بیت ظهور تبلیغات
صفحه 10 از 11 نخستنخست ... 67891011 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 100 , از مجموع 105

موضوع: تاریخ اسلام در آثار شهید مطهری (ره) جلد دوم

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #91

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    8,353
    صلوات
    292
    دلنوشته
    3
    الهی و ربی من لی غیرک
    تشکر
    12,157
    مورد تشکر
    13,181 در 4,351
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    منطق شهید(151)


    هرکس و هر گروه، منطقی دارد یعنی طرز تفکری دارد؛ هر کس پیش خود معیارها و مقیاسها دارد و با آن معیارها و مقیاسها درباره کارها و بایدها و نبایدها قضاوت می کند.
    شهید منطق ویژه ای دارد. منطق شهید را با منطق افراد معمولی نمی شود سنجید. شهید را نمی شود در منطق افراد معمولی گنجاند؛ منطق او بالاتر است، منطقی است آمیخته با منطق عشق از یک طرف، و منطق اصلاح و مصلح از طرف دیگر.
    یعنی دو منطق را اگر با یکدیگر ترکیب کنید: منطق یک مصلح دلسوخته برای اجتماع خودش و منطق یک عارف عاشق لقای پروردگار خودش، و به تعبیر دیگر اگر شور یک عارف عاشق پروردگار را با منطق یک نفر مصلح با همدیگر ترکیب بکنید از آنها منطق شهید در می آید. شاید این تعبیر هم نارسا باشد.
    لهذا می بینیم وقتی که ابا عبدالله علیه السلام می خواهد به طرف کوفه بیاید، عقلای قوم ایشان را منع می کنند...با منطق آنها که منطق یک انسان عادی معمولی است که بر محور مصالح و منافع خودش فکر می کند و منطق منفعت و منطق سیاست است، آمدن ابا عبدالله منطقی نبود. امام حسین یک منطق بالاتری دارد، منطق او منطق شهید است؛ منطق شهید مافوق منطق افراد عادی است.(152)
    عبدالله بن عباس و محمد بن حنفیه آدمهای کوچکی نبودند؛ اینها افراد سیاستمدار روشن بینی بودند و از نظر منطق آنها یعنی از نظر منطق سیاست و منفعت، از نظر منطق هوشیاری بر اساس منافع فردی و پیروزی شخصی بر رقیبان، واقعاً هم، آمدن اباعبدالله محکوم بود.
    ابن عباس یک راه سیاسی زیرکانه ای پیشنهاد کرد از نوع همان راهها که معمولاً افراد زیرک که مردم را وسیله قرار می دهند عمل می کنند، و آن این که مردم را جلو می اندازند و خودشان عقب می ایستند؛ اگر مردم پیش بردند، آنها از نتیجه عمل مردم بهره می برند و اگر شکست خوردند آنها زیانی نبرده اند. گفت: مردم کوفه به شما نوشته اند که ما آماده نصرت تو هستیم. شما بنویسید به مردم کوفه که عمال یزید را از آنجا بیرون کنند وضع آنجا را آرام نمایند. (بگیر و ببند و بده به دست من پهلوان!) یکی از دو کار خواهد شد: یا این کار را می کنند یا نمی کنند؛ اگر این کار را کردند، شما راحت می روید و کارها را در دست می گیرید و اگر این کار را نکردند به محظوری گرفتار نشده اید.
    اعتنا نکرد به این حرف، گفت: من می روم. گفت: کشته می شوی. گفت: کشته شدم که شدم. گفت: آدمی که می رود و کشته می شود، زن و بچه با خودش نمی برد. فرمود: زن و بچه را هم باید با خودم ببرم.
    آری، منطق شهید منطق دیگری است؛ منطق شهید منطق سوختن و روشن کردن است، منطق حل شدن و جذب شدن در جامعه برای احیای جامعه است، منطق دمیدن روح به اندام مرده ارزشهای انسانی است، منطق حماسه آفرینی است، منطق دورنگری بلکه بسیار دورنگری است.





    امضاء


  2. تشكر

    مدير محتوايي (05-06-2019)

  3. # ADS

    آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست تبلیغات متنی انجمن

     

  4. Top | #92

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    8,353
    صلوات
    292
    دلنوشته
    3
    الهی و ربی من لی غیرک
    تشکر
    12,157
    مورد تشکر
    13,181 در 4,351
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    (نقش اهل بیت در نهضت حسینی (153))

    یکی از مسائلی که هم تاریخ درباره آن موافقت کرده و هم اخبار، احادیث از آن سخن گفته اند، این است که چرا ابا عبدالله در این سفر پرخطر، اهل بیتش را همراه خود برد؟ واقعاً (154) برای ما قابل تصور نیست. وقتی انسان مسافرتی می رود و بچه کوچکی همراه دارد، یک مسئولیت طبیعی در مقابل او احساس می کند و دائماً نگران است که چطور می شود؟
    خطر(155) این سفر را همه پیش بینی می کردند، یعنی یک امر غیر قابل پیش بینی حتی برای افراد عادی نبود. لهذا قبل از آنکه ایشان حرکت بکنند تقریباً می شود گفت تمام کسانی که آمدند و مصلحت اندیشی کردند، حرکت دادن اهل بیت به همراه ایشان را کاری برخلاف مصلحت تشخیص دادند...ابا عبدالله به آنها جوابی می داد که دیگر نتوانند در این زمینه حرف بزنند. به این ترتیب که جنبه معنوی مطلب را بیان می کرد، که مکرر شنیده اید که ایشان استناد کردند به رؤیایی که البته در حکم یک وحی قاطع است. فرمود: در عالم رؤیا جدم به من فرموده است: ان الله شاء ان یراک قتیلاً(156) گفتند: پس اگر این طور است، چرا اهل بیت و بچه ها را همراهتان می برید؟ پاسخ دادند این را هم جدم فرمود: ان الله شاء ان یراهن سبایا.(157)
    اینجا یک توضیح مختصر برایتان عرض بکنم: این جمله ان الله شاء ان یراک قتیلاً یا ان الله شاء ان یراهن سبایا یعنی چه؟ این مفهومی که الان من عرض می کنم، معنایی است که همه کسانی که آنجا مخاطب ابا عبدالله بودند، آن را می فهمیدند، نه یک معمایی که امروز گاهی در السنه شایع است. کلمه مشیت خدا، یا اراده خدا که در خود قرآن بکار برده شده است در دو مورد بکار می رود که یکی را اصطلاحاً اراده تکوینی و دیگری را اراده تشریعی می گویند.
    اراده تکوینی یعنی قضاء و قدر الهی که اگر چیزی قضا و قدر حتمی الهی به آن تعلق گرفت، معنایش این است که در مقابل قضا و قدر الهی دیگر کاری نمی شود کرد.
    معنای اراده تشریعی این است که خدا این طور راضی است، خدا این چنین می خواهد. مثلاً اگر در مورد روزه می فرماید: یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر(158) یا در مورد دیگری که ظاهراً زکات است، می فرماید: یرید لیطهرکم(159) مقصود این است که خدا که این چنین دستوری داده است، این طور می خواهد یعنی رضای حق در این است. خدا خواسته است تو شهید باشی، جدم به من گفته است که رضای خدا در شهادت توست. جدم به من گفته است که خدا خواسته است اینها اسیر باشند، یعنی اسارت اینها رضای حق است، مصلحت است و رضای حق همیشه در مصلحت است و مصلحت یعنی آن جهت کمال فرد و بشریت. در مقابل این سخن، دیگر کسی چیزی نگفت، یعنی نمی توانست حرفی بزند...
    این طور نبود که وقتی از ایشان می پرسیدند: چرا زنها را می برید، بفرماید: اصلاً من در این قضیه بی اختیارم، و عجیب هم بی اختیارم. (یعنی اراده تکوینی در کار نبود) بلکه به این صورت می شنیدند که با الهامی که از عالم معنا به من شده است، من چنین تشخیص داده ام که مصلحت در این است، و این کاری است که من از روی اختیار انجام می دهم ولی بر اساس آن چیزی که آن را مصلحت تشخیص می دهم. لذا می بینیم که در موارد مهمی، همه یک جور عقیده داشتند، ابا عبدالله عقیده دیگری در سطح عالی داشت، همه یک جور قضاوت می کردند، امام حسین علیه السلام می گفت: این جور نه، من طور دیگری عمل می کنم.
    معلوم است که کار ابا عبدالله یک کار حساب شده است، یک رسالت و یک مأموریت است. اهل بیتش را به عنوان طفیلی همراه خود نمی برد که خوب، من که می روم، زن و بچه ام هم همراهم باشند. غیر از سه نفر...(160) هیچ یک از همراهان ابا عبدالله، زن و بچه اش همراهش نبود. آدم که به یک سفر خطرناک می رود، زن و بچه اش را نمی برد. اما ابا عبدالله، زن و بچه اش را برد، نه به اعتبار این که خودم می روم، پس زن و بچه ام را هم ببرم (خانه و زندگی و همه چیز امام حسین علیه السلام در مدینه بود)، بلکه آنها را به این جهت برد که رسالتی در این سفر انجام بدهند. عقاد (161) راجع به حرکت دادن نساء و اطفال می گوید:
    ... انما یبدو الخطاء فی هذه الحرکة حین تنظر الیها من زاویة واحدة ضیقة المجال قریبة المرمی، و هی زاویة العمل الفردی الذی یراض باسالیب المعیشة الیومة و یدور علی النفع العاجل للقائمین به والدا عین الیه...
    (البته خطا و اشتباه در این حرکت از آنجا سرچشمه می گیرد که ما از یک زاویه واحد و تنگ و محدود به آن نگاه کنیم و آن همان زاویه عمل فردی است که با انواع گوناگون اسباب زندگی روزانه درگیر است و برای کسانی که بدان توجه دارند تنها بر سود زودرس دنیوی دور می زند).(162)
    یک وقت امام حسین را به صورت یک شخص محدود در نظر می گیریم که مثل دیگران باید خوب بخورد، مثل آنها خوب بپوشد، بهتر آقایی کند، راحت و باآسایش باشد، لوازم عیش و خوشی برایش فراهم باشد؛ و آن وقت می گوییم برای این فرد و مصلحت این فرد (در مقابل فرد دیگری مثل ابن زیاد) چنین و چنان بود؛ و یک وقت امام حسین را دارای شخصیتی وسیعتر و عظیمتر می بینیم که سایر افراد غیر خودش و سایر زمانهای غیر زمان خودش را هم شامل است؛ وجودش وجود یک سلسله اصول است یعنی او شده عدل، شده حق، شده توحید، شده راستی و صراحت، شده نماز و بندگی قل ان کان آباءکم و...(163)
    نوشته اند(164) ایامی که ابا عبدالله علیه السلام به طرف کربلا می آمد، همه خانواده اش همراهش بودند... همین طور که حرکت می کردند ابا عبدالله علیه السلام خوابشان گرفت و همانطور سواره، سر روی قاشه اسب (به اصطلاح خراسانی ها) (یا) قربوس زین گذاشت. طولی نکشید که سر را بلند کرد و فرمود: انا لله و انا الیه راجعون.(165) تا این جمله را گفت و به اصطلاح کلمه استرجاع را به زبان آورد، همه به یکدیگر گفتند: این جمله برای چه بود؟ آیا خبر تازه ای است؟ فرزند عزیزش، همان کسی که ابا عبدالله علیه السلام او را بسیار دوست می داشت و این را اظهار می کرد، و علاوه بر همه مشخصاتی که فرزند را برای پدر محبوب می کند، خصوصیتی باعث محبوبیت بیشتر او می شد و آن، شباهت کاملی بود که به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله داشت، (حال چقدر انسان ناراحت می شود که چنین فرزندی در معرض خطر قرار گیرد!) یعنی علی اکبر جلو می آید و عرض می کند:
    یا ابتا لم استرجعت؟ چرا انا لله و انا الیه راجعون گفتی؟
    فرمود:
    در عالم خواب صدای هاتفی به گوشم رسید که گفت: القوم یسیرون و الموت تسیر بهم. این قافله دارد حرکت می کند ولی مرگ است که این قافله را حرکت می دهد. این طور از صدای هاتف فهمیدم که سرنوشت ما مرگ است، ما داریم به سوی سرنوشت قطعی مرگ می رویم.
    (علی اکبر سخنی می گوید) درست نظیر همان حرفی که اسماعیل علیه السلام به ابراهیم علیه السلام می گوید:(166) گفت پدر جان! اولسنا علی الحق؟ مگر نه این است که ما بر حق ایم؟ چرا فرزند عزیزم. وقتی مطلب از این قرار است، ما به سوی هر سرنوشتی که می رویم، برویم. به سوی سرنوشت مرگ یا حیات، تفاوتی نمی کند. اساس این است که ما روی جاده حق قدم می زنیم یا نمی زنیم؟ ابا عبدالله علیه السلام به وجد آمد، مسرور شد و شکفت. این امر را انسان از این دعایش می فهمد که فرمود:
    من قادر نیستم پاداشی را که شایسته پسری چون تو باشد، بدهم. از خدا می خواهم: خدایا! تو آن پاداشی را که شایسته این فرزند است، به جای من بده جزاک الله عنی خیر الجزاء.(167)





    امضاء


  5. تشكر

    مدير محتوايي (05-06-2019)

  6. Top | #93

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    8,353
    صلوات
    292
    دلنوشته
    3
    الهی و ربی من لی غیرک
    تشکر
    12,157
    مورد تشکر
    13,181 در 4,351
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    (نقش زینب کبری علیهاالسلام)


    تاریخ کربلا یک تاریخ و حادثه مذکر - مؤنث است. حادثه ای است که مرد و زن هر دو در آن نقش دارند، ولی مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش. معجزه اسلام اینهاست، می خواهد دنیای امروز بپذیرد، می خواهد به جهنم نپذیرد، آینده خواهد پذیرفت.
    ما در (168) تاریخ مذهبی و دینی خود (درباره قهرمان آفرینی شداید و سختی ها) مثال(های) زیاد(ی) داریم. یکی از زنان اسلام که مایه افتخار جهان است زینب کبری علیهاالسلام است. تاریخ نشان می دهد که حوادث خونین و مصائب بی نظیر کربلا زینب را به صورت پولاد آبدیده در آورد. زینب (169) با آن عظمتی که از اول داشته است و آن عظمت را در دامن زهرا علیهاالسلام و از تربیت علی علیه السلام بدست آورده بود...متفاوت است زینبی (170) که از مدینه خارج شد با زینبی که از شام به مدینه برگشت یکی نبود.
    زینبی که از شام برگشت، رشد یافته تر و خالص تر بود. زینب بعد از کربلا (171) یک شخصیت و عظمت بیشتری دارد حتی (172) آنچه در خلال حوادث اسارت ظهور کرده با آنچه در خلال ایام کربلا در زمانی که هنوز برادر بزرگوارش زنده بود و مسؤولیت به عهده زینب گذاشته نشده بود، از زینب ظهور کرد، فرق دارد.
    یکی از زنان فاضله مسلمان عرب در زمان ما به نام دکتر عایشه بنت الشاطی کتابی درباره زینب نوشته به نام بطلة کربلا یعنی بانوی قهرمان کربلا. این کتاب چند بار به فارسی ترجمه و چاپ شده این بطولت و قهرمانی قسمت زیادش معلول همان حوادث و شداید کربلاست. حوادث کربلا بود که زبان زینب کبری را به آن چنان خطابه غرا و آتشینی در مجلس یزید جاری کرد که همه شنیده اید. ابو تمام می گوید:
    لولا اشتعال النار فی ما جاورت - ما کان یعرف طیب عرف العود
    اگر آتش در کنار چوب عود مشتعل نشود و داغی و سوزندگی آن عود را نگیرد، بوی خوش عود ظاهر نمی گردد. تا آتش نباشد، تا درد و سوزش نباشد، هنر چوب عود ظاهر نمی گردد. سعدی در همین مضمون می گوید:
    قول مطبوع از درون سوزناک آید که عود - چون همی سوزد جهان از وی معطر می شود
    رودکی می گوید:
    اندر بلای سخت پدید آید - فضل و بزرگواری و سالاری
    ابا عبدالله (173) اهل بیت خودش را حرکت می دهد برای این که در این تاریخ عظیم، رسالتی را انجام دهند، برای این که نقش مستقیمی در ساختن این تاریخ عظیم داشته باشند با قافله سالاری زینب، بدون آنکه از مدار خودشان خارج بشوند.
    ما می بینیم (174) در شب عاشورا، زینب یکی دو نوبت حتی نمی تواند جلوی گریه اش را بگیرد، یک بار آن قدر گریه می کند که بر روی دامن حسین بی هوش می شود، و حسین علیه السلام با صحبتهای خودش زینب را آرام می کند. لا یذهبن حلمک الشیطان(175) خواهر عزیزم! مبادا وساوس شیطانی بر تو مسلط بشود و حلم را از تو برباید، صبر و تحمل را از تو برباید.
    وقتی حسین به زینب می فرماید: که چرا این طور می کنی، مگر تو شاهد و ناظر وفات جدم نبودی؟ جد من از من بهتر بود، پدر ما از ما بهتر بود، برادر همین طور، مادر همین طور، زینب با حسین این چنین صحبت می کند: برادر جان! همه آنها اگر رفتند بالأخره من پناهگاهی غیر از تو داشتم، ولی با رفتن تو برای من پناهگاهی باقی نمی ماند. اما همین که ایام عاشورا سپری می شود و زینب، حسین علیه السلام را با آن روحیه قوی و نیرومند و با آن دستورالعملها می بیند، زینب دیگری می شود که دیگر احدی در مقابل او کوچکترین شخصیتی ندارد.
    امام زین العابدین فرمود: ما دوازده نفر بودیم و تمام ما دوازده نفر را به یک زنجیر بسته بودند که یک سر زنجیر به بازوی من و سر دیگر آن به بازوی عمه ام زینب بسته بود.
    از عصر (176) عاشورا، زینب تجلی می کند. از آن به بعد به او واگذار شده بود. رئیس قافله اوست، چون یگانه مرد، زین العابدین سلام الله علیه است که در این وقت به شدت مریض است و احتیاج به پرستار دارد تا آنجا که دشمن طبق دستور کلی پسر زیاد که از جنس ذکور اولاد حسین هیچ کس نباید باقی بماند، چند بار حمله کردند تا امام زین العابدین را بکشند ولی بعد خودشان گفتند: انه لمابه(177) این خودش دارد می میرد. و این هم خودش یک حکمت و مصلحت خدائی بود که حضرت امام زین العابدین بدین وسیله زنده بماند و نسل مقدس حسین بن علی باقی بماند. یکی از کارهای زینب، پرستاری از امام زین العابدین است.






    امضاء


  7. Top | #94

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    8,353
    صلوات
    292
    دلنوشته
    3
    الهی و ربی من لی غیرک
    تشکر
    12,157
    مورد تشکر
    13,181 در 4,351
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    (عبور از قتلگاه)

    در عصر روز یازدهم، اسراء را آوردند و سوار کردند بر مرکبهایی (شتر یا قاطر یا هر دو) که پالانهای چوبین داشتند و مقید بودند که اسراء پارچه ای روی پالانها نگذارند برای این که زجر بکشند. بعد اهل بیت خواهش کردند که پذیرفته شد. آن خواهش این بود: قلن بحق الله الا ما مررتم بنا علی مصرع الحسین(178) گفتند: شما را به خدا حالا که ما را از اینجا می برید، ما را از قتلگاه حسین عبور بدهید برای این که می خواهیم برای آخرین بار با عزیزان خودمان خداحافظی کرده باشیم.
    در میان اسراء تنها امام زین العابدین بودند که به علت بیماری پاهای مبارکشان را زیر شکم مرکب بسته بودند، دیگران روی مرکب آزاد بودند. وقتی که به قتلگاه رسیدند، همه بی اختیار خودشان را از روی مرکبها به روی زمین انداختند. زینب سلام الله علیها خودش را می رساند به بدن مقدس ابا عبدالله، آن را به یک وضعی می بیند که تا آن وقت ندیده بود، بدنی می بیند بی سر و بی لباس. با این بدن معاشقه می کند و سخن می گوید: بأبی المفهوم حتی قضی بأبی العطشان حتی مضی.(179) آن چنان دلسوز ناله کرد که فابکت والله کل عدو و صدیق.(180) یعنی کاری کرد که اشک دشمن جاری شد، دوست و دشمن به گریه در آمدند.
    مجلس عزای حسین را برای اولین بار زینب ساخت. ولی در عین حال از وظایف خودش غافل نیست. پرستاری زین العابدین به عهده اوست، نگاه کرد به زین العابدین دید حضرت که چشمش افتاده به این وضع آن چنان ناراحت است کأنه می خواهد قالب تهی کند، فوراً بدن ابا عبدالله را گذاشت آمد سراغ زین العابدین، یابن اخی! پسر برادر! چرا تو را در حالی می بینم که می خواهد روح تو از بدنت پرواز بکند؟ عمه جان! چطور می توانم بدنهای عزیزان خودمان را ببینم و ناراحت نباشم. زینب در همین شرایط شروع می کند به تسلیت خاطر دادن به زین العابدین.
    ام ایمن زن بسیار مجلله ای است که ظاهراً کنیز خدیجه بوده و بعداً آزاد شده و سپس در خانه پیغمبر و مورد احترام پیغمبر بوده است. کسی است که از پیغمبر حدیث روایت می کند. این پیرزن سالها در خانه پیغمبر بود. روایتی از پیغمبر را برای زینب نقل کرده بود ولی چون روایت، خانوادگی بود یعنی مربوط به سرنوشت این خانواده در آینده بود، زینب یک روز در اواخر عمر علی علیه السلام برای این که مطمئن بشود که آنچه ام ایمن گفته صد در صد درست است، آمد خدمت پدرش؛ یا ابا! من حدیثی این چنین از ام ایمن شنیده ام، می خواهم یک بار هم از شما بشنوم تا ببینم آیا همین طور است؟ همه را عرض کرد، پدرش تأیید کرد و فرمود: درست گفته ام ایمن، همین طور است.
    زینب در آن شرایط این حدیث را برای امام زین العابدین روایت می کند. در این حدیث آمده است این قضیه فلسفه ای دارد مبادا در این شرایط خیال بکنید که حسین کشته شد و از بین رفت. پسر برادر! از جد ما چنین روایت شده است که حسین علیه السلام همین جا که اکنون جسد او را می بینی، بدون این که کفنی داشته باشد، دفن می شود و همین جا، قبر حسین، مطاف خواهد شد.
    بر سر تربت ما چون گذری همت خواه - که زیارتگه رندان جهان خواهد بود(181)
    آینده را که اینجا کعبه اهل خلوص خواهد بود، زینب برای امام زین العابدین روایت می کند...(بعد از ظهر روز یازدهم(182)) عمر سعد با لشکریان خودش ماند برای دفن کردن اجساد کثیف افراد خود. ولی بدنهای اصحاب ابا عبدالله، همان طور ماندند. بعد اسراء را حرکت دادند...یکسره از کربلا تا نجف که تقریباً دوازده فرسخ است. ترتیب کار را این چنین داده بودند که روز دوازدهم، اسراء را به اصطلاح با طبل و شیپور و با دبدبه به علامت فتح وارد کنند و به خیال خودشان آخرین ضربت را به خاندان پیغمبر بزنند.
    اینها را حرکت دادند و بردند در حالی که زینب شاید از روز تاسوعا اصلاً خواب به چشمش نرفته. سرهای مقدس را قبلاً برده بودند. نمی دانم چه ساعتی از روز بوده (تقریباً دو سه ساعت از طلوع آفتاب گذشته) در حالی که اسراء را وارد کوفه می کردند، دستور دادند سرهای مقدس را ببرند به استقبال آنها که با یکدیگر بیایند.




    امضاء


  8. Top | #95

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    8,353
    صلوات
    292
    دلنوشته
    3
    الهی و ربی من لی غیرک
    تشکر
    12,157
    مورد تشکر
    13,181 در 4,351
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    (خطبه حضرت زینب علیهاالسلام)

    وضع عجیبی است، غیر قابل توصیف. دم دروازه کوفه (دختر علی، دختر فاطمه، اینجا تجلی می کند) این زن باشخصیت که در عین حال زن باقی ماند و گرانبها، خطابه ای می خواند. راویان چنین نقل کرده اند که در یک موقع خاصی، زینب موقعیت را تشخیص داد و قد او مأت دختر علی یک اشاره کرد. عبارت تاریخ این است:
    و قد أومأت الی الناس ان اسکتوا فارتدت الانفاس، و سکنت الاجراس .(183)
    یعنی در آن هیاهو و غلغله که اگر دهل می زدند صدایش به جایی نمی رسید، گویی نفسها در سینه حبس شد و صدای زنگها و هیاهوها خاموش گشت، مرکبها هم ایستادند (آدمها که می ایستادند قهراً مرکبها هم می ایستادند).
    خطبه ای خواند. راوی گفت: ولم ار والله خفرة قط انطق منها(184) این خفره خیلی ارزش دارد خفرة یعنی زن باحیا. این زن، نیامد مثل یک زن بی حیا حرف بزند. زینب آن خطابه را در نهایت عظمت القاء کرد. در عین حال دشمن می گوید: ولم ار والله خفرة قط انطق منها یعنی آن حیای زنانگی از او پیدا بود. شجاعت علی با حیای زنانگی در هم آمیخته بود.
    در کوفه که بیست سال پیش علی علیه السلام خلیفه بود و در حدود پنج سال خلافت خود خطابه های زیادی خوانده بود، هنوز در میان مردم خطبه خواندن علی علیه السلام ضرب المثل بود. راوی گفت: گویی سخن علی از دهان زینب می ریزد، گویی که علی زنده شده و سخن او از دهان زینب می ریزد. وقتی حرفهای زینب که مفصل هم نیست (ده - دوازده سطر بیشتر نیست) تمام شد، می گوید: مردم را دیدم که همه، انگشتانشان را به دهان گرفته و می گزیدند. این است نقش زن به شکلی که اسلام می خواهد. شخصیت در عین حیا، عفاف، عفت، پاکی و حریم.
    تاریخ کربلا به این دلیل مذکر - مؤنث است که در ساختن آن، هم جنس مذکر عامل مؤثری است ولی در مدار خودش، و هم جنس مؤنث در مدار خودش. این تاریخ به دست این دو جنس ساخته شد.(185)




    امضاء


  9. Top | #96

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    8,353
    صلوات
    292
    دلنوشته
    3
    الهی و ربی من لی غیرک
    تشکر
    12,157
    مورد تشکر
    13,181 در 4,351
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    (در بارگاه یزید(186))

    می گویند: تاریخ ورود اسراء به شام دوم ماه صفر بوده است. بنابراین بیست و دو روز از اسارت زینب گذشته است، بیست و دو روز رنج متوالی کشیده است که با این حال او را وارد مجلس یزید بن معاویه می کنند، یزیدی که کاخ اخضر او یعنی کاخ سبزی که معاویه در شام ساخته بود، آن چنان بارگاه مجللی بود که هر کس با دیدن آن بارگاه و آن خدم و حشم و طنطنه و دبدبه، خودش را می باخت.
    بعضی نوشته اند که افراد می بایست از هفت تالار می گذشتند تا به آن تالار آخری می رسیدند که یزید روی تخت مزین و مرصعی نشسته بود و تمام اعیان و اشراف و اعاظم و سفرای کشورهای خارجی نیز روی کرسی های طلا یا نقره نشسته بودند. در چنین شرایطی این اسراء را وارد می کنند و همین زینب اسیر رنج دیده و رنج کشیده، در همان محضر چنان موجی در روحش پیدا شد و چنان موجی در جمعیت ایجاد کرد که یزید معروف به فصاحت و بلاغت را لال کرد. یزید شعرهای ابن زبعری را با خودش می خواند، و به چنین موقعیتی که نصیبش شده است افتخار می کند. زینب فریادش بلند می شود:
    اظننت یا یزید حیث اخذت علینا اقطار الأرض و آفاق السماء فاصبحنا نساق کما تساق الاساری ان بنا علی الله هواناً و بک علیه کرامة؟(187)0
    ای یزید! خیلی باد به دماغت انداخته ای شمخت بانفک!(188) تو خیال می کنی این که امروز ما را اسیر کرده ای و تمام اقطار زمین را بر ما گرفته ای، و ما در مشت نوکرهای تو هستیم، یک نعمت و موهبتی از طرف خداوند بر تو است؟! به خدا قسم تو الآن در نظر من بسیار کوچک و حقیر و بسیار پست هستی، و من برای تو یک ذره شخصیت قائل نیستم.
    ببینید اینها مردمی هستند که به جز ایمان و شخصیت روحی و معنوی، همه چیزشان را از دست داده اند. آن وقت شما توقع ندارید که یک همچون شخصیتی مانند شخصیت زینب چنین حماسه ای بیافریند و در شام انقلاب به وجود بیاورد؟ همان طور که انقلاب هم به وجود آورد.
    یزید مجبور شد در همان شام، روش خودش را عوض بکند و محترمانه اسراء را به مدینه بفرستد، بعد تبری بکند و بگوید: خدا لعنت کند ابن زیاد را، من چنان دستوری نداده بودم، او از پیش خود این کار را کرد. چه کسی این کار را کرد؟ زینب چنین کاری را کرد. در آخر جمله هایش این طور فرمود:
    یا یزید کد کیدک، واسع سعیک، ناصب جهدک، فو الله لا تمحوا ذکرنا و لا تمیت وحینا.(189)
    زینب علیهاالسلام به کسی که مردم با هزار ترس و لرز به او یا امیرالمؤمنین می گفتند، خطاب می کند که:
    یا یزید به تو می گویم؛ هر حقه ای که می خواهی بزن و هر کاری که می توانی انجام بده، اما یقین داشته باش که اگر می خواهی نام ما را در دنیا محو بکنی، نام ما محو شدنی نیست، آنکه محو و نابود می شود تو هستی.




    امضاء


  10. Top | #97

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    8,353
    صلوات
    292
    دلنوشته
    3
    الهی و ربی من لی غیرک
    تشکر
    12,157
    مورد تشکر
    13,181 در 4,351
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    (نگاهی گذرا به واقعه کربلا)

    (قافله از جان گذشته)

    (حسین علیه السلام در یکی از خطبه هایش می فرماید:(190))
    فمن کان باذلاً فینا محجته، موطناً علی لقاء الله نفسه فلیر حل معنا فانی راحل مصبحاً ان شاء الله .(191)
    هر کس آماده است که خون دلش را در راه ما ببخشد، هر کس که تصمیم گرفته است لقاء پروردگار را، چنین کسی با ما کوچ کند. (برگردد آنکه در هوس کشور آمده است)
    آنکه از جان گذشته نیست با ما نیاید؛ قافله ما، قافله از جان گذشتگان است. در میان از جان گذشتگان، عزیزترین عزیزان حسین بن علی علیه السلام هست. آیا اگر حسین بن علی علیه السلام عزیزانش را در مدینه می گذاشت کسی متعرض آنها می شد؟ ابداً. ولی اگر عزیزانش را به صحنه کربلا نمی آورد و خودش تنها به شهادت می رسید، آیا ارزشی را که امروز پیدا کرده است، پیدا می کرد؟ ابداً.
    امام حسین علیه السلام کاری کرد که یک پاکباخته در راه خدا شود، یعنی عمل را به منتهای اوج خود برساند. دیگر چیزی باقی نگذاشت که در راه خدا نداده باشد. عزیزانش هم افرادی نبودند که حسین علیه السلام آنها را به زور آورده باشد. هم عقیده ها، هم ایمان ها و همفکرهای خودش بودند.
    اساساً حسین علیه السلام حاضر نبود فردی که کوچکترین نقطه ضعفی در وجودش هست، همراهشان باشد. و لهذا دو سه بار در بین راه غربال کرد. روز اولی که از مکه حرکت می کند، اعلام می کند که هر کس جانباز نیست نیاید. اما هنوز بعضی خیال می کنند که شاید امام حسین علیه السلام برود کوفه، خبری بشود، آنجا برو و بیایی باشد، آقایی ای باشد، ما عقب نمانیم، همراه امام حرکت می کنند. عده ای از اعراب بادیه در بین راه به حسین بن علی علیه السلام ملحق شدند.
    امام در بین راه خطبه ای می خواند: ایها الناس! هر کس که خیال می کند ما به مقامی نائل می شویم، به جایی می رسیم، چنین چیزی نیست، برگردد. بر می گردند.
    آخرین غربال را در شب عاشورا کرد ولی در شب عاشورا کسی فاسد از آب در نیامد. تنها صاحب ناسخ التواریخ این اشتباه تاریخی را کرده و نوشته است وقتی امام حسین در شب عاشورا برای اصحاب خود صحبت کرد، عده ای از آنان از سیاهی شب استفاده کرده و رفتند، ولی این مطلب را هیچ تاریخی تأیید نمی کند. تنها اشتباه صاحب ناسخ است و غیر او هیچ کس چنین اشتباهی نکرده است و قطعاً در شب عاشورا هیچ کدام از اصحاب ابا عبدالله علیه السلام نرفتند و نشان دادند که در میان ما، غش دار و آنکه نقطه ضعفی داشته باشد وجود ندارد. (192)




    امضاء


  11. Top | #98

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    8,353
    صلوات
    292
    دلنوشته
    3
    الهی و ربی من لی غیرک
    تشکر
    12,157
    مورد تشکر
    13,181 در 4,351
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    (حر بن یزید ریاحی)


    اگر در روز عاشورا یکی از اصحاب امام حسین حتی بچه ای ضعف نشان می داد و به لشکر دشمن که قویتر و نیرومندتر بود ملحق می شد و خودش را به اصطلاح از خطر نجات می داد و در پناه آنها می رفت، برای امام حسین علیه السلام و برای مکتب حسینی نقص بود. اما بر عکس، از دشمن به سوی خود آوردند. دشمنی را که در مأمن و امنیت بود به سوی خود آوردند و در معرض و کانون خطر قرار دادند. یعنی خودشان آمدند. اما از کانون خطر اینها، یک نفر هم به آن مأمن نرفت.
    اگر حسین بن علی علیه السلام قبلاً آن غربالها و اعلام خطرها را نکرده بود، از این حادثه ها خیلی پیش می آمد. یک وقت می دیدی نیمی از جمعیت رفتند و بعد هم العیاذ بالله علیه حسین بن علی علیه السلام تبلیغ می کردند. چون آن کسی که می رود، نمی گوید من ضعیف الایمانم، من می ترسیدم؛ بلکه برای خود توجیهی درست می کند، دروغی می سازد و ادعا می کند که ما اگر تشخیص می دادیم راه حق همین است، رضای خدا در این است، این کار را می کردیم؛ خیر، ما تشخیص دادیم که حق با این طرف است. قهراً برای خود منطق هم می سازد. ولی چنین چیزی نشد، و این یکی از بزرگترین افتخارات حسین بن علی و مکتب حسینی است.
    یکی از بزرگترین سردارهای آنها را به سوی خود آوردند، کسی که اساساً نامزد امیری بود: حر بن یزید ریاحی. او آدم کوچکی نبود. اگر حساب می کردند بعد از عمر سعد شخصیت دوم در این لشکر کیست، غیر از حر بن یزید ریاحی کسی نبود. مرد بسیار با شخصیتی بود. به علاوه اولین کسی بود که با هزار سوار، مأمور این کار شده بود. ولی نیرو و جاذبه و ایمان و عمل، امر به معروف عملی حسین بن علی علیه السلام حر بن یزید را که روز اول شمشیر به روی امام کشیده بود، وادار به تسلیم کرد. توبه کرد، جزء التائبون شد.
    التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنکر.(193)
    مردی که معروف بود به دلیری و دلاوری، و بهترین دلیلش هم این بود که هزار سوار به او داده بودند تا جلوی حسین بن علی علیه السلام بگیرد، و یک شجاع نام آوری است، حسین از دل او طلوع کرده است. همان طور که آتشی که در دل سماور وجود دارد، آن را به جوش می آورد و در نتیجه، بخار فشار می آورد و سماور را تکان می دهد و می لرزاند، آن آتشی که حسین بن علی علیه السلام از حقیقت، در دل این مرد، روشن کرده بود، در مقابل جدارهایی که در وجودش بود (او هم مثل ما و شما دنیا می خواست، پول و مقام و سلامت می خواست، عافیت می خواست)، به او فشار آورده می گوید: برو به سوی حسین بن علی.
    ولی از طرف دیگر آن افکار مادی که در هر انسانی وجود دارد، او را وسوسه می کند: اگر بروم، ساعتی بعد کشته خواهم شد، دیگر زن و فرزندان خود را نخواهم دید، تمام ثروتم از دستم می رود، شاید بعد از من اساساً دشمن تمام ثروتم را مصادره کند. بچه هایم بی سرپرست می مانند، زنم بی شوهر می ماند. اینها مانع کشیده شدن او به سوی امام می شود. این دو نیروی مخالف به او فشار می آورد.
    یک وقت نگاه می کنند می بینند حر دارد می لرزد. کسی از او پرسید چرا می لرزی؟ تو که مرد شجاعی بودی. خیال کرد لرزشش از ترس او از میدان جنگ است! گفت: نه، تو نمی دانی من دچار چه عذاب وجدانی هستم. خودم را در میان بهشت و جهنم مخیر می بینم. نمی دانم بهشت نسیه را بگیرم یا دنبال همین دنیای نقد بروم که عاقبتش جهنم است. مدتی در حال کشمکش و مبارزه با خود بود، ولی بالأخره این مرد شریف و به تعبیر امام حسین علیه السلام حر و آزاده، تصمیم خود را گرفت. برای این که دشمن مانعش نشود آرام آرام خود را کنار کشید، بعد یک مرتبه به اسب شلاق زد و به سوی خیام حسینی رفت. ولی برای این که خیال نکنند او به قصد حمله آمده است علامت امان نشان داد.



    امضاء


  12. Top | #99

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    8,353
    صلوات
    292
    دلنوشته
    3
    الهی و ربی من لی غیرک
    تشکر
    12,157
    مورد تشکر
    13,181 در 4,351
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    (توبه حر)


    نوشته اند: قلب ترسه، یعنی سپر خودش را واژگونه کرد به علامت این که من به جنگ نیامده ام، امان می خواهم. اول کسی که با او مواجه شد ابا عبدالله علیه السلام بود، چون حضرت در بیرون خیام حرم ایستاده بود. سلام کرد: السلام علیک یا ابا عبدالله! عرض کرد آقا من گنهکارم، رو سیاه هستم، من همان گنهکار و مجرمی هستم (اول کسی هستم) که راه را بر شما گرفتم. به خدای خود عرض می کند: خدایا از گناه این گنهکار بگذر. اللهم انی ارعبت قلوب اولیائک خدایا! من دل اولیاء تو را به لرزه در آوردم، آنها را ترساندم. (اهل بیت حسین بن علی علیه السلام وقتی او را در بین راه دیدند، اول باری بود که چشمشان به دشمن افتاد. وقتی هزار نفر مسلح را ببینند که جلویشان ایستاده اند، قهراً حالت رعب و ترس پیدا می کنند) آقا می تائبم و می خواهم گناه خود را جبران بکنم. لکه سیاهی که برای خود به وجود آورده ام، جز با خون با هیچ چیز دیگر پاک نمی شود. آمده ام که با اجازه شما توبه کنم. اولاً بفرمائید توبه من پذیرفته است یا نه؟ امام حسین علیه السلام، هیچ چیز را برای خود نمی خواهد. با این که می داند حر چه توبه بکند و چه نکند، در وضع فعلی او مؤثر نیست ولی او حر را برای خود نمی خواهد، برای خدا می خواهد. در جواب او فرمود: البته توبه تو پذیرفته است. چرا پذیرفته نباشد؟ مگر باب رحمت الهی به روی یک انسان تائب بسته می شود؟ ابداً.
    حر از این که توبه او مورد قبول واقع شده است خوشحال شد: الحمدلله، پس توبه من قبول است؟ بله. پس اجازه بدهید من بروم خودم را فدای شما کنم و خونم را در راه شما بریزم. امام فرمود: ای حر! تو میهمان ما هستی، پیاده شو! کمی بنشین تا از تو پذیرایی کنیم. (من نمی دانم امام با چه می خواست پذیرایی کند) ولی حر از امام اجازه خواست که پائین نیاید. هر چه آقا اصرار کردند، پائین نیامد. بعضی از ارباب سیر، رمز مطلب را این طور کشف کرده اند که حر مایل بود خدمت امام بنشیند ولی یک نگرانی او را ناراحت می کرد و آن این که می ترسید در مدتی که خدمت امام نشسته است، یکی از اطفال ابا عبدالله علیه السلام او را ببیند و بگوید این همان کسی است که روز اول، راه را بر ما بست، و او شرمنده شود. برای این که شرمنده نشود و هر چه زودتر این لکه ننگ را با خون خودش از دامن خود بشوید، اصرار کرد اجازه دهید من بروم. امام فرمود: حال که اصرار داری مانع نمی شوم، برو.




    امضاء


  13. Top | #100

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    8,353
    صلوات
    292
    دلنوشته
    3
    الهی و ربی من لی غیرک
    تشکر
    12,157
    مورد تشکر
    13,181 در 4,351
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    (شهادت حر)

    این مرد رشید در مقابل مردم می ایستد، با آنها صحبت می کند. چون خودش کوفی است با مردم کوفه موضوع دعوت را مطرح می کند، می گوید...مردم کوفه! شما خجالت نمی کشید؟! این فرات مثل شکم ماهی برق می زند. آبی را که بر همه موجودات جاندار حلال است؛ انسان، حیوان اهلی، وحشی و جنگلی از آن می آشامد، شما بر فرزند پیغمبر خود بسته اید؟! این مرد می جنگد تا شهید می شود. ابا عبدالله او را بی پاداش نگذاشت، فوراً خود را به بالین این مرد بزرگوار رساند. برایش غزل خواند: و نعم الحر حر بنی ریاح(194) این حر ریاحی چه حر خوبی است. مادرش عجب اسم خوبی برایش انتخاب کرده است. روز اول گفت حر، آزاد مرد. راستی که تو آزاد مرد بودی.
    روز دوم محرم (195) ابا عبدالله علیه السلام وارد کربلا شد. خیمه و خرگاه خود را با جمعیتی در حدود هفتاد و دو نفر بپا کرد. از آن طرف لشکر دشمن با هزار نفر در نقطه مقابل چادر زد پیکهای دشمن دائماً در رفت و آمد بودند. روزهای بعد برای دشمن مدد آمد. مددها هزار نفر، سه هزار نفر، و پنج هزار نفر بود تا روز ششم که نوشته اند: حتی کملت ثلاثین، تا این که سی هزار نفر کامل شدند.
    پسر زیاد تصمیم گرفت آن کسی که به او حکومت و امارت می دهد، فرماندهی این لشکر را می دهد، پسر سعد باشد. در این جهت به اصطلاح یک ملاحظه روانی را کرد، چون او پسر سعد وقاص بود و سعد وقاص گذشته از نقطه ضعفی که از نظر تشیع دارد به خاطر این که در دوره خلافت امیرالمؤمنین عزلت اختیار کرد، نه این طرف آمد و نه آن طرف؛ در دوران غزوات اسلامی و در دوره پیغمبر اکرم افتخارات زیادی برای خود کسب کرده است و قهراً در میان مردم، شهرت و معروفیت و محبوبیتی داشت. او در نظر مردم، آن سردار قهرمانی بود که در غزوات اسلام فتوحات زیادی کرده است.
    پسر زیاد، پسر او را انتخاب کرد تا از نظر روانی استفاده کند. یعنی این طور به مردم بفهماند که این هم جنگی است در ردیف آن جنگها. همان طور که سعد وقاص با کفار می جنگید، پسر سعد هم (العیاذ بالله) با فرقه ای که از اسلام خارجند می جنگد. این مرد طماع که خودش طمع خودش را بروز داد، مردی که فهمیده بود و به هیچ وجه نمی خواست زیر این بار برود، شروع کرد به التماس کردن از ابن زیاد که مرا معاف کن. او هم نقطه ضعف این را می دانست. قبلاً فرمانی برای او صادر کرده بود برای حکومت ری و گرگان. گفت: فرمان مرا پس بده، می خواهی نروی نرو. او هم که اسیر این حکومت بود و آرزوی چنین ملکی را داشت، گفت: اجازه بده من بروم تأمل کنم. با هر کس از کسان خود که مشورت کرد، ملامتش کرد، گفت: مبادا چنین کاری بکنی. ولی در آخر طمع غالب شد و این مرد، قبولی خودش را اعلام کرد.
    در کربلا کوشش می کرد خدا و خرما را را همدیگر جمع کند، کوشش می کرد بلکه بتواند به شکلی به اصطلاح صلح برقرار کند، یعنی خودش را از کشتن حسین بن علی معاف کند، لااقل خودش را نجات بدهد، هر چه شد، شد. دو سه جلسه با ابا عبدالله مذاکره کرد.
    به قول طبری چون در این مذاکرات، فقط این دو نفر شرکت کرده اند از متن مذاکرات اطلاع درستی در دست نیست. فقط آن مقداری در دست است که بعدها خود عمر سعد نقل کرده است یا ما از زبان ائمه اطهار اطلاعاتی در این زمینه داریم، والا اطلاع دیگری در دست نیست. خیلی کوشش می کرد بلکه کاری بکند (و حتی نوشته اند: گاهی هم دروغهایی جعل می کرد) که غائله بخوابد.





    امضاء


صفحه 10 از 11 نخستنخست ... 67891011 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی