صفحه 7 از 11 نخستنخست ... 34567891011 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 104

موضوع: داستانهايى از امام زمان از كتاب بحار الأنوار

  1. Top | #61

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,580
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,177
    مورد تشکر
    7,982 در 2,271
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    نام او را محمد بگذاريد


    حسن بن على گرگانى مى گويد:
    در قُم مردى مدعى شده بود که بچه ى که همسرش بدان باردار است، از نطفه او نيست! علما در اين مورد گفت وگو کردند تا اين که نامه ى به شيخ صيافة الله نوشتند، من نزد او بودم که نامه را بدو دادند.
    او بدون آن که آن را قرائت کند. دستور داد تا آن را به دست ابو عبد الله بزوفرى ـ که از سفرى حضرت (عليه السلام) بوده است ـ برسانند. وقتى پاسخ بزوفرى را برى شيخ صيافة الله آوردند، من آنجا حاضر بودم. بزوفرى نوشته بود:
    (آن بچه متعلق به همان مرد است که در فلان روز وفلان جا نطفه او واقع شده است. نام او را بايد محمّد بگذارند).
    هنگامى که فرستاده علما به شهر قم بازگشت وآنها از موضوع مطلع شدند. تحقيق نموده دانستند که مطلب صحيح است، ووقتى بچّه متولّد شد ـ چنان که گفته شده بود ـ پسر بود ونام او را محمّد گذاشتند.(5)

    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #62

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,580
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,177
    مورد تشکر
    7,982 در 2,271
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    برويد کربلا تا زبان نوجوان باز شود


    ابوعبد الله بن سوره قُمى مى گويد:
    (سُرور) مرد عابد وزاهدى بود، وهيچ گاه صدايش را بلند نمى کرد. روزى او را در اهواز ديدم، مى گفت:
    من لال بودم ونمى توانستم حرف بزنم، پدر وعمويم مرا در سيزده ـ يا چهارده ـ سالگى به خدمت شيخ ابوالقاسم حسين بن روح بردند واز او خواستند که از حضرت (عليه السلام) بخواهد که خداوند زبان مرا باز کند.
    شيخ گفت: برى اين کار، شما مأموريد که به کربلا برويد.
    من به همراه پدر وعمويم به کربلا رفتيم، پس از غسل به زيارت امام حسين (عليه السلام) شتافتيم، در حين زيارت پدر وعمويم مرا صدا زدند: ى سُرور!
    من با زبان فصيح گفتم: (بله).
    آنها گفتند: تو سخن مى گويى؟
    ومن پاسخ دادم: آرى!(6)


    امضاء


  4. Top | #63

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,580
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,177
    مورد تشکر
    7,982 در 2,271
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    حق پسر عمويت را جدا کن


    عثمان بن سعيد مى گويد:
    شخصى از مردم عراق نزد من آمد، او سهم امام (عليه السلام) مال خودش را آورده بود. من آن را برى حضرت (عليه السلام) فرستادم.
    ايشان آن را بازگردانده وفرمود: (حق پسر عمويت را از آن جدا کن که چهارصد درهم است).
    آن شخص از اين کلام مبهوت ومتعجّب شد، گويا زمينى را در اختيار داشته که متعلّق به پسر عمويش بوده است. وقتى به حساب آن رسيدگى کرد متوجه شد که مقدارى از حقّ پسر عمويش را پرداخته ومقدارى باقى مانده است. مقدار مالى را که بايد از آن مال خارج مى کرد چهارصد درهم بود. آن را برداشت وبقيّه را برى حضرت (عليه السلام) فرستادم وايشان پذيرفتند!(7)


    امضاء


  5. Top | #64

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,580
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,177
    مورد تشکر
    7,982 در 2,271
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    غلام را بفروش


    على بن محمّد رازى مى گويد:
    ابو عبد الله بن جنيد در شهر (واسط) زندگى مى کرد، روزى حضرت حجت (عليه السلام) غلامى را نزد او مى فرستد تا او را بفروشد.
    ابوعبد الله غلام را مى فروشد. سکه ها را وزن مى کند تا خدمت امام (عليه السلام) بفرستد، مى بيند هيجده قيراط ويک نخود طلى سکه ها کمتر است، از مال خودش همان مقدار بر آن افزوده وبرى حضرت (عليه السلام) مى فرستد.
    حضرت يک دينار از آن به او بر مى گرداند که آن دينار دقيقاً هيجده قيراط ويک نخود وزن داشت!(8)


    امضاء


  6. Top | #65

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,580
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,177
    مورد تشکر
    7,982 در 2,271
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    عبارات نامريي


    محمّد بن شاذان مى گويد:
    مردى از اهالى شهر بلخ مالى را به همراه نامه ى برى امام (عليه السلام) مى فرستد. او انگشت خود را مانند قلم روى کاغذ حرکت مى دهد بدون اين که اثرى بر جى بگذارد (وبه وسيله آن عبارت عجيب ونامرئى از امام (عليه السلام) التماس دُعا مى نمايد) وبه قاصد مى گويد: اين مال را به کسى بده که نامه را به تو بازگو کند.
    قاصد به سوى سامرّا حرکت مى کند، وارد شهر مى شود وبه محله عسکر مى رود. ابتدا سراغ جعفر (کذّاب) را گرفته ومطلب را از او جويا مى شود.
    جعفر گفت: آيا به بداء(9) ايمان دارى؟
    مرد گفت: آرى.
    جعفر گفت: برى صاحب نامه بداء حاصل شده وبه تو امر کرده که اين مال را به من بدهى!
    آن مرد گفت: اين جواب مرا قانع نمى کند.
    آن شخص اين را مى گويد واز نزد جعفر خارج مى شود، او در ميان شيعيان مى چرخيد تا اين که نامه ى بدين مضمون به او رسيد:
    (اين مالى است که مى خواستند به حيله از چنگ تو خارج سازند! آن را روى صندوقى نهاده بودى با اين که دزدان هرچه داخل صندوق بوده برده اند، آن مال سالم مانده است!).
    نامه صاحب مال را فرستادم آن را برگردانده ومرقوم فرموده بودند:
    ((با آن عبارات نامرئى) التماس دُعا نموده ى، خدا حاجتت را بر آورده سازد).
    وبعدها حاجت آن مرد بلخى نيز برآورده شد!(10)


    امضاء


  7. Top | #66

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,580
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,177
    مورد تشکر
    7,982 در 2,271
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    چرا احسان ما را رد نمودي


    حسن بن فضل يمنى مى گويد:
    مى خواستم به شهر سامرا سفر نمايم که هديه ى از ناحيه مقدسه حضرت (عليه السلام) به دستم رسيد، اين هديه کيسه ى بود که چند سکّه طلا ودو دست لباس در آن بود. وقتى به آن هديه به ظاهر مختصر نگاه کردم ديدم حسّ خود بزرگ بينى در من برانگيخته شد وبا خود گفتم: آيا من، در نزد حضرت (عليه السلام) همين مقدار ارزش دارم!؟ به همين جهت (با بى شرمى) هديه را بازگرداندم.
    ولى بلافاصله از اين کارم پشيمان شدم ونامه ى به حضرتش نوشته واز آن ناحيه مقدّسه پوزش طلبيده واز حق تعالى طلب بخشش نمودم.
    آنگاه (از شدّت اندوه) گوشه گير وافسرده شدم، با خود عهد کرده وسوگند خوردم که اگر آن کيسه بازگردانده شود چيزى از آن را خرج نکنم، بلکه آن را نگاه خواهم داشت تا به پدرم تحويل دهم که او از من داناتر است.
    چندى بعد نامه ى از حضرت حجّت (عليه السلام) خطاب به کسى که اين هديه را برگردانده بود رسيد، در آن نامه مرقوم فرموده بودند: (اين که هديه را پس گرفتى اشتباه نمودى، مگر نمى دانى که ما گاهى نسبت به شيعيان خود اين گونه عمل مى کنيم، وآنها اغلب به عنوان تبرّک چيزى از ما درخواست مى کنند).
    ودر آن نامه به من هم خطاب شده بود: (اشتباه کردى که احسان ما را رد نمودى، وچون از خدا طلب بخشايش نمودى همانا خداوند از گناهت گذشت. وچون قصد کرده ى که از آن به عنوان خرج راه استفاده نکنى، به همين جهت، آن را به تو نمى دهيم، امّا از آن دو دست لباس بايد جهت احرام استفاده کنى!)
    پس از تشرّف به سامرا به بغداد بازگشتم، در بغداد افسرده ودلتنگ بودم، چون دوست داشتم به حجّ نيز مشرّف شوم با خود گفتم: مى ترسم امسال نتوانم به حج مشرّف شده وبه خانه خود بازگردم. نامه ى در اين خصوص برى حضرت (عليه السلام) نوشتم. به خدمت ابا جعفر محمّد بن عثمان رفتم تا جواب نامه را بگيرم.
    حضرت (عليه السلام) مرقوم فرموده بود: (برو به فلان مسجد که در فلان جاست. آنجا مردى نزد تو خواهد آمد وتو را بدانچه نياز دارى مطّلع خواهد ساخت).
    به همان مسجد رفتم. به دنبال من، مردى داخل شد، به من نگاه کرد وسلام نمود وخنديد وگفت: (مژده بده! امسال به حج مشرّف مى شوى وصحيح وسالم نزد خانواده ات باز مى گردى. ان شاءالله!)
    با خوشحالى نزد (ابن وجناء)، قافله دار رفتم واز او خواستم که به اندازه پولى که به عنوان کرايه به او مى دهم مرکبى در اختيارم بگذارد، امّا او نپذيرفت. چند روز بعد دوباره او را ديدم. (با هيجان) به من گفت: کجايى؟! چند روز است که دنبالت مى گردم! حضرت (عليه السلام) مرا مأمور فرموده اند که محمل ومرکبى به تو کرايه دهم!.
    قبل از حرکت به سوى مکّه، نامه ى برى حضرت (عليه السلام) نوشتم واز سه مطلبى که داشتم، يکى را به گمان اين که شايد صورت خوشى نداشته باشد، مطرح نکردم. حضرت (عليه السلام) نه تنها پاسخ دو موضع مندرج در نامه را مرقوم فرموده بودند، بلکه در مورد مطلب سوّم فرمودند: (عطر خواسته بودى!) مقدارى هم عطر در خرقه ى سفيد نهاده وعنايت فرموده بودند.
    من آن را در محمل خود روى شتر نهاده بودم. در منزل (عُسفان) شترم رم کرد ومحمل افتاد وتمام اثاثيه ام پراکنده شد. همه را جمع کردم امّا کيسه ى که عطر ولباس را در آن نهاده بودم، گم شد، وهر چه دنبالش گشتم پيدا نشد.
    يکى از همراهانمان گفت: دنبال چه هستى؟
    گفتم: کيسه ى که همراهم بود.
    گفت: چه در آن نهاده بودى؟
    گفتم: خرج راهم را.
    گفت: من يکى را ديدم که آن را برداشت.
    از همه پرسيدم، امّا اظهار بى اطلاعى کردند، از پيدا کردن آن مأيوس شدم. وقتى به مکّه رسيدم وبارها را پياده کرده وگشودم، اولين چيزى که به چشمم خورد آن کيسه بود، در حالى که آن را داخل بار نگذاشته بودم وبيرون محمل بوده، ووقتى محمل افتاد تمام اجناسم پراکنده شده بودند!(11)

    امضاء


  8. Top | #67

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,580
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,177
    مورد تشکر
    7,982 در 2,271
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    با آنها سفر مکن
    على بن محمّد شمشاطى مى گويد:
    از طرف جعفر بن ابراهيم يمانى مأمور تشرّف به ناحيه مقدّسه شدم. وقتى کارم تمام شد، به بغداد رفتم تا با کاروان يمن خارج شوم. نامه ى برى حضرت (عليه السلام) نوشتم واجازه مرخصى خواستم.
    ايشان مرقوم فرمود:
    (با آنها خارج مشو! هنوز خيرى در رفتن تو نيست، در کوفه بمان).
    بعدها خبر رسيد که پس از خروج قافله، قبيله بنى حنظله آنها را غارت کرده است.
    دوباره نامه ى نوشتم واز حضرت (عليه السلام) خواستم که اجازه دهند از طريق دريا به وطنم بازگردم.
    حضرت (عليه السلام) پاسخ دادند:
    (اين کار را هم نکن).
    بعدها دانستم که بعد از حرکت کشتى دزدان دريايى آن کشتى را غارت ومنهدم کردند!
    قصد زيارت سامرا نمودم، هنگام مغرب وارد مسجد محلّه عسکر شدم، غلامى آمد وگفت: برخيز وبا من بى.
    گفتم: کجا؟ مگر تو مرا مى شناسى؟
    گفت: تو على بن محمّد شمشاطى فرستاده جعفر بن ابراهيم يمنى هستى. بيا داخل منزل.
    من تعجب کردم، چون هيچ يک از دوستانمان از رسيدن من اطّلاعى نداشتند. وقتى وارد منزل شدم اجازه خواستم تا داخل ضريح شريف شده ومشغول زيارت شوم. عنايت فرموده واجازه دادند.(12)







    امضاء


  9. Top | #68

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,580
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,177
    مورد تشکر
    7,982 در 2,271
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    گُل بنفشه


    ابوالقاسم بن ابى حابس مى گويد:
    هر سال نيمه شعبان، برى زيارت ابا عبد الله الحسين (عليه السلام) به کربلا مشرّف مى شدم. وهر وقت به سامرا مى رفتم، به وسيله نامه ى حضرت (عليه السلام) را مطّلع مى نمودم. يک سال قبل از ماه شعبان به سامرا رفتم، مى خواستم طبق معمول ماه شعبان، به زيارت کربلا مشرّف شوم، از ابوالقاسم حسن بن احمد ـ که از وکلى حضرت (عليه السلام) بود ـ خواستم که ورود مرا به اطّلاع حضرت (عليه السلام) نرساند تازيارتم خالصانه باشد!
    چندى نگذشت که ابوالقاسم در حالى که مى خنديد نزد من آمد وگفت: اين دو دينار را حضرت (عليه السلام) برى تو فرستاده وفرموده اند: (به حابسى بگو: هر که در راه خدا کوشش کند، خدا هم حاجت او را بر مى آورد!).
    در سامرا به بيمارى شديدى مبتلا شدم، بيمارى آن قدر سخت بود که خود را برى مرگ آماده ساختم. در آن حال، از طرف مولا (عليه السلام) گلدانى برى من فرستاده شد، در آن گلدان دو شاخه گل بنفشه بود حضرت فرموده بودند: آن را استشمام کنم.
    هنوز در حال بوييدن عطر گلها بودم که احساس بهبودى کردم. الحمد لله ربّ العالمين.(13)


    امضاء


  10. Top | #69

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,580
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,177
    مورد تشکر
    7,982 در 2,271
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    موقع دريافت حقوق


    باز حابسى مى گويد: از شخصى از اهالى واسط طلبى داشتم. مطّلع شدم که وفات کرده است. نامه ى به امام زمان (عليه السلام) نوشته واجازه خواستم در همين شرايط که او تازه فوت کرده است به واسط بروم شايد بتوانم از ورثه او حقّ خود را بگيرم.
    ايشان اجازه نفرمودند. برى بار دوم اجازه خواستم. مجدداً امر به امتناع فرمودند. بعد از دو سال بدون اين که من مجدداً اجازه بخواهم، حضرت (عليه السلام) نامه ى مرقوم فرمودند که: (اکنون مى توانى (برى وصول حق خود) بروى)..
    من نيز به شهر واسط رفته وحق خود را وصول نمودم.(14)

    امضاء


  11. Top | #70

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,580
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,177
    مورد تشکر
    7,982 در 2,271
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    تبرکى از مولا


    حابسى مى گويد: ابوجعفر (مروزى) هزار دينار سهم امام (عليه السلام) فرستاه بود تا آن را به ناحيه مقدسه حضرت حجّت (عليه السلام) تحويل دهم. همراه ابو حسين محمّد بن محمّد بن خلف واسحاق بن جنيد ـ که پيرمرد بود ـ از بغداد خارج شديم. قصد داشتيم در حومه بغداد که محل کرايه چهارپايان بود، سه الاغ کرايه کنيم.
    ابو حسين خورجينها را به دوش گرفت وحرکت کرديم وقتى به آن محل رسيديم، اُلاغى برى کرايه نيافتيم.
    به ابوحسين گفتم: تو بارمان را همراه قافله ببر من هم سعى مى کنم حداقل الاغى برى اسحاق بن جنيد بيابم تا به زودى به تو ملحق شويم.
    بعد از حرکت ابوحسين الاغى يافتم، اسحاق سوار شد وخود را کنار قصر متوکل عباسى که در سامرا بنا شده بود به قافله وابو حسين رسانديم.
    به ابوحسين (که بسيار خسته شده بود،) گفتم: بايد خدا را به خاطر اين خدمتى که مى کنى شکر کنى.
    او گفت: دوست دارم هميشه مشغول اين خدمت باشم.
    وقتى به سامرا رسيديم آنچه با خود داشتيم به وکيل حضرت (عليه السلام) تحويل داديم. او در حضور من، همه را در دستمالى نهاده وآن را به وسيله غلام سياهى برى حضرت (عليه السلام) فرستاد.
    هنگام عصر، ابو حسين بقچه کوچکى برى من آورد. صبح هنگام، وکيل حضرت (عليه السلام) که ابوالقاسم نام داشت در خلوت به من گفت: آن غلام سياه که بقچه را آورده بود، اين چند درهم را به من داد وگفت که آن را به کسى که بقچه را هنگام عصر برى تو مى آورد، بدهيم.
    من آن را گرفتم. وقتى از اتاق خارج شدم، قبل از اين که من حرفى بزنم، يا اين که از آنچه نزد من بود اطلاعى داشته باشد، گفت: هنگامى که با هم کنار قصر متوکّل بوديم آرزو کردم که ى کاش! از طرف حضرت (عليه السلام) چند درهم تبرّکاً به من عنايت مى شد، چون امسال اولين سالى است که همراه تو به سامرا وبيت حضرت (عليه السلام) آمده ام.
    من هم گفتم: پس اين درهم ها را بگير که خداوند آن را به تو عطا نموده است.(15)

    امضاء


صفحه 7 از 11 نخستنخست ... 34567891011 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi