پاسخ این استدلال کاملا روشن است:
اولا، مقصود از این که غیر خدا را نخوانیم، یعنی غیر او را عبادت و پرستش نکنیم، و هدف آیه این است که جز خدا کس دیگر را پرستش ننماییم. گواه مطلب آیه بعدی است که می فرماید:
قل انما ادعوا ربی ولااشرک به احداً؛(52)
بگو من تنها خدایم را می خوانم (و او را می پرستم) و کسی را شریک او قرار نمی دهم.
جمله ولااشرک به احداً گواه بر این است که مقصود از دعوت در هر دو آیه، همان خواندن به عنوان پرستش است نه هر دعوت و توسل.
اگر کسی در چاهی افتاد و از کسانی که از اطراف چاه عبور می کنند درخواست کرد که او را نجات دهند، نمی گویند: این شخص که در درون چاه است با چنین دعوت، آنها را پرستش کرد.
خلاصه پرستش داریم، دعوت و درخواستی، آنچه که حرام است، همان موضوع پرستش و عبادت غیر خداست، نه هر دعوت، و مقصود از آیه فلا تدعوا، فلا تعبدوا احداً است.
ثانیاً، دقت در لفظ مع الله، حقیقت را در روشنتر می سازد، زیرا آنچه حرام است این است که از شخصی به عنوان شریک خدا چیزی بخواهیم، برای آن شخص همان مقامی را قائل بشویم که برای خدا قائل هستیم و بگوییم: او نیز بسان خدا و ردیف خداست.
در صورتی که هیچ مسلمانی در تمام دعوتهای خویش، چنین عقیده را درباره اولیای خدا ندارد، بلکه مدعو واقعی و درخواست شده حقیقی در همه جا خداست، چیزی که هست گاهی به وسیله شخصی مانند پیامبر، از خدا، شفای مریض وادای دین را می طلبیم و گاهی بدون رابطه و وسیله، حاجت خود را از خدا می خواهیم.
بنابراین، ما جز خدا کسی را نمی خوانیم و جز او کسی را در رفع حوایج و نیازمندیها و شداید و مصائب، موثر نمی دانیم، چیزی که هست گاهی بدون واسطه از او خواستار چیزی می شویم، و گاهی به واسطه یکی از اولیای او از او مطلبی را درخواست می نماییم.
هرگاه مستقلاً از او مطلبی را درخواست کردیم، به این آیه عمل نموده ایم:
ادعونی استجب لکم؛(53)
مرا بخوانید (و از من بخواهید) تا دعای شما را مستجاب سازم.
و اگر به وسیله یکی از اولیای خدا از او چیزی را خواستیم، به دستور دیگر خدا عمل کرده ایم که می فرماید:
یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله والتغوا الیه الوسیله؛(54)
ای افراد با ایمان! از مخالفت با خدا بپرهیزید و به سوی او وسیله ای تحصیل کنید.
همان طور که نماز و روزه و دیگر اعمال نیک، وسیله جلب رضایت خداوند است، همچنین توجه به اولیا و درخواست دعا از آنان، از وسایلی است که باید سراغ آنها رفت و به طور مسلم دعای اولیای حق درباره افراد گنهکار و نیازمند، بی اثر نیست.
اگر کسی تصور کند که توجه به عزیزان در گاه الهی، و درخواست دعا از آنان، و دعا کردن و نکردن آنها یکسان است، زهی دور از حق، سخن گفته و مقام اولیا را نشناخته است.
اگر دعا کردن و نکردن آنان درباره افراد نیازمند و گنهکار یکسان است، پس چرا فرزندان یعقوب از پدر خواستند که درباره آنان طلب آمرزش کنند و چنین گفتند:
قالوا یا ابانا استغفرلنا ذنوبنا انا کنا خاطئین؛(55)
پدر جان! درباره ما از خداوند طلب آمرزش کن، ما خطاکار بودیم.
حضرت یعقوب نیز به آنان وعده داد که درباره آنها طلب آمرزش کند، چنان که فرمود:
قال سوف استغفرلکم ربی انه هوالغفور الرحیم؛(56)
(یعقوب) گفت: به همین زودی در حق شما طلب مغفرت می کنم، خدایم غفور و رحیم است.
اگر واقعا توجه به اولیای حق و درخواست دعا از آنان، یک نوع شرک محسوب می گردد، پس چرا خداوند به جامعه اسلامی دستور می دهد که افراد خطاکار حضور پیامبر برسند، و از او بخواهند که درباره آنان طلب آمرزش نمایند؟ آن جا که می فرماید:
ول انهم اذ ظلموا انفسهم جاوک فاستغفروا الله و استغفرلهم الرسول لوجدوا الله تواباً رحیماً؛(57)
اگر آنان وقتی که بر خویش ستم کردند پیش تو (ای پیامبر) می آمدند و خود آنها از خداوند طلب آمرزش می کردند و پیامبر نیز درباره آنان طلب آمرزش می نمود، خدا را توبه پذیر و رحیم می یافتند.
قرآن مجید، گروه منافق را از این نظر نکوهش می کند که هر موقع به آنان گفته می شود که حضور پیامبر برسند تا پیامبر در حق آنها از خداوند طلب آمرزش کند، بابی اعتنایی کامل سرباز می زنند و تکبر می ورزند، چنان که می فرماید:
واذا قیل لهم تعالوا یستغفر لکم رسول الله لووارء وسهم ورأیتهم یصدون وهم مستکبرون؛(58)
و اگر به آنان گفته شود: بیایید تا پیامبر درباره شما طلب آمرزش کند، سرهای خویش را بر می گردانند و چهره درهم می کشند و سد راه حق می شوند و کبر می ورزند.
هرگاه دعای پیامبر در درگاه الهی موثر نبود، پس چرا خداوند به پیامبر دستور می دهد که درباره افرادی که زکات مال خود را می پردازند دعا کند، چنان که می فرماید:
وصل علیهم ان صلاتک سکن لهم؛(59)
درباره آنان دعا کن، زیرا دعای تو مایه آرامش آنهاست.
خنده آور سخنی که پایه گذار مسلک وهابی در منطقه نجد محمد بن عبدالوهاب در این مورد دارد؛ او می گوید: درست است که خداوند به پیامبر اسلام مقام شفاعت را داده و به دعای او اثر عجیبی بخشیده است، ولی ما را نهی کرده است که از او چنین چیزی را نخواهیم.
این سخن از جهاتی مردود است:
اولا، از این شخص باید پرسید: خداوند در کجا ما را از این کار نهی کرده است، در صورتی که در حال حیات پیامبر به ما دستور داده است که حضور او برسیم و از او چنین کاری را بخواهیم؛ مع الوصف، چگونه می گوید: خداوند ما را درخواست دعا از او نهی کره است؟
ثانیاً، معنا ندارد که خداوند بر پیامبر چنین مقامی را ببخشد و ما را از درخواست دعا از او نهی کند. این شخص، مثل این است که خداوند در روز رستاخیز، پیامبر را ساقی حوض کوثر کند، ولی دیگران را از طلب آب از او منع کند! یا زمامدار کشوری به یک نفر از شخصیتهای بارز کشور، آن چنان اهمیت دهد که رسماً اعلان کند که او هر چه از من بخواهد من سخن او را می پذیرم، ولی از طرف دیگر مردم را از نزدیک شدن و تماس با او و درخواست از او باز دارد؛ این دو نوع کار، یک نوع تناقض و تضاد شمرده می شود.





نقل قول
