صفحه 9 از 10 نخستنخست ... 5678910 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 98

موضوع: ویژه نامه دهه دوم و سوم محرم{بانوی کربلا٬ حضرت زینب علیه السلام

  1. Top | #81

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,458
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,230 در 64,522
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض


    زيـنـب تـاب نـيـاورد كه ببيند اهل كوفه گريه مى كنند, وهم آن ها بودند كه به پدرش على و به بـرادرش حـسـن خيانت كردند و پسر عمويش مسلم بن عقيل را به دست دشمن دادند و برادرش حـسـيـن را به سوى خود خواندند و وعده يارى دادند.
    ولى وقتى كه به سويشان آمد, شمشيرهاى خود را به يزيد فروختند. زيـنـب نتوانست ببيند كه كوفيان بر حسين و جوانانش مى گريند, باآن كه همگى به دست آن ها قـربـانـى شـدنـد, آنـان براى اسيرى دختران رسول , زارى مى كنند وكسى جز خود كوفيان , هتك حرمت آن خاندان را نكرده است .
    سـخـنـان پـدرش على را به ياد آورد. پدرش از اهل كوفه نكوهش مى كرد و از آنان شكايت داشت .
    زينب , ديدگان خودرا به سوى نقطه دورى متوجه گردانيد.
    جـايـى كـه پـيـكرهاى پاره پاره عزيزانش در بيابان افتاده بودند.
    سپس , چشمانش به سوى گريه كنندگان بازگشت واشارت كرد كه خاموش شويد.
    همه , سرها را از خوارى و پشيمانى به زير انداختند و تا زينب سخن مى گفت چنين بودند.
    امـابعد, اى اهل كوفه ! گريه مى كنيد؟! هرگز اشك هاى شما نايستد و شيونتان آرام نگيرد.
    مثل شـمـا مـثل زنى است كه هر چه رشته است پنبه كند.
    شما ايمان خود را بازيچه فساد قرار داديد, و بدانيد كه بارى شوم بر دوش كشيديد.
    آرى , بـه خـدا چـنين است , بايد بيشتر بگرييد وكمتر بخنديد.
    شما چنان خود را ننگين كرديد كه شـسـتـن نـتـوانـيـد, و ننگ كشتن نواده خاتم پيغمبران و سالار فرستادگان را چگونه مى توانيد بشوييد, كسى كه نقطه اتكاى شما و چراغ راهنماى شما و سرور جوانان اهل بهشت بود.
    بدانيد كه به نادانى و پليدى , جنايتى عظيم مرتكب شديد.
    آيا تعجب مى كنيد اگرآسمان خون ببارد؟ نـفـس پـليد شما, جنايت كارى را نزد شما خوب جلوه داد, تا خشم خداى را براى شما بياورد و در عذاب الهى براى هميشه گرفتار باشيد.
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************







  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #82

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,458
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,230 در 64,522
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض


    آيا مى دانيد چه جگرى را پاره پاره كرديد و چه خونى را ريختيد و چه پرده نشينى را پرده دريديد؟! جـنـايتى بزرگ مرتكب شديد كه از عظمتش نزديك است آسمان ها بشكافد و زمين از هم بپاشد و كوه ها خرد شود. كسى كه خطبه زينب را شنيده بود مى گويد: بـه خـدا, مـن بـانويى سخنورتر از او نديدم , گويى از زبان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب سخن مى گفت .
    زيـنـب , گـفتارش را هنوز تمام نكرده بود كه صداى گريه مردم بلند شد و همگى از هراس اين مصيبت بزرگ , مات و ازخود بى خود شدند.
    آن گـاه زيـنب روى خود را از كوفيان برگردانيد و به جايى كه خودش و ساير اسيران آن خاندان كريم را مى بردند,متوجه شد.
    زيـنـب , بـه راه خـود ادامـه داد تـا به دارالاماره رسيد.
    در اين هنگام , در گلوى خودش سوزشى احساس كرد.
    زيـنب همه جاى اين خانه را مى شناخت .
    اين جا, روزى خانه زينب بود.
    روزگارى كه اسم پدرش على اميرالمؤمنين باعظمتى بى مانند جهان را پر ساخته بود.
    اشـك در ديدگانش حلقه زد, ولى خوددارى كرد, مبادا گريه خوارش كند. زينب , شجاعت خود را بـه كـمك طلبيده , ازميدان بزرگى كه در جلوى دارالاماره بود, بگذشت . مى دانى كه بيش از بـيـسـت سـال پـيـش ديـده بـود كـه فـرزندش عون در آن دوباله راه مى رفت و بازى مى كرد, و بزرگوارى برادرانش حسن و حسين , دل و چشم همگان را پر كرده بود. زيـنـب دست راستش را به روى باقى مانده قلبش گذارد, مبادا از هم بپاشد.
    در آن دم كه به اتاق بـزرگـى رسيد و ديدعبيداللّه زياد در جايى نشسته كه پدرش در آن جا مى نشست و از ميهمانان پذيرايى مى كرد, و با فرستادگانش و سران سپاه و استان داران سخن مى گفت . به جاى مه نشيند كژدم كور! امروز, دگرباره زينب به درون اين خانه پا مى گذارد, در صورتى كه اسير شده و يتيم گرديده و داغ ديـده و پـدر و فـرزندو دو برادر و بقيه خويشانش را از دست داده است .
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  4. Top | #83

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,458
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,230 در 64,522
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض


    خواست در اين هنگام قطره اشكى بفشاند و يا ناله اى كند, شايد اندكى از آلام خود بكاهد, ولى خوش نداشت كه گريان و ذليل با ابن زياد روبه رو شود.
    هيچ وقت زينب مانند امروز احتياج نداشت كه به عظمت روحى و نيروى معنوى اش اعتماد كند و بـه ارجـمندى خاندان و شرافت تبار و اصالت نژادش پناه برد, تاآن طورى كه شايسته نواده رسول خدا و بانوى خردمند بنى هاشم است ,در برابر ابن زياد بايستد.
    ولى امروز بزرگ ترين احتياج را به آن دارد, تا بتواند آن چه را كه از او شايسته است , انجام دهد,پس از آن كه روزگار همه مردانش را از كفش ربوده است .
    زيـنـب , كـه پـسـت تـرين لباس هايش را بر تن داشت و كنيزانش دورش را گرفته بودند, با ابهت وجـلالى هرچه تمام ترقدم پيش نهاد و بدون آن كه به امير سركش خون خوار اعتنايى كند, رفت و به گوشه اى بنشست .
    ابـن زيـاد كـه زيـنـب را مـى نگريست كه اين گونه با جلال و عظمت نشست , بدون آن كه اجازه نشستن بگيرد, پرسيد: توكيستى ؟ زينب جواب نداد.
    پرسش را دوبار يا سه بار تكرار كرد.
    ولى زينب براى آن كه خردش كند و كوچكش سازد, جوابش را نداد.
    يكى از كنيزان زينب جواب داد: اين زينب دخت فاطمه است .
    ابن زياد كه از رفتار زينب به خشم آمده بود, چنين گفت : حمد خداى را كه شما را رسوا كرد و بكشت و دروغتان را روشن ساخت . زينب كه با نظر حقارت بدو مى نگريست , گفت : حـمـد خـداى را كه به واسطه پيغمبرش , ما را عزيز و محترم قرار داد و از پليدى پاك گردانيد.
    فقط گناه كار رسوامى شود و تنها فاجر دروغ مى گويد. و او بحمداللّه غير از ماست .
    ابن زياد پرسيد: كار خدا را باخويشانت چطور ديدى ؟ زينب كه هم چنان عظمتش استوار بود, گفت : سـرنـوشت آن ها كشته شدن و فداكارى بود.
    همه رفتند و در بسترهاى خود آرميدند و به همين زودى خداى آن ها رابا تو جمع خواهد كرد و در پيش او محاكمه خواهيد شد.
    در اين جا ابن زياد سركش و پليد كوچك شد و براى آن كه درد خويش را شفا بخشد, گفت : خداى مرا از شورش تو و ياغيان سركش خويشان تو آسوده گردانيد و رنج درونى مرا شفا داد.
    زينب , اشك هاى خود را پس زد وگفت : تو پشت وپناه مرا كشتى و خاندان مرا نابود كردى و شاخه هاى مرا بريدى و ريشه مرا كندى .
    اگر اين جنايت ها, دردتو را شفا مى بخشد, به يقين بدان كه آسوده گشتى و شفا يافتى ! ابن زياد خشمگين شد وگفت : اين زن سخن پردازى مى كند, پدرش نيز سخن پرداز و شاعر بود.
    زينب نيز با لحنى قاطع و محكم گفت : زن را با سخن پردازى چه كار؟ من با درد خود سروكار دارم .
    ابن زياد, چشم خود را از سوى زينب برگردانيد و چهره هاى اسيران را يكايك نگريستن گرفت تا چـشمان پليدش دربرابر على اصغر ((65)) فرزند حسين بايستاد.
    زنده ماندن وى را غريب شمرد و پرسيد: نام تو چيست ؟ جوان پاسخ ‌داد: على بن حسين .
    ابن زياد در عجب شد و پرسيد: آيا على بن حسين را خدا نكشت ؟ جوان چيزى نگفت .
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  5. Top | #84

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,458
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,230 در 64,522
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض


    ابن زياد كه مى خواست به سخن گفتنش وادارد, گفت : چرا سخن نمى گويى ؟ جوان گفت : برادرى داشتم كه نام او نيز على بود, مردم او را كشتند.
    ابن زياد گفت : خدا او را كشت .
    جـوان خـوددارى كرد و چيزى نگفت .
    ولى پس از آن كه ابن زياد دوباره به سخن گفتن وادارش كرد, اين آيه را تلاوت كرد: اللّه يتوفى الانفس حين موتها ((66)) , و ماكان لنفس ان تموت الا باذن اللّه , ((67)) خداى در وقت مرگ همه را مى ميراند.
    و هيچ كس نمى تواند بميرد مگر به اذن خدا.
    آن خود خواه سركش فرياد زد: به خدا, تو از همان ها هستى .
    واى بر تو! سپس به اطرافيانش نظرى انداخت و گفت : ببينيد به سن رشد رسيده ؟ من او را مرد مى شمارم .
    آن گاه فرمان كشتن او را صادر كرد.
    در اين هنگام , عمه اش زينب دست در گردن جوان انداخت و در آغوشش كشيد وگفت : اى ابـن زيـاد! هـرچه از ما كشتى بس است .
    هنوز از خون هاى ما سيراب نشدى ؟ آيا از ما كسى را باقى گذاردى ؟ سپس او را سوگند داد كه از ريختن خون جوان درگذرد يا آن كه خودش را نيز با او بكشد.
    ابن زياد, مدتى به زينب نگريست .
    سپس , به سوى اطرافيانش روى كرده گفت : خـويشاوندى چيز عجيبى است .
    گمانم آن است كه دوست مى دارد وى را نيز با او بكشم , جوان را آزاد بگذاريد تا بااهل بيتش برود.
    ابن زياد, فرمان داد كه سر حسين را بر سر چوبى نهادند و در كوفه بگردانيدند.
    سپس گردن و دست هاى على زين العابدين را در غل و زنجير كردند.
    كاروان بار دگر به سوى شام به راه افتاد.
    كـاروان عـبـارت بـود از: سر حسين و سر هفتادتن از خويشان و يارانش و كودكانى كه اسير بند و زنـجـير بودند و بانوان اسير آن خاندان كريم كه به روى بارها جايشان داده بودند.
    آن گاه زيرنظر گماشتگان سنگ دل ابن زياد, سفر شام آغازگرديد.
    على بن حسين در طول راه سخنى نگفت .
    و عمه اش نيز سخن نگفت . مـصـيـبت ناگوار, زبان هر دو را بسته بود. پسر حسين برخود مى پيچيد و با خاموشى به بندهاى گران بار مى نگريست .زينب با سكوتى بهت آميز به سرهاى شهيدان نگاه مى كرد! وقتى كه به شام رسيدند, آنان را يك سره به بارگاه يزيدبن معاويه بردند, ولى ناله و شيون زنان از خانه هايش بلند بود وفضا را پركرده بود. يـزيد, بزرگان اهل شام را دعوت كرده و آن را به دور خود نشانيده بود و سر حسين را در پيشش نهاده بودند.
    يزيد به اطرافيان خود روى كرده چنين گفت : داستان اين سر با ما, مانند گفته حسين بن حمام است :
    ابى قومنا ان ينصفو نا فانصفت ----- قواضب فى ايماننا تقطر الدما
    يفلقن هاما من رجال اعزة ----- علينا وهم كانوا اعق واظلما
    - خـويـشـان مـا بـا مـا انـصـاف ندادند, پس شمشيرهايى كه در دست راست ما بود و از آن خون مى چكيد, انصاف داد.
    - و فرق هاى مردانى كه نزد ما ارجمند بودند, بشكافت , ولى آنان نا مهربان تر و ستم كارتربودند.
    سپس , در حالى كه اشاره اى به سر شهيد مى كرد, به سخن خود ادامه داده , گفت : آيـا مـى دانـيد كه اين سر از كجا آمد؟ او مى گفت : پدرم على از پدر او بهتر است .
    مادرم فاطمه از مـادر او بـهـتـر اسـت .
    جـدم رسول خدا از جد او بهتر است .
    و من خودم از او بهترم و براى خلافت شايسته ترم .
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  6. Top | #85

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,458
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,230 در 64,522
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض


    امـا ايـن كه مى گفت : پدرش از پدر من بهتر است , پدرش و پدرم نزد خدا محاكمه كردند و مردم مـى دانـند كه حكم به سود كدام يك بود, و اما سخن او كه مادرم از مادر او بهتر است , آرى چنين اسـت , فـاطمه دختر رسول خدا از مادر من بهتراست , و اما اين كه گفته بود, جدم رسول خدا از جـد او بهتر است , آرى چنين است , كسى كه ايمان به خدا و روز واپسين داشته باشد, نمى تواند در ميان مسلمانان هم دوش و مانندى براى رسول خدا بيابد, ولى او - يعنى حسين - از ناحيه فهمش آمد, ولى نخوانده بود, قـل الـلـهـم مـالـك الملك تؤتى الملك من تشاء وتنزع الملك من تشاء, ((68)) بگو خداى داراى شهريارى است و به هر كه خواهد پادشاهى دهد و از هر كه خواهد بستاند.
    سپس , يزيد فرمان داد كه اسيران را وارد كنند. مجلسيان به دختران دودمان هاشم نگاه مى كردند, كسانى كه تا ديروز در پس پرده عزت و احترام قرار داشتند وبيگانه اى رخساره آنان را نديده بود. هـنـگـامـى كه بزرگوارى و ارجمندى اين دودمان را به خاطر آوردند, همگى از شرم چشم برهم نـهـادنـد, مـگـر يك مردتنومند شامى سرخ ‌روى كه به فاطمه دختر على ((69)) مى نگريست و با نگاه هاى آزمندانه مى خواست او را ببلعد.
    فاطمه هراسان و لرزان راه گريز مى جست . مرد شامى برخاست و به يزيد گفت : يا اميرالمؤمنين ! اين دوشيزه را به من ببخش ! فاطمه در حالتى كه از وحشت مى لرزيد, دامن خواهرش زينب را گرفت .
    زينب خواهر را در آغوش گرفت و گفت : گمان دروغ بردى و فرومايگى كردى , نه تو چنين حقى دارى و نه يزيد.
    يزيد خشمگين شد و گفت : تو دروغ گفتى , من اين حق را دارم و اگر بخواهم اين كار را خواهم كرد.
    زينب گفت : هـرگـز چـنين حقى را خدا براى تو قرار نداده , مگر آن كه از دين ما خارج شوى و به كيش ديگر بگرايى .
    سـخن زينب , آتش خشم يزيد را برافروخت و با حالت انكار پرسيد: با من چنين سخنى مى گويى ؟ پدر و برادرت ازدين خارج شدند.
    زينب با لحنى محكم جواب داد: به دين خدا و دين پدرم و برادرم و جدم , تو و پدرت و جدت هدايت شديد.
    يزيد با خشم گفت : دروغ گفتى اى دشمن خداى .
    زينب سرش را به طور استخفاف تكان داد و گفت : تو فرمانروايى هستى مسلط و ظالمانه دشنام مى دهى و به قدرت خود مى نازى .
    يزيد جوابى نگفت .
    مجلس را خاموشى بهت آميز و سنگينى فرا گرفت .
    مرد شامى كه فاطمه چشمش را پر كرده بود, دوباره به سخن آمد: يا اميرالمؤمنين ! اين كنيزك را به من ببخش .
    اميرش بانگ زد: خفه شو! خداى به تو مرگ حتمى دهد.
    سپس مصيبتى ناگوار روى داد: يـزيـد از سـرهاى شهدا سرپوش برداشت و خم شد و با خيزرانى كه در دست داشت , بر دندان هاى امام نواختن آغازكرد و اين اشعار را مى خواند:
    ليث اشياخى ببدر شهدوا ----- جزع الخزرج من وقع الاسل
    لاهلوا و استهلوا فرحا ----- ثم قالوا يا يزيد لاتشل
    - اى كـاش پـدران من در جنگ بدر مى ديدند كه ايل خزرج از زخم نيزه هاى ما به آه و فغان آمده است ((70)) - تا شادى از سر و رويشان مى ريخت , آن وقت مى گفتند: يزيد ديگر بس است .
    بانوان بنى هاشم به گريه درآمدند, جز زينب كه به خودش جنبشى داد و به آن مرد سركش نهيبى زد و گفت : خداى در قرآن به راستى گفت : ثـم كـان عاقبة الذين اساؤالسواى اءن كذبوا بيات اللّه و كانوا بها يستهزؤن , ((71)) سرانجام كسانى كه كار زشت كردند اين است كه آيات خدا را دروغ شمارند و مسخره كنند.
    اى يـزيـد! اكنون كه سر تا سر زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفته اى و ما را مانند اسيران به هرسو مـى كـشـانـى , به گمانت كه پيش خداى براى ما پستى و براى تو شرف و منزلت است ؟ و حالا كه مى بينى كه جهان , سر به فرمان تو نهاده و حوادث طبق دل خواه تو روى مى دهد, برخود مى بالى و بر خويشتن همى نازى , اگر خداى به تو چنين مهلتى داده , بدان كه درقرآنش گفته : ولايـحـسـبـن الـذيـن كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما ولهم عذاب مهين , ((72)) كسانى كه كافر شدند, گمان نكنند كه مهلت ما به سود آن هاست ما به آن ها مهلت مى دهيم تا بر گناه بيفزايند, و عذاب خوار كننده اى در انتظاردارند.
    اى زاده بـردگـان ! آيا اين از عدالت است كه تو دختران و كنيزكان خود را در پس پرده بنشانى و دخـتـران رسول خدا(ص ) را مانند اسيران بگردانى و پرده حجابشان را بدرانى , تا از ناله و آه , سينه تـنگشان بگيرد و آوازشان بر نيايد,افسرده و غمگين بر شتران بار شوند, و دشمنان , آن ها را از اين شـهـر بـه آن شهر ببرند.
    نه يارى , تا غم خوارشان باشد, و نه جايى تا آسايش گاهشان گردد, و هر دور و نزديكى بر ايشان بنگرد, وقتى كه مردانشان در كنارشان نباشند.
    يزيدا! آيا مى گويى , اى كاش بزرگان خاندان من كه در بدر كشته شدند, مى بودند و مى ديدند, و خـود را گـنـاه كـارنمى شمارى ؟ و اين را گناه بزرگ نمى دانى ؟ و بى شرمانه باچوب خيزران بر دندان هاى ابوعبداللّه مى نوازى ؟ چـرا نـكنى ؟ باآن كه با ريختن خون هايى پاك , خون هاى ستارگان زمين از دودمان عبدالمطلب , زخم ها را خنجر زده اى و ريشه پاكى و بزرگوارى را از بن بركنده اى .
    به زودى در دادگاه عدل الهى احضار خواهى شد, آن وقت است كه آرزو مى كنى : اى كاش لال و كور بودى .
    يزيدا !به خدا سوگند, هر چه كردى به خود كردى , جز پوست تن خود را نخراشيدى و جز گوشت خـويـش رانبريدى , به همين نزديكى برخلاف ميل به سوى رسول خدا برده خواهى شد, و خواهى ديد كه فرزندان و بستگانش درقرق گاه قدس الهى نزد آن حضرت جمعند, روزى كه خداى آنان را از جدايى و پراكندگى آسوده سازد.
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  7. Top | #86

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,458
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,230 در 64,522
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض


    پـسر معاويه ! به همين زودى تو و آن كسى كه تورا برگردن مسلمانان سوار كرد, خواهيد دانست كه كدام يك از مابدبخت تر و بى كس تريم , روزى كه دادگاهى آماده شود و خداى , قاضى آن باشد و جد ما خصم تو گردد و همه اعضا وجوارح تو گواهان جنايات تو باشند.
    اگر ستم بر ما را در اين جهان غنيمت شمردى , بدان كه در آن جهان بايد غرامت بپردازى , آن دم كه جز نتيجه كارهايت چيزى به درد تو نخورد, آن وقت است كه تو به ابن مرجانه پناه برى , و او به تـو پـنـاه برد, تو از او كمك بخواهى و او از توكمك بخواهد, تو و همكارانت پاى ترازوى عدل الهى زوزه بـكـشـيـد و بـهـتـرين توشه اى كه همراهتان باشد, كشتار فرزندان محمد (ص ) بود.
    به خدا سـوگـنـد, كـه مـن تـا كـنـون بـه جز از خداى نترسيده ام وجز پيش او شكايت نبرده ام .
    پس هر حيله اى دارى به كار بر و هر چه مى خواهى بكوش و آن چه نيرو دارى مصرف كن .
    به خدا كه ننگ اين ستم كارى را نتوانى شست .
    زينب آرام گرفت , يزيد سر به زير افكند و هر كس در آن جا بود, چنان سر به زير و خاموش شد كه گويى مرغ مرگ برسر همه سايه افكنده است .
    نـقـل مـى كـنـند كه هند دختر عبداللّه عامر زن يزيد, آن چه در مجلس شوهرش رخ داد, شنيد, پيراهن را نقاب كرده و به درون مجلس آمد و گفت : يا اميرالمؤمنين ! اين سر حسين پسر فاطمه دختر رسول خداست ؟ يزيد گفت : آرى , بر او شيون كن و سياه بپوش .
    يـكـى از اصـحاب پيغمبر, هنگامى كه ديد يزيد با خيزران بر دندان هاى حسين مى نوازد, با تعجب گفت : آيـا بـا ايـن چـوب بر دندان هاى حسين مى نوازى ؟ چوب تو به جايى مى خورد كه من ديدم رسول خدا(ص ) آن جا رامى بوسيد.
    ولى اى يزيد! تو روز قيامت خواهى آمد و ابن زياد شفيع تو است و اين سر خواهد آمد و رسول خدا شفيع اوست .
    يـزيـد از ديدار زينب ناراحت شد و گفتار او تكانش داد, روى از زينب بگردانيد و به سوى زينب و بانوان ديگر اشاره كرد كه به خانه او روند.
    سپس فرمان داد, تا على بن حسين را با غل و زنجير وارد مجلس كردند.
    على گفت : اگر رسول خدا ما را در زنجير مى ديد, باز مى كرد.
    يزيد كه هنوز طنين سخنان زينب در گوشش بود گفت : راست گفتى .
    و امـر كـرد زنجير را باز كردند و سپس او را نزديك خود خواند, و مانند كسى كه معذرت خواسته باشد, گفت : اى عـلى بن حسين ! ديدى پدرت خويشاوندى را با من بريد و حق مرا نشناخت و با حكومت من به ستيزه جويى برخاست , خدا با او چنان كرد كه ديدى .
    جواب على تلاوت اين آيات شريفه بود: مـا اصـاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك على اللّه يسير لكيلا تاسوا على مافاتكم ولاتفرحوا بما آتاكم واللّه لايحب كل مختال فخور, ((73)) هر مصيبتى كـه در زمـيـن رخ مى دهد و بر شما روى مى آورد, در دفتر, پيش از آن كه آن را بيافرينيم , نوشته شـده , كـه ايـن بـراى خـدا آسـان است ,تا برآن چه از دستتان برفت , افسرده نشويد,و به آن چه كه به دستتان آمد دل خوش نگرديد, و خداى هيچ متكبر برخود بالنده اى را دوست نمى دارد.
    يزيد خواست كه اين آيه را بخواند: و مـا اصـابـكـم مـن مصيبة فبما كسبت ايديكم , ((74)) هرچه به شما مى رسد, آثار عمل خودتان است .
    ولى به زودى خاموش گرديد, زيرا ضجه زنان , كه بسيار دردناك و جان گداز بود, از دور شنيده مى شد.
    نـه تنها بانوان بنى هاشم گريه مى كردند, بلكه زنان بنى اميه با اشك هاى خود با ايشان هم دردى مى كردند.
    از دودمان معاويه زنى نماند كه مصيبت زدگان را با گريه وزارى براى حسين استقبال نكند.
    سـه روز سـوگـوارى و نوحه گرى بر پا شد.
    سپس , يزيد امر كرد كه مصيبت زدگان به همراهى نـگـهـبـانى درست كار كه سواران و خدمتگزارانى تحت فرمانش بودند, آماده سفر به سوى مدينه شوند.
    نقل مى كنند: يزيد در هنگام وداع با على بن حسين چنين گفت :
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  8. Top | #87

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,458
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,230 در 64,522
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض



    خـداى لـعـنـت كـنـد پـسـر مـرجانه را, به خدا, اگر من با پدرت روبه رو مى شدم , هر چه از من مـى خـواسـت , بـه او مـى دادم و باتمام قوا مرگ را از او دور مى كردم , هر چند به هلاكت بعضى از فرزندانم تمام مى شد, ولى آن چه راكه ديدى خواست خدا بود.
    سـپس , تقاضا كرد كه هر حاجتى براى او پيدا مى شود بنويسد, و آن گاه به سوى خواب گاه خود رفت ولى هنوز طنين صداى زينب در گوشش بود, كه با شدتى هر چه تمام تر تكانش مى داد.
    نـگـهـبان , زنان و كودكان حسين را از شام بيرون آورد و آن ها را با آرامش و مهربانى در شب راه مـى بـرد, هـمه درپيشاپيش او حركت مى كردند و هيچ يك از نظرش دور نمى شدند.
    هنگام پياده شدن , از ايشان كناره مى گرفت و خودش وكسانش هم چون پاسبان در اطراف پراكنده مى شدند, و آنان را آزاد مى گذاردند كه اگر كسى بخواهد وضويى بگيرد, ياقضاى حاجتى كند, آسوده باشد و شرم نكند, و با آن ها در راه همراهى مى كرد و گاه گاهى مى پرسيد: آيا احتياجى داريد؟ در يك بار زينب گفت : اگر مى شد, ما را از راه كربلا مى بردى .
    نگهبان غم گينانه جواب داد: اطاعت مى كنم .
    بردشان تا به زمين شوم كربلا رسيدند.
    چـهـل روز بـر آن كـشتار گذشته بود و هنوز قسمت هايى از زمين به خون شهيدان رنگين بود و قـطـعات گنديده ازپيكرهاى آن ها كه وحشيان بيابان از خوردن آن ها سرباز زده بودند, موجود بـود ((75)) نـوحه گران به نوحه گرى برخاستند, سه روز در آن جا بماندند و آنى سوزش دلشان آرام نگرفت و اشكشان نايستاد.
    سپس , كاروان مصيبت زده , راه مدينه را پيش گرفت .
    هنگامى كه نزديك مدينه رسيدند, فاطمه دختر على به خواهر خود بانوى بانوان زينب گفت : خواهر عزيزم , اين مرد كه به همراه ما آمد, به ما نيكى كرد, آيا صلاح مى دانى به او چيزى بدهيم ؟ بانوى خردمند جواب داد: به خدا چيزى همراه ما نيست كه به او بدهيم به جز زيورمان .
    آن گـاه النگو و دستبندهايشان را درآورده , پيش آن مرد فرستادند و از اين كه هديه بسيار ناچيز است معذرت خواستندكه اكنون دست تنگيم و چيزى نداريم .
    ولى آن مرد زيورها را پس فرستاد و گفت : اگـر آن چـه من كردم براى دنيا بود, زيورهاى شما آن قدر مى ارزيد كه مرا خشنود سازد, ولى به خدا كه جز براى خدا وبراى بستگى شما با رسول خدا, كارى نكردم .
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  9. Top | #88

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,458
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,230 در 64,522
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض



    بازگشت كاروان

    در ايـن مـدت , مـديـنه در خاموشى بهت آميزى فرو رفته بود و پيوسته مترصد بود كه بداند بر سر حـسـيـن سبط رسول چه آمده , حسينى كه بر حسب دعوت شيعيانش به كوفه رفته بود.
    ناگهان منادى ندا داد: على بن حسين با عمه ها و خواهرانش آمده اند.
    على بن حسين ؟ عمه ها و خواهران ؟ پـس امام حسين كجاست ؟ پس عموها و برادران كجايند؟ پسر عموها چه شدند؟ ستارگان زمين كـه فـرزنـدان زهـرا و ازدودمـان عبدالمطلب بودند, كجا رفتند و بر سر آن ها چه آمده ؟ و كجا؟ وكجا؟ انـعـكـاس اين خبر شوم , همه جا را پر كرد, تا به دامنه كوه احد رسيد, و از آن جا به بقيع رفت , واز آن جا به مسجد قبا.
    خـبـرى بـود آرام , ولـى جـانـگـداز و جـگـرخـراش , و ديرى نپاييد كه اين خبر در ميان ناله هاى گريه كنندگان و شيون هاى ضجه زنندگان نابود شد.
    در مـديـنـه , بانويى پرده نشين نماند, مگر آن كه از پرده بيرون آمد و به نوحه گرى و ناله و زارى پرداخت .

    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 02-09-2021 در ساعت 17:27
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  10. Top | #89

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,458
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,230 در 64,522
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض



    زيـنـب دختر عقيل بن ابى طالب , خواهر مسلم , از خانه بيرون شتافت و خود را در پيراهن پيچيده بود و همراه او زنان و كنيزكانش بودند, زينب مى ناليد و مى گفت : چـه جـواب مـى دهـيد, اگر پيغمبر از شما بپرسد كه بعد از من با فرزندان من و اهل بيت من چه كـرديد؟ دسته اى را اسيركرديد و دسته اى را آغشته به خون , آيا پاداش خير خواهى من اين بود كه با بستگان من اين گونه رفتار كنيد؟! صدايى از دور شنيده مى شد كه با ناله مى گفت : اى كسانى كه حسين را از روى نادانى كشتيد! مژده باد شما را كه عذاب و شكنجه الهى در انتظار شماست .
    هـمـه آسـمـانـيـان و پيغمبران و فرشتگان و فرمانبران حق , به شما نفرين مى كنند, شما بر زبان سليمان و موسى و عيسى لعنت شده ايد.
    كاروان مصيبت كشيده در ميان گروه هاى مردمى كه به استقبال آمده بودند, قرار داشت .
    مـديـنه پيغمبر منظره اى دردناك تر از آن روز نديده بود, و تا آن روز به اين اندازه مرد و زن اشك ريز و گريان ننگريسته بود.
    مـدينه , شبى را به ياد مى آورد كه اين كاروان به سوى مكه روانه شد, آن شب از شب هاى ماه رجب بـود, كـه كـاروانـى مجلل از مدينه بيرون رفته و قافله سالارش زينت جوانان اهل بهشت در ميان خـرمـنـى از سـتـارگان درخشان قرار داشت ,كاروانيان مى رفتند, تا يزيد پسر معاويه را كه براى خلافت شايسته اش نمى دانستند از تخت سرنگونش سازند.
    اكـنـون بيش از چند ماهى نگذشته كه كاروان از سفر خود بازمى گردد پناه بر خدا كه روزگار با آن ها چه كرد! آنـان را بـا شتاب به سوى قتلگاه ببرد, هنگامى كه به دره مرگ رسيدند, دره اى كه آن را دره آرزو مـى پـنداشتند, داس اجل يكايكشان را درو كرد, و جز اين باقى مانده محنت كشيده كه عبارتند از كودكانى يتيم و زنانى داغ ديده كسى نماند.
    و از مردان بزرگ و جوانان رشيد كاروان , هيچ مسافرى بر نگشت .
    مـديـنـه رسـول , شـب هـا و روزهـا شاهد مجالس ماتم و سوگوارى بود, و به نوحه هاى جان سوز نوحه گرها گوش مى داد وزمين پاكش سرشك گريه كنندگان را در بر مى گرفت .
    در ايـن وقت , عبداللّه جعفر شوهر زينب را مى بينيم كه در خانه مى نشيند و تسليت دهندگان به حـضـورش مى روند واو را براى شهادت عون و اكبر و محمد و پسرعمويش حسين و بقيه شهدا از فرزندان جعفر و عبدالمطلب تسليت مى گويند.
    و مى شنويم كه غلامى از غلامانش احمقانه مى گويد: اين مصيبت را از حسين داريم .
    عبداللّه خشمگين شده و كفش خود را به سوى غلامش پرتاب كرده مى گويد: اى پـسـر زن گـنـده تـن ! آيـا در بـاره حسين اين سخن را مى گويى ؟ به خدا, اگر در خدمتش مى بودم , دوست مى داشتم كه ازاو جدا نشوم تا با او كشته شوم .
    به خدا, آرزو داشتم خودم به جاى فـرزندانم درراه حسين جان بازى كنم .
    چيزى كه مصيبت مرا در باره اين دو پسر تخفيف مى دهد, آن است كه آن ها در راه برادرم و پسر عمويم كشته شدند و تا آخرين نفس يارى اش كردند.
    سپس به مجلسيان رو كرده مى گويد: مـصـيـبت حسين بر من بسيار سخت و ناگوار است , هر چند دو دستم او را يارى نكردند ولى دو فرزندم يارى اش كردند.
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  11. Top | #90

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,458
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,230 در 64,522
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض


    مـجـالس ماتم و سوگوارى پايان مى پذيرد, ولى سوز دل زنان بيوه شده وداغ ديده پايان ندارد, و مـى سوزند و مى سازندو هرروز بر سر قبرستان مى روند و براى عزيزانى كه در كربلا شهيد شده اند مـى نـالـنـد و مـى زارند و نوحه سرايى مى كنند,طنين ناله و شيونشان به مدينه مى آيد و دوست و دشمن بر آن ها مى گريد.
    نـقل مى كنند كه ام البنين دخت حزام همسر امام على (ع ) به قبرستان بقيع مى رفت و براى چهار پـسـرش : عـبـداللّه ,جـعـفـر, عـثمان , و عباس گريه مى كرد, نوحه سرايى مى نمود, نوحه اى كه سـوزنـاك تـريـن و جـان سوزين نوحه سرايى ها بود,مردم گرد اين بانو جمع مى شدند و به نوحه سـرايى اش گوش مى دادند, حتى مروان حكم - دشمن دودمان ابوطالب -مى آمد و به نوحه هاى ام البنين گوش مى داد و گريه مى كرد.
    و نـقل شده كه رباب دخت امراءالقيس همسر امام حسين مادر سكينه , پس از شهادت آن حضرت بـه مـدينه بازگشت وهر كس از بزرگان قريش او را خواستگارى كرد نپذيرفت و يك سال بيشتر بعد از آن حضرت زنده نماند و سقف خانه اى بر او سايه نينداخت تا بيمار شد و از دنيا برفت .
    بـانـوى بانوان زينب را در مجالس عزا و سوگوارى كه عبداللّه جعفر براى دو فرزندش برپا كرده , نـمـى بينيم , به گمان مامى رسد كه بيدار خوابى و رنج مصيبت و فرسودگى بر او فشار آورده و دراثر ناتوانى به خواب رفته است . ولـى چـيـزى نـمى گذرد, كه او را مى بينيم از اشك خوددارى كرده و درپى انجام كارى شده و چيزى را جست و جومى كند. امروز براى زينب به جز گريه و زارى , وظيفه ديگرى است . اين خون پاك نبايد به هدر رود. و به خدا, اين شهداى بزرگ وار, سزاوار نيست كه ازصفحه گيتى محو شوند.
    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






صفحه 9 از 10 نخستنخست ... 5678910 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi