صفحه 16 از 20 نخستنخست ... 6121314151617181920 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 151 تا 160 , از مجموع 194

موضوع: حکایتهای گلستان سعدی به قلم روان

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #151

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    74,985
    صلوات
    27085
    دلنوشته
    60
    یا رب نظر تو برنگردد ازما
    تشکر
    68,944
    مورد تشکر
    189,734 در 56,715
    وبلاگ
    204
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    138 / آب گوارا از زیبا رویی دل آرا



    به خاطر دارم، در دوران جوانی از محلی می گذشتم، تیرماه بود و هوا بسیار گرم، به طوری که داغی آن، دهان را می خشکانید و باد داغش مغز استخوان را می جوشانید، به حکم ناتوانی آدمی، نتوانستم در برابر تابش آفتاب نیم روز طاقت بیاورم، به سایه دیواری پناه بردم و در انتظار آن بودم که کسی به سراغم آید، و با آب سردی، داغی هوای گرم تابستان را از من بزداید، ناگاه دیدم در میان تاریکی دالان خانه ای به نور جمال زیبارویی روشن شد، آن زیباروی بقدی خوشروی بود که بیان از وصف زیبایی او ناتوان است، همانند آنکه در دل شب تاریک چهره صبح روشن آشکار شود، یا آب زندگی جاوید، از تاریکیها، رخ نشان دهد، دیدم در دست او ظرف آب برف و خنک است که شکر در آن ریخته اند، و شربتی گوارا از گل رویش بر آن درست کرده اند، به هر حال آن نوشابه شیرین و گوارا را از دست زیبایش گرفتم و نوشیدم و زندگی را از نو یافتم.
    خرم آن فرخنده طالع را که چشم - بر چنین روی اوفتد هر بامداد
    مست می بیدار گردد نیم شب - مست ساقی روز محشر بامداد (361)






    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به
    تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************





  2. # ADS

    آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست تبلیغات متنی انجمن

     

  3. Top | #152

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    74,985
    صلوات
    27085
    دلنوشته
    60
    یا رب نظر تو برنگردد ازما
    تشکر
    68,944
    مورد تشکر
    189,734 در 56,715
    وبلاگ
    204
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    139 / سعدی به صورت شانس در شهر کاشغر


    در سالی که محمد خوارزمشاه ششمین شاه خوارزمیان که از سال 596 تا 617 ه. ق که بر خوارزم تا سواحل دریای عمان، فرمانروایی داشتند) با فرمانروایان سرزمین ختا (بخش شمالی چین و ترکستان شرقی) صلح کرد، در سفری به کاشغر (362)وارد مسجد جامع کاشغر شدم، پسری موزون و زیبا را در آنجا دیدم که به خواندن علم نحو و ادبیات عرب، اشتغال دارد، او بقدری خوش قامت و زیباروی بود که درباره همانند او گویند:
    معلمت همه شوخی و دلبری آموخت - جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
    من آدمی به چنین شکل و خوی و قد و روش - ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت (363)
    او کتاب نحو زمخشری (استاد معروف علم نحو) را در دست داشت و از آن می خواند که:
    ضرب زید عمروا (364)
    به او گفتم: ای پسرم! سرزمین خوارزم با سرزمین ختا صلح کردند، ولی زید و عمرو، همچنان در جنگ و ستیزند. از سخنم خندید و پرسید: اهل کجا هستی؟
    گفتم: از اهالی شیراز هستم.
    پرسید: از گفتار سعدی چه میدانی؟
    دو شعر عربی خواندم، گفت: بیشتر اشعار سعدی فارسی است، اگر از اشعار فارسی او بگویی به فهم نزدیکتر است، کلم الناس علی قدر عقولهم با انسانها به اندازه درکشان سخن بگو. گفتم:
    طبع تو را تا هوس نحو کرد صورت صبر از دل ما محو کرد
    ای دل عشاق به دام تو صید - ما به تو مشغول تو با عمرو و زید
    بامداد به قصد سفر از کاشغر بیرون آمدم، به آن طلبه جوان گفته بودند: فلان کس سعدی است. او با شتاب نزد من آمد و به من مهربانی شایان کرد و تاسف خورد و گفت: چرا در این مدتی که آنجا بودی، خود را معرفی نکردی، تا با بستن کمر همت، شکرانه خدمت به بزرگان را بجا آورم.
    گفتم: با وجود تو، روا نباشد که من خود را معرفی کنم که: منم
    گفت: چه می شود که مدتی در این سرزمین بمانی تا از محضرت استفاده کنیم؟
    گفتم: به حکم این حکایت نمی توانم و آن حکایت این است:
    بزرگی دیدم اندر کوهساری - قناعت کرده از دنیا به غاری
    چرا، گفتم: به شهر اندر نیایی - که باری، بندی از دل بر گشایی (365)
    بگفت: آنجا پریرویان نغزند - چو گل بسیار شد پیلان بلغزند
    این را گفتم و سرو روی هم را بوسیدیم و از همدیگر، وداع نمودیم ولی:
    بوسه دادن به روی دوست چه سود؟ - هم در این لحظه کردنش به درود
    سیب گویی وداع بستان کرد - روی از این نیمه سرخ، و زان سو زرد
    اگر در روز وداع، از روی تاسف نمردم، نپندارید که انصاف را از دوستی، رعایت کرده ام




    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به
    تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************





  4. Top | #153

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    74,985
    صلوات
    27085
    دلنوشته
    60
    یا رب نظر تو برنگردد ازما
    تشکر
    68,944
    مورد تشکر
    189,734 در 56,715
    وبلاگ
    204
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    140 / عدم دلبستگی پارسا به دارایی


    در میان کاروان حج، عازم مکه بودم، پارسایی تهیدست در میان کاروان بود، یکی از ثروتمندان عرب، صد دینار به او بخشید، تا در صحرای منی گوسفند خریده و قربانی کند، در مسیر راه رهزنان خفاجه یکی از گروههای دزدهای وابسته به طایفه بنی عامر) ناگاه به کاروان حمله کردند، و همه دار و ندار کاروان را چپاول نمودند و بردند، بازرگان به گریه و زاری افتادند، و بی فایده فریاد و شیون می زدند.
    گر تضرع کنی و گر فریاد - دزد، زر باز پس نخواهد داد
    ولی آن پارسای تهیدست همچنان استوار و بردبار بود و گریه و فریاد نمی کرد، از او پرسیدم مگر دارایی تو را دزد نبرد؟
    در پاسخ گفت: آری دارایی مرا نیز بردند، ولی من دلبستگی به دارایی نداشتم که هنگام جدایی آن، آزرده خاطر گردم.
    نباید بستن اندر چیز و کس دل - که دل بر داشتن کاری است مشکل
    گفتم: آنچه را (در مورد دلبستگی) گفتی با وضع من نسبت به فراق دوست عزیزم هماهنگ است، از این رو که: در دوران جوانی با نوجوانی دوست بودم، و بقدری پیوند دوستی ما محکم بود که همواره بر چهره زیبای او می نگریستم، و این پیوستگی مایه نشاط زندگیم بود.
    مگر ملائکه بر آسمان، و گرنه بشر - به حسن صورت او در زمین نخواهد بود
    ولی ناگاه دست اجل فرا رسید و آن دوست عزیز را از ما گرفت، و به فراق او مبتلا شدم، روزها بر سر گورش می رفتم و در سوگ فراق او می گفتم:
    کاش کان روز که در پای تو شد خار اجل - دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر
    تا در این روز، جهان بی تو ندیدی چشم - این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر
    آنکه قرارش نگرفتی و خواب - تا گل و نسرین نفشاندی نخست (366)
    گردش گیتی گل رویش بریخت - خار بنان بر سر خاکش برست
    پس از جدایی آن دوست عزیز، تصمیم استوار گرفتم که در باقیمانده زندگی، بساط هوس و آرزو را بپیچم، و از همنشینی با افراد و شرکت در مجالس، خودداری کنم، و (گوشه گیری در حد عدم دلبستگی به چیزی را برگزینم.)
    سود دریا نیک بودی، گر نبودی بیم موج - صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار
    دوش چو طاووس می نازیدم اندر باغ وصل - دیگر امروز از فراق یار می پیچیدم چو مار




    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به
    تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************





  5. Top | #154

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    74,985
    صلوات
    27085
    دلنوشته
    60
    یا رب نظر تو برنگردد ازما
    تشکر
    68,944
    مورد تشکر
    189,734 در 56,715
    وبلاگ
    204
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    141 / دیده مجنون بین


    ماجرای لیلی و مجنون و عشق شدید و سوزان مجنون به لیلی را برای یکی از شاهان عرب تعریف کردند، که مجنون با آنهمه فضل و سخنوری و مقام علمی، دست از عقل کشیده و سر به بیابان نهاده و دیوانه وار دم از لیلی می زند.
    شاه او را مورد سرزنش قرار داد که از کرامت نفس و شرافت انسانی چه بدی دیده ای که آن را رها کرده ای، از زندگی با مردم، رهیده و همچون حیوانات به بیابان گردی پرداخته ای؟
    مجنون در برابر این عیبجوییها، به یاد لیلی می گفت:
    کاش آنانکه عیب من جستند - رویت ای دلستان، بدیدندی
    تا به جای ترنج (367) در نظرت - بی خبر دستها بریدندی
    مجنون با توصیف لیلی، می خواست حقیقت آشکار گردد و بر صداقتش گواه شود، همچون زلیخا در مورد یوسف علیه السلام هنگامی که مورد سرزنش قرار گفت، زنهای سرزنشگر را دعوت کرد، و به هر کدام کارد و نارنجی داد و یوسف را به آنها نشان داد، آنها با دیدن یوسف، بجای پاره کردن نارنج، دست خود را بریدند، آنگاه زیلخا آنها را مورد سرزنش قرار داد و گفت:
    فذلکن الذی لمتننی فیه
    این همان کسی است که بخاطر (عشق) او مرا سرزنش کردید. (یوسف / 31)
    شاه مشتاق دیدار لیلی شد، تصمیم گرفت تا از نزدیک او را بییند، مگر لیلی کیست که مجنون آنهمه شیفته او شده است.
    به فرمان شاه، مامورین به جستجوی لیلی در میان طوایف عرب پرداختند، تا او را پیدا کرده و نزد شاه آوردند، شاه به قیافه او نگاه کرد، او را سیاه چرده باریک اندام دید، در نظرش حقیر و ناچیز آمد، از این رو که کمترین کنیزکان حرمسرای او زیباتر از لیلی بودند.
    مجنون که در آنجا حاضر بود از روی هوش، بی توجهی شاه به لیلی را دریافت، به شاه گفت: باید از روزنه چشم مجنون به زیبایی لیلی نگاه کرد، تا راز بینش درست مجنون بر تو آشکار شود. (368)
    تندرستانرا نباشد درد ریش (369) - جز به همدردی (370)نگویم درد خویش
    گفتن از زنبور بی حاصل بود - با یکی در عمر خود ناخورده نیش
    تا تو را حالی نباشد همچو ما - حال ما باشد تو را افسانه پیش
    سوز من با دیگری نسبت مکن (371) - او نمک بر دست و من بر عضو ریش
    ناگفته نماند که منظور سعدی از نقل این قصه های پرسوز عشق، آن است که حقیقت و شناخت عرفانی عشق به معشوق کامل (خدا) را که مایه آرامش است به ما بیاموزد، که خود در شعر دیگری می گوید:
    ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید - گرت آسودگی باید برو مجنون شو ای عاقل!)




    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به
    تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************





  6. Top | #155

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    74,985
    صلوات
    27085
    دلنوشته
    60
    یا رب نظر تو برنگردد ازما
    تشکر
    68,944
    مورد تشکر
    189,734 در 56,715
    وبلاگ
    204
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض





    142 / معنی عشق و ایثار


    جوانی پاکباز و پاکنهادی، با دوست خود، سوار بر کشتی کوچکی در دریای بزرگ سیر می کردند، ناگاه امواج سهمگین دریا، آن کشتی کوچک ر احاطه کرد به طوری که آن دو دوست به گردابی افتادند و در حال غرق شدن بودند، کشتیبان با چابکی و شناوری به سراغ آنها رفت، تا دستشان را بگیرد و نجاتشان دهد، وقتی که خواست دست آن جوان پاکباز را بگیرد و نجات دهد، او در آن حال گفت: مرا رها کن دست دوستم را بگیر و او را نجات بده!
    در همین حال موج دریا به: پاکباز امان نداد، او را فرا گفت، او در حال جان دادن می گفت: داستان عشق را از آن یاوه کار تهی مغز نیاموز که هنگام دشواری یار خود را فراموش کند.
    چو ملاح (372) آمدش تا دست گیرد - مبادا کاندر آن حالت بمیرد
    همی گفت از میان موج و تشویر (373) - مرا بگذار و دست یار من گیر
    در این گفتن جهان بر وی بر آشفت - شنیدندش که جان می داد و می گفت:
    حدیث عشق از آن بطال (374)منیوش (375) - که در سختی کند یاری فراموش
    آری یاران خالص زندگی، این گونه زیستند و چنین عشق و ایثار آفریدند، این درسهای بزرگ را باید از آزموده ها و تجربه ها آموخت.
    چنین کردند یاران، زندگانی - ز کار افتاده (376)بشنو تا بدانی
    که سعدی راه و رسم عشقبازی - چنان داند که در بغداد تازی (377)
    اگر مجنون لیلی زنده گشتی - حدیث عشق از این دفتر نبشتی (378)



    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به
    تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************





  7. Top | #156

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    74,985
    صلوات
    27085
    دلنوشته
    60
    یا رب نظر تو برنگردد ازما
    تشکر
    68,944
    مورد تشکر
    189,734 در 56,715
    وبلاگ
    204
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    143 / آرزوی پیرمرد صد و پنجاه ساله


    در مسجد جامع دمشق با دانشمندان مشغول مناظره و بحث بودم، ناگاه جوانی به مسجد آمد و گفت: در میان شما چه کسی فارسی می داند؟
    همه حاضران اشاره به من کردند، به بآن جوان گفتم: خیر است.
    گفت: پیرمردی 150 ساله در حال جان کندن است، و به زبان فارسی صحبت می کند، ولی ما که فارسی نمی دانیم نمی فهمیم چه می گوید، اگر لطف کنی و قدم رنجه بفرمایی، به بالینش بیایی ثواب کرده ای، شاید وصیتی کند، تا بدانیم چه وصیت کرده است.
    من برخاستم و همراه آن جوان به بالین آن پیرمرد رفتم دیدم می گوید:
    دمی چند گفتم بر آرم به کام - دریغا که بگرفت راه نفس
    دریغا که بر خوان الوان عمر - دمی خورده بودیم و گفتند: بس (379)
    (آری با اینکه 150 سال از عمرش رفته بود، تاسف می خورد که عمری نکرده ام) معانی گفتار او را به عربی برای دانشمندان شام گفتم، آنها تعجب کردند که او با آنهمه عمر دراز، باز بر گذر دنیای خود تاسف می خورد.
    به آن پیر در حال مرگ، گفتم: حالت چگونه است؟ گفت چه
    گویم.
    ندیده ای که چه سختی همی رسد به کسی - که از دهانش به در می کنند دندانی؟
    اینک مقایسه کن که در این حال، بر من چه می گذرد؟
    قیاس کن چه حالت بود در آن ساعت - که از وجود عزیزش بدر رود جانی
    گفتم: خیال مرگ نکن، و خیال را بر طبیب چیره نگردان گه فیلسوفهای یونان گفته اند: مزاج هر چند موزون و معتدل باشد نباید به بقا اعتماد کرد، و بیماری گرچه وحشتناک باشد دلیل کامل بر مرگ نیست. اگر بفرمایی طبیبی را به بالین تو بیاورم تا تو را درمان کند؟
    چشمانش را گشود و خندید و گفت:
    دست بر هم زند طبیب ظریف - چون خرف بیند او فتاده حریف (380)
    خواجه در بند نقش ایوان است - خانه از پای بند ویران است
    پیر مردی ز نزع می نالید - پیر زن صندلش همی مالید
    چون مخبط شد اعتدال مزاج - نه عزیمت اثر کند نه علاج (381)




    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به
    تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************





  8. Top | #157

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    74,985
    صلوات
    27085
    دلنوشته
    60
    یا رب نظر تو برنگردد ازما
    تشکر
    68,944
    مورد تشکر
    189,734 در 56,715
    وبلاگ
    204
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    144/ ازداوج پیرمرد با دختر جوان


    پیرمردی تعریف می کرد: با دختر جوانی ازداوج کردم، اتاق آراسته و تمیزی برایش فراهم نمودم، در خلوت با او نشستم و دل و دیده به او بستم، شبهای دراز نخفتم، شوخیها با او نمودم و لطیفه ها برایش گفتم، تا بلکه با من مانوس گردد و دلتنگ نشود، از جمله به او می گفتم:
    بخت بلندت یارت بود که همنشین و همدم پیری شده ای که پخته، تربیت یافته، جهان دیده، آرام خوی، گرم و سرد دنیا چشیده، و نیک و بد را آزموده است که از حق همنشینی آگاه است و شرط دوستی را بجا می آورد، دلسوز، مهربان خوش طبع و شیرین زبان است.
    تا توانم دلت به دست آرم - ور بیازاریم نیازارم
    ور چو طوطی، شکر بود خورشت - جان شیرین فدای پرورشت
    آری خوشبخت شده ای که همسر من شده ای، نه همسر جوانی خودخواه، سست رای، تند خو، گریزپا، که هر لحظه به دنبال هوسی است و هر دم رایی دارد، هر شب در جایی بخوابد، و هر روز به سراغ یاری تازه رود.
    وفاداری مدار از بلبلان، چشم - که هر دم بر گلی دیگر سرایند
    (آری از بلبلها انتظار وفاداری نداشته باش، که هر لحظه روی گلی نشینند و سرود خوانند.)
    بر خلاف پیرانی که بر اساس عقل و کمال زندگی کنند، نه بر اساس خوی جهل و جوانی.
    ز خو بهتری جوی و فرصت شمار - که با چون خودی گم کنی روزگار (382)
    پیرمرد افزود: آنقدر از این گونه گفتار، به همسر جوانم گفتم که گمان بردم دلش با دلم پیوند خورده، و مطیع من شده است، ناگاه آهی سوزناک از رنج و اندوه خاطرش بر کشید و گفت: آنهمه سخنان تو در ترازوی عقل من، هم وزن یک سخنی نیست که از قابله (383)خود شنیدم که می گفت:
    زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند، به که پیری
    زن کز بر مرد، بی رضا خیزد - بس فتنه و جنگ از آن سرا بر خیزد
    کوتاه سخن آنکه: امکان سازگاری نبود، و سرانجام بین من و او جدایی رخ داد، او پس از مدت عده طاق، با جوانی ازداوج، جوانی که تند خو، ترشرو، تهدیدست و بد اخلاق بود او همواره از این همسر جوانش ستم می کشید و در رنج و زحمت بود، در عین حال شکر نعمت حق می کرد و می گفت الحمدالله که از آن عذاب الیم برهیدم و به این نعیم مقیم (ناز و نعمت جاوید) برسیدم و زبان حالش این بود:
    با این همه جور و تندخویی - بارت بکشم که خوبرویی
    با تو مرا سوختن اندر عذاب - به که شدن با دگری در بهشت
    بوی پیاز از دهن خوبروی - نغز (384) بر آید که گل از دست زشت



    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به
    تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************





  9. Top | #158

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    74,985
    صلوات
    27085
    دلنوشته
    60
    یا رب نظر تو برنگردد ازما
    تشکر
    68,944
    مورد تشکر
    189,734 در 56,715
    وبلاگ
    204
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض





    145 / مکافات عمل


    از سرزمین دودمان بکربن وائل نزدیک شهر نصیبین که در دیار شام قرار داشت، مهمان پیر مردی شدم، یک شب برای من چنین تعریف کرد: من در تمام عمر جز یک فرزند پسر - که در اینجا است - ندارم، در این بیابان درختی کهنسال است که مردم آن را زیارت می کنند، و در زیر آن به مناجات با خدا می پردازند، من شبهای دراز به پای این درخت مقدس رفتم و نالیدم تا خداوند به من همین یک پسر را بخشیده است.
    سعدی می گوید: شنیدم آن پسر ناخلف، آهسته به دوستانش می گوید: چه می شد که من آن درخت را پیدا می کردم و به زیر آن می رفتم و دعا می کردم تا پدرم بمیرد.
    آری پیرمرد، دلشاد بود که دارای پسر خردمند شده، ولی پسر سرزنش کنان می گفت پدرم خرفتی فرتوت و سالخورده است.
    (به هر حال چرا این پسر چنین شده؟ براستی آیا پدرش با پدر خود چنین رفتار نکرده که امروز به مکافات آن، تاوان پس می دهد؟!)
    سالها بر تو بگذرد که گذار - نکنی سوی تربت (385)پدرت
    تو به جای پدر چه کردی، خیر! - تا همان چشم داری از پسرت (386)


    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به
    تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************





  10. Top | #159

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    74,985
    صلوات
    27085
    دلنوشته
    60
    یا رب نظر تو برنگردد ازما
    تشکر
    68,944
    مورد تشکر
    189,734 در 56,715
    وبلاگ
    204
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    146 / پیشدستی آرام رونده بر شتابزده


    یک روز در سفری بر اثر غرور جوانی، شتابان و تند راه روی کردم و شبانگاه خود به پای کوه بلند پشته رسیدم، خسته و کوفته شده بود و دیگر پاهایم نیروی راهپیمایی نداشت، از پشت سر کاروان، پیرمردی ناتوان، آرام آرام می آمد، به من رسید و گفت: برای چه نشسته ای؟ برخیز و حرکت کن که اینجا جای خوابیدن نیست.
    گفتم: چگونه راه روم که پایم را یارای حرکت نیست.
    گفت: مگر نشنیده ای که صاحبدلان می گویند: رفتن و نشستن (با آرامش و کم کم ره سپرده) بهتر از دویدن و خسته شدن و درمانده گشتن؟
    ای که مشتاق منزلی مشتاب - پند من کار بند و صبرآموز
    اسب تازی (387)دو تگ (388)رود به شتاب - اشتر آهسته می رود شب و روز


    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به
    تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************




  11. Top | #160

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    74,985
    صلوات
    27085
    دلنوشته
    60
    یا رب نظر تو برنگردد ازما
    تشکر
    68,944
    مورد تشکر
    189,734 در 56,715
    وبلاگ
    204
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    147 / پژمردگی پیری بجای شادی جوانی


    جوانی چابک، نکته سنج، شاد و خوشرویی در مجلس شادی ما بود، در خاطرش هیچ اندوهی راه نداشت، همواره خنده بر لب داشت، مدتی غایب شد، از او خبری نشد، سالها گذشت، ناگهان درگذری با او ملاقات کردم، دیدم دارای زن و فرزندان گشته و ریشه نهال شادیش بریده شده، و گل هوسش پژمرده گشته، از او پرسیدم حالت چطور است؟ چرا پژمرده و ناشادی؟
    گفت: وقتی صاحب کودکان شدم، دیگر کودکی نکردم و حالت کودکانه را از سر بیرون نمودم.
    چو پیر شدی ز کودکی دست بدار - بازی و ظرافت به جوانان بگذار
    طرب نوجوان ز پیر مجوی - که دگر ناید آب رفته به جوی
    زراع را چون رسید وقت درو - نخرامد چنانکه سبزه نو
    دور جوانی بشد از دست من - آه و دریغ آن ز من دلفروز
    قوت سر پنجه شیری گذشت - راضیم اکنون چو پنیری به یوز (389)
    پیر زنی موی سیه کرده بود - گفتم: ای مامک دیرینه روز (390)
    موی به تلبیس سیه کرده، گیر - راست نخواهد شد این پشت کوز (391



    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به
    تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************




صفحه 16 از 20 نخستنخست ... 6121314151617181920 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی