بیت ظهور تبلیغات
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 14 , از مجموع 14

موضوع: یک سبد آسمان: نگاهی نو به چهل آیه قرآن

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    77,081
    صلوات
    28773
    دلنوشته
    65
    مهدی جان! برسر بام بیا , گوشه ابرو بنمای... روزه گیران جهان منتظر ماه نواند
    تشکر
    70,612
    مورد تشکر
    192,524 در 57,701
    وبلاگ
    204
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    بت‌های درون را باید شکست

    سالیان سال بود در حسرت داشتن فرزند بودی و بارها از من خواستی تا به تو پسری زیبا بدهم.
    من هم سرانجام دعایت را مستجاب کردم و نام او را اسماعیل گذاشتی.
    می‌دانم که تو هم مانند همه پدرها، خیلی به پسرت علاقه داری و او را بیشتر از جانت دوست می‌داری!
    امّا نباید این پسر بت تو شود، آماده باش که می‌خواهم تو را امتحان کنم. تو باید پسرت را در راه من قربانی کنی.
    آری، درست شنیدی! باید کارد در دست بگیری و پسرت را رو به قبله بخوابانی و خونش را بر زمین بریزی. آیا آماده هستی این کار را بکنی؟
    من می‌خواهم تو را از وابستگی‌ها نجات دهم. قلب تو باید فقط جای من باشد.
    تو که خود بت‌های بزرگ را شکستی باید بت درون خودت را هم بشکنی.
    من می‌خواهم بدانم آیا حاضر هستی در راه من فرزندت را قربانی کنی. اگر این کار را انجام دادی، ثابت خواهی نمود که پسرت، بت تو نشده است.
    نگاه کن!
    ابراهیم(ع) با پسرش چنین سخن می‌گوید: باید به قربانگاه برویم.
    واسماعیل آماده است، آنها با مادر خداحافظی می‌کنند و می‌روند. اسماعیل به پدر می‌گوید:
    ــ مگر ما به قربانگاه نمی‌رویم تا در راه خدا قربانی کنیم؟
    ــ آری، پسرم.
    ــ پس چرا قربانی با خود برنداشتی، گوسفندی و یا شتری!
    اشک در چشمان پدر حلقه زد و گفت: «ای عزیز دلم! تو همان قربانی من هستی، خدا به من دستور داده است که تو را در راه او قربانی کنم».
    به راستی تاریخ نمی‌تواند عظمت این صحنه را به تصویر بکشد، اسماعیل در جواب پدر می‌گوید: «ای پدر! آنچه خدا به تو فرمان داده است انجام بده».
    آنان به قربانگاه می‌رسند. پدر، پسر را روی زمین به سمت قبله می‌خواباند، اکنون پسر چنین می‌گوید: «روی مرا بپوشان و دست و پایم را ببند».
    او می‌خواست تا پدر مبادا نگاهش به نگاه او برخورد کند و در انجام امر خدا ذرّه‌ای تردید نماید.
    همه فرشتگان ایستاده‌اند و این منظره را تماشا می‌کنند، ابراهیم«» «بسم اللّه» می‌گوید و کارد را بر گلوی پسر می‌کشد؛ امّا کارد نمی‌برد، دوباره کارد را می‌کشد، زیر گلوی اسماعیل سرخ می‌شود. ابراهیم«» کارد را محکم‌تر فشار می‌دهد؛ امّا باز هم کارد نمی‌برد، او کارد را بر سنگی می‌زند و سنگ می‌شکند.
    صدایی در آسمان طنین می‌اندازد که ای ابراهیم تو از امتحان موفّق بیرون آمدی. جبرئیل می‌آید و گوسفندی به همراه دارد و آن را به ابراهیم«» می‌دهد تا قربانی کند.15
    و از آن به بعد، این حکایت، همیشه برای دوستان خدا هست که باید هوشیار باشند، مبادا اسماعیلِ خود را بت کنند. آنها باید آماده باشند تا اسماعیل‌هایِ خود را قربانی کنند.
    و اکنون از تو می‌پرسم: اسماعیل تو چیست؟
    ریاست، شهرت، ثروت، آبرو، عزّت و... آیا آماده‌ای تا همه این‌ها را در راه دوست قربانی کنی؟
    آیا مطمئن هستی که پول، بت تو نشده است؟ آیا مطمئن هستی پیشوای تو، بت تو نشده است؟
    خیال نکن که روزگارِ بت پرستی به سر آمده است، هرگز! بلکه اکنون بت‌ها زیاد و زیادتر شده‌اند، کارِ شکستن آنها هم سخت‌تر شده است. ابراهیم«» همه بت‌های بیرون را شکست و بت‌شکن تاریخ شد آنگاه خدا او را آزمود که آیا بتی در درون دارد یا نه؟
    واین آزمون برای همه ماست. مگر همه ما دنباله رو حضرت ابراهیم«» نیستیم.
    امام حسین«» هم در روز عاشورا نمایش بزرگی به راه انداخت و به تاریخ نشان داد که می‌توان در اوج قلّه بلا ایستاد و فریاد توحید برآورد و همه هستی خود، حتّی کودک شیرخواره خود را هم فدا کرد.
    من و تو که دم از امام حسین«» می‌زنیم کجا ایستاده‌ایم؟ در عزای او بر سینه می‌زنیم در حالی که در این سینه ده‌ها بت داریم.
    ای برادر برخیز! راه تو را می‌خواند، راه خلیل اللّه!
    قرآن از زبان حضرت ابراهیم«» می‌گوید:
    (یَابُنَیَّ إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ).
    پسرم! در خواب دیده‌ام که باید تو را قربانی کنم.16
    تدبّری در آیه :
    در زبان عربی وقتی پدر می‌خواهد پسر را صدا بزند، یکی از این دو واژه را استفاده می‌کند: «ابنی» و «بُنّیَّ».
    امّا چرا قرآن در این آیه واژه «بُنّیَّ» را به کار برده است؟
    این خاطره به جواب این سؤل کمک می‌کند: به سفر حج رفته بودم و یک ماه بود که از خانواده‌ام دور بودم. وقتی به یاد شیرین‌زبانی پسرم می‌افتادم دلم هوایش را می‌کرد.
    آن روزها تلفن همراه در عربستان جواب نمی‌داد. باید منتظر می‌شدم تا شب فرا برسد و سر ساعت معیّن، خانواده به هتل زنگ بزنند تا من بتوانم با آنها صحبت کنم. وقتی تلفن زنگ می‌زد صدای پسرم به گوشم می‌رسید.
    او با شیرین زبانی می‌گفت: «بابا»، من تمام شوق و عشق خود را در یک کلمه خلاصه می‌کردم و می‌گفتم: «پسرم».
    اگر من عربْ‌زبان بودم در این حالت، واژه «بُنّیَّ» را به کار می‌بردم.
    وقتی در خانه هستم و احساس محبّت ویژه‌ای به فرزندم ندارم از واژه «ابنی» استفاده می‌کنم؛ زیرا واژه «بُنّیَّ»، بار عاطفی زیادتری نسبت به «ابنی» دارد.17
    جالب است بدانید وقتی من به هر دلیلی از فرزندم عصبانی هستم او را با اسم صدا می‌زنم و نمی‌گویم «پسرم». یعنی وقتی من فرزندم را با اسم صدا می‌زنم هیچ بار عاطفی ندارد.
    قرآن می‌گوید که ابراهیم«» پسر خود را با نام صدا نزد، او را «پسرم» خطاب کرد؛ امّا با دنیایی پر از عشق و محبّت!
    قرآن تمام محبّت پدر به فرزند را در آن لحظه‌ای که می‌خواهد او را به قربانی ببرد با یک واژه «بُنّیَّ» نشان می‌دهد.18




    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به
    تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************




  2. # ADS

    آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست تبلیغات متنی انجمن

     

  3. Top | #12

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    77,081
    صلوات
    28773
    دلنوشته
    65
    مهدی جان! برسر بام بیا , گوشه ابرو بنمای... روزه گیران جهان منتظر ماه نواند
    تشکر
    70,612
    مورد تشکر
    192,524 در 57,701
    وبلاگ
    204
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    روزیِ من از ناکجاآباد می‌آید


    جوانی بود که خسته و غمگین به نظر می‌رسید، گویی همه راه‌ها بر او بسته شده بود.
    از شهر تبریز به قم آمده بود، در راه طلب و معرفت قدم برداشته و اکنون به بن بست رسیده بود. خیلی خسته بود و محتاج محبّت. برای همین به خانه دعوتش کردم تا با هم سخن بگوییم.
    در اتاق پذیرایی نشسته بودیم وبعد از پذیرایی مختصر، او برایم گفت: سالیان سال است که در طلب معرفت هستم و چون شنیده بودم که اگر کسی استاد خودش را پیدا کند نیمی از راه را رفته است. در جستجوی استاد از این شهر به آن شهر دویدم.
    وقتی می‌شنیدم که فردی از یار نشانی دارد، نزد او می‌رفتم تا شاید به مقصود برسم! زمانی که به استادی می‌رسیدم، ابتدا سراسر شور و عشق بودم؛ ولی بعد از مدّتی از او دلزده می‌شدم.
    وقتی دلیلش را پرسیدم، او چنین گفت: وقتی به کسی خیلی نزدیک می‌شدم، ضعف‌های او برایم آشکار می‌شد و من دیگر نمی‌توانستم او را به استادی قبول داشته باشم و برای همین از او جدا می‌شدم.
    آخرین استادم کسی بود که آوازه‌اش از مدّت‌ها قبل به گوشم رسیده بود و مردم در مورد مقام او سخن‌ها می‌گفتند. به حضور او رفتم و مدّتی با او بودم و از راهنمایی‌های او استفاده می‌کردم.
    یک روز که در خانه او مهمان بودم، تلفن زنگ زد و او گوشی را برداشت، نمی‌دانم طرف چه می‌خواست و که بود؛ امّا دیدم که استاد عصبانی شد و حرف‌هایی گفت که نباید می‌گفت. من هم مات و مبهوت به او نگاه می‌کردم.
    باور نمی‌کردم کسی که این‌قدر مردم در مورد خوبی او سخن گفته بودند، این حرف‌ها را بزند. از آن روز دیگر او از چشم من افتاد و من دیگر به دیدنش نرفتم.
    و شبیه این ماجرا چند بار برایم تکرار شد و هر استادی را که من به او نزدیک شدم به خطایش آگاه شدم، اکنون هم خسته‌ام و هم افسرده! نمی‌دانم چه کنم؟ به کجا پناه ببرم؟ فکر می‌کنم خدا مرا دوست ندارد که من بدون استاد مانده‌ام.
    وقتی سخنان جوان به اینجا رسید سکوت کرد وآهی کشید.
    اکنون نوبت من بود تا سخن بگویم: عزیز دلم! خدا تو را خیلی دوست داشت و برای همین ضعف‌های استادت را به تو خبر داد. تو باید خدا را شکر کنی که تو را به حال خود رها نکرده است.
    خدا می‌خواست تا تو برای خودت بت درست نکنی و وابسته هیچ کس نشوی. او می‌خواست در دام غیر او نیفتی.
    خدا می‌داند که تو ضعیف هستی و چون به یک جا توجّه پیدا کنی و فقط از یک نفر حرف بشنوی به او دل می‌بندی و در حجاب می‌مانی. همین که کسی را به جایگاهی بالاتر از اندازه خود بنشانی این آغاز بت‌پرستی توست.
    این مُرید بازی‌ها که می‌بینی، فقط برای این است که ما هنوز وابسته غیر خدا هستیم. روح تو نیاز به غذا دارد و ما دوست داریم یکی را پیدا کنیم و همیشه پیرو او باشیم و این‌گونه نیازهای روحی خود را برطرف کنیم؛ امّا این روش خطر بزرگی دارد و آن اینکه ما از هدف اصلی دور می‌مانیم، توجّه به واسطه، آن قدر زیاد می‌شود که اصل را فراموش می‌کنیم!
    رزق و روزیِ معنوی تو در دست خداست و همه محتاج او هستند. تو باید توجّه‌ات به خدا باشد و از او کمال و معرفت بخواهی، او خودش روزی تو را می‌دهد.
    این قانونِ خداست که روزی اهل ایمان را از جایی می‌رساند که آنها گمانش را ندارند. راز این قانونِ خدا را بفهم. خدا می‌خواهد که تو استاد مشخص و معیّنی نداشته باشی، از هر گلستانی، سبدی بچینی و استفاده بکنی و مرید کسی نشوی.
    اگر سعادت یارت بود و به امامی رسیدی که به حکم قرآن از هر گناه پاک است، خوشا به حالت!!
    امّا امروز که امام زمانِ تو در پس پرده غیبت است، حواست را جمع کن و بدان که بدون روزی نمی‌مانی، خدا روزی تو را از جایی می‌رساند که باور نداری، او می‌خواهد تو در دام نیفتی.
    تو با هر بزرگی که می‌نشینی از کلام او استفاده می‌کنی، بهره‌ها می‌بری و به کمال می‌رسی؛ امّا او را بت خود نکن! او را حجاب خود نگردان، تو آزادی و فقط بنده خدا هستی.
    قرآن می‌گوید:
    (وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ).
    هر کس که با تقوا باشد خدا او را نجات داده و روزیِ او را از جائی می‌دهد که گمان نمی‌کند.19



















    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به
    تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************




  4. Top | #13

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    77,081
    صلوات
    28773
    دلنوشته
    65
    مهدی جان! برسر بام بیا , گوشه ابرو بنمای... روزه گیران جهان منتظر ماه نواند
    تشکر
    70,612
    مورد تشکر
    192,524 در 57,701
    وبلاگ
    204
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    تدبّری در آیه :

    در زبان عربی برای مفهوم «گمان نداشتن» از دو واژه استفاده می‌کنند: «لایظن» و «لایحتسب».
    اکنون می‌خواهیم بدانیم که چرا قرآن واژه دوم را انتخاب نموده است.
    فرض کن که شما دچار مشکل مادی شده‌ای و نیاز به پول داری. با خود فکر می‌کنی که خوب است به بانک بروم و حساب قرض الحسنه باز کنم و 50 هزار تومان به حساب بگذارم، شاید برنده بشوم و جایزه 10 میلیون تومانی ببرم.
    مدّتی می‌گذرد و یک روز از بانک به تو تلفن می‌زنند و به تو تبریک می‌گویند، که تو برنده 20 میلیون تومان شده‌ای.
    تو خیلی ذوق زده می‌شوی زیرا گمان نمی‌کردی که برنده این جایزه ویژه شوی. در زبان عربی برای این جریان از واژه «لایظن» استفاده می‌کنند.
    امّا برای درک واژه «لایحتسب» به این خاطره دقّت کن: یکی از دوستانم در کارهای فرهنگی فعّالیّت می‌کند. سال گذشته او برای برگزاری مراسم عید غدیر برنامه‌های مختلفی انجام داد. برگزاری مسابقه کتاب‌خوانی، اعطای جایزه، چاپ پوستر تنها گوشه‌ای از فعالیت‌های او بود.
    ایّام عید غدیر سپری شد، او حساب کرد که 120 میلیون تومان قرض دارد. چندین چک او برگشت خورده بودند و نزدیک بود به زندان بیفتد.
    او برایم تعریف کرد: «دیگر از همه جا ناامید شده بودم، چند نفر قول داده بودند به من پول برسانند؛ امّا به قولشان عمل نکرده بودند. با خود گفتم‌خوب است به مشهد بروم. بلیط هواپیما گرفتم و به فرودگاه رفتم. وقتی روی صندلی هواپیما نشستم، نگاه کردم دیدم کنارم آقای محترمی نشسته، با او مشغول گفتگو شدم. او به من گفت: چرا این‌قدر توی خودت هستی؟ من نمی‌دانم چه شد که ماجرا را گفتم. اشک در چشمانش حلقه زده بود. نگاه به بیرون پنجره هواپیما کردم. وقت غروب بود. چند دقیقه گذشت، یک وقت دیدم این آقا دارد صدایم می‌زند و می‌گوید: این چک را بگیر، مالِ شماست. نگاه کردم، باور نمی‌کردم، چک برای فردا بود و مبلغ آن 120 میلیون تومان بود. باور نمی‌کردم! بعداً معلوم شد که یکی از اقوام او در مسابقه کتاب‌خوانی ما شرکت کرده و یک سکه طلا برنده شده است و او از این راه از برنامه‌های ما باخبر بوده است».
    و این‌گونه است که خدا کسانی را که برای جشن عید غدیر تلاش می‌کنند، یاری می‌نماید.
    وقتی یک عربْ‌زبان این خاطره را می‌خواند برای نقل آن از واژه «لایحتسب» استفاده می‌کند.20
    انتخاب واژه «لایحتسب» در این آیه به این معنی است که اگر ما در راه تقوا قدم برداریم، خدا روزی مادی و معنوی ما را از جایی می‌رساند که هرگز باور نمی‌کردیم!








    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به
    تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************




  5. Top | #14

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    77,081
    صلوات
    28773
    دلنوشته
    65
    مهدی جان! برسر بام بیا , گوشه ابرو بنمای... روزه گیران جهان منتظر ماه نواند
    تشکر
    70,612
    مورد تشکر
    192,524 در 57,701
    وبلاگ
    204
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض







    به دنبال پناهگاهی باش!


    وقتی با خود خلوتی می‌کنی و به یاد مرگ می‌افتی، می‌فهمی که نمی‌توانی مرگ را لحظه‌ای هم به تأخیر بیاندازی. هراسی بزرگ در دلت می‌نشیند. گاه به بن‌بست می‌رسی و همه دنیا هم نمی‌تواند آرامت کند، روح تو مضطرب است و تو به دنبال پناهی برای خود می‌گردی.
    شیطان تو را تنها نمی‌گذارد، همیشه به دنبال فرصت است تا تو را فریب بدهد. او دشمنی است که می‌خواهد ایمانت را به یغما ببرد. تو در مقابل همه این‌ها دچار ضعف می‌شوی و دنبال پناهگاه می‌گردی. تو نیاز به جایی داری که در سایه آن آرام بگیری.
    مصیبت موقعی آغاز می‌شود که آنچه را با دست خود ساخته‌ای مشغولت کند، آرزوها هجوم می‌آورند و تو را به آشوب می‌کشند.
    وقتی نگاه می‌کنی که رفیقت ماشینی زیباتر از ماشین تو خریده است، تو هم هوس می‌کنی مثل آن ماشین را بخری و آرامش خودت را می‌فروشی.
    گاه همه توان خود را در راه دنیا صرف می‌کنی، دنیایی که به زودی تمام می‌شود و باید برای همیشه با آن خداحافظی کنی.
    اگر به پول و ریاست و قدرت پناه ببری، فایده‌ای ندارد زیرا هیچ کدام از این‌ها وفا ندارند. تو با تمام قدرت و علم و شهرت و ثروت باز هم تنها هستی و غریب!
    شاید هم درد غربت نداشته باشی!
    اگر دیدی که دردِ اسارت خود را درک نمی‌کنی، بدان که هنوز بزرگ نشده‌ای و دنیا پناه تو است. اگر روح تو به دنیا پناهنده شود به زودی بی‌پناه می‌شوی. آن لحظه‌ای که مرگ فرا برسد، دیگر هیچ پناهی نداری.
    پس بیا تا زنده هستی آزاد شو! از این دنیا جدا شو، آن وقت می‌فهمی که غربت یعنی چه؟ آن وقت که دنیا با همه بزرگیش برایت کوچک شد، ارزش پیدا می‌کنی.
    زمانی که تو از همه دنیا بزرگتر شده‌ای دیگر چگونه می‌توانی به دنیا پناه ببری! تو باید پناهگاهی بسیار بزرگ پیدا کنی.
    باید به آغوش خدای مهربان پناه ببری. تا زمانی که اوج بی‌پناهی خودت را درک نکنی لذّت پناه خدا را نمی‌چشی.
    وقتی به او پناه ببری تو را پناه می‌دهد و چه لذّتی دارد در آغوش خدا بودن.
    قرآن می‌گوید:
    (وَإِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَـنِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ).
    هرگاه از شیطان وسوسه‌ای به تو رسد به خدا پناه ببر که او شنونده ودانا است.21
    تدبّری در آیه :
    در زبان عربی برای مفهوم «پناه بگیر!» از دو واژه استفاده می‌شود: «استعذ» و «التجأ». میان این دو واژه تفاوتی وجود دارد:
    فرض کن که تو برای گردش به کوهستان رفته‌ای تا کنار طبیعت آرام بگیری. ناگهان هوا ابری می‌شود. تو کنار رودخانه بی‌خبر نشسته‌ای. صدای رعد و برق آسمان به گوش می‌رسد. نمی‌دانی بعد از لحظاتی چه خواهد شد.
    کشاورزی به سوی تو می‌آید و فریاد می‌زند: «سیل!».
    تو می‌فهمی که چه خطری تو را تهدید می‌کند، باید زود از جا برخیزی و همه وسایل خودت را رها کنی و به بالای کوه بروی. در واقع این کشاورز بود که تو را متوجّه خطر کرد.
    در این هنگام، صدای دیگری به گوشت می‌رسد، چوپانی که به فکر نجات توست، فریاد می‌زند: «کوه!»
    چوپان تو را به پناهگاه متوجّه می‌کند و تو می‌فهمی که خطری در پیش است.
    مفهوم سخن کشاورز و چوپان یکی است، خطری می‌آید و تو باید به جایی امن پناه ببری؛ امّا کشاورز به خطر سیل توجّه کرد و چوپان به پناه گرفتن تأکید کرد.
    اگر این کشاورز و چوپان عرب‌زبان بودند هر کدام برای سخن خود واژه‌ای را انتخاب می‌کردند.
    کشاورزی که کلمه «سیل» را گفت، می‌توانست بگوید: «استَعِذ بجبل». چوپان هم می‌گفت: «التَجأ إلی جبل».
    توجّه کن که ترجمه هر دو جمله یکی است: «به کوه پناه ببر»؛ امّا در زبان عربی این دو جمله دو معنای متفاوت دارند. حتّی تو می‌توانی شخصیت دو نفر را شناسایی کنی.
    فکر می‌کنم تفاوت دو واژه «التجأ» و «استعذ» برای تو روشن شد. یکی به خطر توجّه می‌کند و دیگری به پناه گرفتن.
    قرآن در این آیه وقتی که در مورد شیطان است از واژه «استعذ» استفاده می‌کند. یعنی باید متوجّه باشی شیطان خطر بزرگی است، تو باید به خدا پناه ببری. 22
    وقتی که تو خطر شیطان را احساس کردی آن وقت با تمام وجود به خدا پناه می‌بری. خدا می‌خواهد بگوید شیطان دشمن توست، مواظب باش، مبادا فریب او را بخوری، به من پناه بیاور.23




    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به
    تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************




صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی