نوح به دنبال ماءموريت الهى به ميان مردم رفت و عصايى در دست داشت كه با آن از ضمير مردم خبر مى داد. آن روز، روز عيد آن مردم بود.
سركرده هاى قوم نوح هفتاد نفر بودند كه آن روز نزد بت هاى خويش اجتماع كرده بودند. وقتى نوح به ميان آن ها آمد، صداى خود را به لااله الا اللّه بلندكرد و نبوت خويش و دعوت پيامبران قبل و بعد خود را به مردم ابلاغ فرمود. در اين وقت كه بت ها لرزيد و آتش هايى كه روشن كرده بودند، خاموش شد و مردم را وحشتى فراگرفت . بزرگان و سركرده ها پرسيدند كه اين مرد كيست ؟
نوح فرمود: من بنده خدا هستم كه او مرا به عنوان رسالت نزد شما فرستاده تا شما را از عذاب او بيم دهم .
وقتى عمورة سخن نوح را شنيد، بدو ايمان آورد و چون پدرش دانست او را مورد سرزنش قرار داد و گفت : به اين زودى سخن نوح در دل تو كارگر افتاد. من ترس آن دارم كه پادشاه از موضوع مطّلع گردد و تو را به قتل برساند. ولى عمورة به سخن پدر وقعى ننهاد و دست از ايمان خود برنداشت . پس از آن نيز هرچه او را تهديد كرده و به حبس كشيدند، از ايمان به خداى نوح دست نكشيد، سرانجام با حضرت نوح ازدواج كرد وسام بن نوح از وى به دنيا آمد. (74)



نقل قول
