بیت ظهور تبلیغات
صفحه 11 از 11 نخستنخست ... 7891011
نمایش نتایج: از شماره 101 تا 104 , از مجموع 104

موضوع: تاریخ اسلام در آثار شهید مطهری (ره) جلد دوم

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #101

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    8,350
    صلوات
    292
    دلنوشته
    3
    الهی و ربی من لی غیرک
    تشکر
    12,157
    مورد تشکر
    13,181 در 4,351
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    (شمر بن ذی الجوشن)

    آخرین نامه اش ( نامه عمر سعد) که برای عبیدالله زیاد آمد، عده ای دور و بر مجلس نشسته بودند. عبیدالله اندکی به فکر فرو رفت، گفت: شاید بشود این قضیه را با مسالمت حل کرد. ولی آن بادنجان دور قاب چین ها، کاسه های داغتر از آش که همیشه هستند، مانع شدند. یکی از آنها شمر بن ذی الجوشن بود. از جا بلند شد و گفت: امیر! بسیار داری اشتباه می کنی. امروز حسین در چنگال تو گرفتار است، اگر از این غائله نجات پیدا کند (دیگر بر او دست نخواهی یافت.) مگر نمی دانی شیعیان پدرش در این کشور اسلامی کم نیستند، زیادند منحصر به مردم کوفه نیستند. از کجا که شیعیان، از اطراف و اکناف جمع نشوند؟ و اگر جمع شدند تو از عهده حسین بر نمی آیی. نوشته اند: مثل آدمی که خواب باشد، یکدفعه بیدار شد، گفت راست گفتی، بعد این شعر را خواند:
    الان قد علقت محالبنا به - یرجو النجاة ولات حین مناص (196)
    و متقابلاً بر عمر سعد خشم گرفت. گفت: او چه نزدیک بود ما را اغفال کند. فوراً نامه ای به عمر سعد نوشت که ما تو را نفرستاده بودیم بروی آنجا نصایح پدرانه برای ما بنویسی. تو مأموری، سربازی، باید انضباط داشته باشی، هر چه من به تو فرمان می دهم، باید بی چون و چرا اجرا کنی. اگر نمی خواهی برو کنار، ما کس دیگری را مأمور این کار خواهیم کرد. نامه را داد به شمر بن ذی الجوشن، گفت: این را به دستش بده ضمناً نامه فرمان محرمانه ای نوشت و داد به دست شمر، گفت: اگر عمر سعد از جنگیدن با حسین امتناع کرد، به موجب این فرمان و ابلاغ، گردنش را می زنی، سرش را برای من می فرستی و امارت لشکر با خودت باشد.





    امضاء


  2. # ADS

    آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست تبلیغات متنی انجمن

     

  3. Top | #102

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    8,350
    صلوات
    292
    دلنوشته
    3
    الهی و ربی من لی غیرک
    تشکر
    12,157
    مورد تشکر
    13,181 در 4,351
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    (شمر بن ذی الجوشن)

    آخرین نامه اش ( نامه عمر سعد) که برای عبیدالله زیاد آمد، عده ای دور و بر مجلس نشسته بودند. عبیدالله اندکی به فکر فرو رفت، گفت: شاید بشود این قضیه را با مسالمت حل کرد. ولی آن بادنجان دور قاب چین ها، کاسه های داغتر از آش که همیشه هستند، مانع شدند. یکی از آنها شمر بن ذی الجوشن بود. از جا بلند شد و گفت: امیر! بسیار داری اشتباه می کنی. امروز حسین در چنگال تو گرفتار است، اگر از این غائله نجات پیدا کند (دیگر بر او دست نخواهی یافت.) مگر نمی دانی شیعیان پدرش در این کشور اسلامی کم نیستند، زیادند منحصر به مردم کوفه نیستند. از کجا که شیعیان، از اطراف و اکناف جمع نشوند؟ و اگر جمع شدند تو از عهده حسین بر نمی آیی. نوشته اند: مثل آدمی که خواب باشد، یکدفعه بیدار شد، گفت راست گفتی، بعد این شعر را خواند:
    الان قد علقت محالبنا به - یرجو النجاة ولات حین مناص (196)
    و متقابلاً بر عمر سعد خشم گرفت. گفت: او چه نزدیک بود ما را اغفال کند. فوراً نامه ای به عمر سعد نوشت که ما تو را نفرستاده بودیم بروی آنجا نصایح پدرانه برای ما بنویسی. تو مأموری، سربازی، باید انضباط داشته باشی، هر چه من به تو فرمان می دهم، باید بی چون و چرا اجرا کنی. اگر نمی خواهی برو کنار، ما کس دیگری را مأمور این کار خواهیم کرد. نامه را داد به شمر بن ذی الجوشن، گفت: این را به دستش بده ضمناً نامه فرمان محرمانه ای نوشت و داد به دست شمر، گفت: اگر عمر سعد از جنگیدن با حسین امتناع کرد، به موجب این فرمان و ابلاغ، گردنش را می زنی، سرش را برای من می فرستی و امارت لشکر با خودت باشد.





    امضاء


  4. Top | #103

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    8,350
    صلوات
    292
    دلنوشته
    3
    الهی و ربی من لی غیرک
    تشکر
    12,157
    مورد تشکر
    13,181 در 4,351
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    (عصر تاسوعا)

    نوشته اند: عصر تاسوعا بود که این نامه به وسیله شمر بن ذی الجوشن به کربلا رسید. روز تاسوعا برای اهل بیت پیغمبر، روز خیلی غمناکی بوده است. امام صادق فرمود:
    ان تاسوعا یوم حوصر فیه الحسین .(197)
    تاسوعا روزی است که در آن، حسین در محاصره سختی قرار گرفت.
    روزی است که برای لشکریان عمر سعد کمکهای فراوان رسید ولی برای اهل بیت پیغمبر کمکی نرسید.
    عصر روز تاسوعاست که این لعین ازل و ابد ( شمر) به کربلا می رسد. ابتدا آن نامه علنی را به عمر سعد می دهد، منتظر و آرزو می کند که او بگوید: خیر من با حسین نمی جنگم، تا به موجب آن فرمان، گردن عمر سعد را بزند و خودش فرمانده لشکر بشود. ولی برخلاف انتظار او، عمر سعد نگاهی به او کرد و گفت: حدس من این است که نامه من در پسر زیاد مؤثر می افتاد و تو حضور داشتی و مانع شدی. گفت: حالا هر چه هست نتیجه را بگو! می جنگی یا کنار می روی؟ گفت: نه، به خدا قسم می جنگم، آن چنان که سرها و دستها به آسمان پرتاب بشود. گفت: تکلیف من چیست؟ عمر سعد می دانست که این هم نزد عبیدالله زیاد مقامی دارد (هم سنخ اند، هر چه که شقی تر و قسی القلب تر بودند مقربتر بودند.) گفت: تو هم فرمانده پیاده باش.
    فرمان خیلی شدید بود، این بود که به مجرد رسیدن نامه من، بر حسین سخت بگیر. حسین باید یکی از این دو امر را بپذیرد، یا تسلیم بلا شرط و یا جنگیدن و کشته شدن، سوم ندارد.
    نوشته اند: نزدیک غروب تاسوعاست، حسین بن علی در بیرون یکی از خیمه ها نشسته است در حالی که زانوها را بلند کرده و دستها را روی زانو گذاشته است و سر را روی دستها، و خوابش برده است. در همین حال عمر سعد تا این فرمان را خواند و تصمیم گرفت، فریاد کشید: یا خیل الله! ارکبی و بالجنة ابشری (مغالطه و حقه بازی و ریاکاری را ببینید!) لشکر خدا سوار شوید! من شما را به بهشت بشارت می دهم.
    نوشته اند: این سی هزار لشکر در حالی که دور تا دور خیمه های حسین را گرفته بودند، مثل دریایی که به خروش آید به خروش و جنبش آمد، طوفان کرد. یک مرتبه صدای فریاد اسبها، انسانها و به هم خوردن اسلحه ها در صحرا پیچید.
    زینب سلام الله علیها در داخل یکی از خیمه هاست، ظاهراً دارد زین العابدین را پرستاری می کند. صدا را از بیرون شنید. فوراً بیرون آمد دید لشکر دشمن است. که دارد حلقه محاصره را تنگتر می کند. آمد دست زد به شانه ابا عبدالله. برادر! بلند شو، نمی بینی؟ نمی شنوی؟ ببین چه خبر است. حسین را بلند می کند و بدون این که توجهی به این لشکر بکند، می گوید: من الآن در عالم رؤیا جدم را دیدم، به من بشارت و نوید داد، گفت: حسینم تو عن قریب به من ملحق می شوی. خدا می داند در این حال در دل زینب سلام الله علیها چه گذشت.
    در عصر تاسوعا(198) بعد که اباعبدالله آن جمله (جریان خواب) را به زینب فرمود، فوراً برادر رشیدش ابوالفضل را صدا کرد، برادر جان! فوراً با چند نفر برو در مقابل اینها بگو خبر تازه چیست؟ اگر هم می خواهند با ما بجنگند، وقت غروب که طبق قانون جنگی وقت جنگ نیست. (معمولاً اهل حرب، صبح تا غروب می جنگند، شب که می شود می روند در خرگاهها و مراکز خودشان) حتماً خبر تازه ای است.
    ابوالفضل با چند نفر از کبار اصحاب: زهیر بن القین، حبیب بن مظهر می رود و در مقابلشان می ایستد و می گوید: من از طرف برادرم پیام آورده ام که از شما بپرسم مگر خبر تازه ای است؟ عمر سعد می گوید: بله، خبر تازه است، امر امیر عبیدالله زیاد است که برادر تو فوراً یا باید تسلیم بلاشرط بشود و یا با او بجنگیم. فرمود: من از طرف خودم نمی توانم چیزی بگویم، می روم خدمت برادرم، از او جواب می گیرم. وقتی که آمد خدمت ابا عبدالله، ابا عبدالله فرمود: ما که اهل تسلیم نیستیم، می جنگیم، تا آخرین قطره خون خودم می جنگم؛ فقط به آنها یک جمله بگو، یک خواهش، یک تمنا، یک تقاضا از آنها بکن و آن این است که قضیه را به فردا موکول کنند بعد برای این که توهمی پیش نیاید که حسین یک شب را غنیمت می داند که زنده بماند، و برای این که بفهماند که زندگی برایش غنیمت ندارد، چند ساعت بودن ارزش ندارد بلکه او چیز دیگری می خواهد فرمود:
    خدا خودش می داند که من این مهلت را به این جهت می خواهم که دلم می خواهد امشب را به عنوان شب آخر عمر خودم، با خدای خودم راز و نیاز بکنم، مناجات و عبادت بکنم، قرآن بخوانم.
    ابوالفضل سلام الله علیه رفت. آنها نمی خواستند بپذیرند ولی بعد در میان خودشان اختلاف افتاد، یکی از آنها گفت: شما خیلی مردم بی حیایی هستید، چون ما با کفار که می جنگیدیم، اگر چنین مهلتی می خواستند، به آنها می دادیم، چطور ما خاندان پیغمبر خودمان را چنین مهلتی ندهیم؟ عمر سعد مجبور شد فرمان ابن زیاد را زیر پا بگذارد تا میان لشکر خودش اختلاف نیفتد. گفتند: بسیار خوب، صبح.




    امضاء


  5. Top | #104

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    8,350
    صلوات
    292
    دلنوشته
    3
    الهی و ربی من لی غیرک
    تشکر
    12,157
    مورد تشکر
    13,181 در 4,351
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    (شب عاشورا)

    شبی است که ما اگر درست به احوال شهیدان کربلا دقت کنیم، از طرفی وقتی آن حماسه را می بینیم، روحمان به هیجان می آید، قلبمان تکان می خورد؛ و از طرف دیگر متأثر می شویم. دلایلی در کار است که به اندازه ای که در شب عاشورا بر زینب سلام الله علیها سخت گذشت، بر هیچ کس سخت نگذشت، و باز به اندازه ای که در این شب به ایشان سخت گذشت، در هیچ موقع دیگری نگذشت، چون در روز عاشورا مثل این که وضع روحی زینب خیلی قوی بود، و با جریان هایی، قویتر و نیرومندتر شد.
    دو حادثه در این شب پیش آمده که زینب را خیلی منقلب کرده است. یکی در عصر تاسوعاست و دیگر در شب عاشورا. در این شب ابا عبدالله برنامه خیلی مفصلی دارد. یکی از برنامه ها این است که به کمک اصحابش اسلحه را برای فردا آماده می کنند. مردی است به نام جون (یا هون)، آزاد شده ابوذر غفاری است. متخصص در کار اسلحه سازی بود. خیمه ای به سلاح ها اختصاص داشت، و این مرد در آن خیمه مشغول آماده کردن سلاح ها بود. ابا عبدالله آمده بود از او سرکشی بکند. اتفاقاً این خیمه مجاور است با خیمه زین العابدین که بیمار بودند و زینب سلام الله علیها از او پرستاری می کرد. این دو خیمه نزدیک یکدیگر است و ابا عبدالله دستور داده بود چادرها را در آن شب نزدیک به همدیگر برپا کنند، به طوری که طنابها داخل یکدیگر بود؛ به دلیلی که بعد عرض می کنم.
    راوی این حدیث، زین العابدین است، می گوید: عمه ام زینب مشغول پرستاری بود. پدرم آمده بود در چادر اسلحه و نگاه می کرد ببیند این مرد اسلحه ساز چه می کند. من یک وقت دیدم پدرم دارد با خودش شعری را زمزمه می کند، دو سه بار هم تکرار کرد:
    یا دهر اف لک من خلیل - کم لک بالاشراق و الأصیل
    و صاحب و طالب قتیل - والدهر لا یقنع بالبدیل
    و انما الامر الی الجلیل (199)
    ای روزگار! تو چقدر پستی! چگونه دوستان را از انسان می گیری! بله، روزگار چنین است ولی امر به دست روزگار نیست، امر به دست خداست، ما راضی به رضای الهی هستیم، ما آنچه را می خواهیم که خدا برای ما بخواهد.
    زین العابدین می گوید: من می شنوم، عمه ام زینب هم می شنود. سکوت معنی دار و مرموزی میان من و عمه ام برقرار شده است. دل مرا عقده گرفته است، به خاطر عمه ام زینب نمی گریم؛ عمه ام زینب دلش پر از عقده است، به خاطر این که من بیمارم نمی گرید. هر دو در مقابل این هجوم گریه مقاومت می کنیم. ولی آخر زینب یک مرتبه بغضش ترکید. (زن است، رقیق القلب است.) شروع کرد بلند بلند گریستن، فریاد کردن، ناله کردن که ای کاش چنین روزی را نمی دیدم، ای کاش جهان ویران می شد و زینب چنین ساعتی را نمی دید. با این حال خودش را رساند خدمت ابا عبدالله علیه السلام. ابا عبدالله آمد نزد زینب، سر او را به دامن گرفت، او را نصیحت و موعظه کرد:
    یا اخیه! لا یذهبن بحلمک الشیطان، خواهر جان! مراقب باش شیطان ترا بی صبر نکند، حلم را از تو نرباید. اینها چیست که می گویی؟! ای کاش روزگار خراب بشود یعنی چه؟! چرا روزگار خراب بشود؟! مردن حق است؟! شهادت حق است، شهادت افتخار ماست.
    جدم پیغمبر از من بهتر بود. پدرم علی، مادرم زهرا، برادرم حسن، همه اینها از من بهتر بودند. همه اینها رفتند، من هم می روم. تو باید مواظب باشی بعد از من سرپرستی این قافله را بکنی، سرپرستی اطفال مرا بکنی.
    زینب در حالی که می گریست، با صدای نازکی گفت: برادر جان! همه اینها درست، ولی هر کدام از آنها که رفتند، من چند نفر و حداقل یک نفر را داشتم که دلم به او خوش بود. آخرین کسی که از ما رفت، برادر ما حسن بود. دل من تنها به تو خوش بود. برادر! اگر تو از دست زینب بروی، دل زینب در این دنیا به چه کسی خوش باشد؟
    آن شب (200) را اباعبدالله با وضع فوق العاده ای، با وضع روشنی، با وضع پر از هیجانی، با وضع پر از نورانیتی به سر برد. راست گفته اند آنان که آن شب را شب معراج حسین خوانده اند. در آن شب است که آن خطابه غرا را برای اصحاب و اهل بیتش می خواند و در آن شب است که همه آنها را مرخص می کند، (می فرماید)
    اصحاب من! اهل بیت من! من اصحاب خودم بهتر، و اهل بیتی از اهل بیت خودم بهتر سراغ ندارم. از همه شما تشکر می کنم، از همه شما ممنونم. ولی بدانید اینها فقط مرا می خواهند، جز من با کسی کاری ندارند، بیعتی اگر با من کردید، برداشتم. همه آزادید. هر کسی می خواهد برود، برود.
    به اصحابش گفت:
    هر کدام از شما می توانید دست یکی از اهل بیت مرا بگیرید و با خودتان ببرید.
    ولی اصحاب حسین غربال شده بودند. نوشته اند: همه یک صدا گفتند: این چه سخنی است که شما به ما می گوئید؟ ما برویم و شما را تنها بگذارید؟! ما یک جان بیشتر نداریم که فدا کنیم، ای کاش خدا هزار جان پی در پی به ما می داد، کشته می شدیم و دوباره زنده می شدیم، هزار جان در راه تو فدا می کردیم، یک جان که قابل نیست، جان ناقابل قابل قربان تو نیست.
    نوشته اند: بدأهم بذلک اخوه ابوالفضل العباس اول کسی که این سخن را به زبان آورد، برادر رشیدش ابوالفضل العباس بود... بعد از آنکه همه، وفاداریشان را اعلام کردند، اباعبدالله سخن خودش را عوض کرد. پرده دیگری از حقایق را به آنها نشان داد. فرمود:
    پس حالا من حقیقت را به شما بگویم: بدانید فردا تمام ما شهید خواهیم شد یک نفر از ما که در اینجا هستیم، زنده نخواهد ماند.
    همه آنها گفتند: خدا را شکر می کنیم که چنین شهادتی و چنین موهبتی را نصیب ما کرد... طفل سیزده ساله ای در کنار مجلس نشسته است. وقتی که ابا عبدالله این مژده را می دهد که فردا همه شهید می شوند، او با خود فکر می کند که شاید مقصود، مردان بزرگ و ما بچه ها مشمول نباشیم. یک بچه سیزده ساله حق دارد چنین فکر کند. نگران است، مضطرب است. یک مرتبه سر را جلو آورد و عرض کرد: یا عما! و انا فیمن یقتل؟ آیا من هم فردا کشته خواهم شد یا کشته نمی شوم؟
    حسین بن علی نگاه رقت آلودی کرد. فرمود: پسر برادر! من اول از تو سؤالی می کنم، سؤال مرا جواب بده بعد به سؤال تو پاسخ می دهم، عرض کرد: عمو جان بفرمائید! فرمود: مرگ در ذائقه تو چه طعمی دارد؟ فوراً گفت: عمو جان! احلی من العسل چنین مرگی در کام من از عسل شیرین تر است. (یعنی من که می پرسم برای این است که می ترسم فردا این موهبت شامل حال من نشود) فرمود: بله فرزند برادر! تو هم فردا شهید خواهی شد.






    امضاء


صفحه 11 از 11 نخستنخست ... 7891011

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی