صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 17 , از مجموع 17

موضوع: داستانهای ازخدا ( جلد اول)

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    2,330
    تشکر
    6,095
    مورد تشکر
    6,242 در 1,732
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    (دست غیبی ما را نجات داد)

    کارگری که اهالی یکی از روستاهای قزوین بود به تهران رفته تا با فعالیت و دسترنج خود قوت و پولی تهیه کند و به ده خود برگشته و با زن و بچه خود برای امرار معاش از آن پول استفاده نماید، پس از کار کردن مدتی، پول خوبی به دستش آمد و عازم ده خود گردید .
    یک مرد تبهکاری از جریان این کارگر ساده مطلع می شود و تصمیم می گیرد که دنبال او رفته و به هر قیمتی که هست پول او را بدزدد و تصاحب نماید کارگر سوار اتومبیل شده و با خوشحالی عازم ده شد، غافل از اینکه مردی بد طینت در کمین اوست. بعد از آنکه به ده رسید و به خانه خود نزد زن و بچه اش رفت، آن دزد خائن، شبانه به پشت بام می رود و از سوراخی که پشت بام گنبدی شکل خانه های آن ده معمولاً داشته و اطاق آنها نیز دارای چنین سوراخی بود، کاملاً متوجه آن کارگر می شود، در این میان می بیند که وی پول را زیر گلیم می گذارد.
    از آنجائی که شیطان استاد است به پیرو خود دزد چنین یاد می دهد، وقتی که آنها خوابیدند، بچه شیرخوار آنها را به حیاط برده و بیدار کن و به گریه اش بینداز از صدای گریه او پدر و مادر بیرون می آیند، در همان موقع با شتاب خود را به پول برسان و حتماً به نتیجه می رسی.
    پدر و مادر می خوابند، نیمه های شب، دزد، آرام آرام وارد اطاق شده بچه شیرخوار را به انتهای حیاطی که وسیع بود آورده و به گریه می اندازد و در همانجا بچه را می گذارد و خودش را پنهان می نماید.
    از گریه بچه، پدر و مادر بیدار می شوند و از این پیشامد عجیب، وحشت زده و ناراحت با شتاب به سوی بچه می دوند، در همین وقت، دزد خود را سر پول رسانده، همینکه دستش به پول می رسد، زلزله مهیب سرسام آور به قزوین رسیده، همان اطاق به روی آن خبیث خراب می شود و او در میان خروارها خاک و آوار در حالی که پول را بدست گرفته، به جهنم واصل می شود.
    اهل خانه نجات پیدا می کنند ولی از این جریان اطلاع ندارند و گاهی با خود می گویند: دست غیبی ما را نجات داد.
    پس از چند روزی که خاک ها را به این طرف و آن طرف ریختند تا اثاثیه خانه و پول معهود را بدست بیاورند ناگاه چشمشان به لاشه آن خیانتکار که پول ها را به دست گرفته می افتد و از سر مطلب واقف می گردند.
    خمیر مایه استاد شیشه گر، سنگ است - عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد (11)



    امضاء


  2. # ADS

    آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست تبلیغات متنی انجمن

     

  3. Top | #12

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    2,330
    تشکر
    6,095
    مورد تشکر
    6,242 در 1,732
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    (امدادهای غیبی)

    در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، در عملیات والفجر8 که منجر به آزادسازی بندر استراژیکی فاو شد، یکی از پزشکان متعهد می گفت:
    بیمارستان صحرائی در خط جبهه به راه انداخته بودیم، هر روز بمباران می شد، در بیمارستان سایت - محل موشک انداز زمین به هوا - برای صید هواپیماهای دشمن قرار داشت.
    هنگام حمله هوائی دشمن، کارکنان اورژانس، بسیار مشتاق بودند منظره برخورد موشک به هواپیمای دشمن را ببینند، در یکی از این حملات بمب دشمن به آزمایشگاه بیمارستان خورد.
    در همان روز حدود پنجاه نفر از بهترین افراد بهداری ما در بیرون بیمارستان تجمع کرده بودند که منظره پرتاب موشک را بسوی هواپیمای دشمن ببینند یکی از کارکنان صدا زد، آقایان و خانمها با عجله داخل بیمارستان بیائید، آنها با عجله وارد بیمارستان شدند، در همان لحظه بمبی از ناحیه دشمن پرتاب شد و صاف به محل تجمع قبلی افتاد و منفجر شد، و همه کارکنان که وارد بیمارستان شده بودند جان سالم بدر بردند، و این یکی از امدادهای الهی بود که دو بمب یکی به بیمارستان و دیگری به بیرون بیمارستان پرتاب شد، آنگاه که در بیرون منفجر شد، آنها در داخل بیمارستان بودند.(12)



    امضاء


  4. Top | #13

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    2,330
    تشکر
    6,095
    مورد تشکر
    6,242 در 1,732
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    (حق به حق دار رسید)


    نقل کرده اند در زمان حضرت داوود علیه السلام شخص بیکاری بوده و کار و کاسبی نداشتند. مکرر دعا می کرد: اللهم ارزقنی رزقا حلالا واسعا.
    این دعا می کرد دائم کای خدا - روزی بی رنج و زحمت ده مرا
    مردم او را مسخره می کردند به او می خندیدند که عجب مرد احمقی است روزی بی رنج و زحمت از خدا می خواهد و حال آنکه همه مردم به کد یمین و عرق جبین کسب می کنند و روزی می خورند حتی داوود علیه السلام به زحمت از زره سازی نان می خورد، گاهی از روی طعنه به او می گفتند، اگر چیزی پیدا کردی تنها نخوری مرا هم صدا بزن و آن مرد متصل دعایش همین بود.
    تا که شد مشهود در شهر و شهیر - گه ز انبان تهی جوید پنیر
    تا که یک روز گرسنه و ناشتا در منزلش نشسته بود و مشغول دعا بود ناگاه در خانه باز شد و گاوی سرگذارد و وارد خانه شد، آن مرد گفت: روزی حلالی که از خدا می خواستم همین است، برخواست، گاو را روی زمین انداخت و سر گاو را برید، قدری از گوشت گاو را کباب کرد و خورد که صاحب گاو باخبر شد و به خانه آن مرد دوید، گاو را کشته دید، پرسید چرا گاو مرا کشتی، گفت:
    من مدتی بود از خدا روزی بی زحمتی می خواستم تا امروز برای من رسانید و دعایم را مستجاب کرد، صاحب گاو چند مشتی بر سر آن مرد فقیر زد و او را کشید و نزد داوود پیامبر برد و گفت: یا نبی الله از این مرد بپرس برای چه گاو مرا کشته است، داوود پرسید: چرا کشتی! فقیر عرض کرد:
    یا نبی الله از همه مردم بپرسید من مدت ها بود از خداوند روزی حلالی می خواستم تا امروز برای من رسانید.
    گفت داوود این سخنها را شنو - حجت شرعی در این دعوی بگو
    آن مرد عرض کرد: یا نبی الله مگر وعده های خدا دروغ است، خداوند فرموده: بخوانید مرا تا دعای شما را استجابت کنم.
    این بگفت و گریه در شد های های - تا دل داوود بیرون شد ز جای
    حضرت داوود به صاحب گاو فرمود خواهش می کنم امروز بروید و فردا بیایید.
    مثنوی گوید:
    تا روم من سوی خلوت در نماز - پرسم این احوال از دانای راز
    حضرت داوود شب به مناجات رفت و حکم این مسئله را از خدا خواست، خداوند هم حکم باطن مسئله را برای داوود بیان فرمود.
    فردا که شد باز صاحب گاو آن مرد را در محکمه قضاوت آورد و فریاد زد:
    زود گاوم را بده ای نابکار - از خدای خویشتن شرمی بدار
    جناب داوود در محکمه عدلیه نشست و به صاحب گاو فرمود: تو مرد مال داری هستی این مرد فقیر است گاو را به او ببخش و او را حلال کن. عرض کرد: یا نبی الله من دست بردار نیستم اگر قیمت گاوم را نگیرم، مردم به مال من طمع می کنند، هرکس یک چیز مرا ببرد فقیر می شوم، باید گدائی کنم. حضرت داوود فرمود: برو جمیع مالت و ثروتت را تسلیم این مرد کن و شکر کن که تا حال خدا تو را رسوا نکرده است اگر ندهی بدتر می شود. آن مرد بنا کرد فریاد کردن و داد زدن.
    آی، این چه حکمی است که داوود می کند این چه شرعی است، چرا به من ظلم می کنی.
    داوود فرمود: حکم خدا این است که تمام مال و یملک تو از این مرد است، زن و بچه ات، تمام غلام و کنیز او می باشند. آن مرد بنا کرد بر سر خود زدن و این طرف و آن طرف دویدن و شکایت از این حکم کردن، عوام هم زبان به ملامت داوود گشودند که تا امروز چنین ظلمی به کسی نشده است، این چه حکمی است، مردم هم کم کم جمع شدند .
    همیشه به این ترتیب بوده، هر مطلبی که تازگی داشته باشد مردم جمع می شوند از کمیت و کیفیت آن اطلاع پیدا کنند.
    حضرت داوود به مردم فرمود: این مرد شاکی، غلام پدر این مرد فقیر است از سفری می آمدند زیر فلان درخت رسیدند، این بدبخت آقای خود را کشته و اموال او را تصرف کرده و کاردی که او را با آن درخت کشته زیر آن درخت دفن کرده.
    تا کنون از بهر گاوی ای لعین - می زند فرزند او را بر زمین
    مردم به اتفاق داوود رفتند و زیر آن درخت را شکافتند و کارد را با کشته یافتند، پس همان کارد را دست آن مرد فقیر دادند و گفتند: قاتل پدرت را بکش، او نیز قاتل پدرش را کشت و تمام اموال او را تصرف کرد.




    امضاء



  5. Top | #14

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    2,330
    تشکر
    6,095
    مورد تشکر
    6,242 در 1,732
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    (وارد بهشت شدند)


    حضرت موسی علیه السلام عرض کرد: پروردگارا کدام یک از بندگان تو نزد تو عزیز و محترمند.
    خطاب شد ای موسی! آن کسی که در وقت قدرت و توانائی، عفو نماید، و اگر ظلمی به او کردند صبر کند، و انتقام نگیرد و از آنها درگذرد.
    امام سجاد علیه السلام فرمود: روز قیامت که مردم در صحرای قیامت جمع می شوند: منادی ندا می کند، کجایند اهل فضل، جماعتی بر می خیزند، خطاب می شود: به سوی بهشت بروید.
    ملائکه به آنها می رسند و می گویند: شما کیستید، کجا می روید؟ می گویند: ما اهل فضل هستیم و رو به بهشت می رویم.
    ملائکه می گویند: فضل شما در دنیا چه بود؟
    می گویند: ما کسانی هستیم که هرگاه به ما ظلم می کردند آنها را عفو می کردیم، و از آنها در می گذشتیم.
    ملائکه به آنها می گویند: داخل بهشت شوید فنعم اجر العاملین همین قدر در شرافت و فضیلت این صفت بس که از نیکوترین صفات پروردگار است.
    (14)



    امضاء



  6. Top | #15

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    2,330
    تشکر
    6,095
    مورد تشکر
    6,242 در 1,732
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    (صورت زیبا اعمال خوبش بود)


    در کتاب اربعین سید عظیم الشأن قاضی سعید قمی منقول است که از شیخ بهائی نقل می فرماید که فرمود:
    رفیقی در قبرستان اصفهان داشتم که همیشه بر سر مقبره ای مشغول عبادت بود و شبها گاهی به دیدنش می رفتم، روزی از او سئوال کردم از عجائب قبرستان چه دیده ای ؟
    عرض کرد: روز قبل در قبرستان جنازه ای را آوردند و در این گوشه دفن کردند و رفتند، هنگام غروب بوی گندی بلند شد و مرا ناراحت کرد، چنین بوی گندی در تمام عمرم استشمام نکرده بودم. ناگاه هیکل موحشه و مظلمه ای همانند سگ دیدم که بوی گند از او بود، این صورت نزدیک شد تا بر سر آن قبر ناپدید گردید، مقداری گذشت بوی عطری بلند شد که در مدت عمرم چنین بوی خوش نشنیده بودم در این هنگام صورت زیبا و دلربائی آمد و بر سر همان قبر محو شد اینها عجائب عالم ملکوت است که به این صورت ها ظاهر می شود، مقداری گذشت دیدم صورت زیبائی از قبر بیرون آمد ولی زخم خورده و خون آلود است.
    گفتم: پروردگارا به من بفهمان این دو صورت چه بود ؟
    به من فهماندند که آن صورت زیبا اعمال نیکویش بود و آن هیکل موحشه کارهای بدش و چون افعال زشتش بیشتر بود در قبر انیس همان است تا وقتی که پاک شود و نوبت صورت زیبا برسد.(15)


    امضاء



  7. Top | #16

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    2,330
    تشکر
    6,095
    مورد تشکر
    6,242 در 1,732
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    من صاحب جنازه ام که دیدی

    شیخ محمود عراقی از مرحوم نراقی نقل می کند که فرمود: در اوقات مجاورت در نجف اشرف، قحطی عجیبی پیش آمد، یک روز از خانه بیرون آمدم، درحالیکه همه بچه هایم گرسنه بودند، و صدای ناله هایشان بلند بود، برای رفع این هم بوسیله زیارت اموات به وادی السلام رفتم، دیدم جنازه ای را آوردند، به من گفتند: تو هم بیا، ما آمده ایم این را به ارواح اینجا ملحق کنیم.
    پس او را داخل باغ وسیعی نمودند، و در قصر عالی از قصوریکه در آن باغ بود جای دادند، و آن قصر مشتمل بر تمام لوازمات تعیش بود بنحو اکمل، من چون چنان دیدم از عقب آنها وارد آن قصر شدم دیدم جوانی است در زی پادشاهان بالای تختی از طلا نشسته.
    چون مرا دید به اسم خواند و سلام کرد و به سوی خود خواند و بالای تخت پهلویش جای داد و اکرام نمود، پس گفت: تو مرا نمی شناسی، من صاحب همان جنازه هستم که دیدی، اسم من فلان است و اهل فلان شهر و آن جمعیت را که دیدی ملائکه بودند که مرا از شهرم بسوی این باغ که باغهای بهشت برزخی است نقل دادند.
    چون این حرف را از آن جوان شنیدم غم از من برطرف شد و مایل به سیر و تماشای آن باغ شدم و چون بیرون شدم چند قصر دیگر را دیدم، چون در نظر آنها نظر نمودم، پدر و مادر و بعضی از ارحامم را دیدم، از من پذیرائی کردند خیلی از طعامشان لذت بردم درحالیکه در نهایت کیف و لذت بودم، یادم به زن و بچه هایم افتاد که گرسنه اند، یک دفعه متاثر شدم، پدرم گفت: مهدی تو را چه می شود؟
    گفتم: زن و بچه ام گرسنه اند .
    پدرم گفت: این انبار برنج است، عبایم را پر از برنج کردم، به من گفتند: بردار و با خود ببر، عبا را برداشتم، یک مرتبه دیدم در وادی السلام همان جای اول نشسته ام اما عبایم پر از برنج است، به منزل بردم عیالم پرسید از کجا آورده ای ؟گفتم چه کار داری؟
    مدت ها گذشت که از آن برنج مصرف می نمودند و تمام نمی شد بالاخره زنش اصرار زیاد کرد و مرحوم نراقی قضیه را آشکار کرد و چون زن رفت از آن بردارد اثری از برنج ندید



    امضاء



  8. Top | #17

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    2,330
    تشکر
    6,095
    مورد تشکر
    6,242 در 1,732
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    (بدن تازه)


    قبر شریف مرحوم کلینی رحمه الله علیه صاحب کافی در بغداد، سر پل قرار دارد وقتی یکی از حکام جور به فکر افتاد که قبر حضرت موسی بن جعفر علیه السلام را خراب کند، تا کسی به زیارت کاظمین نرود، وزیرش که در باطن شیعه بود، متحیر ماند چه کند نمی تواند حرفی بزند، چون اگر بفهمند شیعه است جانش در خطر است، همینطور که می آمدند، سر پل رسیدند وزیر گفت:
    اینجا قبر یکی از علمای این مذهب است و از نمایندگان موسی بن جعفر می باشد، اینها می گویند: جسد این شخص تازه است و نمی پوسد، اگر دیدی راست می گویند، صلاح نیست دست به قبر موسی بن جعفر بزنی. حاکم پذیرفت و فوراً امر کرد قبر کلینی را نبش کردند، دیدند جسد ایشان تر و تازه است و از آن عجیب تر اینکه طفل کوچک شیرخواری هم پهلوی او می باشد که جسدش تازه است معلوم نیست آیا بچه خود آن بزرگوار بوده یا از دیگری بوده، هرچه هست ببینید حیات چه می کند با خدا بودن چه می کند.
    اگر کسی متصل به معدن حیات شد او هم برخوردار می گردد، البته آل محمد - صلوات الله علیهم اجمعین - معدن هر خیری هستند، از آثار همین حیات است معجزاتی که از قبور مطهر ایشان و امامزادگان و علمای حقه مشاهده می شود زیرا جسد آنها هم حیات دارد



    امضاء


  9. تشكرها 2


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی