صفحه 7 از 8 نخستنخست ... 345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 74

موضوع: روشنی مهتاب : اثبات شهادت حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها

  1. Top | #61

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    امروز درِ خانه خود را می‌بندم

    برادر سُنّی! دوستان تو سؤل دیگری هم پرسیده‌اند، آن‌ها می‌گویند در ماجرای هجوم به خانه علی(ع) ، چرا فاطمه(س) برای باز کردن درِ خانه رفت؟ این سخن آنان است: «شما شیعیان می‌گویید آن روزی که به خانه فاطمه هجوم بردند، علی داخل خانه بود، چگونه می‌توان باور کرد علی در خانه باشد و فاطمه برای باز کردن درِ خانه برود و آن حوادث روی دهد؟ چرا خودِ علی، برای باز کردن درِ خانه اقدام نکرد؟ مگر علی غیرتمند نبود؟ چرا او فاطمه را برای باز کردن درِ خانه فرستاد؟».
    قبل از جواب به این سؤل، باید به نکته مهمّی اشاره کنم:
    امروزه در زندگی شهری، معمولاً درِ خانه‌ها بسته است، وقتی مهمانی به در خانه ما می‌آید، زنگ می‌زند و ما به روی او در را باز می‌کنیم.
    اگر به روستایی رفته باشی، می‌بینی که در روستا، درِ خانه‌ها معمولاً در طول روز باز است، وقتی مهمان می‌آید، ابتدا آن مهمان از صاحب‌خانه اجازه می‌گیرد و سپس وارد خانه می‌شود.
    در آن روزگار، مردم مدینه هم در طول روز، در خانه‌های خود را باز نگه‌می داشتند و شب‌ها آن را می‌بستند. درِ خانه‌ها پرده‌ای هم داشت تا مانع دید نامحرم باشد.
    اکنون با هم به روز حادثه می‌رویم، روزی که عُمَر و ابوبکر با گروهی از هواداران خود به سوی خانه علی(ع) حرکت کردند. تعداد آنان زیاد بود و طبیعی بود که سر و صدایی هم راه انداخته بودند.
    در آن لحظه، فاطمه(س) نزدیک درِ خانه بود، او متوجّه شد که چه خبر است، آنان می‌آمدند تا علی(ع) را به زور برای بیعت به مسجد ببرند، اینجا بود که فاطمه(س) سریع در خانه را بست.
    نکته مهم این است که فاطمه(س) درِ خانه را باز نکرد، بلکه درِ خانه را بست! وقتی او از آمدن مهاجمان باخبر شد، درِ خانه را محکم بست.





    امضاء




  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #62

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    برادر سُنّی! چرا دوستان می‌خواهند تاریخ را منحرف کنند؟ فاطمه(س) درِ خانه را بست، آنان می‌گویند که فاطمه(س) درِ خانه را باز کرد. این چه دروغی است که آنان می‌گویند!
    این جنایت در روز اتّفاق افتاده است، آن ساعت، درِ خانه فاطمه(س) (مثل همه خانه‌های مدینه) باز بود.
    فاطمه(س) نزدیک درِ خانه بود، وقتی او از هیاهوی دشمنان آگاه شد، سریع در خانه را بست. فاطمه می‌دانست اگر بخواهد برود به علی خبر بدهد و او برای بستن در بیاید، در همین فاصله، دشمن به داخل خانه می‌آید، فاطمه(س) درِ خانه را بست تا آنان نتوانند وارد خانه شوند.
    وقتی یک زن، درِ خانه خود را محکم ببندد، آیا این با غیرتمندی شوهر منافات دارد؟
    بگذار تا ماجرا را از زبان دو دانشمند بزرگ شیعه بشنویم. شیخ عیّاشی (در قرن چهارم) و شیخ مفید (در قرن پنجم) چنین نوشته‌اند: «عُمَر به هواداران خود گفت: «برخیزید تا نزد علی برویم»، همه از جا برخاستند و به سوی خانه علی(ع) حرکت کردند. وقتی آن‌ها به خانه فاطمه(س) رسیدند، فاطمه(س) آن‌ها را دید، برای همین درِ خانه را به روی آنان بست. در این هنگام، عُمَر با لگد به در کوفت و درِ خانه را شکست، وقتی عُمَر در خانه را شکست، همه به سوی خانه هجوم آوردند...».107
    وقتی فاطمه دید که آنان بی‌شرمی را به نهایت رسانده‌اند، فریاد برآورد: «بابا! یا رسول اللّه! ببین که چه ظلم‌هایی در حق ما روا می‌دارند!».108
    چرا فاطمه این‌چنین سخن گفت؟ فاطمه می‌خواست به این مردم یادآوری کند که ای مردم! اینجا خانه من است، من فاطمه هستم، همان فاطمه‌ای که پاره‌تن پیامبر است. فقط هفت روز از وفات پدرم گذشته است، چرا با تنها یادگارش چنین می‌کنید؟ مگر از او یادگاری به غیر از من مانده است؟
    صدای فاطمه(س) ، آن‌قدر مظلومانه بود که خیلی‌ها را به گریه انداخت ، خیلی از مردمی که همراه عُمَر آمده بودند به خانه‌های خود بازگشتند.109
    عُمَر آمده بود تا اگر علی(ع) همراه او به مسجد نیاید، او را به قتل برساند، او به قصد کشتن علی(ع) وارد خانه شد، فاطمه(س) چگونه می‌توانست در مقابل این همه ظلم آنان سکوت کند؟
    در کتاب‌های دیگر آمده است که عُمَر ابتدا در خانه را آتش زد، وقتی که درِ خانه نیم‌سوخته شد، به در لگد محکمی زد و ...110
    برادر سُنّی! این سخن دوستان تو خیلی عجیب است! آنان می‌گویند مگر علی(ع) غیرتمند نبود؟ چرا خودش درِ خانه را باز نکرد؟ چرا فاطمه(س) را برای باز کردن درِ خانه فرستاد؟
    من واقعاً تعجّب می‌کنم، آیا بهتر نیست آنان قدری فکر کنند؟ به راستی چرا عده‌ای از مردم مدینه به خانه فاطمه(س) هجوم بردند و بدون اجازه وارد آن خانه شدند؟ آیا این کار با غیرت سازگار بود؟111
    علی(ع) آن روز سکوت کرد و در مقابل آن ظلم‌ها صبر کرد تا اسلام عزیز باقی بماند. آن روز فاطمه(س) برای دفاع از امام خود قیام کرد، او به یاری حق و حقیقت آمد، با مردم سخن گفت، حق را برای آنان روشن ساخت.





    امضاء



  4. Top | #63

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    چرا فاطمه این‌چنین سخن گفت؟ فاطمه می‌خواست به این مردم یادآوری کند که ای مردم! اینجا خانه من است، من فاطمه هستم، همان فاطمه‌ای که پاره‌تن پیامبر است. فقط هفت روز از وفات پدرم گذشته است، چرا با تنها یادگارش چنین می‌کنید؟ مگر از او یادگاری به غیر از من مانده است؟
    صدای فاطمه(س) ، آن‌قدر مظلومانه بود که خیلی‌ها را به گریه انداخت ، خیلی از مردمی که همراه عُمَر آمده بودند به خانه‌های خود بازگشتند.109
    عُمَر آمده بود تا اگر علی(ع) همراه او به مسجد نیاید، او را به قتل برساند، او به قصد کشتن علی(ع) وارد خانه شد، فاطمه(س) چگونه می‌توانست در مقابل این همه ظلم آنان سکوت کند؟
    در کتاب‌های دیگر آمده است که عُمَر ابتدا در خانه را آتش زد، وقتی که درِ خانه نیم‌سوخته شد، به در لگد محکمی زد و ...110
    برادر سُنّی! این سخن دوستان تو خیلی عجیب است! آنان می‌گویند مگر علی(ع) غیرتمند نبود؟ چرا خودش درِ خانه را باز نکرد؟ چرا فاطمه(س) را برای باز کردن درِ خانه فرستاد؟
    من واقعاً تعجّب می‌کنم، آیا بهتر نیست آنان قدری فکر کنند؟ به راستی چرا عده‌ای از مردم مدینه به خانه فاطمه(س) هجوم بردند و بدون اجازه وارد آن خانه شدند؟ آیا این کار با غیرت سازگار بود؟111
    علی(ع) آن روز سکوت کرد و در مقابل آن ظلم‌ها صبر کرد تا اسلام عزیز باقی بماند. آن روز فاطمه(س) برای دفاع از امام خود قیام کرد، او به یاری حق و حقیقت آمد، با مردم سخن گفت، حق را برای آنان روشن ساخت.





    امضاء



  5. Top | #64

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    آیا دوست داری حدیث شناس شوی؟
    تا اینجا به سؤلاتی که در موضوع شهادت فاطمه(س) از طرف بعضی از اهل‌سنّت مطرح شده بود، پاسخ دادم. اکنون می‌خواهم خاطره‌ای را نقل کنم. روزی یکی از دانشجویان از من سؤل کرد:
    ــ ما شیعیان می‌گوییم حضرت فاطمه(س) شهید شده است، به راستی چه دلیلی برای این مطلب وجود دارد؟
    ــ دانشمندان شیعه در کتاب‌های خود در مورد این موضوع مطالب زیادی نوشته‌اند.
    ــ از کجا معلوم که این سخن آنان درست باشد؟ من شنیده‌ام که خیلی از این حرف‌ها در زمان حکومت صفویه درست شده است، قبل از حکومت صفویه، اصلاً چنین چیزی مطرح نبوده است.
    ــ من حدیثی از امام کاظم(ع) شنیده‌ام که او از حضرت فاطمه(س) به عنوان «شهیده» یاد می‌کند. حتماً می‌دانی شهیده به خانمی می‌گویند که به شهادت رسیده باشد. آیا سخن امام کاظم(ع) را قبول نداری؟
    ــ اگر ثابت شود این سخن از امام کاظم(ع) است، حرفی ندارم، امّا از کجا معلوم که این سخن واقعاً از امام کاظم(ع) است؟
    * * *
    شیخ کلینی را چقدر می‌شناسی؟ آیا می‌دانی او بیست سال زحمت کشید و کتاب «کافی» را تالیف کرد؟ آیا می‌دانی بهترین کتاب شیعه، همین کتاب است؟
    شیخ کلینی در کتاب کافی جلد اول، صفحه 458 حدیثی را از امام کاظم(ع) نقل می‌کند که آن حضرت فرمود: «فاطمه(س)، صدّیقه شهیده است».112
    شیخ کلینی سال 258 هجری در روستای «کلین» در اطرف شهرری به دنیا آمد و در جوانی به قم سفر نمود و سپس به بغداد مهاجرت نمود. همه دانشمندان شیعه به سخنان او اعتماد می‌کنند.113
    این حدیثی که کلینی در کتاب خود آورده است، به سال‌ها قبل از حکومت صفویه برمی‌گردد، آغاز حکومت صفویه سال 907 هجری قمری است، شیخ کلینی 649 سال پیش از این تاریخ، از دنیا رفته بود!
    * * *
    من اکنون دارم کتاب کافی را می‌خوانم. نمی‌دانم چقدر از علم رجال اطّلاع داری؟
    برای تشخیصِ حدیث راست از حدیث دروغ، از علم رجال استفاده می‌کنیم. کلمه «رجال» در اینجا به معنای «افراد» می‌باشد، در این علم به بررسی افرادی که حدیث نقل کرده‌اند، می‌پردازیم.
    وقتی که شیخ کلینی یک حدیث را از امام کاظم(ع) نقل کنم، بین شیخ کلینی و آن حضرت، بیش از صد سال فاصله است. شیخ کلینی این حدیث را با این سه واسطه از امام کاظم(ع) نقل می‌کند:
    1
    ـ استاد عطّار قمّی
    2
    ـ استاد عَمَرکی نیشابوری
    3
    ـ علی‌بن‌جعفر عُرَیضی
    با علم رجال می‌توانیم بفهمیم که این سه نفری که بین شیخ کلینی و امام کاظم(ع) واسطه هستند، چگونه انسان‌هایی بوده‌اند؟ آیا آن‌ها راستگو بودند یا دروغگو؟
    اگر با استفاده از علم رجال به راستگو بودن همه کسانی را که یک حدیث را نقل کرده‌اند اطمینان پیدا کردیم، می‌توانیم بگوییم که این حدیث صحیح است.
    اکنون در مورد این سه نفری که بین شیخ کلینی و امام کاظم(ع) واسطه حدیث هستند، سخن می‌گویم:
    *
    واسطه اوّل
    استاد عطّار قمّی: او در زمان خود، یکی از بزرگ‌ترین استادان حدیث در شهر قم بود. سخنان او همواره قابل اعتماد همه بود. او احادیث زیادی را نقل کرده است.114
    *
    واسطه دوم
    استاد عَمَرکی نیشابوری: او نیز یکی از استادان بزرگ حدیث بود و سخنانش برای همه قابل اعتماد بود.115
    *
    واسطه سوم
    علی‌بن‌جعفر عُریضی: او برادر امام کاظم(ع) است، عریض، نام منطقه‌ای در اطراف شهر مدینه است، او مدّت زیادی در آن منطقه سکونت داشت، برای همین به نام «عریضی» مشهور شد.116
    او سخنانی که از برادرش، امام کاظم(ع) می‌شنید را در کتابی جمع آوری کرد. او مورد اعتماد علمای شیعه می‌باشد.
    اکنون همه کسانی که حدیث بالا را نقل کرده‌اند به خوبی می‌شناسی، آنان از بزرگان شیعه و مورد اعتماد بوده‌اند. آن‌ها ستارگان آسمان مکتب تشیّع هستند و دانشمندان شیعه به سخنان آنان اعتماد دارند.
    تو دیگر می‌توانی این حدیث را به عنوان یک حدیث صحیح معرّفی کنی، حدیثی که امام کاظم(ع) می‌فرماید: «فاطمه(س)، صدّیقه و شهیده است».
    می‌دانم دوست داری بدانی که معنای «صدیقه» چیست؟ صدیقه به خانمی می‌گویند که به خدا و پیامبر، ایمان زیادی داشته باشد و کردارش، گفتارش را تصدیق کند.
    فاطمه هم صدیقه است و هم شهیده!
    او مظلومانه به شهات رسید، به راستی چرا بعد از وفات پیامبر این همه ظلم در حق فاطمه روا داشتند؟ مگر جرم و گناه او چه بود؟




    امضاء



  6. Top | #65

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    شیخ کلینی را چقدر می‌شناسی؟ آیا می‌دانی او بیست سال زحمت کشید و کتاب «کافی» را تالیف کرد؟ آیا می‌دانی بهترین کتاب شیعه، همین کتاب است؟
    شیخ کلینی در کتاب کافی جلد اول، صفحه 458 حدیثی را از امام کاظم(ع) نقل می‌کند که آن حضرت فرمود: «فاطمه(س)، صدّیقه شهیده است».112
    شیخ کلینی سال 258 هجری در روستای «کلین» در اطرف شهرری به دنیا آمد و در جوانی به قم سفر نمود و سپس به بغداد مهاجرت نمود. همه دانشمندان شیعه به سخنان او اعتماد می‌کنند.113
    این حدیثی که کلینی در کتاب خود آورده است، به سال‌ها قبل از حکومت صفویه برمی‌گردد، آغاز حکومت صفویه سال 907 هجری قمری است، شیخ کلینی 649 سال پیش از این تاریخ، از دنیا رفته بود!
    * * *
    من اکنون دارم کتاب کافی را می‌خوانم. نمی‌دانم چقدر از علم رجال اطّلاع داری؟
    برای تشخیصِ حدیث راست از حدیث دروغ، از علم رجال استفاده می‌کنیم. کلمه «رجال» در اینجا به معنای «افراد» می‌باشد، در این علم به بررسی افرادی که حدیث نقل کرده‌اند، می‌پردازیم.
    وقتی که شیخ کلینی یک حدیث را از امام کاظم(ع) نقل کنم، بین شیخ کلینی و آن حضرت، بیش از صد سال فاصله است. شیخ کلینی این حدیث را با این سه واسطه از امام کاظم(ع) نقل می‌کند:
    1
    ـ استاد عطّار قمّی
    2
    ـ استاد عَمَرکی نیشابوری
    3
    ـ علی‌بن‌جعفر عُرَیضی
    با علم رجال می‌توانیم بفهمیم که این سه نفری که بین شیخ کلینی و امام کاظم(ع) واسطه هستند، چگونه انسان‌هایی بوده‌اند؟ آیا آن‌ها راستگو بودند یا دروغگو؟
    اگر با استفاده از علم رجال به راستگو بودن همه کسانی را که یک حدیث را نقل کرده‌اند اطمینان پیدا کردیم، می‌توانیم بگوییم که این حدیث صحیح است.




    امضاء



  7. Top | #66

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    اکنون در مورد این سه نفری که بین شیخ کلینی و امام کاظم(ع) واسطه حدیث هستند، سخن می‌گویم:
    *
    واسطه اوّل
    استاد عطّار قمّی: او در زمان خود، یکی از بزرگ‌ترین استادان حدیث در شهر قم بود. سخنان او همواره قابل اعتماد همه بود. او احادیث زیادی را نقل کرده است.114
    *
    واسطه دوم
    استاد عَمَرکی نیشابوری: او نیز یکی از استادان بزرگ حدیث بود و سخنانش برای همه قابل اعتماد بود.115
    *
    واسطه سوم
    علی‌بن‌جعفر عُریضی: او برادر امام کاظم(ع) است، عریض، نام منطقه‌ای در اطراف شهر مدینه است، او مدّت زیادی در آن منطقه سکونت داشت، برای همین به نام «عریضی» مشهور شد.116
    او سخنانی که از برادرش، امام کاظم(ع) می‌شنید را در کتابی جمع آوری کرد. او مورد اعتماد علمای شیعه می‌باشد.
    اکنون همه کسانی که حدیث بالا را نقل کرده‌اند به خوبی می‌شناسی، آنان از بزرگان شیعه و مورد اعتماد بوده‌اند. آن‌ها ستارگان آسمان مکتب تشیّع هستند و دانشمندان شیعه به سخنان آنان اعتماد دارند.
    تو دیگر می‌توانی این حدیث را به عنوان یک حدیث صحیح معرّفی کنی، حدیثی که امام کاظم(ع) می‌فرماید: «فاطمه(س)، صدّیقه و شهیده است».
    می‌دانم دوست داری بدانی که معنای «صدیقه» چیست؟ صدیقه به خانمی می‌گویند که به خدا و پیامبر، ایمان زیادی داشته باشد و کردارش، گفتارش را تصدیق کند.
    فاطمه هم صدیقه است و هم شهیده!
    او مظلومانه به شهات رسید، به راستی چرا بعد از وفات پیامبر این همه ظلم در حق فاطمه روا داشتند؟ مگر جرم و گناه او چه بود؟




    امضاء



  8. Top | #67

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    به دنبال دوستان خود هستی


    سلام ای فاطمه! سلام ای دختر پیامبر! سلام ای که خدا بر تو سلام می‌فرستد! تو از نورِ خدا خلق شده‌ای، فرشتگان، همه خادم تو هستند، خدا تو و دوستانت را از آتش رهایی بخشیده است.
    این سخن پیامبر در مورد توست: « فاطمه از من است و من از فاطمه‌ام...فاطمه پاره تن من است».117
    در مقابل تو تمام‌قد می‌ایستاد، دست تو را می‌بوسید. او به تو چنین می‌گفت: «پدر به فدای تو باد!».118
    شنیده‌ام که هرگاه او دلش برای بهشت تنگ می‌شد، تو را می‌بوسید.
    به راستی چه رازی در میان بود؟
    جواب این سؤل را شب معراج می‌توان یافت! شبی که پدر تو، مهمان خدا بود...
    من می‌خواهم از آن شب باشکوه سخن بگویم:
    * * *
    آن شب محمّد(ص) از آسمان‌ها عبور کرد و به بهشت رسید، او در فردوس، مهمان لطف خدا بود. بوی خوشی به مشامش رسید، بویی که تمام بهشت را فرا گرفته بود. او رو به جبرئیل کرد و گفت: این عطر خوش چیست؟
    جبرئیل گفت: این بوی سیب است ، سیصد هزار سال پیش، خدای متعال، سیبی با دست خود آفرید. ای محمّد ! سیصد هزار سال است که این سؤل ما بی‌جواب مانده است، ما دوست داریم بدانیم خدا این سیب را برای چه آفریده است؟
    سخن جبرئیل به پایان رسید، دسته‌ای از فرشتگان نزد پیامبر آمدند، آنان همراه خود همان سیب را آورده بودند. صدایی به گوش رسید: «ای محمّد ! خدا به تو سلام می‌رساند و این سیب را برای تو فرستاده است».119
    آری! خدا سیصد هزار سال قبل، هدیه‌ای برای امشب آماده کرده بود. به راستی هدف خدا از آفرینش آن سیبِ خوشبو چه بود؟
    پیامبر آن سیب را خورد و بعد از مدّتی، خدا تو را به او عنایت کرد، خلقت تو از آن سیب بهشتی بود!
    عایشه (همسر پیامبر) بارها دید که پدر تو را می‌بوسد، او زبان اعتراض گشود و گفت:
    ــ ای پیامبر! فاطمه دیگر بزرگ شده است، چرا او را این‌قدر می‌بوسی؟
    ــ فاطمه من از آن میوه بهشتی خلق شده است، من هرگاه دلم برای بهشت تنگ می‌شود فاطمه‌ام را می‌بویم و می‌بوسم.120
    * * *
    خدا به تو مقامی بس بزرگ داد، هرگاه پیش پیامبر می‌رفتی، او تمام‌قد در مقابل تو می‌ایستاد.121
    تو سرور همه زنان می‌باشی، تو گل سرسبد گیتی هستی!
    عدّه‌ای تلاش می‌کنند تا نام و یاد تو فراموش شود، امّا خدا در روز قیامت، مقام تو را بر همه معلوم خواهد کرد، روزی که تو در صحرای محشر حاضر شوی، چه شکوه و عظمتی خواهی داشت!
    هزاران فرشته به استقبال تو می‌آیند و تو به سوی بهشت حرکت می‌کنی.122
    و در آن هنگام، نگاه تو به گوشه‌ای خیره می‌ماند، فرشتگان عدّه‌ای را به سوی جهنّم می‌برند، آن‌ها کسانی هستند که در دنیا گناه انجام داده‌اند.
    تو به آنان نگاه می‌کنی و عدّه‌ای از دوستان خود را در میان آنان می‌یابی، با خدای خویش سخن می‌گویی: خدایا! تو مرا فاطمه نام نهادی، و عهد کردی که دوستانم را از آتش جهنّم آزاد گردانی! خدایا! تو هرگز عهد و پیمان خود را فراموش نمی‌کنی، از تو می‌خواهم امروز شفاعت مرا در حقّ دوستانم قبول کنی.
    سخن تو به پایان می‌رسد، صدایی به گوش می‌رسد، این خداست که با تو سخن می‌گوید: ای فاطمه! حقّ با توست. من تو را فاطمه نام نهادم و عهد کرده‌ام که به خاطر تو دوستان تو را از آتش جهنّم آزاد گردانم. من بر سر عهد خود هستم! ای فاطمه! امروز همه دوستان تو را از آتش عذاب خود آزاد می‌کنم تا مقام و جایگاه تو برای همه آشکار شود، امروز روز توست! هر کس را که می‌خواهی شفاعت کن و با خود به سوی بهشت ببر!.123
    و تو دوستان خود را شفاعت می‌کنی و آنان همراه با تو وارد بهشت می‌شوند.
    فاطمه جان! تو که می‌دانی من تو را دوست دارم...اکنون می‌خواهم قصّه مظلومیّت تو را از کتاب‌های شیعه بنویسم، من می‌خواهم برای غربت تو اشک بریزم، این اشک بر تو سرمایه زندگی من است...
    * * *
    من در جستجوی تو هستم، به شهر مدینه می‌آیم، صدای هیاهویی به گوشم می‌رسد، چه خبر شده است؟ از مسجد پیامبر به کوچه می‌روم، وارد کوچه می‌شوم، به خانه‌ای می‌رسم، می‌بینم که گروه زیادی در آنجا جمع شده‌اند، هیزم‌ها را کنار درِ آن خانه قرار می‌دهند.
    صدایی به گوش می‌رسد، یک نفر به این سو می‌آید، شعله آتشی در دست گرفته است، او می‌آید و فریاد می‌زند: «این خانه و اهل آن را در آتش بسوزانید».
    او می‌آید و هیزم‌ها را آتش می‌زند، آتش زبانه می‌کشد.
    چرا او می‌خواهد اهل این خانه را بسوزاند؟ مگر اهل این خانه چه کاری کرده‌اند که سزایش سوختن است؟
    صدای گریه بچه‌ها از این خانه به گوش می‌رسد، چرا همه فقط نگاه می‌کنند؟ چرا هیچ کس اعتراضی نمی‌کند؟
    در این میان یکی جلو می‌آید، به آن مردی که هیزم‌ها را آتش زد می‌گوید:
    ــ ای عُمَر! در این خانه، فاطمه، حسن و حسین هستند .
    ــ باشد ، هر که می‌خواهد باشد ، من این خانه را آتش می‌زنم .124
    خدای من! چه می‌شنوم؟ ای مادر مظلومم! خانه تو را می‌خواهند آتش بزنند؟
    * * *
    عُمَر امروز قاضی بزرگ حکومت است . او فتوا داده که برای حفظ اسلام ، سوزاندن این خانه واجب است !125
    چقدر این مردم بی‌وفایند، آنان روز عید غدیر با علی(ع) بیعت کردند، هنوز طنین صدای پیامبر در گوش این مردم است: «هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست».126
    به راستی چقدر زود این مردم عهد و پیمان خود را شکستند و برای آتش زدن خانه تو هیزم آورده‌اند!
    فقط هفت روز از وفات پیامبر گذشته است، این مردم این قدر عوض شده‌اند!
    آن‌ها بارها و بارها دیدند که پیامبر کنار در این خانه می‌ایستاد و به تو و فرزندانت سلام می‌داد.
    هنوز طنین صدای پیامبر به گوش می‌رسد که فرمود: «خانه دخترم فاطمه ، خانه من است ! هر کس حریم خانه او را نگه ندارد، حریم خدا را نگه نداشته است».127
    * * *
    مادر! چرا مردم این‌قدر بی‌شرم شده‌اند؟ چرا چنین جنایت می‌کنند؟
    آتش زبانه می‌کشد، تو پشت در ایستاده‌ای. تو برای یاری حق و حقیقت قیام کرده‌ای.
    درِ خانه نیم‌سوخته می‌شود ، عُمَر جلو می‌آید، او می‌داند که تو پشت در ایستاده‌ای.
    وای بر من! او لگد محکمی به در می‌زند . تو بین در و دیوار قرار می‌گیری ، صدای ناله‌ات بلند می‌شود . عُمَر در را فشار می‌دهد ، صدای ناله تو بلندتر می‌شود . میخِ در که از آتش داغ شده است در سینه تو فرو می‌رود .128
    تو با صورت به روی زمین می‌افتی، سریع از جا برمی‌خیزی، صورت تو خاک آلود شده است، رو به حرم پیامبر می‌کنی، صدای تو در شهر طنین می‌اندازد، پدر را صدا می‌زنی: «بابا ! یا رسول اللّه ! ببین با دخترت چه می‌کنند ».129
    علی(ع) صدای تو را می‌شنود، اینجا دیگر جای صبر نیست ، او به سوی عُمَر می‌رود، گریبان او را می‌گیرد، عُمَر می‌خواهد فرار کند، علی(ع) او را محکم به زمین می‌زند، مشتی به بینی و گردنِ او می‌کوبد.
    هیچ‌کس جرأت ندارد برای نجات عُمَر جلو بیاید، همه ترسیده‌اند، بعضی‌ها فکر می‌کنند که علی(ع) دیگر عُمَر را رها نخواهد کرد و خون او را خواهد ریخت.
    لحظاتی می‌گذرد، علی(ع) عُمَر را رها می‌کند و می‌گوید: «ای عُمَر! پیامبر از من پیمان گرفت که در مثل چنین روزی، صبر کنم. اگر وصیّت پیامبر نبود، هرگز تو را رها نمی‌کردم».130
    * * *
    به همسرت نگاه می‌کنی ، می‌بینی که می‌خواهند او را به مسجد ببرند ، امروز امّا تو هیچ یار و یاوری ندارد !
    تو از جا برمی‌خیزی و در چهارچوبه درِ خانه می‌ایستی ، با دستان خود راه را می‌بندی تا آن‌ها نتوانند علی(ع) را به مسجد ببرند .131
    عُمَر به قُنفُذ اشاره‌ای می‌کند، با اشاره او، قنفد با غلاف شمشیر به تو حمله می‌کند، خود عُمَر هم با تازیانه می‌زند. بازوی تو از تازیانه‌ها کبود می‌شود ...132
    عُمَر می‌داند تا زمانی که تو هستی، نمی‌توان علی(ع) را برای بیعت برد ، برای همین لگد محکمی به تو می‌زند ، صدای تو بلند می‌شود، تو خدمتکار خود را صدا می‌زنی: «ای فِضّه مرا دریاب ! به خدا محسن مرا کشتند» .133
    تو بی‌هوش می‌شوی، آنان اکنون می‌توانند علی(ع) را به مسجد ببرد ...
    ای مادر پهلو شکسته!
    برخیز! برخیز که علی(ع) را بردند!
    مولای تو تنهاست، برخیز و او را یاری کن!
    چشمان خود را باز کن! این صدای گریه فرزندان توست که به گوش می‌رسد، آیا صدای آنان را می‌شنوی؟ فرشتگان از دیدن اشک چشمان حسن و حسین تو به گریه افتاده‌اند .134
    پیکر تو کبود و پهلوی تو شکسته است، امّا باید برخیزی! عُمَر دستور داده تا شمشیر بالای سر علی(ع) بگیرند، عُمَر در مسجد فریاد می‌زند: «ای ابوبکر! آیا دستور می‌دهی تا من گردن علی(ع) را بزنم؟» .135
    مادر! مادر مظلومم! برخیز! علی در انتظار توست!
    برخیز!
    اگر علی(ع) بیعت نکند، آن‌ها علی را به شهادت خواهند رسانید...
    * * *
    چشمان خود را باز می‌کنی، سراغ علی(ع) را می‌گیری، می‌فهمی که علی(ع) را به مسجد برده‌اند.
    تو از جای خود برمی‌خیزی و به سوی مسجد می‌روی!
    پهلوی تو را شکسته‌اند تا دیگر نتوانی علی(ع) را یاری کنی، امّا تو به یاری امام خود می‌روی! به مسجد که می‌رسی، کنار قبر پیامبر می‌روی و فریاد برمی‌آوری: «پسرعمویم، علی را رها کنید! به خدا قسم، اگر او را رها نکنید، نفرین خواهم کرد».
    عُمَر و هواداران او تعجّب می‌کنند، آن‌ها باور نمی‌کنند که تو به اینجا آمده باشی، بار دیگر صدای تو بلند می‌شود: «به خدا قسم، اگر علی را رها نکنید، شما را نفرین می‌کنم».
    لرزه بر ستون‌های مسجد می‌افتد، زلزله‌ای سهمگین در راه است، گرد و غبار بلند می‌شود، نفرین فاطمه اثر کرده است، همه نگران می‌شوند، خلیفه و هواداران او می‌فهمند که تو دیگر صبر نخواهی کرد، اگر آنان علی(ع) را رها نکنند، با نفرین تو زمین و زمان در هم پیچیده خواهد شد!
    ترس تمام وجود آنان را فرا می‌گیرد، چشم‌های آنان به ستون‌های مسجد خیره می‌ماند که چگونه به لرزه در آمده‌اند! آری، عذاب در راه است!
    آن‌ها علی را رها می‌کنند، شمشیر از سر او برمی‌دارند، ریسمان را هم از گردنش باز می‌کنند. آری! تا زمانی که تو هستی، آن‌ها هرگز نمی‌توانند از علی(ع) بیعت بگیرند.136
    اکنون علی(ع) به سوی تو می‌آید و تو نگاهی به او می‌کنی، دست‌های خود را به سوی آسمان می‌گیری و خدا را شکر می‌کنی.
    لبخندی به روی علی(ع) می‌زنی، همه هستیِ تو، علی(ع) است، تا تو زنده هستی، چه کسی می‌تواند هستیِ تو را از تو بگیرد؟
    * * *
    اکنون دیگر وقت آن است که فرزندان خود را در آغوش بگیری، نگاه کن، آن‌ها چه حالی دارند! آن‌ها را در آغوش بگیر و با آنان سخن بگو: مادر به فدای شما! چرا این قدر رنگ شما پریده است؟ چرا گریه کرده‌اید؟
    لحظاتی می‌گذرد، دیگر می‌خواهی با قبر پدر تنها باشی، از علی(ع) می‌خواهی که فرزندانت را به خانه ببرد.
    تو می‌خواهی با پدر سخن بگویی، تو نمی‌خواهی علی(ع) اشک چشم تو را ببیند.
    دلت سخت گرفته است، جای تازیانه‌ها درد می‌کند، پهلویت شکسته است، تو می‌خواهی راز دل خویش را با پدر بگویی، صبر می‌کنی تا علی(ع)، فرزندانت را به خانه ببرد.
    تو با پدر تنها شده‌ای، آهی می‌کشی و می‌گویی:
    یا رسول اللّه! برخیز و حال دختر خود را تماشا کن!
    بابا! تا تو زنده بودی، فاطمه تو عزیز بود، پیش همه احترام داشت، یادت هست چقدر مرا دوست داشتی، همیشه و هر وقت که من نزد تو می‌آمدم، تمام‌قد جلو پای من می‌ایستادی، مرا می‌بوسیدی و می‌گفتی: فاطمه پاره‌تن من است.
    بابا! ببین با من چه کردند، ببین میخ در به سینه‌ام نشاندند، ببین چقدر به من تازیانه زده‌اند!
    بابا! تو هر روز صبح در خانه من ایستادی و بر ما سلام می‌دادی، امّا آنان همان خانه را آتش زدند.
    بابا! یادت هست صورت مرا می‌بوسیدی!
    نگاه کن! جای بوسه‌های تو، کبود شده است، این جای سیلی عُمَر است!
    بابا! تو از کبودی بدن و پهلوی شکسته‌ام خبر داری! جای تو خالی بود، ببینی که چگونه مرا لگد زدند و محسن مرا کشتند!
    بابا! برخیز و ببین چگونه مزد و پاداش رسالت تو را دادند!
    من برای دفاع از علی(ع) به میدان آمدم، وقتی دیدم که او تنهاست، به یاری‌اش رفتم.
    من همه این سختی‌ها و مصیبت‌ها را تحمّل می‌کنم و در راه امام خود، همه این‌ها برایم آسان است، امّا تو که می‌دانی هیچ چیز برای من سخت از غربت و مظلومیّت علی(ع) نیست.
    تو خودت دیدی چگونه ریسمان به گردنش انداختند!
    جلوی چشم من این کار را کردند، شمشیر بالای سرش گرفتند و مانند اسیر او را به مسجد بردند.
    این کارِ آن‌ها، دل مرا می‌سوزاند، تو که می‌دانی این گریه‌های من، اشک من برای غربت علی(ع) است.
    خوشا به حال تو که رفتی و نگاه غریبانه علی(ع) را ندیدی!
    بابا! تو به من بگو من چگونه به صورت علی(ع) نگاه کنم. می‌دانم که او از من خجالت می‌کشد و من از خجالت او، شرمنده می‌شوم، ای کاش آنان مقابل چشم علی مرا نمی‌زدند...
    پایان.




    امضاء



  9. Top | #68

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    آن شب محمّد(ص) از آسمان‌ها عبور کرد و به بهشت رسید، او در فردوس، مهمان لطف خدا بود. بوی خوشی به مشامش رسید، بویی که تمام بهشت را فرا گرفته بود. او رو به جبرئیل کرد و گفت: این عطر خوش چیست؟
    جبرئیل گفت: این بوی سیب است ، سیصد هزار سال پیش، خدای متعال، سیبی با دست خود آفرید. ای محمّد ! سیصد هزار سال است که این سؤل ما بی‌جواب مانده است، ما دوست داریم بدانیم خدا این سیب را برای چه آفریده است؟
    سخن جبرئیل به پایان رسید، دسته‌ای از فرشتگان نزد پیامبر آمدند، آنان همراه خود همان سیب را آورده بودند. صدایی به گوش رسید: «ای محمّد ! خدا به تو سلام می‌رساند و این سیب را برای تو فرستاده است».119
    آری! خدا سیصد هزار سال قبل، هدیه‌ای برای امشب آماده کرده بود. به راستی هدف خدا از آفرینش آن سیبِ خوشبو چه بود؟
    پیامبر آن سیب را خورد و بعد از مدّتی، خدا تو را به او عنایت کرد، خلقت تو از آن سیب بهشتی بود!
    عایشه (همسر پیامبر) بارها دید که پدر تو را می‌بوسد، او زبان اعتراض گشود و گفت:
    ــ ای پیامبر! فاطمه دیگر بزرگ شده است، چرا او را این‌قدر می‌بوسی؟
    ــ فاطمه من از آن میوه بهشتی خلق شده است، من هرگاه دلم برای بهشت تنگ می‌شود فاطمه‌ام را می‌بویم و می‌بوسم.120
    * * *




    امضاء



  10. Top | #69

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    * * *
    خدا به تو مقامی بس بزرگ داد، هرگاه پیش پیامبر می‌رفتی، او تمام‌قد در مقابل تو می‌ایستاد.121
    تو سرور همه زنان می‌باشی، تو گل سرسبد گیتی هستی!
    عدّه‌ای تلاش می‌کنند تا نام و یاد تو فراموش شود، امّا خدا در روز قیامت، مقام تو را بر همه معلوم خواهد کرد، روزی که تو در صحرای محشر حاضر شوی، چه شکوه و عظمتی خواهی داشت!
    هزاران فرشته به استقبال تو می‌آیند و تو به سوی بهشت حرکت می‌کنی.122
    و در آن هنگام، نگاه تو به گوشه‌ای خیره می‌ماند، فرشتگان عدّه‌ای را به سوی جهنّم می‌برند، آن‌ها کسانی هستند که در دنیا گناه انجام داده‌اند.
    تو به آنان نگاه می‌کنی و عدّه‌ای از دوستان خود را در میان آنان می‌یابی، با خدای خویش سخن می‌گویی: خدایا! تو مرا فاطمه نام نهادی، و عهد کردی که دوستانم را از آتش جهنّم آزاد گردانی! خدایا! تو هرگز عهد و پیمان خود را فراموش نمی‌کنی، از تو می‌خواهم امروز شفاعت مرا در حقّ دوستانم قبول کنی.
    سخن تو به پایان می‌رسد، صدایی به گوش می‌رسد، این خداست که با تو سخن می‌گوید: ای فاطمه! حقّ با توست. من تو را فاطمه نام نهادم و عهد کرده‌ام که به خاطر تو دوستان تو را از آتش جهنّم آزاد گردانم. من بر سر عهد خود هستم! ای فاطمه! امروز همه دوستان تو را از آتش عذاب خود آزاد می‌کنم تا مقام و جایگاه تو برای همه آشکار شود، امروز روز توست! هر کس را که می‌خواهی شفاعت کن و با خود به سوی بهشت ببر!.123
    و تو دوستان خود را شفاعت می‌کنی و آنان همراه با تو وارد بهشت می‌شوند.
    فاطمه جان! تو که می‌دانی من تو را دوست دارم...اکنون می‌خواهم قصّه مظلومیّت تو را از کتاب‌های شیعه بنویسم، من می‌خواهم برای غربت تو اشک بریزم، این اشک بر تو سرمایه زندگی من است...
    * * *
    من در جستجوی تو هستم، به شهر مدینه می‌آیم، صدای هیاهویی به گوشم می‌رسد، چه خبر شده است؟ از مسجد پیامبر به کوچه می‌روم، وارد کوچه می‌شوم، به خانه‌ای می‌رسم، می‌بینم که گروه زیادی در آنجا جمع شده‌اند، هیزم‌ها را کنار درِ آن خانه قرار می‌دهند.
    صدایی به گوش می‌رسد، یک نفر به این سو می‌آید، شعله آتشی در دست گرفته است، او می‌آید و فریاد می‌زند: «این خانه و اهل آن را در آتش بسوزانید».
    او می‌آید و هیزم‌ها را آتش می‌زند، آتش زبانه می‌کشد.
    چرا او می‌خواهد اهل این خانه را بسوزاند؟ مگر اهل این خانه چه کاری کرده‌اند که سزایش سوختن است؟
    صدای گریه بچه‌ها از این خانه به گوش می‌رسد، چرا همه فقط نگاه می‌کنند؟ چرا هیچ کس اعتراضی نمی‌کند؟
    در این میان یکی جلو می‌آید، به آن مردی که هیزم‌ها را آتش زد می‌گوید:
    ــ ای عُمَر! در این خانه، فاطمه، حسن و حسین هستند .
    ــ باشد ، هر که می‌خواهد باشد ، من این خانه را آتش می‌زنم .124
    خدای من! چه می‌شنوم؟ ای مادر مظلومم! خانه تو را می‌خواهند آتش بزنند؟
    * * *
    عُمَر امروز قاضی بزرگ حکومت است . او فتوا داده که برای حفظ اسلام ، سوزاندن این خانه واجب است !125
    چقدر این مردم بی‌وفایند، آنان روز عید غدیر با علی(ع) بیعت کردند، هنوز طنین صدای پیامبر در گوش این مردم است: «هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست».126
    به راستی چقدر زود این مردم عهد و پیمان خود را شکستند و برای آتش زدن خانه تو هیزم آورده‌اند!
    فقط هفت روز از وفات پیامبر گذشته است، این مردم این قدر عوض شده‌اند!
    آن‌ها بارها و بارها دیدند که پیامبر کنار در این خانه می‌ایستاد و به تو و فرزندانت سلام می‌داد.
    هنوز طنین صدای پیامبر به گوش می‌رسد که فرمود: «خانه دخترم فاطمه ، خانه من است ! هر کس حریم خانه او را نگه ندارد، حریم خدا را نگه نداشته است».127
    * * *
    مادر! چرا مردم این‌قدر بی‌شرم شده‌اند؟ چرا چنین جنایت می‌کنند؟
    آتش زبانه می‌کشد، تو پشت در ایستاده‌ای. تو برای یاری حق و حقیقت قیام کرده‌ای.
    درِ خانه نیم‌سوخته می‌شود ، عُمَر جلو می‌آید، او می‌داند که تو پشت در ایستاده‌ای.
    وای بر من! او لگد محکمی به در می‌زند . تو بین در و دیوار قرار می‌گیری ، صدای ناله‌ات بلند می‌شود . عُمَر در را فشار می‌دهد ، صدای ناله تو بلندتر می‌شود . میخِ در که از آتش داغ شده است در سینه تو فرو می‌رود .128
    تو با صورت به روی زمین می‌افتی، سریع از جا برمی‌خیزی، صورت تو خاک آلود شده است، رو به حرم پیامبر می‌کنی، صدای تو در شهر طنین می‌اندازد، پدر را صدا می‌زنی: «بابا ! یا رسول اللّه ! ببین با دخترت چه می‌کنند ».129
    علی(ع) صدای تو را می‌شنود، اینجا دیگر جای صبر نیست ، او به سوی عُمَر می‌رود، گریبان او را می‌گیرد، عُمَر می‌خواهد فرار کند، علی(ع) او را محکم به زمین می‌زند، مشتی به بینی و گردنِ او می‌کوبد.
    هیچ‌کس جرأت ندارد برای نجات عُمَر جلو بیاید، همه ترسیده‌اند، بعضی‌ها فکر می‌کنند که علی(ع) دیگر عُمَر را رها نخواهد کرد و خون او را خواهد ریخت.
    لحظاتی می‌گذرد، علی(ع) عُمَر را رها می‌کند و می‌گوید: «ای عُمَر! پیامبر از من پیمان گرفت که در مثل چنین روزی، صبر کنم. اگر وصیّت پیامبر نبود، هرگز تو را رها نمی‌کردم».130
    * * *
    به همسرت نگاه می‌کنی ، می‌بینی که می‌خواهند او را به مسجد ببرند ، امروز امّا تو هیچ یار و یاوری ندارد !
    تو از جا برمی‌خیزی و در چهارچوبه درِ خانه می‌ایستی ، با دستان خود راه را می‌بندی تا آن‌ها نتوانند علی(ع) را به مسجد ببرند .131
    عُمَر به قُنفُذ اشاره‌ای می‌کند، با اشاره او، قنفد با غلاف شمشیر به تو حمله می‌کند، خود عُمَر هم با تازیانه می‌زند. بازوی تو از تازیانه‌ها کبود می‌شود ...132
    عُمَر می‌داند تا زمانی که تو هستی، نمی‌توان علی(ع) را برای بیعت برد ، برای همین لگد محکمی به تو می‌زند ، صدای تو بلند می‌شود، تو خدمتکار خود را صدا می‌زنی: «ای فِضّه مرا دریاب ! به خدا محسن مرا کشتند» .133
    تو بی‌هوش می‌شوی، آنان اکنون می‌توانند علی(ع) را به مسجد ببرد ...
    ای مادر پهلو شکسته!
    برخیز! برخیز که علی(ع) را بردند!
    مولای تو تنهاست، برخیز و او را یاری کن!
    چشمان خود را باز کن! این صدای گریه فرزندان توست که به گوش می‌رسد، آیا صدای آنان را می‌شنوی؟ فرشتگان از دیدن اشک چشمان حسن و حسین تو به گریه افتاده‌اند .134
    پیکر تو کبود و پهلوی تو شکسته است، امّا باید برخیزی! عُمَر دستور داده تا شمشیر بالای سر علی(ع) بگیرند، عُمَر در مسجد فریاد می‌زند: «ای ابوبکر! آیا دستور می‌دهی تا من گردن علی(ع) را بزنم؟» .135
    مادر! مادر مظلومم! برخیز! علی در انتظار توست!
    برخیز!
    اگر علی(ع) بیعت نکند، آن‌ها علی را به شهادت خواهند رسانید...
    * * *
    چشمان خود را باز می‌کنی، سراغ علی(ع) را می‌گیری، می‌فهمی که علی(ع) را به مسجد برده‌اند.
    تو از جای خود برمی‌خیزی و به سوی مسجد می‌روی!
    پهلوی تو را شکسته‌اند تا دیگر نتوانی علی(ع) را یاری کنی، امّا تو به یاری امام خود می‌روی! به مسجد که می‌رسی، کنار قبر پیامبر می‌روی و فریاد برمی‌آوری: «پسرعمویم، علی را رها کنید! به خدا قسم، اگر او را رها نکنید، نفرین خواهم کرد».
    عُمَر و هواداران او تعجّب می‌کنند، آن‌ها باور نمی‌کنند که تو به اینجا آمده باشی، بار دیگر صدای تو بلند می‌شود: «به خدا قسم، اگر علی را رها نکنید، شما را نفرین می‌کنم».
    لرزه بر ستون‌های مسجد می‌افتد، زلزله‌ای سهمگین در راه است، گرد و غبار بلند می‌شود، نفرین فاطمه اثر کرده است، همه نگران می‌شوند، خلیفه و هواداران او می‌فهمند که تو دیگر صبر نخواهی کرد، اگر آنان علی(ع) را رها نکنند، با نفرین تو زمین و زمان در هم پیچیده خواهد شد!
    ترس تمام وجود آنان را فرا می‌گیرد، چشم‌های آنان به ستون‌های مسجد خیره می‌ماند که چگونه به لرزه در آمده‌اند! آری، عذاب در راه است!
    آن‌ها علی را رها می‌کنند، شمشیر از سر او برمی‌دارند، ریسمان را هم از گردنش باز می‌کنند. آری! تا زمانی که تو هستی، آن‌ها هرگز نمی‌توانند از علی(ع) بیعت بگیرند.136
    اکنون علی(ع) به سوی تو می‌آید و تو نگاهی به او می‌کنی، دست‌های خود را به سوی آسمان می‌گیری و خدا را شکر می‌کنی.
    لبخندی به روی علی(ع) می‌زنی، همه هستیِ تو، علی(ع) است، تا تو زنده هستی، چه کسی می‌تواند هستیِ تو را از تو بگیرد؟
    * * *
    اکنون دیگر وقت آن است که فرزندان خود را در آغوش بگیری، نگاه کن، آن‌ها چه حالی دارند! آن‌ها را در آغوش بگیر و با آنان سخن بگو: مادر به فدای شما! چرا این قدر رنگ شما پریده است؟ چرا گریه کرده‌اید؟
    لحظاتی می‌گذرد، دیگر می‌خواهی با قبر پدر تنها باشی، از علی(ع) می‌خواهی که فرزندانت را به خانه ببرد.
    تو می‌خواهی با پدر سخن بگویی، تو نمی‌خواهی علی(ع) اشک چشم تو را ببیند.
    دلت سخت گرفته است، جای تازیانه‌ها درد می‌کند، پهلویت شکسته است، تو می‌خواهی راز دل خویش را با پدر بگویی، صبر می‌کنی تا علی(ع)، فرزندانت را به خانه ببرد.
    تو با پدر تنها شده‌ای، آهی می‌کشی و می‌گویی:
    یا رسول اللّه! برخیز و حال دختر خود را تماشا کن!
    بابا! تا تو زنده بودی، فاطمه تو عزیز بود، پیش همه احترام داشت، یادت هست چقدر مرا دوست داشتی، همیشه و هر وقت که من نزد تو می‌آمدم، تمام‌قد جلو پای من می‌ایستادی، مرا می‌بوسیدی و می‌گفتی: فاطمه پاره‌تن من است.
    بابا! ببین با من چه کردند، ببین میخ در به سینه‌ام نشاندند، ببین چقدر به من تازیانه زده‌اند!
    بابا! تو هر روز صبح در خانه من ایستادی و بر ما سلام می‌دادی، امّا آنان همان خانه را آتش زدند.
    بابا! یادت هست صورت مرا می‌بوسیدی!
    نگاه کن! جای بوسه‌های تو، کبود شده است، این جای سیلی عُمَر است!
    بابا! تو از کبودی بدن و پهلوی شکسته‌ام خبر داری! جای تو خالی بود، ببینی که چگونه مرا لگد زدند و محسن مرا کشتند!
    بابا! برخیز و ببین چگونه مزد و پاداش رسالت تو را دادند!
    من برای دفاع از علی(ع) به میدان آمدم، وقتی دیدم که او تنهاست، به یاری‌اش رفتم.
    من همه این سختی‌ها و مصیبت‌ها را تحمّل می‌کنم و در راه امام خود، همه این‌ها برایم آسان است، امّا تو که می‌دانی هیچ چیز برای من سخت از غربت و مظلومیّت علی(ع) نیست.
    تو خودت دیدی چگونه ریسمان به گردنش انداختند!
    جلوی چشم من این کار را کردند، شمشیر بالای سرش گرفتند و مانند اسیر او را به مسجد بردند.
    این کارِ آن‌ها، دل مرا می‌سوزاند، تو که می‌دانی این گریه‌های من، اشک من برای غربت علی(ع) است.
    خوشا به حال تو که رفتی و نگاه غریبانه علی(ع) را ندیدی!
    بابا! تو به من بگو من چگونه به صورت علی(ع) نگاه کنم. می‌دانم که او از من خجالت می‌کشد و من از خجالت او، شرمنده می‌شوم، ای کاش آنان مقابل چشم علی مرا نمی‌زدند...
    پایان.




    امضاء


  11. Top | #70

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2009
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    11,117
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    تقدیم به روح پاک و ملکوتی خانم فاطمه زهرا مرضیه سلام الله علیها
    تشکر
    11,135
    مورد تشکر
    11,244 در 3,023
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    من در جستجوی تو هستم، به شهر مدینه می‌آیم، صدای هیاهویی به گوشم می‌رسد، چه خبر شده است؟ از مسجد پیامبر به کوچه می‌روم، وارد کوچه می‌شوم، به خانه‌ای می‌رسم، می‌بینم که گروه زیادی در آنجا جمع شده‌اند، هیزم‌ها را کنار درِ آن خانه قرار می‌دهند.
    صدایی به گوش می‌رسد، یک نفر به این سو می‌آید، شعله آتشی در دست گرفته است، او می‌آید و فریاد می‌زند: «این خانه و اهل آن را در آتش بسوزانید».
    او می‌آید و هیزم‌ها را آتش می‌زند، آتش زبانه می‌کشد.
    چرا او می‌خواهد اهل این خانه را بسوزاند؟ مگر اهل این خانه چه کاری کرده‌اند که سزایش سوختن است؟
    صدای گریه بچه‌ها از این خانه به گوش می‌رسد، چرا همه فقط نگاه می‌کنند؟ چرا هیچ کس اعتراضی نمی‌کند؟
    در این میان یکی جلو می‌آید، به آن مردی که هیزم‌ها را آتش زد می‌گوید:
    ــ ای عُمَر! در این خانه، فاطمه، حسن و حسین هستند .
    ــ باشد ، هر که می‌خواهد باشد ، من این خانه را آتش می‌زنم .124
    خدای من! چه می‌شنوم؟ ای مادر مظلومم! خانه تو را می‌خواهند آتش بزنند؟
    * * *




    امضاء


صفحه 7 از 8 نخستنخست ... 345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi