سومین امتحان و فراق
بار سوم به یک قریه و شهری رسیدند. خسته و گرسنه بودند. یک نفر در این شهر نگفت که ما از این غریبه ها پذیرایی کنیم. چیزی به آنها ندادند. به آخر شهر آمدند. یک دیوار خرابی در آنجا بود. با این که خسته بودند، حضرت خضر فرمود: بیا آب و گل درست کنیم و این دیوار را بسازیم.
موسی علیه السلام حضرت خضرت گفت: اینها یک غذا به ما ندادند، دیوار آنها را هم درست کنیم؟! این چه کاری است که تو داری می کنی؟! گفت: اگر می خواستی این کار را بکنی باید مزد می گرفتی. در اینجا بود که حضرت خضر گفت:
هذا فِراقُ بَینی وَ بَینِکَ سَأنَئبُکَ بِتَأویلِ ما لَم تَستَطِع عَلَیهِ صَبراً؛(1)این بار، دیگر وقت جدایی میان من و توست. به زودی تو را از تأویل آنچه که نتوانستی بر آن صبر کنی آگاه خواهم ساخت.