سکانس هایی از زندگی دختر زیبایی که پیر شد
saba m (15-09-2013), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (20-09-2013), مدير اجرايي (21-09-2013), مریم منتظر*خادمه مولای منتظران* (20-09-2013), یاس بهشتی* خادمه باب الحوائج جواد الائمه (ع)* (16-09-2013), شهاب منتظر (18-09-2013)
موضوعات تصادفی این انجمن:
- پاسخ به یک سوال کاملاً به جا : چرا زنان...
- هــنــر چــــادر سر كــردن!!!
- حجاب چه رابطه ای با عفاف داره ؟ایا هردو...
- چهره زیبایم مرا به گناه انداخت
- نگاه به نامحرم همچون تیری ...
- شهادت از جنس دخترانه
- آیا مودب صحبت کردن، نوعی حجاب است؟
- حجاب اجباری !
- آیا مانتوی بلند و مقنعه می تواند به اندازه...
- در مسیر عفت ورزی



| ❤ |
سكانس اول:
دختر بچه كه بودم، دختران زيباي جوان رو كه مي ديدم خيلي حسرت مي خوردم.
دوست داشتم زود به سن و سال اونها برسم تا بتونم خودمو به رخ همه بكشم.
بتونم زيبايي خودمو نشون بدم.
برنامه هاي ماهواره اي هم تأثير زيادي روي من گذاشته بود.
زنان و دختران توي ماهواره هميشه عزيز و نور چشم بودند
و مدام ازشون فيلم و تصوير پخش مي شد....
saba m (15-09-2013), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (20-09-2013), مدير اجرايي (21-09-2013), مریم منتظر*خادمه مولای منتظران* (20-09-2013), یاس بهشتی* خادمه باب الحوائج جواد الائمه (ع)* (16-09-2013), شهاب منتظر (18-09-2013)



| ❤ |
سكانس دوم:
وقتي به زيبايي رسيدم و بر و رويي پيدا كردم،
به خاطر نوع لباس پوشيدنم خيلي مورد توجه بودم،
اينقدر جلوه داشتم كه ناخودآگاه پسرا و مرداي زيادي كه با من برخورد داشتند،
نمي تونستند حرفي نزنند.
خيلي از پسرا در كوچكترين برخورد سعي مي كردند نظرم رو جلب كنند
و رابطه دوستانه برقرار كنند.
متلك شنيدن هم شده بود كار هر روزم...
جوان بودم و لذت مي بردم از اينكه مي ديدم چشم ها به من توجه دارن،
خوشم مي آمد كه مورد توجه باشم.
بنابرين سعي مي كردم تنگ ترين و كوتاهترين لباس ها رو انتخاب كنم
و با غليظ ترين آرايش بيام بيرون...
saba m (15-09-2013), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (20-09-2013), مدير اجرايي (21-09-2013), مریم منتظر*خادمه مولای منتظران* (20-09-2013), یاس بهشتی* خادمه باب الحوائج جواد الائمه (ع)* (16-09-2013), شهاب منتظر (18-09-2013)



| ❤ |
سكانس سوم:
خوشگلي هم شده بود واسه من دردسر.
دوستام خيلي بهم توصيه مي كردند فقط سوار تاكسي بشم
و يا از اتوبوس خط واحد استفاده كنم.
بعضي وقت ها خبرهاي حوادث جديد رو كه از سايت ها مي خوندم
از اينكه اين بلاها سر خودم بياد مي ترسيدم.
ولي اينها باعث نمي شد خودم رو آرايش نكنم و يا تو لباس پوشيدنم تغييري بدم.
تو تردد توي خيابون و جاده ها آرامش نداشتم
و نمي شد يه روز بدون متلك شنيدن و درخواست دوستي نداشتن به دانشگاه برسم.
تو دانشگاه هم كه درس و مشقم شده بود دل دادن و قلوه گرفتن...
نه پسراي كلاس آرامش داشتند و مي تونستند با تمركز درس بخونند
و نه من...
مدام حواسمون پرت همديگه بود...
saba m (15-09-2013), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (20-09-2013), مدير اجرايي (21-09-2013), مریم منتظر*خادمه مولای منتظران* (20-09-2013), یاس بهشتی* خادمه باب الحوائج جواد الائمه (ع)* (16-09-2013), شهاب منتظر (18-09-2013)



| ❤ |
سكانسچهارم:
به خاطر خوشگليم خواستگار زياد داشتم.
هر روز تقريبا اين مراسم خواستگاري تو كوچه،
خيابون و يا دانشگاه انجام مي شد و نتيجه اش ناز كردن من بود.
مونده بودم به كدوم روي خوش نشون بدم.
آخه همه زيبايي منو مي ديدند و بدون اينكه شرايط ديگه
رو بسنجند مي اومدند اظهار عشق مي كردند.
آخه درس خوندن بهترين كاري بود كه همه طرف حسابهام بلد بودند
انجام بدهند، فقط چون حس مي كردند دوستم دارند مي اومدند
و سرآپايي خواستگاري مي كردند...
گذشت تا با آرمين آشنا شدم،
يه پسر خوش تيپ و از خانواده ثروتمند،
خودشو برام مي كشت،
مدام جلو راهم سبز شد تا دلم رو برد...
saba m (15-09-2013), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (20-09-2013), مدير اجرايي (21-09-2013), مریم منتظر*خادمه مولای منتظران* (20-09-2013), یاس بهشتی* خادمه باب الحوائج جواد الائمه (ع)* (16-09-2013), شهاب منتظر (18-09-2013)



| ❤ |
سكانس پنجم:
چشمان آرمين انگار تو گلچين كردن دختراي زيبا مهارت خاصي داشت.
انگار شغلش ديدن و پسنديدن بود و اين خيلي عذابم مي داد.
من خيلي بيشتر از قبل به خودم مي رسيدم
ولي انگار تو بازار و كوچه و خيابون، تنوع جنس دختران،
بيشتر از من براي آرمين بود...
احساس اينكه زيبايي من در چشم آرمين جلوه اي نداره ناراحتم مي كرد،
هر وقت با كسي در حال صحبت كردن مي ديدمش از دستش عصباني مي شدم،
خونه شده بود جهنم،
و من در اين جهنم در حال سوختن...
saba m (15-09-2013), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (20-09-2013), مدير اجرايي (21-09-2013), مریم منتظر*خادمه مولای منتظران* (20-09-2013), یاس بهشتی* خادمه باب الحوائج جواد الائمه (ع)* (16-09-2013), شهاب منتظر (18-09-2013)



| ❤ |
سكانس ششم:
ديگه نگاه مردم برام مهم نيست.
حالا فهميدم ديده شدن و پسنديده شدن و زيبايي زياد
مهمترين عامل بر هم زننده آرامش در زندگي من بوده.
يكي از دوستام حرف جالبي زد، گفت:
خيلي ها با نگاه به قيافه تو و خوشگلي تو،
زيبايي و خوبي همسرشون رو فراموش كردند،
حالا هم خيلي ها با نشون دادن خودشون به شوهرت،
تو رو از چشم شوهرت مي اندازند،
اين حكايت همون" از هر دست بگيري از همون دست پس مي دي"، هست....
saba m (15-09-2013), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (20-09-2013), مدير اجرايي (21-09-2013), مریم منتظر*خادمه مولای منتظران* (20-09-2013), یاس بهشتی* خادمه باب الحوائج جواد الائمه (ع)* (16-09-2013), شهاب منتظر (18-09-2013)



| ❤ |
سكانس هفتم:
جلوي آينه ايستادم و خودمو تو سن 45 – 50 سالگي خوب نگاه مي كنم.
يادم مياد از زيبايي خيره كننده اي كه حالا هيچي ازش نمونه جز حسرت...
ديگه هيچ لوازم آرايشي تو دنيا نمي تونه
منو به شكل قبليم برگردونه.
من موندم و حسرت اون پسنديده شدن هايي كه ديگه هيچي ازش نمونده بود.
من كه عادت داشتم هميشه براي ديگران خودمو درست كنم،
حالا ديگه كاري براي انجام دادن نداشتم.
تو جامعه هم انگار نگاه مردم با چندشي مشمئز كننده همراه شده،
ديگه خودم هم از خودم متنفرم...
saba m (15-09-2013), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (20-09-2013), مدير اجرايي (21-09-2013), مریم منتظر*خادمه مولای منتظران* (20-09-2013), یاس بهشتی* خادمه باب الحوائج جواد الائمه (ع)* (16-09-2013), شهاب منتظر (18-09-2013)



| ❤ |
سكانس هشتم:
تازه فهميدم همه اين مدت ها يكي با من بوده كه نمي خواسته من زندگيم اينجوري باشه.
منو واسه خودم مي خواسته و زشتي و زيبايي ظاهري من براش مهم نبوده...
خدايي كه هيچ كجا، نه در قرآن كريم،
و نهدر زبان اوليا و اوصيا و رسولانش
كارهاي منو قبول نداشته
و اون رو گناه مي دونسته...
مدير اجرايي (21-09-2013), مریم منتظر*خادمه مولای منتظران* (20-09-2013), شهاب منتظر (20-09-2013)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)