داستان پسر نوحنوح پسر ديگرى به نام كنعان داشت كه جزء دشمنان او بود از پدر كناره گرفته و به دين و آيين او ايمان نياورده بود. هنگامى كه آب از هر سو زمين را فراگرفت و نوح و همراهانش در كشتى قرار گرفتند و آن منظره هولناك را تماشا مى كردند، ناگاه چشم نوح به آن پسر افتاد كه مانند مردم ديگر براى نجات خويش تلاش مى كند و مى خواهد به وسيله خود را از غرق شدن نجات دهد.
نوح به دليل علاقه پدرى او را صدا زد و گفت :پسرجان ! بيا با ما سوار شو(وايمان آور) و از زمره كافران بيرون آى . (119)
آن بى چاره به حدّى گرفتار غرور بود كه به جاى آن كه در آن لحظه حساس سخن پدر را بشنود و نصيحت او را بپذيرد در جواب گفت : هم اكنون به كوهى پناه مى برم تا مرا از خطر آب حفظ كند. (120)اما نمى دانست كه اين سيل و توفان معمولى نيست ، بلكه عذاب و قهر الهى است كه به صورت توفان درآمده و آن مردم خيره سر را در كام خود فرومى برد و با اين وضع ، راه فرار بروى مسدود است . نوح اين مطلب را نيز به وى تذكر داده و از روى دل سوزى گفت : امروز در برابر فرمان و عذاب الهى پناه گاه و نگهبانى وجود ندارد و تنها كسانى كه (به وسيله ايمان به خدا) مورد رحمت الهى قرار گيرند، اهل نجات هستند.... (121)
شايد هنوز سخن نوح به پايان نرسيده بود كه موج برخاست و مجال ادامه سخن را از كف او ربود و ميان آن دو جدايى افكند وپسر نوح را در كام خود كشيد.
نوح كه قبل از آن وعده نجات خاندان خود را از خداى سبحان دريافت كرده بود، در اين وقت روى تضرّع و نياز به درگاه پروردگار بى نياز كرد و گفت :پروردگارا! پسر من جزء خاندان من است و وعده تو حق است . (122) و تو خود وعده كردى كه من و خاندانم را نجات بخشى !
پرودگار متعال به نوح پاسخ داد:وى از خاندان تو نيست ... و چيزى را كه بدان علم ندارى از من درخواست مكن و تو را پند مى دهم كه از نادانان نباشى . (123) حضرت رضا(ع ) در تفسير اين آيه فرمود: وى پسر صلبى و نسبى نوح بود، اما چون نافرمانى خداى عزوجل را نمود(و از آيين پدر پيروى نكرد) خداوند او را از پدر جدا كرد و از زمره خاندان نوح بيرون برد. (124)
يعنى در پيش گاه پرودگار متعال ، عمل و كردار افراد ميزان نزديكى و دورى آن ها به پيغمبران بزرگوار الهى و مردمان صالح درگاه پرودگار است و ارتباط خويشاوندى با آنان در اين باره هيچ تاءثيرى ندارد و در وقت نزول عذاب به كار نمى آيد.
آرى در اين درگه سلمان فارسى (125) براثر اطاعت حق و پيروى دستورهاى رسول گرامى اسلام از زمره خاندان آن بزرگوار گشته و به افتخار السلمان منّا اهل البيت مفتخر مى گردد، ولى پسر نوح به جرم نافرمانى و پيروى نكردن دستورهاى پدرش از خاندان وى جدا مى شود و خطاب انه ليس من اهلك درباره اش به نوح نازل مى گردد.
سعدى در اين باره گويد:
روى هم رفته ، از سؤ ال و جوابى كه بين خداى تعالى و نوح ردّ وبدل شد، معلوم مى شود كه نوح از كفر دونى فرزندش بى خبر بود و گرنه با اين تضرّع وزارى نجات او را از خدا درخواست نمى كرد، زيرا وى خود از خدا خواسته بود كه : پروردگارا ديّارى از كافران را بر روى زمين باقى مگذار... (126) و با اين جمله ، نابوده همه كافران ار از خدا درخواست كرده بود و از سوى دگير خداوند نيز او را از وساطت درباره كافران ممنوع ساخته و صريحا بدو گفته بود:... درباره ظالمان مرا مخاطب نساز كه غرق شدنى هستند. (127) و چون به كفر فرزند واقف گرديد، دانست كه عاطفه پدرى او را به شتاب واداشته و چيزى را كه از حقيقت آن آگاه نبوده و نمى بايستى از خدا بخواهد درخواست كرده و همين را براى خود لغزش دانست و زبان به عذرخواهى و استغفار گشوده گفت :پروردگارا! به تو پناه مى برم كه چيزى را از تو بخواهم كه بدان علم ندارم و اگر تو مرا نيامرزى و مورد رحمت خويش قرار ندهى از زيان كاران خواهم بود. (128) و به گفته طبرسى در تفسير آيه فوق ، اين سخنان دليل بر كمال فروتنى نوح است كه در اين جا اظهار داشته ، چون گناهى از وى سرنزده بود كه بخواهد از آن ها به درگاه خدا استغفار كند.
پسرنوح با بدان بنشست
سگ اصحاب كهف روزى چندخاندان نبوتش گم شد
پى مردم گرفت و آدم شد



نقل قول
