روایتی یادم آمد که یکی از اصحاب حضرت عیسی مدتی ناپدید شد. حضرت عیسی پرسیدند: «فلانی کجاست؟»
گفتند: «او رفته در فلان شهر و بیمارها را شفا میدهد و برای خودش دستگاهی درست کرده» .
حضرت او را خواستند. او آمد. به او فرمودند: «تو یک مدتی یک چیزهایی از من میخواستی؛ ولی من که به تو نگفتم. اینها را از کجا آوردی؟»
گفت: «یا نبی الله شما در ضمن صحبتهایتان فرموده بودید که در انجیل، اسم اعظم خدا هست. یک بار دیگر فرمودید : اسم اعظم را اگر بنویسند آتش در او سرایت نمیکند. و یک سری قواعدی از صحبتهایتان به دست آوردم. تکههای زیادی تخته تهیه کردم و چند سوره انجیل که محتمل بود، آن را نوشتم و در آتش انداختم. تا این که یک بار دیدم این یک تخته نسوخت، . دوباره امتحان کردم؛ دیدیم آتش سرایت نکرد. و حالا من این اسم را میخوانم و بیمارها خوب میشوند» .
حضرت عیسی فرمودند: «با زرنگی خودت دستت را به یک جایی بند کردی؛ اما اگر بخواهی از حد تجاوز کنی، نفرینت میکنم که مثل بلعم باعورا بشوی و گرفتار بیماری شوی» .
گفت: «یا نبی الله من قائل به توحید خدا و نبوت شما هستم و به بیمارها هم این سفارش را میکنم».
حضرت فرمودند: «اگر این جوری است، برو کارت را انجام بده» .