نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: داستان صوتی آسایشی که نبود از سری قصه های انقلابی برای کودکان

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن زنان
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    2988
    نوشته
    1,360
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    خدایا به تو پناه میبرم از شر همه بدیها و ناملایمات زندگی پناهم ده که جز تو پناهی ندارم
    تشکر
    20,811
    مورد تشکر
    24,731 در 7,254
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض داستان صوتی آسایشی که نبود از سری قصه های انقلابی برای کودکان



    آسایشی که نبود


    تق تق تق تتتتقق
    علی در خانه را باز کرد.






    چند جوان خودشان را داخل خانه انداختند و زود در را پشت سرشان بستند.
    یکی از آنها گفت:سربازها دنبالمون هستند.علی همین طور داشت آنها را تماشا می کرد که مادرش چادر به سر جلو آمد و گفت:بفرمایید داخل,زخمی هم که شدین.

    ****یکی از پسرها دستش را از کمرش برداشت.دستش خونی بود.مادر برایش دوا گلی آورد و زیر لب ماموران شاه را نفرین می کرد:خدا لعنتشان کند,ببین چه به سر جوان های مردم میارن.





    علی یاد آقای دانایی افتاد و توی دلش دعا کرد آقای دانایی در زندان سالم باشد.
    و زیر لب گفت:بالاخره انتقاممان را می گیریم.



    فایل های پیوست شده فایل های پیوست شده
    امضاء


  2. # ADS

    آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست تبلیغات متنی انجمن

     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی