌توان با حقایق عالم بالا مرتبط شد و به واقع نسبت به بقیه‌ای که از حقایق بی‌بهره‌اند برتر گشت. قرآن می‌فرماید: «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَالله اَتْقَیكُم»(99) برترین شما نزد خدا باتقواترین شما است، آن‌کس که بیشتر از بیرونی‌ها دل‌كنده باشد به خدا نزدیك‌تر است، و لذا علیم تر است.
    ما در مثال بالا «موضوع علم» را مطرح کردیم چون می‌خواهیم درباره «نبوت» بحث كنیم و البته می‌توان مثال «حیات»، «قدرت» و ... را هم مطرح کرد که چگونه با نزدیکی به خدا از نور حیات و قدرت بهره‌مند می‌شویم. با مقدماتی که گذشت می‌توان جایگاه نبوت را اثبات كرد که چگونه نفس یک انسان می‌تواند با خالق هستی مرتبط شود و در یک مأموریت خاص، انوار هدایت الهی و کلمات ربّانی را گرفته به مردم ارائه دهد.
    وقتی توجه انسان از طریق رعایت دستورات شریعت الهی، به علیم مطلق یعنی خدا افتاد، «جان» او عالِم می‌شود، آن هم علمی که «جان» را نورانی می‌كند و حقایق معنوی عالَم برای آن جان کشف می‌گردد. البته در این حال او نمی‌تواند یافته‌هایش را به دیگران تعلیم دهد بلكه فقط به حقایقی از عالم اعلا دست یافته است، به این شخص به اصطلاح «عارف» می‌گویند. در جلسات بعد إن‌شاءالله روشن خواهد شد انسان هر اندازه هم كه خوب شود این‌طور نیست كه حتماً «پیغمبر» گردد. چون ممكن است كسی به مقام قرب الهی نایل شود اما خدا بنا نداشته باشد كه در آن زمان پیامبری را به بشر عرضه كند. فعلاً همین قدر می‌گوییم كه پیامبران از طریق نزدیك شدن به علیم مطلق به ارادة خداوند به آن حقایق غیبی که جهت ‌هدایت کل بشریت نیاز است، دست می‌یابند، ولی این‌كه علم پیامبران چه علمی است؟ و چگونه به دست می‌آید؟ و مبنایش چیست؟ بحث‌هایی است كه إن‌شاءالله در جلسه بعد خواهد آمد. عمده آن ‌است كه فراموش نشود، وسعت انسان از همه‌ی عالمِ مخلوق بیشتر است ولی با این همه اگر از نظر تعلق قلبی به موجوداتِ محدود نظر كند، «خود» را محدود كرده و با محدودیت‌ها متحد می‌شود؛ ولی اگر «دل» از محدودها بركند و «جان» را متوجه نامحدود كرد، با نامحدود - در عین حفظ مراتب- متحد می‌شود و حكم نامحدود بر «جان» او جاری می‌گردد و از نور علم و حیات و قدرت آن حقیقت برخوردار می‌شود.
    از خداوند می‌خواهیم به لطف و كرم خودش و به حقیقت اهل بیت پیامبر(ع)ما را بیش از پیش با معارف پاك و ناب دینی آشنا گرداند.
    «والسلام علیكم و رحمةالله و بركاته»




    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  10. Top | #69

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    جلسه هفتم - وسعت نفس و جایگاه نبوت


    بسم الله الرحمن الرحیم

    جایگاه نفسِ نامحدود انسان در هستی

    در سلسه مباحث آشتی با خدا از طریق آشتی با «خود» راستین، بحمدالله به اینجا رسیدیم که اگر انسان، «خود» را درست بشناسد متوجه می‌شود که از همه عالم وسیع‌تر است. و نه تنها از عالم ماده، که از عالم ملائکه هم وسیع‌تر است! و نه‌تنها به زمان و مکان، محدود نیست، بلکه فوق زمان و مکان بوده و از همة مراتب عالَم وجود برتر است، و این بدان معنا نیست که انسان همه جا باشد. بلکه به این معنی است که زمان و مکان برای ذات انسان معنی نمی‌دهد و لذا اگر خودش خود را گرفتار تنگناها نکند می‌تواند هم‌اکنون نیز در مراتب عالی‌تر وجود مثل عالم قیامت و بهشت حاضر شود و نه تنها از آینده خبر دهد، بلکه از باطن اعمال سخن بگوید که نمونه‌ی آن داستان زیدبن‌حارثه است.
    امام صادق(ع) در مورد زید فرمودند:
    «رسول اكرم(ص) نماز صبح را با مردم به جا آوردند. بعد از نماز نظرشان به جوانی افتاد كه در اثر كثرت عبادت و بیداری شب، بی‌اختیار سرش پایین می‌افتاد و رخسارش زرد و جسم او نحیف و چشمانش گود افتاده بود.
    پیامبر اكرم(ص) خطاب به آن جوان فرمود: ای فلان در چه حالی؟ گفت: یا رسول‌الله در حال یقین هستم. پیامبر(ص) از گفتار جوان تعجب نمودند و به او فرمودند: برای هر یقینی حقیقتی و آثاری هست. حال، حقیقت و آثار یقین تو چیست؟ جوان گفت: یا رسول الله! بر اثر یقین همیشه محزونم و یقینم مرا محزون داشته و شب‌ها خواب از چشمانم ربوده و به تشنگی در روزهای گرم وادارم كرده است (حزن و خوف از عذاب و گرفتاری‌های اُخروی، و دوری از وَجه حق، به قیام شب و صیام روز وادارم نموده است). نفس من به كلی از دنیا و آنچه در آن است انصراف پیدا كرده است، تا جایی كه «كَاَنَّ» (گویا) من عرش پروردگار را می‌بینم كه برای حساب نصب شده است و همه برای حسابِ قیامت محشور شده‌اند و من در میان آنان هستم و «كَاَنَّ» می‌بینم اهل بهشت را كه در بهشت متنعم هستند و با یكدیگر در صحبت و گفتگو بوده و بر مسندهای بهشتی تكیه زده‌اند. و «كَاَنَّ» می‌بینم اهل آتش را در حالی كه در آتش معذّب هستند و استغاثه می‌كنند و همین الآن «كَاَنَّ» صدای شعله‌های آتش را می‌شنوم كه به دو گوش من می‌رسد».
    سخنان جوان كه به این‌جا رسید، رسول اكرم(ص) رو به مردم نموده و فرمود: «هَذا عَبْدٌ نَوَّرَاللهُ قَلْبَهُ بِالایمان» این جوان كسی است كه خدای متعال قلب وی را به نور ایمان منور فرموده است. سپس خطاب به آن جوان فرمودند: «در حفظ حال و منزلت عبودی خود، و در قیام به لوازم آن كوشا باش ...».(100)
    ملاحظه می‌كنید كه این جوان عوالم برزخ و حشر را می‌دیده و معلوم می‌شود که از اصحاب یقین بوده است و تعبیر رسول خدا(ص) که از او پرسیدند: «اِنَّ لِکُلِّ یقینٍ حقیقةٌ» برای هر یقینی حقیقتی هست، حاکی از مراتب یقین است و این‌که اصحاب یقین درجاتی دارند و هر مرتبه از یقین دارای حقیقت خاص و آثار مخصوصی است. و منظور از این‌که حضرت پرسیدند: «فَما حَقیقَةُ یقینک؟» سؤال از مرتبة یقین آن جوان است و این‌که در کدام مرتبه بوده و چه آثاری بر یقین وی مترتب می‌باشد. چرا که در هر مرتبه از یقین به تناسب همان مرتبه، حقایق امور و عوالم پشت پرده مکشوف می‌گردد و آنچه برای عامة مردم بعد از مرگ و با قیامت ظاهر می‌گردد، برای اهل یقین در همین دنیا به ظهور می‌رسد. همان‌طور که برای آن جوان، عرش و حشر و حساب مکشوف گشته و همه را در عرش و در حشر و حساب می‌دیده است و ناظر حالات بهشتیان و جهنمیان بوده و این خاصیتِ حیات طیبه است که با سیر عبودی برای مؤمنین پیش می‌آید که به عوالم برزخ و حشر و حساب سیر کنند و حتی در عوالم بالاتر از آن‌ها قرار گیرند و شاهد حشر و مواقف آن باشند. عمده توجه به انسانی است كه توانسته باشد خود را از محدودیت‌های دنیا آزاد کند، تا نفس خود را به عوالم فوق برزخ سوق دهد.
    همچنان که در شخصیت زیدبن حارثه ملاحظه فرمودید نفس انسان وسعت آن را دارد که هم‌اکنون در حشر و قیامت حاضر شود، زیرا همان‌طور که عرض شد؛ توجه انسان به هرچیز، حدّ او را تعیین می‌کند. اگر چیزی که انسان به آن توجه می‌کند محدود باشد علی‌رغم ذات نامحدودش، محدود می‌شود، هر چند که نفس او در جای خود بی‌حدّ و نامحدود است. در شرایطی که انسان دلبندِ دنیای محدود شد و شخصیت خود را محدود نمود، حقیقت خود را زندانی کرده است! اما اگر افق جان خود را متوجه حقایق بی‌کرانه و نامحدود عالم معنا کرد، در واقع نامحدود به نامحدود توجه کرده است و از وسعت خود محروم نشده و لذا احساس آزادی می‌کند. به خصوص اگر سعی کند به کمال مطلق و بی‌نهایتِ جامع یعنی حضرت «الله» نظر کند که در این حال همه‌ی استعدادهایش به شکوفائی کامل می‌رسد. گفت:
    در تمام کارها چندین مکوش
    جز به کاری که بود در دین مکوش
    عاقبت تو رفت خواهی ناتمام
    کارهایت ابتر و نان تو خام
    بلکه خود را در صفا گوری کنی
    در منّی او، کنی دفن منی
    مگر آن‌که منیت خود را گوری کنی و خود را در آن دفن نمایی و فانی در حق شوی تا به حق باقی گردی.
    خاک او گردی و مدفون غمش
    تا دمت یابد مددها از دمش
    وقتی تمام غم تو غم بی‌خدایی شد و در مقابل او هیچ شدی، به حق زنده می‌گردی و به حق سخن می‌گویی و شکوفا می‌شوی.
    اگر حافظ خطاب به همه‌ی انسان‌ها می‌گوید:
    که ای بلند نظر پادشاه سِدره نشین
    نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است
    تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر
    ندانمت که در این دامگه چه افتاده است
    نظر به مقام فوق زمان و مکانی انسان دارد و این که او محدود به هیچ حدی نیست، هر چند توجه او به هر چیز، او را به همان چیز محدود می‌کند و این خاصیت عجیبی است که انسان با آن همه وسعت ذاتی باید شخصیت خود را خود شکل دهد. اگر به دنیا توجه کند «وجود» او محدود می‌شود، چون دنیا محدود است. در این حالت پرنده «وجودِ» نامحدود انسان، در قفس محدود دنیا زندانی شده است و ریشه‌ی نارضایتی‌ها و شکست‌ها در همین نکته است. اگر انسان به ملائکه و عالم غیب و معنویت نظر کند، از آن جهت که نامحدود به نامحدود نظر کرده است، در خود احساس آزادی می‌کند، چون خود را در تنگناهایی مثل پول و لذات دنیایی زندانی نکرده است و اگر انسان این راه را ابراهیم‌وار ادامه دهد و به خدا توجه کند، انسانِ نامحدود به کمال مطلق و بی‌حد نظر کرده‌است، در این حالت علاوه بر احساس آزادی که در او ظاهر می‌شود، از آنچنان وسعتی برخوردار می‌شود که گویا تمام بهشت‌ها در او شکوفا شده‌است، چون از طریق انوار کمال مطلق تمام استعدادهای خود را به ثمر رسانده است.





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  11. Top | #70

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض





    جایگاه نفسِ نامحدود انسان در هستی


    در سلسه مباحث آشتی با خدا از طریق آشتی با «خود» راستین، بحمدالله به اینجا رسیدیم که اگر انسان، «خود» را درست بشناسد متوجه می‌شود که از همه عالم وسیع‌تر است. و نه تنها از عالم ماده، که از عالم ملائکه هم وسیع‌تر است! و نه‌تنها به زمان و مکان، محدود نیست، بلکه فوق زمان و مکان بوده و از همة مراتب عالَم وجود برتر است، و این بدان معنا نیست که انسان همه جا باشد. بلکه به این معنی است که زمان و مکان برای ذات انسان معنی نمی‌دهد و لذا اگر خودش خود را گرفتار تنگناها نکند می‌تواند هم‌اکنون نیز در مراتب عالی‌تر وجود مثل عالم قیامت و بهشت حاضر شود و نه تنها از آینده خبر دهد، بلکه از باطن اعمال سخن بگوید که نمونه‌ی آن داستان زیدبن‌حارثه است.
    امام صادق(ع) در مورد زید فرمودند:
    «رسول اكرم(ص) نماز صبح را با مردم به جا آوردند. بعد از نماز نظرشان به جوانی افتاد كه در اثر كثرت عبادت و بیداری شب، بی‌اختیار سرش پایین می‌افتاد و رخسارش زرد و جسم او نحیف و چشمانش گود افتاده بود.
    پیامبر اكرم(ص) خطاب به آن جوان فرمود: ای فلان در چه حالی؟ گفت: یا رسول‌الله در حال یقین هستم. پیامبر(ص) از گفتار جوان تعجب نمودند و به او فرمودند: برای هر یقینی حقیقتی و آثاری هست. حال، حقیقت و آثار یقین تو چیست؟ جوان گفت: یا رسول الله! بر اثر یقین همیشه محزونم و یقینم مرا محزون داشته و شب‌ها خواب از چشمانم ربوده و به تشنگی در روزهای گرم وادارم كرده است (حزن و خوف از عذاب و گرفتاری‌های اُخروی، و دوری از وَجه حق، به قیام شب و صیام روز وادارم نموده است). نفس من به كلی از دنیا و آنچه در آن است انصراف پیدا كرده است، تا جایی كه «كَاَنَّ» (گویا) من عرش پروردگار را می‌بینم كه برای حساب نصب شده است و همه برای حسابِ قیامت محشور شده‌اند و من در میان آنان هستم و «كَاَنَّ» می‌بینم اهل بهشت را كه در بهشت متنعم هستند و با یكدیگر در صحبت و گفتگو بوده و بر مسندهای بهشتی تكیه زده‌اند. و «كَاَنَّ» می‌بینم اهل آتش را در حالی كه در آتش معذّب هستند و استغاثه می‌كنند و همین الآن «كَاَنَّ» صدای شعله‌های آتش را می‌شنوم كه به دو گوش من می‌رسد».
    سخنان جوان كه به این‌جا رسید، رسول اكرم(ص) رو به مردم نموده و فرمود: «هَذا عَبْدٌ نَوَّرَاللهُ قَلْبَهُ بِالایمان» این جوان كسی است كه خدای متعال قلب وی را به نور ایمان منور فرموده است. سپس خطاب به آن جوان فرمودند: «در حفظ حال و منزلت عبودی خود، و در قیام به لوازم آن كوشا باش ...».(100)
    ملاحظه می‌كنید كه این جوان عوالم برزخ و حشر را می‌دیده و معلوم می‌شود که از اصحاب یقین بوده است و تعبیر رسول خدا(ص) که از او پرسیدند: «اِنَّ لِکُلِّ یقینٍ حقیقةٌ» برای هر یقینی حقیقتی هست، حاکی از مراتب یقین است و این‌که اصحاب یقین درجاتی دارند و هر مرتبه از یقین دارای حقیقت خاص و آثار مخصوصی است. و منظور از این‌که حضرت پرسیدند: «فَما حَقیقَةُ یقینک؟» سؤال از مرتبة یقین آن جوان است و این‌که در کدام مرتبه بوده و چه آثاری بر یقین وی مترتب می‌باشد. چرا که در هر مرتبه از یقین به تناسب همان مرتبه، حقایق امور و عوالم پشت پرده مکشوف می‌گردد و آنچه برای عامة مردم بعد از مرگ و با قیامت ظاهر می‌گردد، برای اهل یقین در همین دنیا به ظهور می‌رسد. همان‌طور که برای آن جوان، عرش و حشر و حساب مکشوف گشته و همه را در عرش و در حشر و حساب می‌دیده است و ناظر حالات بهشتیان و جهنمیان بوده و این خاصیتِ حیات طیبه است که با سیر عبودی برای مؤمنین پیش می‌آید که به عوالم برزخ و حشر و حساب سیر کنند و حتی در عوالم بالاتر از آن‌ها قرار گیرند و شاهد حشر و مواقف آن باشند. عمده توجه به انسانی است كه توانسته باشد خود را از محدودیت‌های دنیا آزاد کند، تا نفس خود را به عوالم فوق برزخ سوق دهد.
    همچنان که در شخصیت زیدبن حارثه ملاحظه فرمودید نفس انسان وسعت آن را دارد که هم‌اکنون در حشر و قیامت حاضر شود، زیرا همان‌طور که عرض شد؛ توجه انسان به هرچیز، حدّ او را تعیین می‌کند. اگر چیزی که انسان به آن توجه می‌کند محدود باشد علی‌رغم ذات نامحدودش، محدود می‌شود، هر چند که نفس او در جای خود بی‌حدّ و نامحدود است. در شرایطی که انسان دلبندِ دنیای محدود شد و شخصیت خود را محدود نمود، حقیقت خود را زندانی کرده است! اما اگر افق جان خود را متوجه حقایق بی‌کرانه و نامحدود عالم معنا کرد، در واقع نامحدود به نامحدود توجه کرده است و از وسعت خود محروم نشده و لذا احساس آزادی می‌کند. به خصوص اگر سعی کند به کمال مطلق و بی‌نهایتِ جامع یعنی حضرت «الله» نظر کند که در این حال همه‌ی استعدادهایش به شکوفائی کامل می‌رسد. گفت:
    در تمام کارها چندین مکوش
    جز به کاری که بود در دین مکوش
    عاقبت تو رفت خواهی ناتمام
    کارهایت ابتر و نان تو خام
    بلکه خود را در صفا گوری کنی
    در منّی او، کنی دفن منی
    مگر آن‌که منیت خود را گوری کنی و خود را در آن دفن نمایی و فانی در حق شوی تا به حق باقی گردی.
    خاک او گردی و مدفون غمش
    تا دمت یابد مددها از دمش
    وقتی تمام غم تو غم بی‌خدایی شد و در مقابل او هیچ شدی، به حق زنده می‌گردی و به حق سخن می‌گویی و شکوفا می‌شوی.
    اگر حافظ خطاب به همه‌ی انسان‌ها می‌گوید:
    که ای بلند نظر پادشاه سِدره نشین
    نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است
    تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر
    ندانمت که در این دامگه چه افتاده است
    نظر به مقام فوق زمان و مکانی انسان دارد و این که او محدود به هیچ حدی نیست، هر چند توجه او به هر چیز، او را به همان چیز محدود می‌کند و این خاصیت عجیبی است که انسان با آن همه وسعت ذاتی باید شخصیت خود را خود شکل دهد. اگر به دنیا توجه کند «وجود» او محدود می‌شود، چون دنیا محدود است. در این حالت پرنده «وجودِ» نامحدود انسان، در قفس محدود دنیا زندانی شده است و ریشه‌ی نارضایتی‌ها و شکست‌ها در همین نکته است. اگر انسان به ملائکه و عالم غیب و معنویت نظر کند، از آن جهت که نامحدود به نامحدود نظر کرده است، در خود احساس آزادی می‌کند، چون خود را در تنگناهایی مثل پول و لذات دنیایی زندانی نکرده است و اگر انسان این راه را ابراهیم‌وار ادامه دهد و به خدا توجه کند، انسانِ نامحدود به کمال مطلق و بی‌حد نظر کرده‌است، در این حالت علاوه بر احساس آزادی که در او ظاهر می‌شود، از آنچنان وسعتی برخوردار می‌شود که گویا تمام بهشت‌ها در او شکوفا شده‌است، چون از طریق انوار کمال مطلق تمام استعدادهای خود را به ثمر رسانده است.






    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






صفحه 7 از 14 نخستنخست ... 34567891011 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi