هوا تاریک شده بود که آمد. خود را به خواب زدم. در را باز کرد. از پله ها بالا آمد. پاها را به زمین می کشید. وارد تالار شد. در بین دو اتاق را گشود و گفت:- من آمدم.آرام نفس کشیدم. چشمانم را بسته بودم. یعنی خواب هستم. گفت:- خودت را به خواب نزن. می دانم که بیدار هستی.جلو آمد تا نزدم بنشیند. برخاستم تا کنارش بنشینم. نفس بوی تندی می داد. گفتم:- حالم خوش نیست رحیم. برو بگذار بخوابم.رفت و در تالار خوابید.اواخر اردیبهشت ماه بود. حالم کم کم بهتر می شد. یک روز جمعه صبح کسل از خواب بیدار شدم.- رحیم حوصله ام سر رفته.
از بس توی خانه ماندم پوسیدم.با حالتی عبوس پرسید:- کجا ببرمت؟ باغ دلگشا؟
- آره.نگاهم کرد و خندید:- بلند شو ببرمت.- حالا نه. بعدازظهر برویم لاله زار، برویم گردش.بعد از ناهار خسته و بی حال خوابیدم. ظرف ها کنار حوض مانده بود. نه من حال شستن داشتم و نه رحیم. دم غروب چادر به سر کردم، پیچه را زدم درشکه گرفتیم و رفتیم خیابان لاله زار. رفتیم جاهای تماشایی. آفتاب غروب می کرد.
جمعیت خیلی دیدنی بود. گفت:- می خواهی راه برویم؟ یک چیزی بخوریم؟ حالت خوب است؟- آره خوبم.پیاده شدیم و کمی راه رفتیم. خیلی صفا داشت. رحیم با کت و شلوار و جلیقه و زنجیر طلای ساعت که از دکمه جلیقه اش آویخته بود خیلی خواستنی تر شده بود. پیرمردی با یک گاری دستی می گذشت و خوراکی می فروخت. اصلا یادم نیست چه بود. هر چه بود در گاری دستی انباشته بود. پرسید:- از این ها می خواهی؟ذوق زده مثل بچه ها گفتم:- آره برایم بخر.
دو زن و یک مرد جوان از کنار ما می گذشتند، هر دو زن ها پیچه ها را بالا زده بودند. لب ها و لپ هایشان به نظرم بیش از حد سرخ آمد. قیافه های وقیحی داشتند. چشم ها سرمه کشیده و بی حیا. یکی از آن ها دست جلوی دهان گرفته بود و می خندید و دیگری که قد بلندی داشت با صدایی که آماده شلیک خنده بود آهسته گفت:- خفه شو، خوبیت نداره.مرد همراهشان حواسش جای دیگر بود. به نظرم رسید آن که قد بلند داشت به چشم های رحیم نگاه کرد و غمزه آمد. رحیم همچنان که ایستاده بود، نیم دایره چرخید و ناگهان خیال کردم که آن نگاه شیطنت آمیز و آن لبخند نیمه کاره فرو خورده را که تصور می کردم فقط به خود من تعلق دارد، بر لب هایش دیدم. شاید بیش از چند لحظه طول نکشید. من آن جا ایستاده بودم و او را نگاه می کردم و چشم او به دنبال آن زن ها بود. برگشت و پرسید:- چه قدر بخرم؟
- هیچی.با حیرت به من نگاه کرد:- یعنی چه؟ تو که گرسنه بودی!جلو جلو راه افتادم و با غیظ گفتم:- حالا نیستم. درشکه بگیر، می خواهم برگردم خانه.- محبوب، چرا این طور می کنی؟- چه کار می کنم؟ خسته شده ام. می خواهم برگردم خانه.و مثل اینکه تازه متوجه شده ام کت و شلوار و کفش چرمی پوشیده گفتم:- امروز خیلی مشدی شده ای! دکمه های بسته و تر و تمیز. ارسی چرم!- مگر تازه دیده ای؟ خودت این طور می خواهی. چرا بهانه می گیری؟با غیظ سر به سوی دیگر گرداندم. و به انتظار درشکه ای ایستادم که از دور نمایان شده بود. یک قدم جلو رفت تا درشکه را صدا کند. بی اختیار دست بالا بردم و پیچه را از صورتم بالا زدم.
خواست کمکم کند تا سوار شوم. دستم را کنار کشیدم. توی درشکه نشستم. داغ شده بودم. از مغز سر تا نوک پا از حسد و از توهینی که تصور می کردم به من روا داشته می سوختم. جوانکی قرتی از کنار درشکه گذشت و چشمان وقیحش به صورت من افتاد. سوتی زد و دور شد. رحیم که سوار شده بود، تازه متوجه من شد و دید که پیچه را بالا زده ام. لبش را جوید. رگ گردنش برجسته شد.- چرا پیچه ات را بالا زده ای؟ می خواهی مرا به جان مردم بیندازی؟ دلت می خواهد خون به پا کنم؟
- نخیر، می خواهم بدانی من هم بلدم پیچه ام را بالا بزنم.با لحنی تلخ و گزنده گفت:- این را که از اول می دانستم.تیر صاف به هدف خورد. به قلب من. ولی با خونسردی به پشتی کهنه چرمی تکیه دادم و گفتم:- خوب، خوب است که دانسته مرا گرفتی.و از دیدن رگ گردنش که از خشم متورم شده بود دلم خنک شد.تا خانه با آن چشم های خشمگین به من خیره شد و من با پیچه بالا زده کوچه و گذر را تماشا کردم. خیلی خونسرد. ولی در دلم غوغایی برپا بود





نقل قول
