صفحه 8 از 14 نخستنخست ... 456789101112 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 134

موضوع: آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین

  1. Top | #71

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    آفات توجه نفسِ نامحدود به دنیای محدود


    کسی که به دنیا توجه کند «خودِ» نامحدودش را اسیر چیزهای محدود کرده است. به همین دلیل است که اهل دنیا بعد از مدتی از «خود» شان خسته می‌شوند، چون نامحدود در محدود نمی‌گنجد. در همین رابطه دائماً می‌خواهند دنیای خود را تغییر دهند، بدون آن‌که از دنیا به بالاتر از دنیا نظر کنند، در همین دنیا شرایط مادی خود را هم که دائماً عوض می‌کنند، باز نامحدود را در محدود زندانی کرده‌اند، و از محدوده دنیا خارج نمی‌شوند. و از آن‌جهت که هرکس فقط با دنیای محدود زندگی کند حوصله‌اش سر می‌رود. می‌گوید: «از اصفهان به شیراز بروم تا راحت شوم!» اما وقتی که به آنجا رفت پس از چند روز می‌بیند باز همان احساس قبلی به سراغش آمد، یک سری به بندر عباس می‌زند امّا در آنجا هم با خودی همراه است که درعین نامحدود بودن زندانی محدودیت‌ها است. تا جهت اصلی خود را عوض نکند، هر جا هم برود قصه از همین قرار است؛ به گفته‌ی مولوی:

    می‌گریزم تا رگم جنبان بود
    کی فرار از خویشتن آسان بود
    نی به هند است ایمن و نی در یمن
    آن‌که خصم اوست سایه خویشتن

    این افراد خودشان خود را زندانی کرده‌اند، حالا بدن خود را این طرف و آن طرف می‌برند تا خودشان را آزاد کنند، مگر می‌شود؟
    همه‌ی این‌ها به دلیل آن است که متوجه نیستند ذات انسان، نامحدود است و اگر کسی آن را محدود کند همواره در حال فرار از محدودی به محدود دیگری است، چون محدودبودن با «جان» او سازگار نیست. این است که اهل دنیا به جای این‌که ساحت خود را تغییر دهند و از دنیا به غیب نظر کنند، در تمام مدت عمر فقط حدود دنیایی شان را تغییر می‌دهند و محدوده‌ها را عوض می‌کنند بدون آن که از محدودها خارج شوند! و بدین ترتیب «جان» خودشان را خسته و فرسوده می‌نمایند. مولوی در وصف این افراد می‌گوید:

    ذوق آزادی ندیده جان او
    هست صندوق صور میدان او
    گر ز صندوقی به صندوقی رود
    او سمائی نیست، صندوقی بود
    گر هزاران‌اند یک تن بیش نیست
    جز خیالات عدد اندیش نیست

    بالاخره جابجا شدن در صندوق‌های نفس امّاره، خارج شدن از صندوق نیست، چون همه امیال نفس امّاره یكسان‌اند و به دنیای محدود نظر دارند. برای كسی كه به محدود نظر كند دو مشكل به وجود می‌آید: اولاً به خود جفا كرده، چون پرندة «جانش» را در قفس دنیا اسیر كرده‌است. ثانیاً چنین كسی هیچ وقت از بودن خود راضی نیست! عموماً وقتی كسی از زندگی‌اش احساس نارضایتی می‌کند به همه بدبین می‌شود و بقیه را در این سرنوشت مقصر می‌داند، در صورتی كه باید به «خود» بدبین باشد، چون «خود» او گرایش «خود» را به دنیای محدود، محدود كرده‌است. امام خمینی«(ره)» با آن همه زحمتی كه جهت برپایی انقلاب اسلامی كشیدند و به خاطر آن زندان‌ها کشیدند و به تبعیدها رفتند نه‌تنها هیچ انتظاری از انقلاب اسلامی برای خود نداشتند، حتی می‌فرمودند: «نگویید انقلاب برای ما چه كرده‌است؛ بگویید ما برای انقلاب چه كرده‌‌ایم!» چون امام خمینی«(ره)» با خداوندِ نامحدود سروكار داشتند و با این‌كه در دنیا بودند احساس نارضایتی نمی‌كردند و به همین جهت با آن‌همه تلاش پی‌گیر برای ملت، طلبكار كسی نبودند. اما كسی كه در دنیا باشد و دنیایی باشد از آنجا كه می‌خواهد «وجود» نامحدودش را در محدوده دنیا نگه دارد عموماً ناراضی است و به جای اینكه به خود اعتراض داشته باشد به بقیه اعتراض دارد.




    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************







  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #72

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض





    انسان‌ها فقط خدا را می‌خواهند


    روشن شد اگر انسان به دنیا توجه كند حد «وجود»ش دنیا می‌شود، با اینكه «ذات» او نامحدود است. و اگر با ملائكه و غیب زندگی كند، نامحدود با نامحدود زندگی كرده‌است. ولی در اسلام برای بندگان خدا به این حدّ هم رضایت داده نمی‌شود، چون انسان در چنین حالی رشد نمی‌كند و استعدادهای متعالی او شکوفا نمی‌گردد. حد انسان از ملائكه هم بالاتر است. در قرآن كریم آمده است كه ملائكه بر آدم سجده كردند. چون انسان ظرفیت تعلیم همه‌ی اسماء الهی را داشت،(101) در حالی‌که ملائکه ظرفیت پذیرش یک اسم یا چند اسم محدود از اسماء الهی را دارند. پس انسان باید به خدا توجه كند و با خدا زندگی كند تا از ظرفیت حقیقی خود محروم نشود، و تنها چنین انسان‌هایی هستند كه از زندگی «خود»شان در عمق جانشان رضایت دارند.(102) قرآن براساس چنین قاعده‌ای که در انسان هست می‌فرماید: «اَلا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»(103) آدم ها! با یاد خدا قلب شما آرام می‌شود، چون در موقع ارتباط با خدا، انسانِ نامحدود به نامحدود مطلق وصل می‌شود و با تجلی جمیع اسماءِ نورانی حضرت الله تمام لایه‌های وجودی خود را نورانی می‌کند و به شکوفایی می‌رساند. و به همین جهت انسان از ملائکه باید مدد بگیرد ولی باید به خدا نظر داشته باشد که نورش جواب‌گوی همه‌ی ابعاد انسان است. و چون امامان معصوم(ع)مصداق کامل انسانی هستند که با ارتباط کامل با خدا، همه‌ی ابعاد خود را به شکوفایی رسانده‌اند انسان باید آن‌ها را اسوه و امام خود قرار دهد.
    انسان، بی‌حدّ است، خدا هم بی‌حدّ است امّا بی‌حدّی انسان با خدا بسیار فرق دارد. اولاً: «وجود» انسان از خود او نیست بلكه انسان، مخلوق خداست. ثانیاً: بی‌حدّ بودن انسان نسبت به بی‌حدّ بودن خدا یک نوع بی‌حدّی نازله‌ است، به طوری‌که نفس انسان مرتبه‌ی نازله‌ای از كمال خداوند است. همان‌طور که نور خورشید در مرتبه‌ی نازله، صورتی از آن نور اصلی است که در عین داشتن نورانیت، حکایت از نورانیت خورشید دارد و از خودش به نحو استدلال هیچ نوری ندارد و اگر رابطه‌ی نور پائین از خورشید قطع شود هیچ می‌شود، ولی به هر حال نور نازله حکایتی از نور اصلی است، همچنان‌که خلیفه‌ی خدا حکایتی است از اسماء و صفات الهی. عمده آن است که انسان‌ها همانند پیامبران و امامان معصوم(ع)بتوانند در اعمال و گفتار خود نمایش کمالات الهی باشند، نه این‌که با نظر به منیت‌های خود حجاب انوار الهی گردند.
    چنانچه انسان از خودخواهی‌ها نجات یابد و غرق دستورات الهی شود، دیگر سراسر شخصیتش نمایش حق خواهد بود و با بی‌حدّی خود نمایش بی‌حدّی خدا می‌گردد. گفت:
    آب كوزه چون در آب جو شود
    محو در وی گردد و او جو شود
    اگر آب كوزه شعور داشته باشد وقتی كه آن را در جوی آب می‌ریزند خودش را جوی آب حس می‌كند یعنی به وسعت جوی آب، وسعت پیدا می‌كند و از محدودیت کوزه بودن آزاد می‌شود!
    پیامبر اكرم(ص) می‌فرمایند: «مَنْ رَانِی فَقَدْ رَأی الْحَق»(104) اگر كسی من را نگاه كند حق را نگاه كرده‌است. مسلماً منظور پیامبر(ص) نگاه‌کردن به گوشت و پوست «خود»شان نیست. بلكه پیامبر(ص) از نظر غیبی در مقامی قرار دارند كه اگر كسی به آن حضرت نگاه كند در اعمال و گفتار آن حضرت، صفات و جمال حق را می‌بیند.





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  4. Top | #73

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض




    چگونگی ارتباط با علیم مطلق


    «اتحاد بین عاقل و معقول» در اصطلاحات فلسفی به این معنی است كه انسان به هر چه نظر كند صورت علمی و معنوی آن چیز با جان انسان متحد می‌شود و به یک نحو شخصیت آن فرد را در محدوده‌ی خود قرار می‌دهد، و به همین جهت می‌گوئیم با همان چیز متحد می‌شود. اگر انسان به دنیا نظر كند و جایی برای دنیا در قلب و روان خود باز کند، «جان» او با صورت دنیا یكی می‌شود و اگر به غیبِ‌ برین نظر كند صورت علمی و معنوی آن عالم با جان انسان متحد می‌گردد و شخصیت آن فرد را در وسعت خود می‌برد و جان او با عالم غیب یک نحوه اتّحاد پیدا می‌کند. حال اگر از دنیا به نحوی منصرف شود که بتواند به علیم مطلق نظر نماید، «جان» او یک نحوه اتّحاد با علم علیم مطلق پیدا می‌کند و در همین راستا به نور علیم مطلق عالم می‌شود. همان علمی که برای ائمه معصومین(ع)هست. اگر كسی به دنیا نظر کند عالم نمی‌شود چون دنیا از ماده تشكیل شده‌است و جنس ماده، جنس علم نیست، باید در نگاه کردن به دنیا روحش آنچنان به طرف خدا باشد که از طریق نگاه کردن به دنیا، روحش به اسم علیمِ خداوند منتقل شود و از علم علیم مطلق بهره‌مند گردد.
    واضح است كه فكركردن درباره خدا، با دل‌دادن و توجه قلبی‌‌داشتن به خدا فرق دارد و میزان عالم‌شدن انسان هم به میزان توجه قلبی او به علیم مطلق بر می‌گردد. در مورد پیامبران(ع)هم آنچه باعث عالم‌شدن آن‌ها می‌شود همان توجه‌كردن به علیم مطلق و متحدشدن با انوار آن ذات مطلق است. زیرا عالم كسی است كه حقایق برای او كشف شده باشد نه آن كه مجموعه‌ای از اطلاعات در ذهن خود داشته باشد، و مطالب زیادی بداند. انسان‌هایی كه دل به خدا سپرده‌اند و دستورات الهی را در زندگی و جان خود پیاده کرده‌اند و به دستور خداوند به جمعه و جماعت مسلمین حاضر می‌شوند، در به‌دست‌آوردن علم حقیقی بسیار موفق‌تر خواهند بود از كسانی كه ظهر جمعه در خانه‌ می‌نشینند و چندین كتاب دینی می‌خوانند. انسان با دل بستن به خدا و تبعیت از دستورات او زمینه‌ی جذب انوار خدای حكیم را در خود ایجاد می‌کند و لذا در اثر انجام دستورات الهی حقایق عالم برای او روشن می‌شود، هر چند ممكن است نتواند یافته‌های قلبی خود را به زبان علمی بیان كند. آنچه برای آن‌ها ارزش دارد روشن شدن حقایق برای قلبشان است. در قرآن آمده است: «وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ»(105) یعنی هرکس به خدا ایمان آورد خداوند قلب او را به سوی حقایق هدایت می‌کند. یا در روایات آمده ‌است: «مَنْ اَکَلَ الْحَلالَ اَربَعینَ یوْماً نَوَّرَاللهُ قَلْبَه»(106) هرکس چهل روز حلال بخورد خدا قلب او را نورانی می‌كند. به این معنی که قلب با رعایت دستورات الهی به نورانیت خاصی می‌رسد که از طریق دیگر ممکن نیست. گفت:
    بشوی اوراق اگر هم درس مائی
    كه علم عشق در دفتر نباشد
    باید متوجه بود که علمِ تزكیه با علم مدرسه فرق می‌كند. كسی كه سعی در تزكیة خود از رذائل اخلاقی دارد، نور حقایق معنوی بر قلبش تجلّی می‌کند که وصف آن‌ها گفتنی نیست، چشیدنی است. در زمان دفاع مقدّس، در هر عملیاتی بعضی از نیروهای بسیجی شهادت خود را احساس می‌کردند و به بقیه خبر می‌دادند، اگر كسی از آن‌ها می‌پرسید: «از كجا می‌دانید؟» جوابی نداشتند، اما مطمئن بودند كه شهید می‌شوند و شهید هم می‌شدند! قلب آن‌ها متوجه آن نکته می‌شد، هر چند دلیلی برای حرفشان نداشتند! بلكه نفس آن‌ها آزاد از زمان و مكان، آینده خودش را حس می‌كرد.
    پس انسان از آن جهت كه نامحدود است به راحتی می‌تواند با نامحدود ارتباط پیدا كند. كافی است جهت جان خود را از دنیای محدود منصرف کند تا در دام لذات و خیالات زودگذر و محدود دنیایی اسیر نشود و تمام تعلقِ «جانش» متوجه خدا گردد. در این حالت انسان به مقام بهره‌مندی از انوار الهی می‌رسد و به واقع «عارف بالله» می‌شود. هر عارفی به اندازه تزكیه‌ای كه می‌كند با علیم مطلق ارتباط دارد و به همان اندازه «جانش» نورانی است.
    هر قدر كه انسان از دنیا فاصله بگیرد و اسیر قراردادهای دنیایی نشود «قلبش» نورانی‌تر می‌شود و در این حالت دیگر لباس و فرش و سایر مادیاتِ زندگی را برای پُزدادن نمی‌خواهد. و چون توجه «جانش» به خداست، دنیا را فقط برای زندگی‌كردن می‌خواهد و نه برای مأنوس‌شدن با آن، در این حالت انسان به مقامی خواهد رسید که با حقیقتْ مرتبط و مأنوس است، و به آن جهت که جنس او و حقیقت او، جنس ارتباط با نامحدود است با ارتباط با خدا و حقایق عالمِ معنا خود را در موطن اصلی خود احساس می‌کند. آری مشکل آن است که:
    خویشتن نشناخت مسكین آدمی
    از فزونی آمد و شد در كمی
    خویشتن را آدمی ارزان فروخت
    بود اطلس خویش را بر دلق دوخت
    با آن كه آسمانی بود خود را به دنیا بند كرد!
    آدمی همچون فسون عیسی است
    آدمی همچون عصای موسی است
    گر به ظاهر آن پری پنهان بود
    آدمی پنهان تر از پریان بود
    آدمی هزار بار پنهان‌تر و غیبی‌تر و وسیع‌تر از فرشته است. «تن» آدمی محدود است، اما «دل» انسان نامحدود است، منزل و محل اُنس حقیقی انسانِ نامحدود، حقایق نامحدود است، خود به خود با نامحدود در ارتباط است و برای حفظ این ارتباط فقط باید نامحدود بودنش را حفظ كند. لازم نیست كه آدم كاری بكند تا بزرگ بشود، بلكه باید كاری نكند كه كوچك گردد!
    تو ز چرخ و اختران هم بهتری
    گرچه بهر مصلحت در آخوری
    میر آخور دیگر و خر دیگر است
    آن كه او را خر بداند او خر است
    پس انسان برای ارتباط پیدا كردن با نامحدود فقط باید «خود»ش را از محدودیت‌های بی‌جا نجات دهد. گفت:
    بر گشاده روح بالا، بالها
    تن زده اندر زمین، چنگال ها
    وقتی كه انسان، «خود» را اسیر «تن» نكند، «روحش» آزاد خواهد شد و خود به خود با خدا ارتباط دارد، اما اگر در مسیر سیر به سوی نامحدود تلاش نکند و اُنس قلبی او با همین ابزارهای زندگی مادی باشد، موقعی كه می‌خواهد نماز بخواند خداوند شخصیت اصلی او را نشانش می‌دهد و انسان می‌بیند چگونه خیالات به سراغ او می‌آید، و نام و خانه و امور مربوط به «تن» را پیش خود دارد. آری ای عزیز! این‌امور در درون جانت جا باز نموده و بدین‌وسیله «وجود» نامحدود تو را محدود کرده. در حالی که:
    با سرشتت چه ها كه همراه است

    خنك آن كو كه از خود آگاه است
    گوهری در میان این سنگ است
    یوسفی در میان این چاه است
    پس این كوه، قرص خورشید است
    زیر این ابر، زهره و ماه است
    انسان نباید اجازه دهد «روح» بزرگ و نامحدودش، محدود به نیاز‌های تن او گردد و شخصیت او شخصیتی «تنی» و بدن آلود شود! ملاصدرا«(ره)» تعبیر جالبی دارد؛ خطاب به انسان‌های دنیایی می‌گوید:«ای احتكار شده در قبر بدن!» می‌گوید ای انسان تو «خود»ت را در قبر «بدنت» احتكار كرده‌ای و خاكی شده‌ای و این سزاوار تو نیست.
    آدمی كو می‌نگنجد در جهان
    در سر خاری همی گردد نهان
    جان لقمان كه گلستان خدا است
    پای جانش خسته خاری چراست
    انسانی که از کلّ جهان وسیع‌تر است نباید خود را در خار دنیا گرفتار كند.
    این شراب و این كباب و این شكر
    خاك رنگین است، نی چیز دگر
    آدمی خود خاك خواری آمده است
    لیك‌آن‌ خاكی‌كه آن رنگین ‌بده است







    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  5. Top | #74

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض





    چگونگی نیل به مقام نبوت

    اگر كسی جوهر نامحدودش را از خاك رنگین - که همان گوشت و نان است- آزاد كند «خود» به «خود» با خدا ارتباط دارد و هم‌نشین عالم الهی خواهد بود، عمده آن است که به اقتضای روحِ نامحدود خود عمل کند. در چنین حالی اگر خدا اراده كند كه سخن خود را به بشر برساند چنین انسان وارسته‌ای را «مبعوث» می‌كند، تحول عظیمی در نفس آن انسان به وجود می‌آورد و آن‌چنان او را تغییر می‌دهد و دگرگون می‌كند كه تمام «وجود» آن انسان، منوّر به نوری خاص می‌گردد. در این حال او به عنوان «پیامبر» مبعوث و برانگیخته می‌شود.
    پیامبر اكرم(ص) از حدود 20 سالگی در غار حرا جهت آزاد شدن از دنیای محدود و اتصال به حقایق و خدای نامحدود، عبادت و تزكیه می‌كردند. امیرالمومنین(ع) می‌فرماید: «بارها به غار حرا می‌رفتم و برای پیامبر(ص) غذا می‌بردم، ولی ایشان اصلاً متوجه آمدن من نمی‌شدند!» - زیرا اگر كسی به واقع با خدا ارتباط برقراركند دیگر به امور محدودی مثل غذا توجهی نمی‌كند- پیامبر(ص) حدود 20 سال با خدا زندگی كردند و این در حالی است که هنوز پیامبر نبودند! در مسیر اُنس با حقایق معنوی رشد زیادی كرده بودند اما هنوز مبعوث نشده بودند. در جریان بعثت، خود پیامبر(ص) می‌فرمایند: «آنچنان فشاری به من آمد كه زمین و آسمان، برایم تغییر كرد و نزدیك بود خودم را از كوه پرت كنم!» فشار بعثت، آنچنان عجیب بوده است که پیامبر(ص) با این‌كه 20 سال با خدا بوده است و آمادگی‌های فوق‌العاده‌ای داشته، باز تحمل پیام خاص خدا را نداشته است! هیچ‌كس نمی‌تواند بفهمد كه این فشار چگونه است مگر این‌كه برای خود او روی بدهد «که صاحب‌دل بداند آن چه حال است» و مسلّم در آن حدّی که برای رسول خدا(ص) پیش آمد برای اَحدی پیش نیامده و نمی‌آید.
    پیامبر(ص) به خانه هم كه برگشتند تحت فشار بودند حالات خودشان را به حضرت خدیجه كبری(س) گفتند و حضرت خدیجه، جامه بر روی پیامبر(ص) انداختند. بعد جبرائیل آمد و گفت: «یَا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ»(107) ای جامه به خود پیچیده «قُمْ فَأَنذِرْ»(108) «برخیز و بشریت را از کفری که گرفتار آن شده‌اند انذار کن!» که یك مأموریت الهی به تو داده شده است. پیامبر(ص) می‌فرمایند: «هر چه در افق نگاه می‌كردم جبرائیل را می‌دیدم!» باید دقت كرد كه بعثت، در جان پیامبر(ص) روی داد نه در جسم ایشان. و به همین دلیل پیامبر(ص) به هر طرف كه رو می‌كردند جبرائیل را می‌دیدند. در واقع چون پیامبر (ص)از عمق «جانشان» با غیب مرتبط شده بودند، جبرائیل از «جان» ایشان طلوع می‌كرد نه از بیرون! این‌كه ما برای جسم پیامبر(ص) هم ارزش قائلیم از آن جهت است كه به «خود» پیامبر(ص) عشق می‌ورزیم و این جسم، جسمی است که در باطن خود آن‌چنان روح مقدسی را دارا است.
    به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
    عاشقم‌بر‌همه عالم‌كه‌همه‌عالم‌از‌او ت
    حقایق غیبی به «جان» عارف، فقط نور می‌دهد(109) اما برای كسی كه مبعوث می‌شود علاوه بر این‌كه به «جان» او نور می‌دهد، در روح او هم خیالات نورانی ایجاد می‌كند، در گوش او هم ایجاد صوت می‌كند و در لفظ او هم ایجاد كلمه می‌كند! «نبوت» مسأله عجیبی است كه برای فهم آن باید از خود پیامبر(ص) مدد گرفت.




    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  6. Top | #75

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    تجلی صورت حقایق بر قلب


    گاهی انسان، خواب است و با این‌كه كسی در اطراف او نیست كه سر و صدا بكند، صدایی را می‌شنود! آن صدا در آن حالت از بیرون نیست اما حقیقت دارد. در واقع این صدا از «درون» است كه شنیده می‌‌‌شود! حال اگر بر «جان» كسی، انوار غیبی تجلی کند، «قلب» او آن حقایق را یافته، نورانی می‌شود. در همان حال خیالات او هم، صورت‌هایی از آن حقیقت را می‌یابد. مثلاً در مورد پیامبر اكرم(ص) می‌توانیم بگوییم كه آن حضرت، نور وحی را با «قلبشان» حس كردند و جبرائیل را به عنوان صورتِ وحی با قوه‌ی خیالشان دیدند! اصولاً خیال هر كس منطبق بر «قلب» اوست. كسی كه به فكر شكم است هر قدر هم كه خیالاتش را متمركز كند چون میل قلبی او به غذاست، در خیالاتش انواع غذاها می‌آید. و خیال پیامبری كه وحی به «قلب» او رسیده ‌است منطبق بر «قلب» اوست یعنی همان حقایق غیبی كه بر «قلب» پیامبر(ص) نازل شده و آن را نورانی كرده است، بر خیال آن حضرت تجلی می‌كند و صورت جبرائیل(ع) می‌شود كه از عالم بالا بر خیال حضرت تجلی كرده است! و همان حقیقت در گوش پیامبر(ص) ظهور كرده، تولید صدا می‌كند. به طوری كه پیامبر(ص) تك تك آیات را می‌شنوند! و همان حقایق، صورت «كلمه» پیدا كرده، و به صورت لفظ قرآن در آمده است. به طوری که تمام كلمات قرآن حتی صورت لفظیه آن، حقیقتی است كه بر «قلب» پیامبر(ص) ریخته شده‌است و اصلاً هیچ چیز آن از «خود» پیامبر(ص) نیست، بلكه سراسر قرآن - از معنی تا لفظ- وَحی است امّا وحی‌ای که جان پیامبر(ص) را نورانی کرده است و جان حضرت عین وَحی گردیده ‌است.
    بنده در سال 1367 با جوانی که سال اول دبیرستان بود روبه‌رو شدم. می‌گفت از درون من با من صحبت می‌کنند و آن‌کسی که با من صحبت می‌کند خود را یکی از شاگردان علامه‌طباطبایی«(ره)» معرفی می‌کند که رحلت کرده و فعلاً در برزخ است.
    جهت صحت و سقم آن ادعا قرار شد همراه بعضی از عزیزان جلسه‌ای با آن جوان بگذاریم و سؤالاتی از او بکنیم تا معلوم شود قضیه از چه قرار است. بنده سؤالاتی از ارادة خداوند مطرح کردم که از موضوعات حساس مباحث الهیات است، از زبان آن نوجوان سال اول دبیرستان جواب‌های بسیار دقیق، مطابق نظر علامه ‌طباطبایی«(ره)» شنیدم و باز سؤالاتی در رابطه با مُثُل افلاطونی و توجیـه ملاصدرا‌«(ره)» در آن رابـطه پرسیـدم - بنده در آن زمان جلد هشتم و نهم اسفار را تدریس می‌کردم که بعداً تحت عنوان «معرفت‌النفس و الحشر» چاپ شد- از زبان آن نوجوان شنیدم که گفت همان‌طور که در کلاس از قول ملاصدرا مطرح کردید، و شروع کرد به نحو زیبایی شرح‌دادن. عجیب این بود وقتی آن نوجوان به طور طبیعی حرف‌های خود را می‌زد مثل سایر نوجوانان از الفاظ محاوره‌ای و معمولی استفاده می‌کرد، ولی وقتی آن روح برزخی به کمک زبانِ آن نوجوان سخن می‌گفت، جملات دقیق و واژه‌ها کاملاً علمی بود که بحث آن ملاقات و چند ملاقات بعدی بحث مفصلی است.
    می‌گفت: «در روزهای اول که با من از درون صحبت می‌شد آنقدر صدا بلند بود كه گوش جسمانی‌ام درد می‌گرفت. حتی چند بار تصمیم گرفتم از درد گوش به دكتر بروم!» با این‌که آن روحِ برزخی از درون با آن جوان صحبت می‌كرده، ولی صدایش آنقدر بلند بوده كه گوش آن جوان را به درد می‌آورد! البته شاید دلیل این امر آن بوده كه آن جوان آمادگی كامل نداشته است. منظور ما این است كه چنین دریافت‌هایی از درون صورت می‌گیرد نه از بیرون. آنچه از بیرون می‌شنویم اموری است که مربوط به «تن» می‌باشد و علت این‌که ما صدای درون را حس نمی‌کنیم چون عموماً روح‌ها مشغول بیرونی‌هایِ تنگ و محدود است. گفت:
    از درون خویش این آوازها
    منع كن تا كشف گردد رازها
    تفاوت پیامبران با عارفان
    پس اصل انسان، «من» اوست، و اصل عالم، خداست و عارف از طریق اصل «خود»ش با اصل «وجود» عالم، ارتباط برقرار می‌كند، اما نمی‌تواند حقیقتی را كه می‌شنود به زبان آورد. نه می‌داند كه آن را چگونه بگوید، و نه می‌داند كه آن حقیقت تا چه حد صحیح است! در واقع زبان حالش آن است که:
    من گنگ خواب دیده وعالم تمام کر
    من ناتوان زگفتن و خلق از شنیدنش

    اما پیامبر(ص) انسانی است كه شایسته‌ی پیامبری گشته و از طرف خداوند برای رساندن پیام خدا به بشر مبعوث شده است و در راستای مبعوث شدن، انگیزش بزرگی در روح و روان او پدید آمده تا آمادگی پذیرش و ارائه‌ی سخن خدا را، مو به مو داشته باشد و دیگر از طرف خویش سخن نمی‌گوید تا برای بشر نگرانی ناصحیح بودن آن سخنان در میان باشد، بلكه همان حقیقت غیبی كه از طریق وحی بر «قلب» او نشسته‌است، به لطف الهی به صورت لفظ در آمده است و از آن طریق با خلق سخن می‌گوید.
    پیامبراكرم(ص) سواد نداشتند و آنچه را به ایشان وحی می‌شد در جایی ندیده بودند، و یا نمی‌توانستند آن‌ها را یادداشت کنند تا اگر فراموششان شد به یادداشت‌هایشان مراجعه نمایند، به همین جهت نگران بودند قرآن از یادشان برود و لذا آیات قرآن را به طور مرتب تكرار می‌كردند. آیه نازل شد كه: «سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسی»(110) ای پیامبر برای تو به صورتی قرآن را می‌خوانیم و در قلبت جای می‌دهیم كه نه تنها معانی آن را فراموش نكنی بلکه الفاظ آن را نیز عیناً به همان صورتی که بر تو نازل شده در حفظ داشته باشی. این‌که حضرت(ص) هر شب قبل از خواب سوره‌های مسبّحات یعنی سوره‌های حدید و حشر و صف و تغابن و اعلی، را می‌خواندند(111) جانشان با ملکوت این سوره‌ها مرتبط بود و لذا شروع می‌کردند آن‌ها را قرائت‌کردن، نه این‌که مثل ما آن آیات را حفظ می‌کردند، بلکه قلبشان با آن سوره‌ مرتبط می‌شده و در همان حال صورت لفظی آن حقایق را اداء می‌کردند.
    پس مبعوث‌شدنِ وجود مقدس پیامبر(ص) یك چیز است، و عارف‌شدن، چیز دیگر! چون در نبی شدن به عنوان مقدمه باید تمام تعلق «جانِ» آن نبی به‌سوی خدا سیر کند و جهت «روح» او تماماً به طرف علیم مطلق باشد امّا این کافی نیست، زیرا خدا هم باید اراده كرده ‌باشد كه در آن زمان برای بشریت پیامی و پیامبری بفرستد، در این صورت است که آن انسان وارسته را به تعلیم خاصی مبعوث می‌‌كند. به همین جهت گفته‌اند باطن نبوت، ولایت است، یعنی ابتدا باید قرب عبد به رب حاصل شود و سپس اگر زمانه نیاز به نبی داشت، آن‌کس که به مقام ولایت و قرب الهی نایل شده به نبوت مبعوث گردد.
    شب بعثت، شب بسیار بزرگی است چون در آن شب، درِ آسمان غیب به سوی بشر باز شده و بزرگترین حقایق غیبی به یكباره بر «قلب» پیامبر(ص) نازل گشته است! خداوند در آن شب، حقایق وحی را بر «جان» مبارک پیامبر(ص) سرازیر نمود تا از طریق آن انسان وارسته، بشریت را از حقایق غیبی و شریعت خود آگاه كند.
    شریعت، حقایق غیبی فوق‌العاده عظیم و دقیقی است كه از طریق جبرائیل(ع) بر «جان» پیامبر(ص) نازل می‌شود و پیامبر(ص) از آن طریق، جهت ارائه آن حقایق غیبی، تعلیم خاصی می‌گیرد تا بشر در زندگی زمینی سرگردان نماند و از سعادت دنیایی و حیات ابدی خود محروم نشود و بتواند ابدیت خویش را اصلاح كند.
    بعضی مواقع، عرفا حقیقتی از حقایق غیب را كشف می‌كنند و آن را برای بقیه حکایت می‌نمایند ولی در عین حال خودشان اذعان می‌دارند که معلوم نیست این کشف جامع و کامل باشد، مگر آن‌که با کشف پیامبر معصوم(ص) تأیید شود. البته و صد البته عرفا انسان‌های بزرگی هستند كه سرمایه‌های معنوی حیات بشرند و توانسته‌اند بهترین بهره‌برداری را از شریعت الهی بنمایند، اما منظور ما این است كه بین آن‌ها و پیامبر(ص) فرق بسیاری است و اصلاً با پیامبر(ص) قابل مقایسه نیستند، هیچ عارفی حاضر نیست او را با پیامبر(ص) مقایسه کنند، چون آن‌ها متوجه‌اند هر چه دارند از تبعیت شریعت الهی و محبّتِ رسول خدا(ص) دارند. زیرا:
    صد هزاران گوش ها گر صف زنند
    جمله مشتاقان چشم روشنند
    در شرح حال بایزید بسطامی آمده‌است كه در حال غیر عادی، چیزی گفت. وقتی كه به حال عادی برگشت به او گفتند: یا شیخ شما فلان حرف را زدید. گفت: غلط كردم. اگر دوباره گفتم سنگسارم كنید! باز به حالت غیر عادی كه رفت همان حرف را زد! با این‌که خودش آن حرف را در حال عادی تقبیح کرد. ولی پیامبران(ع)در اوج ارتباط با عالم غیب هرگز از تعادل و حکمت خارج نمی‌شدند چون در سِتر خداوند قرار دارند. اگر ائمه(ع)را هم با عرفا مقایسه كنیم می‌بینیم كه با این‌كه تمام دریچه‌های غیب برای «قلب» ائمه گشوده شده‌است ولی آن بزرگواران هیچ‌گاه تعادلشان را از دست نداده‌اند. نسیمی از غیب به مشام حلاج رسیده بود او را از خودش بی‌خود كرد، اما امامان با آن‌همه ارتباط با عالم غیب در سِتر خدا و در کمال استقرار و حکمت هستند. همه حقایق را به خوبی می‌دانند ولی در عین حال تعادل خودشان را نیز حفظ می‌كنند. به همین دلیل است كه عرفا اطمینانی به کشف خود ندارند. سید حیدر آملی«(ره)» كه از عرفای بزرگ قرن هشتم است اظهار می‌دارد خاک پای قنبر غلام حضرت علی(ع) را سرمه چشم می‌کنم. پس خود عرفا اذعان دارند كه حقایق را باید از طریق شریعت به دست آورد و نمی‌شود به صرف کشف عارفانه زندگی کرد و امید به سعادت داشت، هر چند کشف عارفانه نمایش خم ابروی یار است و اشاره به حقایق دارد و موجب دلگرمی سالک است.




    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  7. Top | #76

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    برکات نبوت و شریعت

    اگر انسان، شریعت و دینی که مطمئن است از طرف خداست، نداشته باشد تا «وجود» خودش را از طریق آن سیراب كند، خود را از راه‌های مختلف سرگرم می‌نماید و عملاً فرصتی را که باید زمینه‌ی اتصال قلب به کمال مطلق گرداند از دست می‌دهد و به واقع خود را بدبخت می‌كند. انسان غافل از شریعت الهی خود را از طریق سرگرمی‌های تلویزیون یا لذات کاذب اینترنت، مشغول می‌كند و در یک زندگی مجازی در ناکجا آباد به سر می‌برد و از ارتباط با واقعی‌ترین واقعیات که خدا و حقایق معنوی می‌باشد، محروم می‌گردد. برنامه‌هایی که بشر برای بشر می‌ریزد سراسر پوچی و سرگرمی‌های بی‌فایده و لذات کاذبی است که هرگز جان انسان را سیراب نمی‌کند، اگر انسان «خود»ش را به دست بشر دهد نهایتش از سر دلسوزی به او می‌گویند: «مواظب باش! كم نخوری و یا حواست را جمع کن از دنیا کم نداشته باشی تا از بقیه عقب نیفتی!» ولی اگر «خود» را به دست پیامبران بدهد به او می‌گویند: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ الَّذِی خَلَقَكُمْ وَالَّذِینَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»(112) ای انسان ها! بندگی پروردگارتان و پروردگار پدرانتان را پیشه کنید، شاید که به تقوا دست یابید و وارستگی لازم را به دست آورید. گفت:
    گر تو خوای حرّی و آزادگی
    بندگی كن بندگی كن بندگی
    این پیامبران هستند كه به نور الهی، ابعاد عالی جان انسان را می‌شناسند و انسان‌‌ها را در جهت شکوفاکردن آن ابعاد راهنمایی می‌کنند، و اگر انسان ها از پیامبران جدا شوند در حد شكم و شهوت و غضب متوقف می‌گردند و همه‌ی زندگی را خواهند باخت و در انتها با پوچی بزرگِ 70 یا 80 ساله‌ی خود روبه‌رو می‌‌گردند. مگر جهنم جز این است؟! آثار بی‌دینی در فرهنگ غرب مشهود است؛ ملاحظه کنید چگونه روح بلندِ آسمانی انسان در حد یك آشپزخانه و سایر لذات زمینی و حیوانی محدود شده است! آیا مصیبت‌های بشرِ جداشده از دین بهترین دلیل بر حقانیت دین و نیاز بشر به آن نیست؟
    خویشتن نشناخت مسکین آدمی
    از فزونی آمد و شد در کمی
    انسان برای سعادت «خود» چاره‌ای جز پیروی از شریعت ندارد.
    قرآن می‌فرماید: «وَإِنَّهُ لَتَنزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ* نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ* عَلَی قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ»(113)
    ای پیامبر این قرآن از پروردگار جهانیان نازل شده است؛ روح الامین برای تو آورده‌است؛ بر قلب تو نازل شده تا برخیزی و بشر را بترسانی تا خود را در حدّ نیازهای بدنی‌اش اسیر نکند! و از حیات گسترده عالم معنا و معنویت محروم گردد. گفت:
    ما به فلک بوده‌ایم، یار ملک بوده‌ایم
    باز همان جا رویم جمله، که آن شهر ماست
    خود ز فلک برتریم، وز ملک افزون‌تریم
    زین دو چرا نگذریم، منزل ما کبریا است
    عالم خاک از کجا، گوهر پاک از کجا
    بر چه فرود آمدید، باز کنید این چه جاست
    بخت جوان یار ماست، دادن جان کار ماست
    غافله‌سالار ما، فخر جهان مصطفی است
    نمی‌دانم وقتی كه آیات فوق بر «قلب» پیامبر(ص) نازل شد چه حالی داشتند! و چقدر خوب پاداش 20 سال عبادت در غار حرا را با قلب خود چشیدند. خیلی عجیب است. گاهی آرزوی ما این است كه در خواب - در بیداری كه هیچ امیدی نداریم چون توجه ما به دنیاست!- یك ملكی، یك سروش غیبی با ما حرفی بزند و یك جمالی، یك صفایی بر ما مشهود شود. و حالا روح‌الامین با انوار الهی بر قلب آن حضرت تجلی می‌کند و تمام اسرار عالم وجود را برای آن حضرت می‌نمایاند. خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: «الهی اگر یك بار گویی بنده من، از عرش بگذرد خنده من!»
    همه حقیقت از درون به قلب و به گوش و به چشم و به خیال و لفظ پیامبر(ص) بریزد، چه حادثه‌ی بزرگی در عالم پدید می‌آید. گاهی در یك صبح بهاری مقداری باران از آسمان به زمین می‌ریزد و دشت و صحرا را به طراوت می‌کشاند، روح انسان دیگر تحمل ماندن در زمین را ندارد و ‌می‌خواهد قفس تن را بشکافد و به سوی عالم غیب پرواز کند. حالا حساب كنید كه انوار غیب - نه باران- بر جان آن حضرت - نه جسم او- بریزد! چگونه توانسته ‌است باز در زمین بماند؟! شاید بهترین تعبیر، تعبیر مولوی باشد که خطاب به آن حضرت می‌گوید:
    نه ملک بودی و نه خسته ز خاک
    ای بشیر ما بشر بودی و پاک
    آری حاصل بحث این جلسه این شد که انسانِ نامحدود، می‌تواند با خدا رفیق شود و حتی گاهی پیامبر خدا گردد. و البته پیامبرنشدن انسان به معنی ضرركردن او نیست چون استفاده‌كردن از وَحی مهم است. و این نكته مهمی است كه هركس به اندازة تزكیه‌ای كه دارد می‌تواند از وحی استفاده ‌كند نه به اندازه سوادی كه دارد! به همین دلیل معلوم نیست هركس كه قرآن را حفظ كند حتماً هم از آن استفاده كند. اصل وَحی، حقیقتی است در عالم غیب و هركس به اندازه آزادکردن روح از دنیای مادی، از طریق تزكیه‌ای كه انجام می‌دهد، با غیبِ قرآن ارتباط پیدا می‌كند. لذا در سوره بقره فرمود:«الم*ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدًی لِّلْمُتَّقِینَ»(114) بدون شک این قرآن برای کسانی که دارای تقوای اولیه باشند وسیله هدایت به سوی حقایق است.
    تا زمانی كه نظر انسان به دنیاست هیچ استفاده‌ای از قرآن نخواهد برد هر چند كه همانند بعضی قُراء سعودی آن را از حفظ بخواند، صحیح و زیبا هم بخواند، برای او «الله، الله» هم بگوید! اینها مشكلی را از او حل نمی‌كند! پیامبر اكرم(ص) با جان خود از نور قرآن سیراب شدند نه با لفظ تنهای آن.
    هركس برای یافتن حقایق، باید «خود» را بیابد. قرآن یك حقیقت غیبی است و انسان از راه «غیبِ خود» باید با «غیب قرآن» ارتباط پیدا كند. باید از الفاظ ظاهری قرآن استفاده كرد و به حقایق باطنی آن پی برد. و چون حقایق باطنی قرآن عالی است، انسان دانی نمی‌تواند به آن حقایق عالی برسد، اگر كسی فوق لیسانس و دكترای علوم قرآنی هم داشته باشد اما تقوا نداشته باشد به قرآن نرسیده‌است چون قرآن، عالی است. گفت:
    «پاك شو اول و پس دیده بر آن پاك انداز»
    فرمود: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِیمٌ* فِی كِتَابٍ مَّكْنُونٍ* لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»(115) قرآن در یك كتابِ پنهانیِ غیبی است و هركس به اندازه تزكیه‌ای كه كرده و «خود» را از دنیا و چرك‌های آن آزاد نموده، می‌تواند با آن كتاب كریم ارتباط پیدا كند. به همین جهت می‌گوییم حقیقت قرآن در قلب اهل بیت عصمت و طهارت(ع)که در طهارت کامل‌اند، جای دارد و هرکس به اندازه‌ای که از طهارت باطنی برخوردار است از حقیقت قرآن بهره‌مند است.
    «والسلام علیكم و رحمةالله و بركاته»





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  8. Top | #77

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    جلسه هشتم - حضور همه جانبه حق

    بسم الله الرحمن الرحیم


    در ادامه مباحث «شناخت و آشتی با خدا از طریق شناختِ خود راستین و حقیقی» در این جلسه درباره نحوه حضور خدا در هستی سخن می‌گوییم:
    اگر انسان بتواند نحوه حضور همه جانبه «خود» را در بدنِ خود درست احساس کند، به راحتی می‌تواند نحوه حضور همه جانبه خداوند را در هستی بیابد.
    در جلسات قبل عرض شد كه نفس انسان، به جهت آن که موجود مجردی است، مكان و زمان برایش معنا ندارد ولی اگر توجه خود را معطوف به جایی كند، خود را در آنجا احساس می‌کند و اگر تعلق قلبی او به چیز محدودی بیفتد، افق روح و روان او به همان اندازه، محدود می‌شود، و لذا اگر انسان به عالم ماده، تعلق پیدا كند، حدّ «نفسْ» در حد عالم ماده پایین می‌آید و از آنجا كه وسعت «نفسِ» انسان به طور ذاتی گسترده‌تر از ماده و مادیات است عملاً انسان با توجه‌دادن نفس به ماده و مادیات، به نفس خود ظلم کرده است. ولی اگر آن را به عالم اَعلی توجه داد چون آن عالم، عالم بی‌کرانه و بی‌حدّی است، «نفسْ» در آن حال در جنبه‌ی بی‌حدّی و وسعت بی‌کرانه خود مستقر می‌شود و در واقع به اصل خود برمی‌گردد.






    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  9. Top | #78

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    حضور همه جانبة خداوند در هستی


    «منِ» انسان چون مجرد است و محدودیت‌های مكانی و زمانی ندارد، در همه جای بدن انسان حاضر است و به اصطلاح؛ حضورش کامل و تمام است. حال با توجه به این‌که خدا از «منِ» انسان، مجردتر است و به عبارت دیگر تجرد خداوند بسیار شدیدتر از تجرد نفس یا من انسان است، همان‌طور كه «منِ» انسان به جهت مجرد بودنش در «تن»، حضور کامل و تمام دارد، خداوند هم در همه هستی حضور کامل و تمام دارد. مگر نه این بود كه همه«من» در همه جای «تن» به تمامه و با حفظ وحدت و یگانگی‌اش حضور داشت؟ و مگر نه این بود كه «من» در یك لحظه هم می‌دید، هم می‌شنید و هم حرف می‌زد؟ و این به جهت مجردبودن نفس بود، پس خاصیت هر موجود مجردی این است كه به مكان و زمان خاصی محدود نیست، همه جا هست و همه جا هم تماماً و به طور كامل هست. و خدا مجردتر از هر مجردی است پس حضور او در هستی حضوری كامل و تمام است. دیگر برای حضور کامل و تمامِ خداوند عالم ماده و عالم مجرد فرق ندارد، در همه جای هستی همه‌ی خداوند حاضر است همان طور که در همه جای بدن، همة منِ انسان حاضر است. هرچند ظهور متفاوت اسماء الهی بستگی به شرایط دارد، همان‌طور که ظهور نفس در چشم به جلوه‌ی بینایی است و در گوش به جلوه‌ی شنوایی.
    لازم است عزیزان به این نکته عنایت داشته باشند که امور حقیقی و وجودی، شدّت و ضعف بر می‌دارند. مثلاً می‌توان گفت كه فلان شخص از آن یكی عالم تر است. اما نمی‌توان گفت كه این میز، از آن یكی میزتر است! زیرا علم، از امور حقیقی است و واقعاً علم حقیقت دارد، اما میز حقیقتی ندارد بلكه مقداری آهن یا چوب را سر هم كرده اند و به آن اسم میز داده‌اند! امور حقیقی مثل نور، شدّت و ضعف برمی‌دارند و می‌توان گفت كه این نور از آن نور شدیدتر است، اما پرده اتاق، شدت و ضعف بر نمی‌دارد، نمی‌توان گفت پرده خانه‌ی ما پرده‌تر از پرده‌ی خانه‌ی شما است! چون پرده، حقیقتی ندارد بلكه یك تكه پارچه است و به خاطر نوع استفاده‌ای كه از آن كرده‌اند نام پرده برای آن اعتبار کرده‌ایم، در حالی كه اگر مورد استفاده همان پارچه، جای دیگری بود نام دیگری می‌گرفت.
    با توجه به نکته‌ی فوق عنایت داشته باشید که صفت تجرد برای موجوداتِ مجرد یك امر حقیقی است و لذا تجرد در موجودات مختلف شدت و ضعف بر می‌دارد. و می‌توان گفت خداوند مجردتر از ملائکه یا نفس انسان است.
    خداوند از هر مجردی، مجردتر است چون نه تنها محدودیت زمانی و مكانی ندارد بلکه هیچ حدّی ندارد ولی سایر مجردات در عینی که از زمان و مکان آزادند ولی از همه‌ی محدودیت‌ها آزاد نیستند چنان‌چه هر فرشته‌ای جلوة یکی از اسماء الهی است و یا نفس انسان به همان انسان‌بودن محدود است.
    خداوند به جهت تجرد مطلقی که دارا است به هر كجا توجه كند از توجه به جاهای دیگر غافل نمی‌شود، برخلاف انسان‌های معمولی که هرچند از نظر ذات مجرداند اما اگر به چیزی توجه کنند، توجه آن‌ها به همان چیز محدود می‌شود! در حالی‌که نحوه‌ی حضور خداوند در عالم -به جهت تجرد مطلقی که دارد- طوری است كه كاری او را از كار دیگر باز نمی‌دارد، چون همه‌جا هست و همه‌جا همة وجود خداوند هست و هیچ محدودیتی هم ندارد.
    گفتیم كه خاصیت هر مجردی این است كه همه جا هست و همه جاهم به تمامی هست. حال هرچه تجرد موجود شدیدتر باشد، حضور او شدیدتر خواهد بود، و خدا كه تجرد محض است، حضور او حضور مطلق است به این معنی که هیچ اسم و صفتی از او از اسم و صفت دیگرش سبقت نگرفته است، بلکه تماماً با تمام اسماء حسنایش در صحنه حاضر است، و لذا خداوند حضوری است كه همه‌ی وجودش در همه جا حاضر است بدون هیچ محدودیتی.
    در جلسات قبل عرض شد كه «نفس» انسان به «بدن» محدود نمی‌شود بلكه مجرد است و به هر جا كه نظر كند حد «خود»ش را در همان جا می‌یابد. كاری كه مرتاض‌ها می‌كنند این است که از طریق یک سلسله از ریاضت‌ها و غلبه دادن جنبه‌ی تجرد نفس، به جای خاصی توجه می‌كنند. مثلاً به محلی در فاصله‌ی 400 كیلومتری توجه می‌كنند و لذا «خود» را در آن مکان می‌یابند و همان‌طور که در بدن خود تصرف می‌کنند در آن محل تصرف می‌کنند، در حالی‌که اگر با این ریاضت به ملائكه و عالم معنا توجه می‌كردند «خود» را نزد ملائكه می‌یافتند و جانشان از انوار ملکوتی آن عالم بهره‌مند می‌شد، زیرا 400 كیلومتر آن طرف‌تر این دنیا، باز هم دنیاست. خیلی حیف است كسی این‌قدر زحمت بكشد و با تمرکز زیاد جنبه‌ی مجرد خود را بر جنبه‌ی مادی خود غالب کند ولی حقیقتی به دست نیاورد. ریاضت‌های شرعی، ریاضت‌هایی است كه انسان به وسیله آن‌ها از عالم کثرت بالا می‌رود و «قلب» او با خدا و عالم اَحدی آشنا می‌شود ولی ریاضتی كه نهایت آن این باشد که انسان با آن طرفِ همین دنیا آشنا شود ضایع‌کردن استعدادهای متعالی در راهی پوچ و بی‌ثمر است. به همین دلیل اهل اینگونه ریاضت‌ها پس از مرگ مسیرشان به سوی جهنم است چون عمرشان را ضایع كرده‌اند و نفس «خود» را در اموری توانا كرده‌اند كه توانایی حقیقی نیست.(117) به هر حال حرف ما این است كه «نفس» انسان به هر جا نظر كند «خود» را در همان جا می‌یابد. حال اگر به خدا نظر كند «خود» را نزد خدا می‌یابد. البته برای رسیدن به این مقام باید زحمت كشید و جهت جان را از کثرت‌ها به سوی وحدت سوق داد، آنوقت همین كه «نفس» و «قلب» انسان آماده توجه به خدا شد، خدا را نزد خود می‌یابد و معنی این که فرمود: «اَنَا جَلیسُ مَنْ ذَکَرَنی»(118) من همنشین آن کسی هستم که به یاد من است و به من نظر دارد، روشن می‌شود. چون جنس قلب، جنس عالم غیب است، و لذا می‌تواند با حقایق غیبی اُنس بگیرد.
    مشكل انسان این‌جاست كه «خود» را اسیر و عاشق دنیا كرده و از اصل «خود» دور شده‌است. اگر انسان بتواند به حق توجه كند همین توجه به حق برای ارتباط با خدا كفایت می‌كند، زیرا هم «نفس» مجرد است و محدود به مكان نیست و هم «خدا»مجرد محض و بی‌مكان است. پس وظیفه‌ی كسانی كه می‌خواهند خدا را بیابند این است كه خیلی از كارها را نكنند! فكر دنیا و اعتباریات و محدودیت‌های آن‌ را نكنند و به فكر میز و صندلی و پرده نباشند، چون میز و صندلی و امثال آن‌ها، حقیقتی ندارد بلكه مقداری آهن و چوب كج و معوج شده‌اند! مثل روز روشن است كه فرق بین ماشین آخرین مدل با مدل قدیمی، در آن است كه این آهن را از یك طرف کج کرده‌اند آن دیگری را به شکل دیگری كج كرده‌اند! آیا كج‌شدن یك میله یا یک ورق فلزی در حقیقت آن‌ها دخالتی دارد؟! یا پیراهن مد روز به خاطر این مد شده است كه یقه‌اش تا حدودی از مدل قبلی درازتر شده! این‌ها هیچ‌چیز نیست مگر مقداری خیالات متفاوت كه هیچ بهره‌ای از حقیقت در آن‌ها نیست. كسی كه می‌خواهد به خدا نزدیك شود باید مواظب «خود» باشد تا اسیر این هرزه گردی‌های ذهنی نشود. به عبارت دیگر عمده‌ترین كار برای طالب حق، انصراف «نفس» از غیر خدا به سوی خداست. آنچه نباید مورد غفلت قرار گیرد این نکته مهم است که با توجه به جنبه‌ی تجرد نفس، اگر نظر انسان از غیر خدا منصرف شود خود به خود نزد خداست، چون هم انسان مجرد است و هم خدا، و لذا برای چنین ارتباطی جا و مکان نیاز نیست، فقط باید نفسِ انسان به خدا توجه کند، در همان لحظه خود را نزد او می‌یابد. عمدة کار در انصراف از غیر خداست و این که انسان متوجه شود غیر خدا ارزشی ندارد که توجه قلب به آن بیفتد. گفت:
    این قفس را بشكنید ای طوطیان
    بال بگشایید تا هندوستان
    هندوستان، مقام اصلی انسان یعنی همان مقام جامعیت و تجرد نفس از محدودیت‌ها است.
    هفت پر از هفت شهر جان كنید
    قصد قاف حضرت جانان كنید
    فاش گویم یار مشتاق شماست
    طاقت او بی گمان طاق شماست
    آری وقتی توجه به بدن کم شد عملاً قفسِ تن شکسته شده، روح انسان به سوی هندوستانِ جمعِ بین خود و خدا بال می‌گشاید. اگر پرهای تعلقات را برکنیم و قصد قاف حضرت جانان کنیم می‌یابیم در نزد حق چه جایگاه کریمی برای ما هست.
    انسان بنده خداست و خدا انسان را بیشتر از خود او دوست دارد! و لذا فرمود: «فاش گویم یار مشتاق شماست» تا آنجا که انسان همچون ائمه‌ی معصومین(ع)می‌تواند آینة نمایش کمالات حق شود. لذا در ادامه می‌گوید:
    فاش تر گویم شمایید آن نگار
    خود شمایید آن بهشت و آن بهار
    نون و القرآن میان جانتان
    ادخلوها دعوت جانانتان
    از طرف دیگر خداوند، «جان» انسان را به سوی خودش دعوت كرده‌است چون «جان» انسان از خود خداست، و در نتیجه هر چقدر كه انسان به خدا نزدیك شود به «خود» اصیل خود نزدیك شده‌است، و هر چقدر كه به غیر خدا نزدیك شود به «هیچ» نزدیك شده است.




    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  10. Top | #79

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    برکات توجه به جنبة وجودی موجودات

    عرض شد میز و خانه و امثال آن‌ها، چیزی نیست، هرچند آهن‌ها و آجر و سیمانی كه به شكل میز و یا خانه در آمده‌اند ماده‌اند و ماده یکی از مراتب وجود است. حالا اگر یك قدم دیگر به طرف جلو برداریم، می‌گوییم ماده هم به خودی خود و به عنوان ماده، چیزی نیست! ماده، تنها یك مرتبه نازله از وجود است و اصل وجود که منشأ همة وجودات است، تنها خداست، و چون خداوند وجود مطلق است، حضور محض و كمال محض است. و لذا هر رویکردی که به سوی خدا نباشد، به سوی وجود نیست و به سوی عدم و پوچی است اگر به خودِ ماده نظر بکنیم و از جنبه‌ی وجودی آن که نازله و پرتو وجود حق است، غافل شویم، باز با خیالات و ذهنیات خود به سر برده‌ایم که از حقیقت و وجود فاصله دارد.
    معمولاً انسان‌ها با غفلت از وجود و نظر به صورت‌ها و نسبت‌ها‌، دوست دارند كه دور هم بنشینند و صحبت‌های بی‌مورد بكنند و خیال پردازی نمایند، بدون آن که متوجه شوند دارند با خیالات خود به سر می‌برند و نه با وجود، در حالی كه غفلت از جنبة وجودی موجودات، یک‌ نوع به‌سربردن با جنبة دروغ‌ آن‌ها است! انسان باید پیش از آن‌که با خیالات خود خوش باشد، طالب کمال خود باشد و این حاصل نمی‌شود مگر با ارتباط با وجود، زیرا همان‌طور که عدم برابر نقص است، وجود برابر کمال است. گفت:
    خفته آن باشد که او از هر خیال
    دارد امید و کند با او مقال
    انسانی که توانست با «وجود» مرتبط باشد به خوبی متوجه باطل بودن افکار و اعمالِ باطل می‌شود و چنین انسانی هرگز حاضر نیست بنشیند و مدتی از وقت گرانبهایش را با خیالات باطل و پراكنده هدر دهد و در خیال خود خوش باشد، بدون آن که نظر به کمالات عالَم داشته باشد.
    به حکم آن که خداوند کمال مطلق است، اَحد است، پس هر جا پراكندگی هست نشانی از دوربودن از حق مطرح است و هرجا کثرت‌ها را در رابطه با نظام اَحدی ننگریم، گرفتار عدم‌های وجودنما شده‌ایم و هر چه انسان از حق دور باشد با «هیچ» زندگی کرده‌است. اگر هم با جنبة «هیچِ» خودش خوش شود با جنبة دروغ‌ وجودش خوش بوده ‌است، به همین دلیل است كه در اسلام، رفت و آمدهای افراطی و یا رفیق بازی‌های افراطی که موجب وقت‌كشی شود نداریم. بلكه توصیه شده است كه انسان بیشترِ وقتش را صرف تفكر، معرفت، عبادت و تعلیم و تعلّم كند تا از کثرت‌ها به سوی گوهر اصلی عالَم که همان مقام اَحدی است سیر کند.
    انسان می‌تواند بنشیند و فكرش را متمركز كند و از طریق وحدت بخشیدن به فكر خود به حق یعنی وحدت محض، نزدیك شود. چون هر جا یگانگی و وحدت هست نشانه‌ای از نزدیك‌بودن به حق مطرح است و یگانگی حقیقی هم در دین پیدا می‌شود.(119)
    هرچقدر كه انسان به چیزهایی كه او را از خدا منصرف می‌كند «دل خوش» باشد، مسلّم به همان اندازه از خدا دور شده‌است، در حالی‌كه خداوند حضور محض است، و لذا انسان از او دور است و نه او از انسان؛ و به اندازه‌ای كه از چیزهایی كه او را از خدا منصرف می‌كنند فاصله بگیرد نزد خداست، یعنی نزد وجود محض و کمال محض. البته غفلت نمی‌فرمائید که سنخ انسان، سنخ ارتباط با حق است، مگر اینكه «خود»ش از حق منصرف بشود. انسان باید بداند كه عالم کثرت‌ها، فخرها، مد، مال، مقام و شهوت و ... او را از اصل «خود»ش که همان سنخ ارتباط با حق است، باز می‌دارد و اگر از عوامل غفلت از خداوند فاصله نگیرد، به «هیچ» می‌رسد، و خسران می‌كند. ولی اگر از عوامل غفلت از خدا منصرف شد بدون هیچ تلاشی حق را در «قلب» خود می‌یابد. زیرا «حق» از همه موجودات در هستی حاضر‌تر است و چون حضور خداوند محدود نیست، باید «قلب» -كه توان ارتباط با حضور نامحدود را دارد- با او روبه‌رو شود. باید «قلب» را با انصراف از کثرات و توجه به حضرت اَحد، به كار انداخت! وقتی كه «قلب» به كار افتاد انسان خواهد گفت:
    آن كه عمری در پی او می‌دویدم كو به كو
    ناگهانش یافتم با دل نشسته رو به رو
    مشکل انسان‌ها در رویارویی با خدا گم‌کردن جهت است، نمی‌داند کجا را بنگرد، وگرنه خدا نزد او حاضر است، نمی‌داند کجا به دنبال خدا بگردد. به قول مولوی:
    چون گهر در بحر گوید بحر کو
    وآن خیال چون صدف دیوار او
    همین‌که گوهر در دریا بگوید دریا کو؟ عملاً نظرش از توجه به دریا منصرف شد، در حالی که دریا در منظرش بود.
    گفتن آن کو، حجابش می‌شود
    ابرِ تابِ آفتابش می‌شود
    همان کوگفتن، مانع دیدنش می‌شود.
    بند چشم اوست هم چشم بدش
    عین رفع سدِّ او گشته سدش
    درست با همان چشمی که می‌توانست دریا را ببیند، می‌گردد تا دریا را در دریا ببیند، این یک نوع بدچشمی است وگرنه دریا در منظرش بود.
    بند گوش او شده هم هوش او
    هوش با حق دار، ای مدهوش او
    می‌خواهد هوش خود را به کار اندازد برای دیدن خدا، در حالی که اگر هوش خود را درست به کار ‌برد آن خدایی که به دنبال او بود در منظرش حاضر است.
    قرآن می‌فرماید: «أَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ»(120) به هر كجا كه نظر كنید وجه حق آنجاست. زیرا جنس انسان، جنس ارتباط با حق است، کافی است نظر کند، می‌یابد، فقط باید از ماده و مادیات و از کثرات منصرف شود تا بتواند آن را بیابد، باید به جنبة وجودی عالم نظر کرد. عرفا تفسیر «وجه‌الله» را به وجود برگردانده‌اند، چنان‌چه حضرت علی(ع) در تفسیر «وجه‌الله» می‌فرمایند: «هَذَا الْوُجودُ کَلُّهُ وَجْهُ الله»(121) این وجود همة وجه الله است. گفت:
    دوربینان بارگاه ألست
    بیش از این پی نبرده‌اند که هست
    یعنی ما از خدا جز «هست» نمی‌شناسیم و لذا همة موجودات از آن جهت که هستند، از جنبة هستی‌شان وجه‌الله هستند.





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  11. Top | #80

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,475
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض





    چگونگی حضور خداوند در عالم ماده

    باید عنایت داشته باشید که حضور خداوند در هستی طوری است که هرگز ماده، مزاحم و مانع حضور خداوند در عالم ماده نیست تا بگوئیم اینجا یا خدا هست و یا مثلاً درخت، زیرا نحوه‌ی وجود موجودِ مجرد با موجود مادی دو نحوه وجود است. برای فهم این نكته به نحوه حضور «من» در «تن» توجه می‌كنیم. «منِ» انسان در همه جای «تن» حضور دارد و «تن» به عنوان یک موجود مادی، مزاحم حضور «من» در تن نیست و لذا در هر جای بدن حاضر است. اگر «من»، موجودی مادی بود نمی‌توانست در بدن حاضر باشد، چون هر موجود مادی مزاحم حضور موجود مادی دیگر در همان مکان است. مثلاً دست انسان چون مادی است نمی‌تواند در داخل دیوار حضور داشته باشد. زیرا دیوار هم مثل دست، ماده است و ماده، مزاحم حضور ماده دیگر در جایی است که ماده‌ دیگری قرار دارد، اما ماده، مزاحم و مانع حضور مجرد در ماده نمی‌باشد چون همچنان‌که عرض شد نحوه‌ی وجود موجود مجرد با موجود مادی فرق دارد و خداوند چون مجرد است، بلكه از هر مجردی، مجردتر است ماده مانع حضور او در عالم ماده نیست.





    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






صفحه 8 از 14 نخستنخست ... 456789101112 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi