صفحه 7 از 8 نخستنخست ... 345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 74

موضوع: عجب حكايتى ...!

  1. Top | #61

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    درخت گل موعود

    آورده اند كه در شهر بخارا پادشاهى بود و آن پادشاه دخترى داشت و برادر شاه هم پسرى داشت ، در حال طفوليت ، آن پسر و دختر با هم عهد و ميثاقى بسته بودند كه آن پسر به غير از آن دختر، زن نگيرد و آن دختر نيز همسرى اختيار نكند. چون مدتى از اين عهد بگذشت برادر پادشاه وفات يافت ، وزير پادشاه فرصت يافته ، دختر آن پادشاه را از براى پسر خواستگارى و عقد نمود. اما چون پسر پادشاه اين مقدمه را استماع نمود پيغامى به دختر عمو فرستاد كه مگر عهد قديم را فراموش كرده اى ؟
    در جواب پيغام داده بود كه اى پسر عم خاطر را جمع دار كه من از توام و تو از من ، اما چون اطاعت پدر امرى است واجب در علاج راضى به پرويز شدم ، اما در شب عروسى وعده ما و شما در پشت درخت گل نسترن كه از گلهاى باغچه حرم است . چون اين خبر به پسر رسيد خوشحال گرديد و صبورى پيش گرفت ، چون مدتى از اين بگذشت ، وزير اسباب عروسى درست كرده ، عروس را در خانه داماد آورد، در همان شب برادر زاده پادشاه كمندى را برداشته كه شايد خود را داخل باغ نمايد، مشعل داران را ديد كه مشعل ها روشن ساخته جمع كثيرى از خدمه عروس و داماد در تردد بودند. پسر فرصت يافته خود را در زير درخت گل موعود پنهان ساخت . چون نيمى از شب بگذشت و خدمه آرام گرفتند و داماد خواست كه با دختر نزديكى نمايد، دختر عذرى آورده آفتابه برداشت و از قصر بيرون آمد كه رفع قضاى حاجت نمايد. بدين بهانه خود را خلاص و بى نهايت دل دختر در فكر بود كه آيا پسر آمده يا نه ؟ و چنانچه داخل باغ شده باشد خوب است ، و الا كه مشكل است .
    دختر با تفكرات بسيار در خيابان مى رفت تا اينكه به درخت گل موعود رسيد، چون پسر صداى پاى دختر را شنيد، برخاست و نگاه كرد، دختر را ديد و خود را در قدم دختر انداخت .
    دختر گفت : الحال محل تواضع نيست ، بيا تا به طويله رفته ، دو سه اسب بر زين كشيده ، سوار شويم و بدر شويم . پسر با دختر آمد، قضا را مهتران در خواب بودند، دو سه اسب زين نموده و زر و جواهر بسيار در حقه گذارده ، سوار شدند و روى در راه نهادند.
    اما پرويز - كه داماد باشد - دو سه ساعت انتظار عروس را كشيد، ديد كه دختر دير كرد، از حجله بيرون آمد و تفحص كرد، اثرى از آن دختر نديد. پريشان گرديد و ترك خانه پدر و اوضاع زندگى را كرده ، در همان شب و همان وقت در طويله آمد و سوار اسب گرديد و سر در پى دختر نهاده ، روانه شد. چون دختر و پسر از شهر بيرون آمدند، طى منازل و قطع مراحل نمودند تا به ساحل گاه رسيدند، از اتفاق كشتى مهيا ايستاده بود، كشتى بان را به مشتى زر و جواهر رضا نمودند و سوار كشتى شدند و راه دريا را پيش گرفته و اين شعر را مى خواندند:
    كشتى بخت به گرداب بلا افكنديم تا مگر باد مرادش ببرد تا ساحل
    ناخدا را چه محل ، گر نبود لطف خداى يا ز طوفان شكند، يا كه نشيند در گل
    قضا را چون به ميان دريا رسيدند، به خاطر دختر رسيد كه در آن حال حقه زر را در آوردند و زرى به ناخدا دادند حقه را فراموش كرده ، در ساحل مانده ، چون اين واقعه را پسر شنيد سنبكى بر آن كشتى بسته سوار بر سنبك گرديد و برگشت كه حقه زر را يافته بردارد و برگردد.
    بعد از رفتن پسر، صلح ناخدا به حركت آمده ، به خود گفت : اين دختر را خداى تعالى نصيب من كرده است . از نادانى آن شخص كه اين در گرانمايه را رها كرد و به طلب زر رفت . ناخدا نزديك دختر شد و خواست نقاب از روى دختر بردارد، دختر بسيار عاقل و دانشمند بود، با خود فكر كرد كه در اين وقت اگر تندى كنم ، مرا در دريا خواهد انداخت . پس بايد به حيله و تزوير او را خواب خرگوشى داده ، هم دفع الوقت كنم ، زيرا تندى و تيزى به كار نمى آيد. پس در آن دم به كشتى بان گفت : اى مرد! من از آن توام ، اما به شرطى كه عقد دائمى كه آئين عروسى است نمائيم ، چرا كه فعل حرام ، از راه عقل و مروت دور مى باشد، كشتى بان به زبان قبول دار شد و لنگر از سر زورق تمام برداشت و چادر كشتى را از سر باز كرد و متوجه وطن خود شد. اما راوى مى گويد و روايت كند كه چون پسر به ساحل رسيد، از خاطرش خطور كرد كه اى دل غافل ، كدام دانه در و گوهر عزيزتر از آن در گرانمايه خواهد بود كه تو او را از دست دادى و به طلب از زر و زيور آمدى ؟ پشيمان شده زر را هم نيافته ، باز گرديد، چون بدان موضع رسيد كه كشتى را گذاشته بود، از كشتى نشانى نديد، مضطرب و سرگردان گرديد آن سنبك را روانه نمود و در تفحص دختر روانه شد
    (59) .




  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #62

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    ليلى و مجنون

    آورده اند مجنون و ليلى در روستائى متولد شدند، پس از آنكه به سن درس خواندن رسيدند با هم به مكتب رفتند مدتى بود در مكتب همديگر را مى ديدند كم كم به عنفوان جوانى كه رسيدند بهم ديگر علاقه شديد پيدا كردند عاشق و معشوق واقعى شدند دل مجنون پر از محبت ليلى بود و به عكس ، اين علاقه و شور روز بروز زيادتر مى شد تا آنكه مجنون از ليلى خواستگارى كرد وقتى كه خواستگاران از طرف مجنون به حضور اولياى ليلى آمده و اظهار خواستگارى كردند با اينكه ليلى از دل و جان مجنون را مى خواست ولى پدر و مادر او به حساب شرافت خاندانشان بر خاندان مجنون به خواستگارى جواب منفى دادند اين خبر كه از هر خبرى براى مجنون ناگوارتر بود وى را از خود بى خود كرد، خواب را شب و روز از او گرفت او چون شعله آتشى كه آب به آن پاشيدند سرخورده و ديوانه وار در بيابانها و صحرا مى گشت و همواره دم از ليلى مى زد، در اين مسير بود تا مريض ‍ شد. وقتى او را نزد طبيب بردند طبيب درك كرد كه بيمارى و افسردگى او از ناحيه روح اوست پس از تحقيق از اصل پرده برداشت و گفت درمان تو منحصر به ملاقات با ليلى است . طبيب گفت يك راهى به تو ياد مى دهم كه اگر آن را انجام دهى به مقصد مى رسى و آن اينكه مى دانى پدر و مادر ليلى داراى گاو و گوسفندان و شتران زيادى هستند شبانه روز چند نوبت شير آنها را مى فروشند و مشترى هم بسيار است ، شما ظرفى را بردار و به عنوان خريد شير به خانه ليلى برو، در ضمن شير خريدن او را خواهى ديد، همين ديدار دواى درد شماست ، مجنون از راهنمايى طبيب بسيار خرسند شد و فورى به خانه آمد ظرف سفالى بزرگ را تهيه كرد و يك راست به طرف خانه ليلى به عنوان شير خريدن رهسپار شد، وقتى كه به خانه او رسيد نگاه كرد ديد عده زيادى مشترى ايستادند تا نوبت آنها برسد، او هم در آخر صف ايستاد تا نوبتش برسد، در اين ميان هر لحظه ليلى را مى ديد و چشمش به جمال او روشن مى شد. ليلى كه با مشترى ها سر و كار داشت ناگاه در صف مشترى مجنون را ديد گويا تمام كارهاى خود را فراموش كرد همه توجهش به مجنون شد ناگاه بى اختيار جلو آمد به نزديك مجنون رسيد ظرف او را گرفت و بر زمين زد و شكست در اين حال مجنون بسيار خوشحال شد و خنده اى از ته دل سرداد به او گفتند عجب ديوانه اى هستى ، ظرف تو را ليلى گرفت و شكست چرا مى خندى و خوشحالى مى كنى ، مجنون در جواب گفت (اگر با ديگرانش بود ميلى ، چرا ظرف مرا بشكست ليلى ) و در همين مورد وحشى بافقى شعرى سروده است :
    به مجنون گفت روزى عيب جويى كه پيدا كن به از ليلى نكويى
    كه ليلى گر چه در چشم تو حورى است به هر عضوى ز اعضايش قصورى است
    ز حرف عيبجو مجنون بر آشفت در آن آشفتگى خندان شد و گفت
    تو كى دانى كه ليلى چو نكويست كز او چشمت همان بر زلف و رويست
    تو مو بينى و مجنون پيچش مو تو ابرو او اشارتهاى ابرو
    تو قد بينى و مجنون جلوه ناز تو چشم و او نگاه ناوك انداز
    تو لب مى بينى و دندان كه چونست دل مجنون ز شكر خنده خونست
    كسى كو را تو ليلى كرده اى نام نه آن ليلى است كز من برده آرام
    اگر مى بود ليلى بد نمى بود تو را رد كردن او حد نمى بود
    اگر بر ديده مجنون نشينى به غير از خوبى ليلى نبينى (60)


  4. Top | #63

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    واقعيت بهت آور

    در يكى از روزنامه هاى كثير الانتشار نقل شده بود كه خانم جوانى ، نمونه همانها كه در روايت امير المومنين آمده ، بر اثر آزادى به سبك غربى و به خاطر آمد و رفت دوستان شوهرش به خانه و در معرض بودن وى با سر برهنه و بدن نيمه عريان و رفت و آمد به مجالس مختلط مرد و زن ، با داشتن يك دختر بچه سه ساله ، دل به جوانى بست و در آرزوى رسيدن به او بر آمد، جوان غرق شهوت و هرزه بى دين كه زن جوان شوهر دار بيشتر باعث تحريك او شده بود، به زن گفت اين كودك مانع برنامه ماست ، بايد از ميان برداشته شود!! نزديك چهار ماه در رابطه با طفل معصوم بين عاشق و معشوقه از خدا بى خبر، و آن دو حيوان صفت درگيرى بود، بناچار مادرى كه كانون مهر و عاطفه و منبع رحمت و رافت آفريده شده بر اثر شهوت و ميل به آغوش ديگران هويت مادر بودن را فراموش كرد و دخترك مو طلائى و زيبا و بى گناه را به حمام خانه برد و او را با دست جهنمى خود خفه كرد تا مزاحم شهوت و شهوت رانى از ميان برداشته شود و جوان نامحرم آلوده اى براى چند لحظه به كام دل برسد و زن شوهر دارى در كمال بى عفتى براى چند دقيقه به لذت جنسى دست يابد و تا ابد دامن آلوده كند، و شوهر بيچاره را براى هميشه به داغى سوزنده و مصيبتى جانكاه دچار نمايد اگر شوهر اين زن غيرت به خرج مى داد و از اينكه زن جوان زيبايش آزاد در دسترس هر ديده اى قرار بگيرد و همه بتوانند او را در زيبايى و زينت و عشوه گرى و طنازى ببينند مانع مى شد طفل بى گناه كشته نمى شد داغى دائمى بر دل پدر قرار نمى گرفت ، زن شوهر دارى دامن عفتش هميشه لكه دار نمى گشت ، جوانى بدين صورت به بدبختى و بيچارگى دچار نمى شد و كانون گرم خانواده اى جوان و تازه ازدواج كرده از هم نمى پاشيد. آرى حجاب مصونيت است نه محدوديت
    (61) .


  5. Top | #64

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    در طواف و اعتكاف

    در روايت است حضرت امام حسن مجتبى (عليه السلام ) در مسجد الحرام معتكف بود و معلوم است كه در حال اعتكاف از مسجد نبايد حتى الامكان بيرون بيايند.
    يك نفر از شيعيان آمد. گفت : آقا بدهكارم و گرفتار شده ام طرفم نمى خواهد مرا مهلت دهد، به فريادم برس . امام فرمود (حاصل روايت ) فعلا مرا ميسر نيست يعنى پولى كه من بدهم بدهى ات اداء شود نيست .
    گفت : پس بياييد مهلت بگيريد شفاعت كنيد.
    آقا كفش خود را برداشت و از در مسجد بيرون آمد. يكى از اصحاب رسيد، گفت ، آقا اى پسر پيغمبر كجا مى رويد؟ فرمود: مى خواهم بروم ضمانتش كنم . گفت : آقا شما اعتكاف داريد. فرمود: شنيدم از پدرم امير المومنين نقل فرمود از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كه فرمود:
    كسى كه حاجت مومنى را برآورد بهتر است از حج عمره و دو ماه اعتكاف (شهرين عكافا) دو ماه كه دو ماهش مى شود بيست اعتكاف . رفت حاجت آن مومن را بر آورد و بعد هم به مسجد مراجعت فرمود.



    مسلمانان تا مى توانيد حاجت مومن را برآوريد اگر مومنى با شما كارى داشته باشد، جهت مالى يا آبرويى يا بدهى هر نوع كمكى را غنيمت شماريد زهى سعادت كه آدمى خيرى از دستش جارى گردد. مشكل مومنى را حل كند دل مومنى را بدست آورد مومن را شادمان كند.
    وقتى سر از قبر بيرون مى آورد مى بيند صورت زيبا و دلربائى ، سر قبرش همراهش است مى گويد بفرما همراهش مى آيد و بدون ترس از روى صراط او را رد مى كند تا در بهشت آنگاه مى خواهد خداحافظى كند مى گويد: اى بنده خدا تو كى بودى ؟ صراط و محشر كجاست ؟
    گويد: رد شديم مؤ من مى گويد بقدرى با تو مانوس بودم كه هول و هراس نداشتم تو كى هستى ؟ گويد: من همان سرور هستم كه در دنيا در فلان وقت دل فلان مومن را شاد كردى دل رنجيده بيچاره اى را بدست آوردى بدهيش را دادى يا بخشيدى و مومن را مسرور كردى
    (62) .



  6. Top | #65

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    حرام خورى على اكبر تربيت نمى كند

    يكى از معتمدين نقل مى كند كه در ايام كودكيم پير مردى بزرگوار، با تقوا و منظم در محل ما زندگى مى كرد، در بازار تهران واسطه بود، تجار به خاطر تدين و ادب و سلامت او عجيب به خريد و فروشش اعتماد داشتند، سه وقت به نماز جماعت مى آمد جاذبه عجيبى براى جذب بچه ها به مسجد داشت ، من از جمله كودكانى بودم كه به عشق او حتى به نماز جماعت صبح مى رفتم . داستانهاى عجيبى از دوران هشتاد ساله عمرش براى ما تعريف مى كرد كه عجيب آموزنده و بيدار كننده بود.
    مى گفت جوانى مومن و نورانى در منطقه ناصر خسرو، همراه پدر و مادرش زندگى مى كرد، پدرش مسائل شرعى را رعايت نمى كرد، او كه با اهل علم و مجالس مذهبى سر و كار داشت از وضع پدرش رنج مى برد، نصيحت هاى دلسوزانه اش در پدر اثر نمى كرد، به حالت قهر به شهر رى كنار مرقد حضرت عبد العظيم رفت ، سالى در آنجا دست فروشى كرد و براى مردم بازار مسائل شرعيه گفت سحر عاشورا جهت ديدن پدر و مادر به تهران آمد پدر و مادرش جهت عزادارى به تكيه دولت رفته بودند خود او هم روانه آن محل شد و از قضا شمر تعزيه مريض شده بود و به معركه حاضر نشد رئيس تعزيه خوان ها آن جوان را ديد چون با او سابقه آشنايى داشت او را دعوت به انجام مراسم كرد پذيرفت ، لباس پوشيد وارد ميدان شد با مهارت بازى كرد پدرش در ميان جمعيت او را شناخت از اينكه در نقش شمر در آمده بود ناراحت شد پس از پايان مجلس همگى به خانه آمدند، پدر از پسر سؤ ال كرد غذا خوردى ؟
    پاسخ داد نه گفت در پستوى خانه خمره شيره و ظرف ماست هست پس بياور و بخور وقتى بر سر خمره شيره آمد موشى را در آن مرده يافت ماست خالى آورد مشغول خوردن شد پدر گفت : چرا شيره نياوردى ؟ جواب داد: موش مرده اى در آن يافتم نجس بود خوردن نجس حرام است ، با لحن تند به پسر گفت : هنوز دست از اين مقدس بازى بر نداشته اى ؟
    پس از چند لحظه سكوت گفت : پسرم اكنون كه پس از يكسال بازگشته اى چرا شمر شده اى و در نقش على اكبر قرار نگرفتى ؟ پسر با لحن زيبا و جالب گفت :
    پدر شيره اى كه موش مرده در آن افتاده توقع نداشته باش هر كه از آن بخورد نطفه اش تبديل به على اكبر شود نتيجه غذاى حرام شمر است !! جوانان سعى كنيد پدر واجد الشرايط شويد تا فرزندان شما صالح و شايسته شوند پدران اگر در شما عيبى هست كه آن عيب باعث خرابى ساختمان باطنى فرزند شما مى شود به رفع آن عيب برخيزيد كه قيامت براى همه انسانها روز عجيبى است
    (63) .



  7. Top | #66

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    آبليموى تقلبى وبال عطار باشى

    صاحب منتخب التواريخ مى نويسد در كربلا عطارى كه مشهور به تقوا بود مريض مى شود و مرضش طولانى مى گردد يك نفر از دوستان به عيادتش مى رود و مى بيند از وسائل زندگى و خانه چيزى برايش نمانده ، حصيرى زير پايش و متكائى زير سرش هست ، اين آقاى تاجر به چنين روزى افتاده است ! پسرش وارد شد گفت : پدر براى نسخه امروز پول نيست تا دوا بخرم ، متكاى زير سرش را به او داد و گفت : اين را هم ببر و بفروش ببينم راحت مى شوم يا نه ؟ دوست عيادت كننده پرسيد مطلب چيست ؟ گفت : من در كربلا نمايندگى فروش آبلميوى شيراز داشتم ، آبليمو وارد مى كردم به مبلغ گزاف مى فروختم ، ناگهان در كربلا تب حصبه عمومى شد و طبيبها مداواى عام كردند كه آبليمو نافع است ، روز اول كارى نكردم ، از فردا به خودم گفتم چرا آبليمو را ارزان بفروشم حالا كه خريدار فراوان دارد، دو برابر و بعد چند برابر كردم ، مردم بيچاره هم ناچار مى خريدند بعد ديدم آبليمو دارد كم مى شود و هر چه گران مى كنم مى خرند ولى تمام مى شود، شروع كردم آب در آبليمو كردن و سپس آبليموى مصنوعى و تقلبى درست كردم ، مال فراوانى به دست آوردم ، ليكن چندى بعد بسترى شدم ، در اثر اين بيمارى آنچه پول آبليمو به دست آوردم دادم تا امروز كه ديدى همين متكا باقى مانده بود اين را نيز دادم ببينم راحت مى شوم يا نه ؟ (( فاعتبروا يا اولى الابصار ))
    (64) .


  8. Top | #67

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    دعاى شما هيچ تاثير نكرد

    آورده اند كه روزى مريدى به نزد شيخى از مشايخ آن زمان رفت و گفت :
    يا شيخ ، زن من حامله است مى ترسم كه دخترى بياورد، توقع من اين است ، كه دعا كنى كه از بركت انفاس شما، خداى تعالى پسرى كرامت كند.
    شيخ گفت : برو چند خربزه بسيار خوب با نان و پنير بياور تا اهل الله بخورند و در حق تو دعا كنند. آن مرد گفت : چشم ! بعد رفت و نان و پنير و خربزه حاضر ساخت .
    پس از صرف و تناول ، آن مرد را دعا نمودند، شيخ نيز دعا و فاتحه بخواند و گفت : اى مرد خاطر جمع دار كه خداى تعالى البته تو را پسرى كرامت فرمود كه در ده سالگى داخل صوفيان خواهد شد.
    چون مدت حمل بگذشت و حمل را بنهاده دخترى كريه منظر بود، آن مرد بسيار دلگير گرديد، به خدمت شيخ آمد، در حالى كه همه مريدان نزد شيخ حاضر بودند، گفت : يا شيخ ! دعاى تو در حق من اثرى نكرد و حال اينكه شما تاكيد فرمودى خداى تعالى پسرى كرامت خواهد فرمود، الحال دخترى بد تركيب و كريه منظر متولد گرديده . شيخ گفت : البته آن سفره كه به جهت اهل الله آوردى به اكراه بود، چنانچه آن را از راه رضا و صدق و ارادت آورده بودى ، البته پسر مى شد، در هر حال به نهايت خاطر جمع دار اگر چه دخترى است ، لكن زياده از پسر به تو نفع خواهد رسيد، زيرا من در خلوت و مراقبت چنين ديدم كه علامه خواهد شد. پس از اين گفتگو، به دو ماه دختر وفات يافت . آن مرد باز به نزد شيخ آمد و گفت : يا شيخ ! آن دختر نيز وفات يافت ، عرض كرد اين كه دعاى شما به هيچ وجه تاثيرى نكرد. شيخ گفت : ما گفتيم اين دختر بيش از پسر به تو نفع مى رساند، اگر زنده مى ماند، بر مشغله دنيادارى و آسودگى تو مى افزود، پس بهتر آن كه به رحمت ايزدى پيوسته شد. روايت شده است كه چون شيخ اين را گفت : مريدان به يكباره بر خاسته ، بر دست و پاى شيخ افتادند و پاى شيخ را بوسه مى دادند و مى گفتند: انشاءالله تعالى وجود شما را سلامت دارد كه از اين وجه ما را حيات تازه بخشيدى ، حقا كه نفس و دم پير كامل ، كم از دم عيسى نيست
    (65) .


  9. Top | #68

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    معامله با خدا

    آورده اند كه مرد كشاورزى هر چه مى كاشت به خوبى برداشت نمى كرد و از فقر و بيچاره گى مى ناليد تا اين كه روزى به مسجد رفت ، ديد واعظ بر منبر مى گويد: (( هر كس با خدا شريك شود سود بيشتر مى برد )) خلاصه بحثى در مورد خمس و زكات داشت و از فوائد آن حرف مى زد. مرد هم خوب به حرفهاى واعظ گوش مى داد و با خود گفت با خدا شريك شوم شايد وضع من هم خوب شود، لذا از واعظ پرسيد: (( چكنم ؟ )) او در جواب گفت (( هر سال از محصول مزرعه خود سهمى براى خدا كنار بگذار. ))
    مرد نيتى كرد و قرارى با خدا گذاشت كه اگر محصول آن سال خوب شود، نيمى از آن را براى خدا كنار بگذار. بالاخره محصول آن سال بهترين حاصل شد. وقتى برداشت نمود، كاه را جدا و گندم را جدا نمود و گندم ها را درون كيسه كرد و بطرف انبار راه افتاد، با خود فكرى كرد و بعد رو به آسمان نمود و گفت : (( خدايا، آخر تو مال و دارائى به چه كارت مى آيد، نه خرجى خانه دارى نه ... )) بعد گفت : (( حال امسال را من بر مى دارم ، سال ديگر هر چه شد براى تو كنار مى گذارم . )) سال دوم محصول بهتر از سال اول ، باز هم پيش خود بهانه آورد و تا سال چهارم تكرار نمود. در سال چهارم موقع برداشت گندم باز هم همان حرفها را تكرار نمود. ناگهان ديدى باد و طوفانى شد و هوا تاريك شد. اسب او يك طرف و خلاصه ديگر همه چيز بهم ريخت و ديگر چشمش هيچ جائى را نديد. ناگهان فرياد برآورد: (( خدايا، تو نيامرزى آنكس را كه با تو شراكت كند بر من روشن شد كه هيچ كس ‍ نمى تواند حق تو را بخورد، لااقل برق آسمان را روشن كن تا من كفش خود را پيدا كنم ))
    مرگ حق است
    حكايت كنند كه مردى كارش هميشه دزدى و راهزنى بود از آن عمل پشيمان گشت و با خود گفت مرگ حق است و بايد مرد و عمل دنيا را به آخرت بايد برد پس به خدمت شيخى رفت و آن شيخ او را از راهزنى توبه داد و مدتى به صلاح و عفاف گذرانيد و چون پيشه ورى و هنرى نمى دانست عيالاتش بى برگ و نوا ماندند.
    سه روز در فقر به سر بردند آنمرد پيش شيخ ديگر رفت و حال خود باز گفت شيخ فرمود: كه كسب و كارى كه پدرت مى كرد به آن قيام نما گفت پدرم دزدى و راهزنى مى كرد به سر كار خود روم شيخ گفت تو به خدا باز گشت كرده اى اگر باز عزم بر اين كار كنى بايد كه رحم و شفقت به جاى آرى و ظلم و ستم نكنى كه هر زبر دست را زبر دست ديگرى است و با همه رحم و مروت نما كه خداى تعالى فرموده :
    (( من جاء بالحسنه فله عشر امثالها )) هر كه شفقت و نيكوئى در حق كسى كند ده برابر آن را بيابد بلكه صد برابر چه رضاى حق تعالى بجا آورده چنان كه فرموده : (هل جزاء الاحسان الا الاحسان )
    آن مرد اين سخن را از شيخ شنيد به خانه رفت آن شب از روى اخلاص مناجات مى كرد كه بارالها تو مى دانى كه من كسب و پيشه ندارم و حال من بر تو ظاهر است اما رضاى تو را از دست ندهم چون روز شد به ميان عياران رفت دزدان همه شاد شدند چون آنمرد شجاع و زبر دست بود كه ناگاه جاسوس خبر آورد كه قافله عظيمى از هند آمده است و مال بى نهايت همراه دارند رئيس آنها او را اسب و يراق داده با پنجاه نفر فرستاده كه سر راه قافله را بگيرند چون پاسى از شب گذشت دور قافله را گرفتند مردان قافله راه پيش و پس ‍ نداشتند جمعى را كشتند و سردار قافله را با چند نفر دست بسته پيش مهتر خود آوردند.
    مهتر دزدان گفت : اى جوان پدرت گفته كسانى را كه مالشان را برديد زنده نبايد گذاشت . پس اين ده نفر را به گوشه اى ببر و گردن بزن بعد بيا از اين مال و اسباب حصه اى ببر جوان گفت : من توبه كرده ام بيرحمى نكنم سردار گفت : كه اگر از اين مال حصه مى خواهى اين است كه با تو گفتم ناچار جوان برخاسته و يك عيار ديگر هم با او رفيق شد آن ده نفر را به كنارى بردند.
    آن عيار يكى را گردن زد و در چاه انداخت جوان تائب را دل بسوخت پس آن عيار بازرگانى ديگر را پيش آورد تا گردن بزند.
    بازرگان گفت : اى بيرحم مرا به چه گناهى مى كشى جوان تائب گفت : بيا اى برادر اين ها را آزاد كنيم تا از گوشه اى به در روند آن عيار بى رحم گفت : اى بى رحم فردا جواب خدا را در قيامت چه خواهى داد عيار گفت : قيامت را كه ديده اين را بگفت و تيغ بركشيد كه بازرگان را گردن بزند آن جوان تائب پيشدستى كرده تيغى بر كمر عيار زد و او را به دو نيم كرد و آن نه نفر را از براى رضاى خدا آزاد كرده و گفت : من شما را از براى خدا آزاد كردم تا هنوز تاريك است به هر طرف كه خواهيد برويد و مرا از دعا فراموش مكنيد رئيس بازرگانان گفت :
    اى جوان بدان كه مرا خواجه فلان نام است در بصره و در فلان محله خانه دارم و مرا حق تعالى مال و نعمت بسيار داده است و اين چند تن كه تو آزاد كرده اى همه در بصره خانه و سامان دارند و بدان كه در اين كاروان خر سياه مصرى مال من است كه خيلى جلد و تند مى باشد و پالان آن فلان رنگ است و هزار دينار زر سرخ و جواهر قيمتى در ميان پالان آن خر تعبيه شده اگر تو را از آن مال حرام ندهند سعى كن تا آن خر را به چنگ آورى كه مدتها تو را و فرزندان تو را بس باشد پس ايشان راه بيراهه گرفتند و رفتند.
    آن جوان با تيغ برهنه پيش مهتر دزدان آمده شمشير را به زمين زد و اظهار ندامت كرد امير عياران گفت : حالا تو را از اين مال ها نصف خواهيم داد مال را قسمت كرد صبح شد آن جوان دراز گوش را ديد كه در صحرا مى چرخد گفت : اى امير آن دراز گوش را به من بدهيد كه براى پسرم سوغات ببرم امير گفت : بسيار خوب برو بگير و سوار شو و زودتر هر كدام قسمت خود را برداريد و برويد همه رفتند آن جوان وضو گرفته نماز صبح به جاى آورد و شكر خدا را نمود و خر را با حصه مالى كه به او داده بودند برداشته به منزل خود رسيد.
    عيالاتش همه شاد شدند جوان پالان خر را به درون خانه برده و بشكافت در آن زر و جواهر قيمتى بسيار ديد با خود گفت : اين مال و زر مرا حلال نخواهد بود بايد اين امانت را در بصره پيش بازرگان برده و هر چه او با دست خود و رضاى خود به من بدهد مرا حلال خواهد بود.
    پس بر خر سوار شده به راه افتاد چون به بصره رسيد نام و نشان بازرگان را پرسيد و نزد او رفت چون تاجر او را ديد ببوسيد و به درون خانه اش برد جوان گفت : امانتى شما را آورده ام بازرگان گفت : جان و همه مال من بر تو حلال است و من زنده كرده توام و از حرفى كه خود گفته ام برنگردم .
    پس بازرگان چند روزى او را مهمان كرد. و آن زر و جواهر را هيچ تصرف ننمود جوان بر همان دراز گوش سوار شد و روانه خانه خود گرديد و با كمال خوشحالى به سر اهل و عيال خود آمد
    (66) .



  10. Top | #69

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    به ذره گر نظر لطف بو تراب كند...

    حاج شيخ اسماعيل كلباسى مى گويد: در سال 1345ه ق به زيارت بيت الله الحرام مشرف شدم . هنگام بازگشت از مكه معظمه ، به عتبات عاليات رفتم . در كربلا با (( حاج سيد جعفر مزارعى شيرازى )) كه از بزرگان نجف اشرف و مرد بسيار فاضلى بود ملاقات كردم . او به نقل از افراد مورد اعتماد مى گفت : يكى از طلبه ها در نجف اشرف مشغول تحصيل و كسب كمالات معنوى بود.
    او كه با سختى و دشوارى به زندگى خود ادامه مى داد و پيوسته با فقر و تهيدستى دست به گريبان بوده ، روزى در حرم مطهر امير مومنان (عليه السلام ) به آن بزرگوار متوسل شد و رفع گرفتاريش را در خواست كرد و در ضمن توسل عرض كرد: شما اين چلچراغهاى قيمتى و قنديلهاى نفيس و گرانبها را در حرم گذاشته ايد و من براى زندگى ضرورى معطل هستم .
    شب هنگام در عالم رويا به حضور على (عليه السلام ) شرفياب شد. حضرت (نزديك به اين مضمون ) فرمود: اگر در نجف اشرف نزديك ما باشيد، زندگى فقيرانه (نان و ماست و زير انداز محقر) خواهى داشت ، بايد در مقابل تنگ دستى شكيبا باشى و اگر زندگى خوبى مى خواهى به هندوستان برو و در (( حيدر آباد )) سراغ فلان (( راجه ))
    (67) را بگير.
    هنگامى كه درب منزل را كوبيدى ، (( راجه )) در حال پايين آمدن از پله هاى عمارتش خواهد بود. تا او را ديدى ، اين مصراع را بخوان (( به آسمان رود و كار آفتاب كند ))
    او از خواب بيدار شد و بى درنگ به حرم مطهر مولاى متقيان (عليه السلام ) شتافت . به حضرت (عليه السلام ) عرضه داشت : يا امير مومنان ، من در اداره زندگانى روزمره ام مانده ام شما دستور مى دهيد به هندوستان بروم !
    شب بعد بار ديگر امير مومنان (عليه السلام ) را در خواب ديد، حضرت (عليه السلام ) فرمود: حرف همان است . اگر مى توانى به زندگى مختصر اكتفا كنى ، اينجا بمان و اگر نمى توانى به سفارش پيشين عمل كن . طلبه از خواب بيدار شد و تمام موجوديش را فروخت . شخص نيكوكارى نيز به يارى او برخاست و او توانست به هندوستان برود. در شهر حيدر آباد سراغ راجه را گرفت . مردم از اين كه طلبه اى دنبال شخص ثروتمند و با نفوذى مى گردد، تعجب مى كردند. با اين حال راه را به او نشان دادند.
    وقتى به درب منزل راجه رسيد، در زد. درب گشوده شد. او شخصى را ديد كه از پله ها به زير مى آيد. طبق دستور، آن مصراع را خواند، (( به آسمان رود و كار آفتاب كند )) راجه به محض شنيدن اين سخن فورا نوكرهايش را صدا زد. عده اى از آنها آمدند و مسافر را به داخل عمارت راهنمايى كردند. پس از صرف غذا او را با احترام به حمام هدايت كرده و لباس ‍ گران بهايى برايش حاضر كردند. آنگاه او به ساختمان راجه بردند.
    عصر فردا با ديدن بزرگان شهر (دانشمندان ، بازرگان ، اعيان و اشراف ) كه به خانه راجه آمده بودند، شگفت زده شد. از شخصى پرسيد: مجلس امروز براى چيست ؟ پاسخ شنيد: جشن عقد دختر صاحب خانه است . او با خود گفت : از خوش شنانسى من است . در همان لحظات راجه هم وارد شد. همه به احترام او در جاى خود بلند شدند و رسوم محلى را به جا آوردند.
    راجه رو به حاضرين در مجلس كرد و گفت : من نصف دارايى ام را (از قبيل : پول نقد، ملك ، منزل ، باغها، مستغلات ، لوازم منزل و...) كه فلان مبلغ مى شود، به اين شيخ بزرگوار بخشيدم ، همچنين دو دختر دارم كه يكى از آنها را به همسرى او در مى آورم ، پس صيغه عقد را جارى فرماييد.
    شيخ از راجه پرسيد: شرح اين داستان چيست ؟
    راجه لبخندى زد و گفت : چند سال پيش تصميم گرفتم در مدح امير مومنان ، على (عليه السلام ) شعرى بگويم . يك مصراع شعر را گفتم اما هر چه كردم مصراع دوم را نتوانستم بگويم ، به شعراى فارسى زبان هندوستان مراجعه كردم ، آن ها مصراع دوم را چند نوع گفتند. بعضى از آنها از جهت مفهوم تمام بود، اما عبارت شعرشان چندان مطلوب نبود. بعضى ديگر هم كه عبارتشان كامل بود، معناى كاملى نداشتند.
    با خود گفتم : حتما شعر من مورد نظر حضرت امير مومنان على (عليه السلام ) قرار نگرفته است ، از اين جهت با خدا عهد و پيمان بستم كه اگر كسى مصراع دوم اين شعر را به نحو مطلوب بگويد، نصف دارايى ام را به او ببخشم و يك دخترم را به عقدش در آورم . وقتى مصراع دوم شعر را گفتيد، ديدم از هر جهت تمام است و نقصى ندارد. طلبه پرسيد: بفرماييد مصراع اول چه بود؟ راجه پاسخ داد: (( به ذره گر نظر لطف بو تراب كند )) .
    او بلافاصله افزود: بدان كه مصراع دوم را خود امير مومنان (عليه السلام ) فرمود. و راجه با شنيدن اين خبر بى درنگ سجده شكر به جا آورد.
    به ذره گر نظر لطف بو تراب كند به آسمان رود و كار آفتاب كند (68)



  11. Top | #70

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    2,363
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    438
    مورد تشکر
    406 در 110
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    گريه خونين جمادات

    ابن شهاب زهرى مى گويد: در زمان عبد الملك بن مروان هنگامى كه قصد جنگ داشتم ، در بين راه وارد دمشق شدم ، تا به او سلام كنم . عبد الملك را در چادرى نزديكى (( قائم )) يافتم . به او سلام كردم و نزدش نشستم .
    گفت اى پسر شهاب ! آيا مى دانى صبح گاه كه على بن ابيطالب (عليه السلام ) كشته شد، در (( بيت المقدس )) چه اتفاقى روى داد؟
    پاسخ دادم : آرى ! گفت برخيز و با من بيا. بر خاستم و در پى او (از پشت سر مردم ) به راه افتادم . وقتى به پشت چادر رسيدم . عبد الملك با مهربانى رو به من كرد و پرسيد: آن روز چه واقعه اى روى داد؟ گفتم : هر سنگى را از زمين بيت المقدس بر مى داشتند، زيرش خون بود.
    عبد الملك گفت : از افرادى كه اين واقعه را به ياد دارند، تنها من و تو باقى مانده ايم . نبايد كسى اين قضيه را از تو بشنود.
    من هم تا وقتى كه عبد الملك زنده بود. اين داستان را براى كسى نقل نكردم
    (69)



صفحه 7 از 8 نخستنخست ... 345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi