صفحه 14 از 14 نخستنخست ... 41011121314
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 133 , از مجموع 133

موضوع: انسان کلید اسرار هستی

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #131

    عنوان کاربر
    عضو وفادار
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    334
    تشکر
    19
    مورد تشکر
    27 در 23
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    ارواح دانشمند به زمینی ها فایده می رسانند. با توجه به این مطالب، بعضی از علمای مهم روی زمین گاهی بر اثر ارتباط با ارواح مترقی و پیشرفته، معلومات مهمی کسب می کنند که قبلاً آن مطالب به ذهنشان خطور نمی کرده و هیچ کدام از آن ها تصور نمی کردند که از طریق مدیوم های روحی به چنین معلوماتی دست یابند.
    چنان که «سر اولیور لودژ» عالم طبیعی و مدیر دانشگاه بیرمنگام و عضو جمعیت علمی و سلطنتی، در کتاب خود ریموند یا حیات و مرگ به این مسئله، یعنی دریافت معلومات از ارواح مترقی اشاره کرده و می گوید:
    من خودم شخصاً به واسطه معلوماتی که از بعضی ارواح در مورد ماه، نیرو، زمان و مکان، انسان، بقای روح، ارتباط صحیح با ارواح مترقی، موجودیت، اِتر و سایر علوم مجهول دریافت کردم، در عقاید قدیم خود تجدیدنظر کردم.
    وی می افزاید:
    من به واسطه معلومات دریافتی از بعضی ارواح عالم، عقیده قبلی خود را در مورد جوانب فلسفی حیات تغییر دادم.
    مطالب این دانشمند به قدری درباره این موضوع زیاد است که نصف کتاب نظریات جدید او را که مخالف با نظریات گذشته او بود، بیان می کند.
    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #132

    عنوان کاربر
    عضو وفادار
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    334
    تشکر
    19
    مورد تشکر
    27 در 23
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    القاء معلومات مفید ارواح به محققان
    واقعه ای که در مجله روحی پاریس نقل شده چنین است:
    یکی از علمای حاضر در جلسه ارتباط با روحی که خود را با کلمه «سیمبول» که گویا اسم مستعار وی بوده معرفی کرده، درباره اشعه ای به نام «میلیکان» سخن گفته است.
    در تاریخ 8 ژوئیه سال 1941 روح به سؤالات آن عالم روحی چنین پاسخ داد که این اشعه هم از زمین صادر می شود و هم از فضا. این اشعه صادره از زمین با امواج منتشره از فضا در نقطه ای با هم تلاقی کرده و باعث می شوند که آن امواج بزرگی که سیال هستند و حرکتشان از این دو اشعه کندتر است، به سطح پایین بیایند و آن اشعه های میلیکان که نیروی خرد کننده دارند رد بشوند و از
    ص:146
    نیروی حاصله از برخورد آن دو امواج، کربن و هیدروکربنات سیال و بسیار قوی به وجود می آیند. از فضایل این عناصر این است که قشر اوزون را که گازی است از تکاثف اکسیژن به وجود می آید، از طریق احتراق آن تصفیه کند. اخیراً نوعی گازهای مخرب از زمین بیرون می آید که اوزون نمی تواند به آن گاز ها غلبه کند و آن ها را تصفیه نماید، در نتیجه اوزون نازک تر شده و احتمالاً سوراخ می شود و خطراتی جبران ناپذیر بر زمین وارد می کند.
    استاد «لیون شیر» در تشریح سخنان این روح چنین گفته است: در اوایل سال 1941 علمای طبیعی معتقد بودند که اشعه های میلیکان از منابع ابرها و مکان های ستارگان در آسمان به وجود می آیند، ولی در آگوست 1942 دانشمندی به نام خانم «ایرن گوری» در آکادمی علوم با سخنرانی خود نظریه بالا را در مورد امواج میلیکان به هم زد. بعد از آن دو دانشمند پژوهش گر به نام «دوفیلیه» و «رینیه» از استونگارت و بعد از او «پیکارد» شواهدی نشان دادند که نظریه روح سیمبل را در مورد این امواج و اشعه ها تأیید می کرد.

    امضاء


  4. Top | #133

    عنوان کاربر
    عضو وفادار
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    334
    تشکر
    19
    مورد تشکر
    27 در 23
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    یک واقعه باورنکردنی اما با مآخذ و منابع محکم تر در روزنامه دیاویر داتوات برزیلی هم درج شده است.
    خلاصه این واقعه چنین است:
    یک بیمار ایتالیایی به نام «اَندرویا ردی برنارد» کارگر کارخانه انجماد فلز بود. ارواح با عمل جراحی آپاندیس حاد غیرقابل جراحی که پزشکان از جراحی آن ناامید شده بودند، او را معالجه کردند. این ارواح پس از تجسد یافتن جراحی را انجام دادند. عمل در اتاق در بسته مهر و موم شده انجام شد. در نزدیکی آن اتاق یازده پزشک و دستیار از پنجره اتاق ناظر عمل جراحی بودند. تعدادی از پزشکان که منکر وجود روح و ارتباط با ارواح بودند، از این عمل، انگشت حیرت به دندان گرفته بودند، چون آن ها بیمار را قبل از عمل معاینه کرده بودند و اظهار کرده بودند که دیگر عمل جراحی دیر شده است.
    بعد از عمل جراحی توسط ارواح مشاهده کردند که آپاندیس بیمار در یک
    ص:147
    شیشه برای مشاهده گذاشته شده است. پزشکان منکر و بی اعتقاد شهادت دادند که امکان ندارد به جز جراح مافوق مهارت، اقدام به چنین عمل جراحی سخت و غیرقابل جراحی انجام دهد، حتی اگر داخل آن اتاق عمل روشن هم باشد، تا چه رسد به این که در اتاق نیمه تاریک این عمل انجام شود. آن پزشکان منکر، اعتراف به بقای روح و ارتباط با ارواح کردند و خودشان از طرف داران علوم ارواح شده و به جمع محققان این علوم پیوستند.
    محققان توانستند از این اشعه های عجیب در جلسه روحی عکس بگیرند. در پایان این مختصر، بعضی از آن عکس ها از نظر شما عزیزان خواهد گذشت. این ظواهر فیزیکی به حدی می رسد تا پزشک روحی تجسد پیدا کند، خواه فقط نیم تنه بالا و خواه تجسد تام داشته باشد. نظیر این قبیل معالجات روحی بسیار نادر است. هیچ کس نباید تصور کند که این روش معمولی علاج روحی است، بلکه معالجات روحی همان طوری که «لُرد داونیچ» بیان کرد از طریق وسایل دیگر غیر از تجسد کلی یا جزئی انجام می شود. بدین طریق معالجات روحی به وسیله ارواح نامرئی انجام می شود که فقط به وسیله مدیوم هایی که جلای بصری دارند با وسایل غیرمادی که معمولاً اشعه های مختلف از منابع غیرزمینی به عمل می آید که گاهی اوقات هم حاضران آن اشعه و نورها را در جلسات مشاهده می کنند. تصویربرداری از آن اشعه ها به وسیله فتوگرافی یا دستگاه دیگر ممکن شده است. این کارها با تحقیقات «ج. لویس» از سوت ویلز انگلستان در دانشکده علم روحی بریتانیا کامل تر شده است. آن ها حتی توانسته اند تصویر دستگاه هایی را که برای ما انسان ها شناخته نشده بردارند.
    یکی از بهترین منابع علاج روحی کتابی به نام سی سال در میان مردگان است. این کتاب خلاصه تجربیات سی ساله دکتر آمریکایی به نام «کارُل ویکلاند» عضو مجمع پیشرفت علوم در آمریکا می باشد. این پزشک عالی قدر پس از نوشتن این کتاب، پانزده سال دیگر در مجمع مخصوص معالجات روحی لوس آنجلس در کالیفرنیا به تحقیقات خود ادامه داد. در واقع این پزشک نزدیک 45 سال درباره معالجه تماس یا تسلط روح به بدن زنده تحقیق و آزمایش کرده است. آزمایش های این دکتر فقط موقعی متوقف
    ص:148
    شد که همسرش (مدیوم معالجات روحی او) در سال 1947 درگذشت. نتایج تحقیقات و آزمایش های این محقق بزرگ را دکتر «تینوس» معاون جمعیت بحث روحی آمریکا که بیست سال تحقیقات انجام داده بود، تأیید و تدوین کرد و نتیجه تحقیقات خود را در کتابی به نام آزمایشات معالجات عقل ها توسط روح انتشار داد. مدیوم این پزشک محقق در راندن ارواح شریر از بدن یک بیمار به نام خانم «دیوک» بود که درباره تجربیات این پزشک محقق و مدیوم های قوی، شرح مفصلی در مجله روحی دانشکده بریتانیا نوشته شده است که همه این تحقیقات درباره معالجه بیماری های غیر قابل علاج روانی و روحی نوشته شده و حاکی از سلامتی کامل بیماران است.
    واقعه ای به نام معجزه واتیسکا که از بارز تر
    .ین نمونه های تسلط روحی به روح بیماران می باشد، به طور مختصر نقل می شود:
    دکتر «وستونز» در کتاب خود به نام معجزه واتیسکا چنین می نویسد: در سال 1875 دختر جوانی به نام «ماری روف» در ناحیه واتیسکا بر اثر بیماری جنون بسیار حاد درگذشت.
    پس از گذشت سیزده سال از مرگ ماری روف، دختر دیگری در همان ناحیه به بیماری جنون مبتلا شد. این دختر دومی مربوط به خانواده ماری روف نبود. نام آن دختر «لورانس ویتوم» بود. دکتر «وستونز» پزشک ماری روف که سیزده سال پیش درگذشته بود، در مورد بیماری جنون تحقیقات فراوانی کرده بود. وی تشخیص داد که این حالت بر اثر تماس یک روح شرور با این دختر به وجود آمده است.
    با این که این دختر در حالت بی هوشی مغناطیسی (هیپنوتیسیم) خود را سالم می دانست، پزشک وستونز به او پیشنهاد کرد که از یک روح پاکیزه و خیرخواه طلب یاری و معالجه کند، تا آن روح مدتی به بدن تو مسلط شود و روح شریر را از بدن تو براند


    .
    لورانس ویتوم در عالم هیپنوتیسم در همان حالت بی هوشی می گوید: ارواح زیادی هستند که این تقاضای مرا قبول کنند. یکی از آن ها که خیلی مؤثر و کنار من ایستاده،
    ص:149
    دختر جوانی است به نام ماری روف.
    به او دستور می دهد که از ماریا تقاضای کمک کند. لورانس، روح ماری را پذیرفت و در جلسه احضار روح، پدر و مادر ماریا هم حضور داشتند که این واقعه اتفاق می افتد. پدر ماری روف از روح دخترش خواست که به لورانس مسلط شود و به او کمک کند تا روح شریر از بدن او خارج شود. روح ماری روف پذیرفت که این کار را انجام دهد.
    این تسلط روحی در اول فوریه 1878 شروع شد. روح ماری روف به مدت شانزده هفته به جسد لورانس مسلط شد و همه رفتار و کردار جسم لورانس شبیه کارهای ماری روف در حال حیاتش بود.
    لورانس خویشان و فامیل خود را نمی شناخت و به طرف خانه ماری روف رفت و هر کسی که در خانه بود را شناخت. همه فامیل و کسان انگشت به دهان با تعجب فقط نگاه می کردند.
    بر اثر این تسلط، لورانس ملکات فوق عادی را کسب کرد و از موهبت جلای بصری و خبر دادن از آینده برخوردار شد. وی در حالت هیپنوتیسم (بی هوشی) آزمایش های برون فکنی روح شریر را آغاز کرد. وقتی که از بی هوشی خارج می شد، گردش های خود را در جهان های کوکبی توصیف می کرد، یعنی در حال بی هوشی به واسطه برون فکنی روح با جسد اثیری، به جهان های ارواح می رفت و وضع آن جا را پس از رفع بی هوشی کاملاً توصیف می کرد. روز 21 می 1878 لورانس با گریه و زاری از پدر مادر ماری روف خواهش کرد که ماری روف تسلط خود را به بدن وی خاتمه دهد.
    بعد از این درخواست توسط مدیوم و دکتر وستونیز او به بی هوشی کامل رفت. پس از چند ساعت، به دستور مدیوم و دکتر وستونیز که کاملاً خسته و تمام وجودشان غرق عرق شده بود، دختر بیمار روانی از بی هوشی خارج شد در حالی که سلامتی کامل خود را بازیافته بود. چنین استنباط می شد که او تحت حمایت روح ماری روف است و
    ص:150
    اطمینان می داد که هرگز ارواح شریر مزاحم او نخواهند شد. پس از چندی لورانس ازدواج کرد. در هنگام وضع حملش روح ماری روف به او کمک کرد تا درد زایمان برایش آسان شود و...
    دکتر «ریتشارد هوجسون» رئیس جمعیت بحث روح آمریکا a.s.p.r در صحت و سلامتی در مورد کار دکتر وستوبز کتابی نوشت که من شک ندارم وقایعی که دکتر وستوبز انجام داده، حقیقت دارد و مسلم بودن این وقایع از لحاظ علم روحی شبیه همان حالت تسلط ارواح به مدیوم ها در حال بی هوشی می باشد.



    واقعه شگفت انگیز از یک جلسه روحی
    فیلسوف بزرگ استاد عنقا درباره این واقعه که شخصاً زیر نظر داشته و نقل قول نیست و هیچ گونه شبهه و تردید در آن وجود ندارد، چنین می گوید:
    یکی از دوستان مرا با عده ای از رفقای خود به خانه خود دعوت کرد. خودمان را آماده ارتباط با روح نمودیم. به دور میز مخصوص نشستیم و مطابق مقررات عمل احضار، یک روح را به پای میز احضار کرده به وسیله قرائت حروف تهجی به سؤال و جواب مشغول شده و از روح خواستم که پایه میز را از زمین بلند کند. اولاً میز چهار پایه بود، ثانیاً برخلاف معمول هر چهار پایه میز از زمین بلند شد و به تدریج رو به بالا رفت تا حدی که ما از روی صندلی برخاسته و ایستاه فقط نوک انگشتان سبابه ما به پایه های میز ساییده می شد. بعد میز با شدت تمام به طرف سقف اتاق پرتاب شد. همین که به سقف خورد و فشارش تمام شد، طبق قانون ثقل می بایست با خط عمودی به مکان اول برگردد، ولی برعکس، با یک خط اریب پنج و شش ذرع طول اتاق را با سرعت طی کرد و به دامان شخصی خورد که در اول جلسه در اطراف روح و مانیه تیزم با من مباحثه می نمود. من به سوی میز که در آخر اتاق افتاده بود رفته به محض این که سر نوک انگشت را به پایه میز رسانیدم فوراً میز به حرکت درآمد و رو به مبلی که در مقابل بود رفت. سر میز از زمین بلند شد و روی مبل افتاد و بالاخره خود را به جا چراغی رسانید و صفحه میز که مربع
    ص:151
    مستطیل بود با شیشه جاچراغی که در دیوار اتاق مشرف به حیاط بود، منطبق شد و چسبید که روشنایی حیاط را به اتاق که قبلاً با حروف تهجی دستور داده شده بود بپوشاند و چندین عمل خارق عادت در این حادثه اتفاق افتاد که اگر با نظر انصاف مطالعه شود، می بینیم که عامل اگر روح نیست پس کیست؟ آیا از جماد چنین توقع را می شود داشت؟ وی اضافه می کند که این اتفاق خارق العاده که به دست من اتفاق افتاد، آیا حق ندارم صحت انتقال تخت بلقیس ملکه سبا را قبول کنم؟
    به تعبیر بزرگان اهل فن، حقیقت روح برزخی و محل آن در بدن روح آدمی مراد و معنی است. روح بخاری که از لطیفه خون تولید و وارد قلب می شود، به مغز متصاعد می شود و به وسیله رگ ها در همه اعضای بدن سیر می کند و حیات بدن و حرکت اعضا به سیر آن خون بستگی دارد و سبب روح بخاری است که انسان می بیند، می شنود، می بوید و حس می کند. کثرت این روح در بدن مثل روشنی چراغ در خانه است؛ همان طوری که چراغ در جایی از خانه است و نور آن در اطراف همه چیز را روشن می کند، روح بخاری هم اصلش در قلب و فراوانی حرارتش در اجزای بدن در حرکت می باشد که آن را به این معنی جان می گویند.
    همه حیوانات جاندار در این قسمت با انسان مشترکند. روح همان قوه و جوهر حیات است که در همه مادیات مانند سیاله اِتر جاری است و آن را به معنی روح حیوانی یا نفس نباتی گویند. این روح حیوانی هنگام مرگ از بدن بیرون می رود و فنا می شود، یعنی تغییر می کند.
    دوم روح مجرد، لطیفه الهی و شعاع نور احدی که عالم فعال و مدرکه است و هرگز نمی میرد، زیرا قائم به حق تعالی و باقی به بقای اوست و هنگام مرگ بدن بر قوّت و شدّت و نورانیّت او افزوده می شود. او را حقیقت انسان و نفس ناطقه اش می خوانند و به اعتبار آن که منشأ تمیز و ادراک است، عقل می نامند.
    شناختن حقیقت و کنه او وقتی میسر است که آن روح در کشور بدن فرمانروایی کند، بر قوای حیوانی غالب گردد، وگرنه به هیچ وجه راهی به شناسایی وی یافت
    ص:152
    نمی شود.
    برای همین است که بعضی بزرگان و عرفا گفته اند شناختن روح محال است و حتی برخی معتقدند آن کس که خود را شناخت خدا را شناخت و آن گاه تازه به عزمت لایتناهی او می رسند و می بینند که «نادان کرد دانایی مرا...»
    همان طوری که شناختن حقیقت نفس و روح محال است، شناختن حق تعالی هم جزء محالات است. مادامی که نفس ناطقه و روح مجرد پشت حجاب قوای حیوانی مخفی شده است، چگونه ممکن است او را بشناسیم و با ساحت قدس وی آشنا شویم.
    خلاصه در انسان سوای اجزای خارجی و قوای حیوانی، یک حقیقت نورانی، لطیفه ربانی و جوهر غیرجسمانی است که انسان حقیقی را از سایر موجودات متمایز می کند.
    وجدان هر کس حس قوه باطنی است که تعبیر از او به من و تو و او می کند. غیر از بدن و اجزا، قوای بدن در اوست؛ چنان که می گوییم دست من، پای من، گوش من، چشم من، دهان من، زبان من، قلب من، دل من، یعنی من مالک و این ها آلت کار و در اختیار من می باشند.
    ممکن است سؤال شود همان طوری که اجزا و قوای بدن را از خود می دانیم و می گوییم دست من، پای من، روح و جان را هم از خود می دانیم و می گوییم روح من، جان من؛ پس چه فرقی است بین این دو که اول را دلیل بر دوگانگی و غیریت بدانیم و دوم را ملاک وحدت و یگانگی؟
    پاسخ آن است که مقصود از روح و جان که از خود می دانیم و می گوییم روح و جان من، روح، بخار و حیوانی است که در بدن است و مقصود از روحی که حقیقت انسانی است آن روح مجرد و آن لطیفه ربانی است که آگاه به خود و خالق خود است و حقیقت نحوه وجود او هنوز ناشناخته و برای جهانیان اعم از محققان و اهل معنی، عرفا، اولیا و اندیشمندان مجهول و ناپیداست و هر کسی در صحنه ذهنی خود آن را تعبیر می کند؛ در حالی که آن حقیقت نیست بلکه تصور است.
    «براه لو» در کتاب سیر و سلوک یک بانوی گم نام و اندیشمند، برای اثبات فرق
    ص:153
    میان جسم و روح، مکالمه فیلسوف یونانی «سقراط» و «الکی بیا» از دانشمندان زمان خود درباره شناخت نفس و استقلال روح چنین آمده است:
    سقراط می پرسد:
    آیا شناختن خویش کار آسانی است و آیا آن کسی که در بالای معبد نوشته بود که خود را بشناس، آدم نادانی بوده است؟ یا آن که برعکس، این چیز بسیار سخت و غیرمعمول است؟
    الکی بیا می گوید:
    من غالباً خیال می کردم که این چیزی بسیار عمومی است و گاهی هم تصور می کردم که کار بسیار سختی است.
    سقراط می گوید:
    پس به حرف های من خوب دقت کن. در این وقت با که صحبت می کنی؟ با من یا با دیگری؟
    الکی بیا: البته که با تو.
    سقراط: آیا من هم با تو صحبت می کنم؟
    الکی بیا: مسلّم است.
    سقراط: آیا سقراط حرف می زند؟
    الکی بیا: بلی.
    سقراط: آیا الکی بیا است که گوش می دهد؟
    الکی بیا: بلی این طور است.
    سقراط: آیا سقراط است که با الفاظ سخن می گوید؟
    الکی بیا: بلی. چه نتیجه ای می خواهی بگیری؟
    سقراط: آیا حرف زدن و استعمال کلمات یکی است؟
    الکی بیا: البته.
    سقراط: آیا آن کس که چیزی استعمال می کند و آن چیز استعمال شده، دو چیز جداگانه نیست؟
    الکی بیا: مقصود تو چیست؟ گیج شده ام.
    ص:154
    سقراط: یک کفش دوز درفش و آلات دیگری را به کار می برد. آیا این کفش دوز که آلات را به کار می برد خودش غیر از این آلات است؟ البته این طور است و یا مردی که عود می زند، خودش غیر از عود نیست؟ مسلماً همین طور است.
    سقراط: این همان سؤالی است که من الآن از تو پرسیدم که آیا کسی که چیزی را استعمال می کند در نظر تو غیر از خود آن چیز است؟
    الکی بیا: البته غیر از آن است.
    سقراط: آیا کفش دوز غیر از آلات، با دست خود هم کار می کند؟
    الکی بیا: بله، با دست هایش هم کار می کند.
    سقراط: پس با هم اتفاق کردیم که کسی که چیزی را استعمال می کند خودش غیر از آن چیز است.
    الکی بیا: بله چنین است.
    سقراط: آیا انسان تمام بدن خود را به کار نمی گیرد؟
    الکی بیا: چرا، با اعضای بدن خود مشغول می شود.
    سقراط: پس انسان خودش چیست؟
    الکی بیا: نمی دانم.
    سقراط: ولی این را لااقل می دانی که انسان آن چیز است که بدن را به کار می برد؛ در این صورت آیا غیر از روح چیزی است که بدن را به کار می برد؟
    الکی بیا: نه چیز دیگری نیست.
    سقراط: پس آیا این روح نیست که امر و نهی می کند؟
    الکی بیا: درست است؛ همان روح است که فرمان قطعاً از او صادر می شود.
    سقراط: پس هیچ آدمی پیدا نمی شود که مجبور به قبول یکی از سه چیز که ذیلاً توضیح داده می شود باشد.
    یکی از این سه چیز عبارت است از: روح یا بدن یا چیزی که مرکّب از روح و بدن باشد.
    قبلاً پذیرفتیم که انسان آن چیزی است که بدن را فرمان می دهد و این را قبول کردیم. حالا آیا بدن خودش به خودش فرمان می دهد؟ نه، هرگز. پس آن انسان
    ص:155
    نیست که ما می جوییم؟ بله چنین دیده می شود. آیا آن چیز ترکیب از بدن و روح است که به بدن حکم رانی می کند؟ نه، زیرا وقتی که یک جزء چیزی بتواند مانند جزء دیگرش امر کند، مجموع آن دو چیز هم نمی تواند آمر شود.
    پس حالا که نه بدن به تنهایی و نه بدن با روح در یک جا نمی توانند انسان باشند، یکی از دو چیز می ماند: یا اصلاً آن چیزی که ما انسان می نامیم وجود ندارد یا آن که روح به تنهایی انسان است. این دلیل واضح و ثابت کرد که انسان روح است و جسم رکاب و آلت او.
    مصاحبه سقراط با الکی بیا تمام شد. حال اگر کسی بگوید به این دلیل سقراط نمی تواند تجرد روح انسان را ثابت کند، همین قدر معلوم می شود که در انسان و حیوان چیزی هست که بدن را فرمان می دهد و هر یک از اعضا را به کاری امر می کند و این مطلب مشترک بین انسان و حیوان است.
    همان طور که بدن آلت کار در انسان است، در حیوان هم همین طور است؛ بلکه در حیوان این معنی واضح تر است، زیرا انسان قسمت عمده کار خود را از روی فکر و رویه و تدبیر انجام می دهد، لیکن حیوان راه حیله و آلت کار او بدن و اجزای اوست.
    این مسئله به نظر درست می آید. این دلیل اختصاص به انسان ندارد و شامل حیوان هم می شود. سقراط حکیم می خواهد با این استدلال بقا و استقلال روح انسان را ثابت کند.
    پس از اندکی تأمل به نتیجه ای می رسیم که طرز کار انسان در اجرای اوامر خود غیر از طرز کار حیوان است، زیرا انسان در اراده مستقل است، یعنی هر چه که بکند از روی فکر و صلاح اندیشی است؛ پس می توان گفت روح انسان مستقل در وجود اوست و بدن رکاب او و خدمه اوست.
    اما حیوان این طور نیست، ولو آن که حیوان را هم فاعل مختارش گویند؛ یعنی افعال و حرکات از روی اختیار اوست. وی مسبوق به فکر و رویه نیست، بلکه غریزی و طبیعت نوعی او اقتضا می کند و روی احتیاجات وی اقدام می نماید و برای بقای خود هنگام گرسنگی، بالطبع به شکار می رود و هر جا شکاری به دستش آمد، بی درنگ
    ص:156
    می درد و می خورد، درست مثل طفل نوزاد بشر که هنگام گرسنگی گریه و بی تابی می کند، بدون آن که بفهمد گریه و بی تابی او باعث شفقت مادر می شود.
    در تجرد روح و ادله بر بقای آن، مطلب بسیار است ولی در این مختصر گنجایش ذکر آن نیست.
    روح حیوانات
    بزرگان و اندیشمندان معتقدند که اگرچه حیوان هم روح و هم بدنی دارد که آن را روح بخاری می گویند و ادراک جزئیات هم مقدور است، ولی روح حیوانی در وجود و بقا محتاج بدن اوست و مستقل نیست، یعنی با فساد بدن از بین می رود؛ اما روح انسانی اگر چه آن هم ابتدا در وجود محتاج به بدن است، ولی در بقا محتاج به بدن نیست و مستقل از وجود اوست و فقط در افعال خارجی بدن، آلت کار اوست.
    حکما و عرفا و متفکران و دانشمندان علوم طبیعی و اسپرتیسم درباره عقل، روح، نفس، قلب، فکر، مغز و مراتب و طریق و تمیز بین آن ها در نوشته های خود تفسیر و تعبیرها و نظریات زیادی دارند، ولی این عقاید و تعبیر آن ها تعیین کننده و مطلق نیست، بلکه فعلاً بالاتر از این افکار در ادبیات علوم مورد بحث وجود ندارد و خود آن بزرگواران به جهل و نادانی خود در این موضوع اعتراف کرده اند و فعلاً همه متفق القول هستند که انسان به جز جسم خاکی و قوای حیوانی، روح افلاکی و قوای روحانی دارد که اشرف مخلوقات لقب یافته و طبیعت و سایر موجودات تحت فرمان و اراده اوست
    امضاء


صفحه 14 از 14 نخستنخست ... 41011121314

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی